برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

شیرینی بهشتی

شیرین مثل رؤیا

ـ من مُردم؟! این جا بهشته؟ وای چقدر شیرینی!

مادر بزرگ گفت: «نه دخترم، دور از جون». خندید، مثل همیشه آرام و مهربان. روسری بزرگش سرش بود و تار موهای حنازده‌اش بیرون بود. تا آن‌جا که یادش می‌آمد، مادربزرگ جز حلوا هیچ شیرینی‌ای درست نکرده بود. اما آن روز روی دیس‌های گرد و پهن، پر بود از کیک و شیرینی‌های جورواجور. محبوبه دست برد و یک شیرینی برداشت. شیرینی خشکی بود شبیه شیرینی کنجدی، اما گرد و درشت. روی شیرینی پر بود از مغز پسته، در بشقاب‌های بزرگ سفیدِ گل‌دار .

– این‌ها رو تو درست کردی ننه‌جون؟

روزگارِ بی‌رونقی

کار هر روز محبوبه این شده بود که شیرینی بپزد و به کافه‌ها، کافی‌شاپ‌ها و مغازه‌ها ببرد و همه دست رد به سینه‌اش بزنند. انگار طلسم شده باشد. مدتی بود که شیرینی‌هایش یا راهی سطل آشغال می‌شدند و یا کنار ورودی کافی‌شاپ‌ها رها می‌شدند. یک هفته پیش چند دیس شیرینی به شیرینی‌سرای محله داده بود. دیروز که به آنجا سر زد، فروشنده به دو دیس باقی‌مانده نگاهی انداخت و گفت: «این‌ها رو بردار ببر، دخترجان». چند تومانی هم گذاشت روی دخل.

این برخوردها برای محبوبه عادی شده بود. برای همان یک دیسی هم که فروخته شده بود باید شکر می‌کرد. عادت داشت به قیافه‌های درهم و ابروهای به هم گره‌کرده. به جملات اعتراض‌آمیز و طعنه‌ها. اینا دیگه چه کوفتیه؟! اینم شد شیرینی؟ چی فکر کردی پیش خودت؟ خانم این شیرینی‌ها به درد ما نمی‌خوره؟ بهتر نیست دورهمی با دوستات بخوریدشون و دست از سر ما بردارید؟

شیرینی بهشتی

سیر از دنیا

ـ آقا واسا پیاده میشم. ایستگاه پیاده میشم آقا.

راننده اتوبوس گفت: خوابی؟ خاله ریزه؟

اتوبوس بوی تخم‌مرغ گندیده می‌داد. کیسه سبزیِ زن قدبلند چاق هم بوی تخم‌مرغ ‌می‌داد. صورت دختربچه لوسی که همش نق می‌زد تخم‌مرغی بود. بوی عرق همه‌شان در آمده بود؛ بوی تخم‌مرغ گندیده. دیگر نمی‌توانست تحمل کند. یک ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شد. اما اوضاع فرقی نکرد. بوی گند تخم‌مرغ همه‌ شهر را گرفته بود! موهای لَخت مشکی‌اش از مقنعه بیرون می‌پرید. دیگر حال و حوصله جمع و جور کردنشان را نداشت. حوصله هیچ چیز را نداشت.

به در کوچکِ زنگ‌زده‌ آبی‌رنگ در انتهای کوچه نگاه کرد. پاهایش دیگر نا نداشتند. عرق از صورتش می‌دوید روی بینی و آویز می‌شد. انگار می‌خواست مسخره‌اش کند. کلید را در آورد. سردرد، حالت تهوع و بوی تخم‌مرغ که هر جا پا می‌گذاشت ول‌کنش نبود، دیوانه‌اش کرده بودند. همین که خواست کلید را در قفل بیندازد، از دستش افتاد.

ـ اَااه.

حتی حال این را هم نداشت که به بخت بد و کلید افتاده از دستش لعنت بفرستد. کلید، توی دَرز پایین در گیر کرده بود. سنجاق سرش را در آورد و سعی کرد کلید را در بیاورد. قطره‌های عرق از سر و صورتش به زمین می‌ریختند. بالاخره درِ خانه را باز کرد. شیر آب کنار باغچه را چرخاند و شلنگ را بالای صورتش گرفت. چشمانش را بسته بود و با خودش می‌گفت: «کاش مُرده بودم. کاش بمیرم. جواب ننه رو چی بدم؟ وای خدا، من چرا عرضه ندارم شیرینی بپزم؟»

در اتاق مادربزرگ

وارد اتاق که شد مادربزرگ داشت سلام نماز را می‌داد. محبوبه سرش را پایین انداخت و کنار پشتی نشست. زانوهایش را بغل گرفت و بی آنکه کلمه‌ای بگوید به گل‌های قالی خیره شد. اشک در چشمانش حلقه زده بود.

ـ سلامت کو ننه؟

در دلش گذشت: چرا یه اتاق نداریم که منِ لا مصب توش تنها بشینم و زار بزنم!

مادربزرگ گفت: «چیزی خوردی؟ چی شده ننه؟ برو یه دوش بگیر!»

ـ نمی‌خورم. دوش هم نمی‌گیرم. ولم کن.

لبخند، در صورت مادربزرگ ماسید.

یک رؤیای شیرین

زبانش را در دهان چرخاند و گفت: «خیلی خیلی خوشمزس. همه‌چیش اندازس؛ شیرینیش، تُردیش. بوی تخم‌مرغ هم نمیده. چه جوری درستش کردی، ننه‌جون؟ توش تخم‌مرغ نزدی؟»

روی کرسی بلندی نشسته‌ بودند، در میان باغی پر از شکوفه‌های گیلاس. مادربزرگ از قوری شاه‌عباسی کنار دستش، در استکان کمرباریک چای ریخت و زیر سماورِ مسی گرفت: «شیرینیت رو با چایی بخور ننه!». محبوبه استکان را از دست مادربزرگ گرفت. یک شکوفه گیلاس از بالای سر محبوبه افتاد توی استکان چای.

ـ اسمش چیه؟

مادربزرگ در سکوت گویی منتظر چیزی بود. محبوبه سرش را گذاشت توی دامن مادربزرگ. پلک‌هاش را روی هم گذاشت و سرش را تکیه داد به درخت گیلاس. نفس عمیقی کشید. بوی عجیب و لذت‌بخش شیرینی‌ها همراه شکوفه‌های باغ گیلاس، بینی‌اش را پر کرد. چشم‌هاش بسته بود. مادربزرگ لالایی نمی‌خواند، دستور پخت شیرینی خوش‌مزه‌ای را زمزمه می‌کرد.

شیرین‌تر از رؤیا

صبح، زودتر از همیشه بیدار شد. آفتاب زور می‌زد که از تنها پنجره خانه‌ کوچکشان بیاید داخل. پیش‌بندش را محکم به کمر بست. مادربزرگ که از خواب بیدار شد، محبوبه چند شیرینی توی بشقاب کوچکی گذاشت و تعارف کرد.

ـ چقدر خوشمزس ننه! از کجا یادگرفتی اینو!

محبوبه فقط لبخند زد. مادربزرگ شیرینی را زیر زبانش مزمزه کرد: «این شیرینی، محشر کبراست ها. چه عطر و طعمی داره! اسمش چیه؟»

محبوبه پر بود از غرور. گفت: «شیرینی بهشتی، ننه‌جون، شیرینی بهشتی!»

[نویسنده: رضوانه عرب عامری]

خرید و فروش شیرینی خانگی در باسلام

بیشتر بخوانید