«کشاورزی برای ما چه داشت؟ هیچ! تمام سال کار میکردیم، زیر آفتاب و باران کار میکردیم، ظل تابستان و یخبندان زمستان کار میکردیم، با کمر درد و واریس و رماتیسم کار میکردیم و جیبمان خالی بود! پول توی دستمان نبود، محصول را کیسهای و کلی میفروختیم، پولش را خردخرد و چکی میگرفتیم. به شوهرم گفتم، دل از زمین بکن. کاری کن، ماشین بخر و میوه و سبزی و… بفروش. اصلا دل از گیلان بکن، برو تهران، برو…»
دمت گرم لیلاخانم!
متنی که در بالا خواندید برشی بود از صحبتهای خانم لیلا محمددوست، صاحب غرفهی«محصولات محلی آستانه اشرفیه» راستش من از آن آدمهایی نیستم که اشکم، دم مشکم باشد ولی، در سفرک دوم وقتی در آستانه اشرفیه، نشسته بودم روی مبل خانهی خانم محمددوست و او با اشتیاقی که توام بود به رگههای غم، غمی از جنس یادآوری خاطرات سخت، دلم خواست بزنم زیرِ گریه و زنِ سختکوش مقابلم را در آغوش بگیرم و زیر گوشش بگویم:«دمت گرم.»
فهرست:
کشاورز زادهها دردهای مشترک دارند
من اهلِ گیلانم، کشاورز زاده و بزرگ شده در محیطی که تا چند فرسخی مردم با کشت و کار بر روی زمین، رزق و روزی به دست میآورند و خوب میدانم زندگی در گیلان زیبا، گیلان حاصلخیز و پرباران و خوش آب و هوا و سرسبز گاهی برای مردمانش سخت میشود. چرا؟ چون با اینکه دائم کار میکنند، دائم مشغول کاشت و داشت و برداشتند و همیشه نگران باران و گرمای شدید و آفت هستند ولی جیبشان آنطور که باید پر نیست. حالا اینکه چرا جیبشان پر نیست، مسئلهایست که نیاز به آسیبشناسی دارد، اما بعضیهایشان قادر به تغییر شرایط نیستند و خب هرچه میدوند هشتشان گرو نهشان است و نمیشود که نمیشود! لیلا محمددوست هم روزی، به نقطهای رسیده که با خودش گفته نمیشود! دیگر هیچچیز درست نمیشود و باید دندان لق کشاورز بودن را از بیخ کند، اما خدا صدای دلِ شکستهاش را شنیده، همت بلندش را دیده و دستش را گرفته است و حالا هم روی زمین خودش کشت میکند و هم چند هکتار زمین اجاره کرده و به دیگران هم روزی میرساند! میپرسید چطور این اتفاق افتاده؟! قصهاش کمی طولانیست.
همسایهی برادر امام رضا هستم، ساکنِ قطب بادام زمینی کشور!
لیلاخانم، متولد 1360 است. دیپلم دارد و 17 سال پیش با آقای سید اصغر حسینی ازدواج کرده و حاصل عشقشان شده آقا سید امین که این روزها 15 ساله است و کمک خانواده. خانم محمددوست، متولد و بزرگشده و ساکن آستانهاشرفیه است. آستانه شهریست نه چندان بزرگ که آستان مقدس سیدجلالالدین اشرف، برادر امام رضا علیه السلام را در خود جا داده و به دلیل داشتن رودخانه سفیدرود در دل خود از نظر کشاورزی شرایط بسیار مناسبی دارد، مهمترین محصول کشاورزی این شهر بادام است، در واقع آستانه را به عنوان قطب بادامزمینی ایران میشناسند.

دو شغله بودیم، هم فروشنده و خیاط هم کشاورز!
