بازارچه‌ها

بازارچه‌ها
راسته سبزی خشک راسته گیاهان دارویی راسته عرقیات و شربت‌ها راسته سویق و قاووت راسته مرهم‌های گیاهی راسته روغن‌های درمانی راسته دم نوش‌ها
راسته میوه خشک راسته شیرینی، آجیل و خشکبار راسته پروتئین و لبنیات راسته حبوبات و برنج راسته عسل و فراورده های آن راسته خرما و کشمش راسته زیتون و ترشی و مربا راسته غذای خانگی راسته میوه و سبزی راسته نان و غلات راسته چای و قهوه و شکر راسته روغن‌های خوراکی راسته ادویه و چاشنی‌ها راسته اَرده و شیره راسته سرکه و آبلیمو راسته سبزی خشک
راسته تزئینات راسته گل و گیاه راسته اتاق خواب راسته اتاق بچه راسته لوازم آشپزخانه راسته شوینده‌های طبیعی
راسته کیف و کفش راسته پوشاک کودکان راسته لباس ورزشی راسته پوشاک زنانه راسته پوشاک مردانه
راسته پوست و مو راسته آرایشی راسته بهداشت فردی
راسته نجارها راسته سفالگران راسته حصیربافان راسته زیورسازان راسته شیشه‌گران راسته بافندگان راسته نگارگری راسته قالی بافان راسته عروسک سازان راسته فلزکاران راسته دوزندگان راسته چرم دوزان راسته کاردستی
راسته خدمات محتوایی راسته بازی و سرگرمی راسته کتاب و مجله راسته اپلیکیشن و بازی رایانه‌ای راسته خدمات و آثار گرافیک راسته لوازم التحریر
ارسال رایگان ویژه سفارش‌های داخل اپلیکیشن
دریافت لینک دانلود اپلیکیشن
دستسازه های چوبی بهار
دستسازه های چوبی بهار

دستسازه های چوبی بهار

ساخت جاشمعی چوبی با چوب بلوط زاگرس
100٪
نمره غرفه
فروش کل غرفه: کمتر از 10 تاسیس: 14 بهمن 97 آخرین فعالیت: 7 ماه پیش
غرفه‌دار: بهار شورابی
دورود ، لرستان

محصولات

غرفه دستسازه های چوبی بهار

درباره

غرفه دستسازه های چوبی بهار

قصه محصول

پدرم حاج راه علی را همه مردم درود می‌شناختند. 90 سال از خدا عمر گرفت و آخر هم به این راحتی جان به عزرائیل نداد. وقتی رفت، غم داشتم ولی ته دلم افتخار هم می‌کردم که پدرم 90 سال کامل زندگی کرد و از زندگی لذت برد. قدر زندگی را می‌دانست. شاید به خاطر همین بود که در شصت سالگی‌اش من به دنیا آمدم و بچه‌دار شدن را برای خودش و مادرم عار نمی‌دانست. تا وقت بود باید زندگی می‌کردند.

بچه آخر خانه بودم و با اینکه دخترها در منطقه ما خیلی همراه پدرشان نمی‌رفتند، ولی من سال‌های بعد از بازنشستگی پدر را همیشه همراهش بودم. خیلی‌ها وقتی ما را با هم می‌دیدند، فکر می‌کردن نوه‌اش باشم ولی سرش را بالا می‌گرفت و با افتخار می‌گفت دختر آخرم است. من هم دیگر عادت کرده بودم که خاله و عمه بچه‌هایی باشم که چند سال از خودم بزرگ‌ترند.

اردیبهشت 85، بابا انگار می‌دانست که تابستان را نمی‌بیند. با هم رفته بودیم نای انگیز. بین همه بلوط‌های سبز و براق، یک درخت کهن، برگ نداده بود و خشکیده بود. آن درخت کهن، من را یاد پدرم می‌ندازد. پدر با تبرش که همیشه زیر صندلی نیسان بود، یکی از شاخه‌های درخت را قطع کرد و انداخت پشت نیسان و برگشتیم خانه. نمی‌دانم می‌خواست با آن شاخه چه کند، ولی عمرش وصال نداد. بعدها اوس اکبر نجار، آن شاخه قطور بلوط را برایم برش زد و از آن برش‌ها شمعدان‌هایی ساختم و گذاشتم لب طاقچه و هر بار با دیدن‌شان یاد حاج راه علی می‌افتم.

چند باری، مهمان‌ها می‌گفتند شمعدان‌ها زیباست و اگر می‌توانم، برایشان بسازم که به کسی هدیه بدهند یا بگذارند لب طاقچه خانه‌شان. حتی چند نفر برای کافه‌شان از این شمعدان‌ها سفارش دادند. حالا دیگر این شمعدان‌ها تبدیل به کسب‌وکار من شده‌اند و برای ساختن هر کدام‌شان، ساعت‌ها حضور پدرم را کنار میز کارم حس می‌کنم و دلم گرم می‌شود.

نظرات کاربران

غرفه دستسازه های چوبی بهار
هدیه - صفحه اول - بازار باسلام