
پشتیبانی آنلاین و تلفنی
ارتباط مستقیم با غرفهدارها
تضمین بازگشت وجه توسط باسلام
مقدار:
1 جلد
سال نشر:
1404
من تو زندگی تقریباً از هیچچیز نمیترسم. یعنی از چیزهایی که معمولاً زنها از اونها میترسند، نمیترسم. منظورم ترس از همهی اون چیزهاییه که زنها فقط به دلیل زن بودن ازشون میترسن و تقریباً هیچکس در درست بودن اون ترسها شک نداره. یکی از اون چیزها قدم زدن تنهایی یه زن تو یه خیابون خلوت در شبه. از داستان کوتاه نادیا زندگی برای من چه شکلی است؟ زندگی برای من مثل این است که در رخوتی دوستداشتنی با چشمهای بسته روی صندلی عقب تاکسیای لم دادهام و رانندهای پاکیزه و مودب و محتاط، در سکوت محض، ماشین را بیهدف در خیابانهای خلوت و پردرخت و آفتابی میراند. گاهی چشمها را باز میکنم و به انعکاس شاخوبرگهای درختها روی شیشهی تاکسی نگاه میکنم و بعد دوباره آنها را میبندم تا بازی سایه ـ آفتاب را پشت پلکها احساس کنم. چه اهمیتی دارد کجا میرویم؟ چرا میرویم؟ کی میرسیم؟ از داستان کوتاه دریا زمانی فکر میکردم کاش تصمیمهای سخت زندگی آدم رو کس دیگهای میگرفت. اما اون روز صبح وقتی تو آینه زل زده بودم به خودم، دیگه اینطور فکر نمیکردم. منظورم اینه داشتم به این فکر میکردم که اگه تصمیمهای سخت زندگیم رو کس دیگهای بگیره، دیگه این زندگی مال من نیست؛ مال کسیه که این تصمیمها رو گرفته. از داستان کوتاه حمیر