خانواده خانم محمدوست از ایام قدیم تا امروز کشاورز بودهاند، پدربزرگ و پدر کشت و کار میکردند و زنان و دختران خانواده هم همپای آنها پیش میرفتند، لیلا خانم در دوران مجردی، آنطور که باید دل به زمین و کشاورزی نمیداد و موقع برداشت بادام و چیدن لوبیا و… سری به زمین میزد و کمکی میکرد. بعد از ازدواج، از آنجایی که خانواده همسر لیلا خانم هم کشاورز بودند، همسرش هم به کشاورزی مشغول میشود. اما کشاورزی پاره وقت. لیلاخانم میگوید:«شوهرم، مغازه لوازم آشپزخانه داشت و روی زمین پدری هم کار میکرد. من هم خیاطی یاد گرفته بودم و اول برای خودم و خانواده بعد برای همسایه و قوم و خویش خیاطی میکردم. اما مغازهی ما اجارهای بود و هر روز با وجود تورم، قیمتها بالا میرفت و دخل و خرج مغازه باهم نمیخوند. شوهرم مجبور شد، مغازهاش رو ببنده. بعد از بستن مغازه وانت خریدیم و همسرم برای فروش وسایل آشپزخانه میرفت بازارهای روز و محلی. حدود 4 سال وضعیت اینطوری بود که بهار و تابستان کشت و کار میکردیم روی زمین و پاییز و زمستون که زمین کار چندانی نداشت همسرم میرفت بازار برای فروش. من هم روی زمین کمک میکردم هم خیاطی، تا زندگیمون بچرخه.» تنوع محصولات کشاورزی خانم محمددوست بالاست، از بادام بگیر تا نخودسبز و سویا و باقالی و برنج و جارو!

به شوهرم گفتم برو تهران دنبال کار بگرد
زن و شوهرِ داستان ما، با سختکوشی برای ساختن زندگیشان تلاش میکردند که ناگهان کرونا از راه رسید و بازار و بازارگردی و خرید محصول حضوری به کل تعطیل شد. اما زندگی که تعطیلی نداشت، غم نان هنوز هم بود، از خرج خانه تا خرج پوشاک و مهمان و مریضی. در چنین روزهایی، دست زندگی به اجبار همسر خانم محمددوست را هل داد به سمتِ کشاورز تمام وقت بودن. چون چارهای نداشت، سرمایهی اولیه چندانی نبود جز زمین.پس کشت و کار به صورت جدی شروع میشود. خانم محمددوست بیشتر از قبل خیاطی میکند و همسرش بیشتر از قبل روی زمین وقت میگذارند. کم کم محصولات به ثمر میرسد، بادام میرسد، برنج و باقالی و لوبیا و سویا هم. حالا وقت فروش است. اما کدام فروش؟ بعضی محصولات با قیمت کم در بازارهای محلی به فروش میرسد و باقی به صورت کلی به مغازهدارها و بارفروشها. لیلا خانم توضیح میدهد:«زمینی که روش کار میکردیم بخش قابلتوجهی ازش اجارهای بود. چون میخواستیم محصولمون رو به صورت کلی بفروشیم مجبور بودیم با قیمت خیلی پایین رد کنیم. اونم نقد نبود. چک میدادن به ما، چک شش ماهه، نه ماهه. یا خرد خرد برامون میریختن. هیچوقت پول درشت و یکجا دستمون رو نمیگرفت. مثلا 50 میلیون برنج میفروختیم، یکبار ده تومن، دو ماه بعد 15 تومن و… به حسابمون میاومد و این خیلی برای من سخت بود. ما مغازهمون رو از دست داده بودیم، بازار تعطیل بود، کشاورزی هم که پولی نداشت تا روش حساب کنیم. خیلی ناراحت بودم، خیلی فکر میکردم، به شوهرم میگفتم کشاورزی رو ول کن. برو شهرک صنعتی دنبال کار، برو وانت بار وایستا، اصلا برو تهران سر کار.»
