زن عدسهای توی سینی را پاک میکرد که تلفن خانه زنگ خورد. گوشی را که برداشت صدای کربلایی را شنید، کربلایی گفت:«آخر هفتهی دیگه جشن نومزدی پسرِ شاطرعباسه، ما رو همراه چندتا از بزرگترهای محل وعده گرفته واسه مراسم.»
زن از پشت گوشی لب گزید و امید به خدایی گفت و تماس را قطع کرد. دلش مثل سیر و سرکه جوشید. فکر این مهمانی بیمحل را نکرده بود. یکسال پیش که کربلایی تصادف کرد و چند ماه افتاد گوشهی خانه، هرچه داشتند و نداشتند دادند پای دوا و درمان و تعمیر ماشین و خسارت. در عطاری هم بسته شد و دریغ از یک پول سیاه که بیاید توی دخل. روزی که کربلایی سرپا شد و رفت دم دکان آه در بساط نداشتند و از بچهها هم پول قرض گرفته بودند. زن اما اهل شکایت و پشت خالی کردن نبود. خندید و گفت:«از صفر شروع میکنیم.مثل جوونیهامون.»
تا امروز یک قِران کربلایی را کرده بود دو قِران و قرضها را داده بودند. بچهها میگفتند پولها قرض نیست و وظیفه است اما نه زن و نه کربلایی غرورشان اجازه نمیداد، اول پیری مدیون بچهها باشند. زن توی این یکسال گذشته، هیچ چیز برای خودش نخریده بود، تو بگو یک جفت جوراب. هرچه داشت و نداشت را میپوشید و میگذراند. اما این مهمانی بیمحل… لباس برایش مهم نبود، اما چادر که میخواست، یکی از روزهایی که با عجله می رفت بیمارستان پیش کربلایی، چادر تازهاش لای در تاکسی گیر کرد و پاره شد. چادرِ کهنهاش را هم توی این یکسال انقدر پوشیده بود و شسته بود و پهن کرده بود گَلِ آفتاب، بور شده بود، سرخ. دلش نمیخواست توی جشنِ پسرشاطر عباس، جلوی چادرهای سنگین و مجلسی خلقالله، با آن چادرمشکی بور بنشیند یک گوشه.
زن عدسها را رها کرد و رفت سراغ کمد، کیف دستیاش را بیرون کشید و کارتش را برداشت و چادر بورش را سر کرد و از خانه زد بیرون. ته کارتش 400 هزار تومان پول داشت. چادر چند بود؟ نمیدانست. فقط چندباری از زنهای همسایه شنیده بود که قیمت چادر سر کشیده به فلک. پاساژ پارچهفروشی شهر، غلغله بود. دومین مغازه از سمت راست، پر بود از طاقههای چادرِ مشکی، کنکن و ژورژت و کریستال. زن چشم چرخاند و از جوانی که ایستاده بود پشت پیشخان پرسید:«قیمت چادرها چطوره؟» جوان لبخند نرمی زد و گفت:«از 600 هزار تومن تا 2 میلیون.»
یا باید دور جشن را خط میکشید، یا باید رو میانداخت به خواهرش و چادرش را قرض میکرد. نگاه جوان هنوز روی زن بود که زن سر تکان داد به نشانه تشکر و از مغازهی پارچه فروشی بیرون زد.
تصمیم گرفت برود خانه خواهرش. کربلایی هرگز بدون او نمیرفت جشن.
نگار ؛خواهرزاده زن؛ در به رویش گشود. چای اول را خورده بودند و زن این دل و آن دل میکرد که چطور حرف جشن پسرشاطرعباس و چادر و قرض کردن را پیش بکشد که خواهرِزن رو به نگار گفت:«برو چادرم رو بیار خاله ببینه.» زن توت خشکی به دهان گذاشت و نگار با یک قواره چادرِ دوخته شدهی مشکی ایستاد مقابلش. چادر مثل شب سیاه بود و مثل حریر سبک. خواهرِزن، شروع کرد به تعریف کردن:«همین سه چهار روز پیش دل رو زدم به دریا که برم یه قواره چادر برای خودم بخرم. قیمتها رو که دیدم دود از سرم بلند شد. آقا اصلان هم گفت فعلا دست نگهدار دارم. ولی نگار این چادرفروشی رو از توی اینترنت برام پیدا کرد. ببینش، باورت میشه قسطی خریدمش؟»
نگار در نگاه جواب متعجب زن جواب داد:«یه غرفهی تولیدی چادر هست به اسم نازدونه. همهجور چادری دارن. یه طرح فروش چادر اقساطی هم گذاشتن. کلا قیمتهاشون خیلی خوبه.»
چشمهای زن برق زد. او نه آقای داوودی را میشناخت و نه غرفهی «تولیدی چادر نازدونه» را. باورش برایش سخت بود، یک کاسب بدون خواستن ضمانت، بدون دریافت سود یا بالابردن مبلغ چادر، پارچه مرغوب را قسطی بدهد دست مشتری. اما آقای داوودی فقط کاسب نبود، او در درجه اول یک انسان شریف بود که قلب مهربانش میتپید برای مردم و میخواست بار کوچکی از دوش خانوادههای ایرانی بردارد.
زن پرسید:«شرایطش چطوره؟»
و نگار توضیح داد:«شرایط خاصی نداره. مدل چادری که میخوای انتخاب میکنی. یک سوم قیمت چادر رو به اضافه سی تومن پول پست میریزی به شماره کارتشون. بعد آدرس پستی و رسید واریز وجه رو میفرستی براشون. چند روز دیگه چادر میاد در خونهتون.» مکثی کرد و ادامه داد:«شما هم مابقی مبلغ رو طی سه ماه، یعنی سه قسط واریز میکنی به کارت تولیدی نازدونه. همین و تمام.»
زن محجوبانه لبخند زد، قلبش آرام گرفته بود. پس بار دیگر دست کشید روی چادر مشکیخواهرش و گفت:«میشه همین الان برای من یکی بخری؟ از همین جنس…»
نگار گوشی به دست نشست زن و خواهرِزن زمزمه کرد:«به آقا اصلان گفتم یه مبلغی از یارانهام رو هر ما میدم پای قسط چادر. فشاریهم بهمون نمیاد.» بعد دست بالا برد سمت آسمان و گفت:«خدا بهشون خیر بده. یکیشون بشه دهتا…»

خیلی داستان قشنگی بودمیگه که کمک به هم نوع کاری خداپسندانه هست تامیتوانیم مهربورزیم ودل مردم روشادکنیم