
پشتیبانی آنلاین و تلفنی
ارتباط مستقیم با غرفهدارها
تضمین بازگشت وجه توسط باسلام
وزن خالص:
1930 گرم
نویسنده:
مارگارت میچل
قطع:
وزیری
ناشر:
نظاره
سال نشر:
1398
در بخشی از رمان بر باد رفته میخوانیم: در اولین روزهای محاصره، وقتی یانکیها استحکامات و سنگرهای جای جای شهر را در هم میشکستند، اسکارلت با شدت گرفتن شلیک توپها آنقدر وحشت کرد که تنها کاری که از دستش بر میآمد این بود که دستهایش را با درماندگی روی گوشهایش میگرفت و هر لحظه انتظار داشت به ابدیت بپیوندد. وقتی صدای سوت توپ شلیک شدهای به آنها نزدیک میشد، اسکارلت با عجله به اتاق ملانی میدوید، خودش را روی تخت کنار ملانی میانداخت، هر دو محکم همدیگر را بغل میکردند و در حالی که سرهایشان را در بالش فشار میدادند، جیغ میکشیدند: "آه! خدایا!" آنها سرشان را زیر بالش پری پنهان میکردند تا صدای انفجار تمام شود و اسکارلت در سکوت به ملانی ناسزا میگفت که او را از پناهگاه امنتر زیر پلهها محروم کرده است. اما دکتر، راه رفتن را برای ملانی قدغن کرده و اسکارلت هم مجبور بود پیش او بماند. پریسی و وید هم سراسیمه به طرف زیرزمین تاریک و تار عنکبوت گرفته میدویدند، پریسی تا آنجا که میتوانست جیغ میکشید و وید هم هق هق گریه میکرد و سکسکه میزد. وحشت به دنیا آمدن هر لحظه بچه ملانی به هراس تکه تکه شدنش اضافه شده بود و هروقت این فکر از ذهنش میگذشت، عرقی سرد بر بدنش مینشست. ...