اگر خانم باشید، اگر روزهایی مثلِ روزهای آشفتگی خانم محمددوست را تجربه کرده باشید، خوب میفهمید او چه حالی داشته. وقتی به هر در میزنی و بسته است. وقتی تلاشهایت نتیجهای ندارد، وقتی بوی بهبود ز اوضاع جهان از هیچ سمتی شنیده نمیشود، آدم دوست دارد بزند زیر میز زندگی و بگوید من نیستم! ولی نمیشود، زندگی و رنج با هم گره خورده و ما مجبوریم در همهی کورانها صبح از خواب بیدار شویم و پاشنه را ور بکشیم و بجنگیم.
همه چیز از یک پیام تبلیغاتی شروع شد
در همان روزهای که زندگی به خانم محمددوست و همسرش سخت گرفته بود، لیلا خانم سعی میکند بیشتر از پیش خیاطی کند، او هر روز در کانالهای خیاطی چرخ میزند و میگردد دنبال آموزشهای جدید و مدلهای روز تا مشتریهایش راضی باشند. یک روز، خیلی اتفاقی توی یکی از کانالهای خیاطی تبلیغ باسلام را میبیند، تبلیغی با این محتوا که:«بیا اینجا محصولت رو بفروش!» و خب اصلا باسلام یعنی چه؟ یعنی کجا؟ لیلا خانم میگوید:«در تمام روزهایی که با هزار سختی و زحمت محصول باکیفیتمون رو زیر قیمت به بارفروشها میدادیم من به این فکر میکردم چطور میشه آدم بدون واسطه خودش محصولش رو بفروشه؟ حتی پیج اینستاگرام هم زدم. ولی مشتری چندانی نداشتم. کسی جز فامیلها اعتماد نمیکردن از زنی که اهل آستانه ست و اصلا شناختی ازش نداشتن خرید کنن و به حسابش پول بریزن. من اون روز روی لینک دعوت باسلام زدم و ثبت نام کردم. پیام خوشآمد گویی اومد و من از هیچ چیز باسلام سر در نمیآوردم.» بعد از ثبت نام در باسلام، خانم محمددوست انگار که وارد یک جهان ناشناخته شده باشد سردرگم چرخ میزند و به جایی نمیرسد. او تلاش میکند تا بفهمد باسلام چطور کار میکند و در اصل کجا و چطور باید محصول بفروشد اما جز پیامهای تبلیغاتی و خوشآمدگویی و دریافت جملاتی مثل «خانم محمددوست خیلی وقته به ما سر نزدی» راه به جایی نمیبرد. پس توی دلش میگوید:«باسلام هم به درد نخوره بابا. اصلا معلوم نیست چی درست کردن…» و عطای باسلام را به لقایش میبخشد.

محصول هفتم، کرهبادام زمینی ترسناک!
یک سال بعد، درست روز اول مهر وقتی لیلاخانم از سربالاییهای نفسگیر زندگی خسته و ناامید است پیامی از باسلام دریافت میکند با این مضمون:«اینجا محصولت رو بفروش.» خانم محمددوست، با شک و تردید روی لینک میزند و اتفاق مهمی رخ میدهد. یک نفر از باسلام به خانم محمددوست زنگ میزند. مریم وجدانی، از بر و بچههای باسلام، دست خانم محمددوست را میگیرد و یادش میدهد چطور محصولاتش را در غرفهاش بفروشد. و اینجا نقطهی یک شروع تازه است برای لیلا و همسرش! او میگوید:«هول کرده بودم، نمیدونستم چی میشه. دلم میخواست انجامش بدم، خانم وجدانی به همهی سوالهام جواب داد.گفت چطوری عکس بگیر، چطوری محصول بذار، قیمت و وزن و توضیحات. من خیلی مضطرب بودم، تا جایی که همسرم گفت ولش کن. اگر انقدر تحت فشار و اذیتی کلا پاکش کن و بیخیال شو. ولی من کوتاه بیا نبودم، با خودم میگفتم باید انجامش بدم، خانم وجدانی تاکید داشت حتما 7 محصول برای فروش داشته باشم. من بادام و برنج و لوبیا و سه محصول دیگه گذاشتم، و یکی کم بود.» لیلا خانم، برایمان بادام سوخته و میوه آورده، اما من زل زدهام به دهانش، تا تمام آنچه از سر گذرانده را بشنوم. میپرسم:«برای محصول هفتم چیکار کردید؟» و جوابی میگیرم که هم خندهدار است و هم ترسناک! او میگوید:«کرهی بادوم زمینی، اونسالها مثل الان رایج نبود. همهجا نداشتن. توی فروشگاههای بزرگ موجود بود. من میدونستم که یه مغازه پشت حرم، توی بازار دستگاه آورده و از بادام کرهگیری میکنه. تصمیم گرفتم توی غرفه کرهی بادوم زمینی هم بذارم. شوهرم، خیلی بهم غر زد. گفت داری چیکار میکنی؟ اصلا خودت تا حالا کرهبادوم زمینی خوردی؟ چطوری میخوای درست کنی؟» لیلاخانم در جواب همهی این سوالها ته دلش میگفت حالا کی میاد از من کرهی بادوم زمینی بخره آخه؟ مهم نیست. یه چیزی میشه دیگه! و خب اولین مشتری بعد پس از 18 روز سر و کلهاش پیدا میشود! کرهی بادام زمینی میخرد؟ نه! اولین سفارش از همدان ثبت شده و مشتری دو کیلو بادام میخواهد!

باسلام کلاهبرداره؟
اولینها همیشه مهمند، چه توی عشق و عاشقی باشد چه توی فروش! و اولین فروش خانم محمددوست از نظر من، نشانهای است از طرف خدا تا به او بگوید:«در این مسیر بمان و جا نزن.» با راهنمایی خانم وجدانی، لیلاخانم دو کیلو بادام درجه یک که کاشت خودشان است را بستهبندی میکند برای ارسال. ولی ته دلش خالیست. اگر پول دو کیلو بادامش را خوردند و یک قران دستش ندادند چه؟ دستش به کجا بند است؟اصلا نکند همهی ماجرا یک جور کلاهبرداری باشد؟ او همانطور که درگیر این فکر و خیالهاست رویش را هم ندارد از خانم وجدانی بپرسد پس پولش چی؟ بعد از کش و قوسهای فراوان لیلاخانم و همسرش تصمیم میگیرند از مشتریشان کمک بگیرند بله، عجیب است، خیلی عجیب! لیلاخانم میگوید:«با خودمون گفتیم ما که شماره این مشتری رو داریم، خب اون حتما قبل ما توی باسلام بوده، میدونه باسلام چطوری کار میکنه. همسرم بهشون زنگ زد. مشتری ما با حوصله برامون توضیح داد. گفت باسلام جای خوبی برای کار کردنه، من قبلا چندبار ازشون خرید کردم، بعد از اینکه من تایید کنم پول رو به حسابتون میریزن. اصلا نگران نباشید.» بعد از ارسال محصول، خانم محمددوست میبیند که مشتری برای خریدش امتیاز 5 ستاره ثبت میکند و کلی هم زیر محصول برایش تعریف و تحسین مینویسد. پول که میآید به حسابشان اول ذوق است. ذوق و کیف که بعله، دیدی شد؟ دیدی میشود بدون واسطه هم محصول فروخت؟ اما شیرینی فروش اول به دهان لیلاخانم و همسرش مزه نکرده که یک اتفاق تازه از راه میرسد!

برای اولین بار کره بادامزمینی تولید کردم
کشت و کار در گیلان فصلی است. یعنی لیلاخانم اینها به جز برنج و بادام که محصول اصلیشان است در هر فصل سال روی زمین یک یا چند نوع محصول دیگر هم پرورش میدهند. مثل باقالی، لوبیا سبز، نخود فرنگی و تُرُب! پاییز و زمستان فصل کاشت ترب است. مردم گیلانزمین، در فصلهای سرد سال، روی سفره کنار فسنجان و باقالیقاتوق و ترشتره حتما ترب هم دارند. ترب، برایشان حکم سالاد و ترشی را دارد. یک جور پا سفرهای. روزی که دومین سفارش لیلا خانم ثبت میشود، همسرش تربها را از سر زمین کنده و آورده خانه. یک کیلو و دوکیلو هم نیست. یک دنیا ترب سفید و سیاه آغشته به گل و لاست که باید تمیز شود، برگهای زرد و پلاسیدهاش جدا شود، دسته شود و آماده شود برای فروش. لیلا خانم یک پایش حیاط است و دستش به تربها و یک پایش درون آشپزخانه و در حال تهیهی چای و چک کردن گوشی!
او میگوید:«بعد از اینکه اولین خرید ثبت شده بود، مدام چشم و گوشم به گوشی بود. اون روز زنها توی حیاط خونهمون مشغول تمیزکردن تربها بودن و من میخواستم براشون چای ببرم که دیدم یه سفارش جدید دارم. یه آقایی اهل مازندران، از ما کرهی بادام زمینی خریده بود.» دیدید گفتم محصول انتخابی خانم محمددوست ترسناک بوده؟ ترسناک از این جهت که سفارش ثبت شده و محصولی برای ارائه در خانه وجود ندارد! خانم محمددوست اما خودش را نمیبازد. با اینکه یک دنیا نگران است و انگار یک نفر مدام توی دلش رخت میشود و پچپچ میکند که زن این چه کاری بود کردی؟ ولی خودش را جمع و جور میکند و میرود بازار، سراغ همان مغازهای که دستگاه کرهگیری دارد. او میخندد و میگوید:«همسرم گفت خب حالا چیکار کنیم؟ گفتم درست میکنم! رفتم اون مغازهی کرهگیری. صاحب مغازه گفت بادوم پاککرده بیار، برات کرهاش رو میگیرم. نشستم به پوستگیری بادومها. سه، چهارکیلو پوست گیری کردم و بردم برای کره شدن. بستهبندی و ارسال کردم. کدرهگیری ارسال رو زدم و دیدم دو ساعت بعد هم محصول از طرف مشتری تایید شد، هم تعریف و تمجید برام ثبت شد و هم پول به حسابم اومد. خیلی خوشحال بودم، اما تعجب هم کرده بودم. از آستانه تا مازندران کلی راه بود، حداقل سه روز طول میکشید تا محصول به دست مشتری برسه…» بله از قدیم گفتهاند اولینها همیشه مهمند، اما کسی نگفته مشتری دوم هم میتواند مانند مشتری اول، چراغ امید باشد در دلِ زنی که تازه غرفه زده، آن هم با هزار هزار آرزو!
آدمهای کاردرست و حامی، کمند اما هستند!
خانم محمددوست کنجکاو است. اهل بیخیال ماجرا شدن نیست. به خاطر همین با مشتری تماس میگیرد تا از چند و چون ماجرا باخبر شود. خریدار کرهبادام زمینی به خانم محمددوست میگوید محصول را دریافت نکرده اما از آنجایی که دیده غرفه تازه تاسیس شده و محصولات فروش نداشتهاند خواسته با این کار از کسب و کارهای خانگی حمایت کند. خریدار از پشت تلفن شروع میکند به تشویق خانم محمددوست که این مسیر را ادامه بده. و لیلاخانم که باور ندارد هنوز آدمهایی چنین خوب و محترم و حامی در دنیا باشند در یک کلام مجذوب باسلام و اهالیاش میشود. او به سبب دو خاطره خوشی که از باسلامیها نصیبش شده، سعی میکند با تمام قوا، کارش را ادامه دهد. در تمام کمپینها شرکت میکند. با مشتریها ارتباط برقرار میکند. سرعت ارسال را بالا میبرد و سعی میکند کیفیتش بالا باشد، بالای بالا. او میگوید:«دوست داشتم بهترین باشم. دوست داشتم همه از خریدشون راضی باشن.» و خب در تایید کیفیتش محصولاتش همین بس که من بعد از تمام شدن مصاحبه میخواستم یک قوطی کره بادام زمینی بخرم، اما موجود نداشتند. چون تمامی محصولات غرفه را چند ساعت بعد از سفارش مشتری آماده میکنند تا در تازهترین شکل ممکن ارسال شود.
با وام دستگاه خریدیم و پول توی دستمان میچرخید
فروش سوم و چهارم و پنجم از راه میرسد، نشانها به خانم محمددوست تعلق میگیرد و «کشاورزی» و «کشاورز» بودن در نظرش بزرگ میشود، بزرگ و عزیز. او دیگر به این فکر نمیکند که با کار روی زمین زندگی نمیچرخد. باسلام حالا دست او را بیواسطه قرار داده در دستِ مشتریهایی از همهجای ایران. او و همسرش شانه به شانه هم پیش میروند. یک سال بعد از فعالیت مداوم در باسلام از آنجایی که غرفهی محصولات آستانهاشرفیه پرفروش بوده، باسلامیها برای دیدار با لیلاخانم و کسب و کارش به آستانه میآیند. لیلا خانم تعریف میکند:«من همیشه دوست داشتم ببینم کیا پشت باسلام هستن. اصلا دوست داشتم یه بار برم قم از نزدیک ببینمشون. وقتی باسلامیها اومدن خیلی دلم قرص شد.وقتی از نزدیک دیدیمشون با خودمون گفتیم اینا مثل بقیه نیستن.» حاصل آن دیدار میشود اعتماد خانم محمددوست و یک وام. وامی که خانم محمددوست با آن یک دستگاه کرهگیری میخرد و یک کوره برای برشتهکردن بادام زمینی. با این حرکت رو به جلو، خیلی از هزینههای اولیه تولید محصول کم میشود و خانم محمددوست میتواند محصولش را با قیمتِ کمتری به مخاطب عرضه کند. او میگوید:«سفارشها خیلی زیاد شده بود. همهی کارها رو خودم انجام میدادم، باقالی پاک میکردم، بادام پوستگیری میکردم، برشته کردن، کرهگیری، بستهبندی، ارسال و… در کنارش کار خونه هم بود و مادرم مریض بود و به رسیدگی من نیاز داشت.پاییز و زمستان همسرم کمک حالم بود اما بهار و تابستان یکسره روی زمین کار میکرد و من باید خودم از پس همهی کارها برمیاومدم.» پیشبردن همهی کارها با هم، آن هم دست تنها از من که ساخته نیست. اما از آنجایی، که فروش مستقیم به مشتری، علاقهی قلبی لیلاخانم بود لحظهای به خستگی فرصت گردنکشی نمیداد. او تلاش میکرد و فروش هر روز بالاتر میرفت و این یعنی پول نقد و حلال مرتب و چرخشی به سبد اقتصادی خانه میآمد و چه بهتر از این؟
لیلا خانم بعد از یکسال و اندی حضور در باسلام دیگر هیچ محصولی را خام فروشی نمیکند و دست واسطه نمیدهد.
6 هکتار زمین کشارزی اجاره کردیم، تابلوی خیاطی را پایین کشیدیم
قرار نبود، روایت ما، تعریف و تمجید از باسلام باشد. ولی، بی آنکه بخواهیم روایت شروع و پیشرفت خانم محمددوست گره خورده به باسلام، از شما چه پنهان از آن روز که شنیدهام باسلام چطور توانسته در روزهای خاکستری و دلشکستگی خانم محمددوست، نور باشد و دستش را بگیرد و زندگیشان را روشن کند، جور دیگری باسلام را دوست دارم، انگار برایم عزیزتر شده…لیلاخانم در باسلام مشتریهای ثابت پیدا میکند، با مغازهدارها ارتباط میگیرد، با افرادی که در بازههای زمانی مختلف مقادیر زیادی از محصولاتش را میخواهند و همین باعث میشود که به فکر اجاره زمین بیافتند. آنها که در آغاز کار هم زمین را از دیگران اجاره کردهبودند، 6 هکتار زمین دیگر هم اجاره میکنند تا پاسخگوی نیازهای مشتریهایشان باشند. اینجای ماجرا، خانم محمددوست ترجیح میدهد دیگر پای چرخ ننشیند. با اینکه او خیاط تمیزدوز و خوش دستی بوده و مشتریهای خودش را دارد اما یقین میکند وقت گذاشتن برای فروش مجازی محصولاتش، بهتر و پربازدهتر از خیاطیست. پس، تابلوی خیاطی را از جلوی در خانه پایین میکشد و چرخهایش را میگذارد درون یک اتاق کوچک. خیلیها نچ نچ میکنند که زن، اشتباه نکن! هنرت را، مشتریهایت را کنار نگذار. ولی او، یک گوشش را در میکند و دیگری دروازه.
اطرافیان خانم محمددوست تا مدت زیادی اصرار دارند که باسلام کلاهبردار است! اما با پخش تبلیغات تلویزیونی زمزمهها خاموش میشود.
مادرم از دنیا رفت و من مجبور شدم به یک شروع دوباره!
ولی زندگی که همیشه خوشی نیست. اصلا ناخوشیها از راه میرسند تا قدر خوشی و آرامش را بدانیم. در روزهایی که چشمهای خانم محمددوست و همسرش از رونق کسب و کارشان برق میزند، مادرِ خانم محمددوست از دنیا میرود. فوت مادر، یکی از سختترین سوگهای جهان است. ناگهان قلب آدم تهی میشود و پشت آدم خالی. اگر شما جای خانم محمددوست بودید در چنین ایامی، در روز خاکسپاری و سوم و هفتم مادرتان دور کار و غرفه را خط میکشیدید یا نه؟جواب من را اگر بخواهید یک بله محکم است. اما خانم محمددوست، با قلبی داغزده، با اشکی که بند نمیآید، با مصیبتی که آوار شده بر سرش، کارش را ادامه میدهند. او میگوید:«بادام 15 مرداد برداشت میشه. اون بازه زمانی به خاطر اومدن بادام نوبرانه سر ما خیلی شلوغه. سفارشها بالاست. درست توی همین روزها، مادرم رو از دست دادم. دلم خون بود ولی غرفه رو غیرفعال نکردم. من تا اون روز، همهی کارها رو، از صفر تا صد خودم انجام میدادم و اونجا بود که مجبور شدم کار رو به همسرم بسپارم. ایشون غرفه رو دست گرفتن و من هر 3الی4 ساعت فقط سفارشها و گفتوگوها رو چک میکردم. و این اتفاق با همهی تلخی و رنجی که با خودش داشت، یک شروع اجباری دوباره بود.»
کارآفرینی برای ده نفر
برونسپاری کارها، برای لیلاخانم یک شروع دیگر بود. او که فکر میکرد اگر همهی کارها را خودش انجام ندهد، غرفه زمین میخورد متوجه میشود با کمک گرفتن از دیگران و برونسپاری بخشی از فعالیتها هم میشود خوب و قوی پیش رفت. حالا این روزها 10 نفر خانم که خانههایشان در همسایگی خانم محمددوست است به طور دائم کمک حال او هستند. بسته به فصل، یا روی زمین کار میکنند یا در پاک کردن و بستهبندی محصولات مشغول فعالیتند. گاهی در حیاط و ایوان خانه لیلاخانم مشغول آمادهسازی محصولات میشوند وگاهی در خانهخودشان. مثلا باقالی پوست میکنند، محصولات را بستهبندی میکنند و… بله، در یک کلام لیلاخانم ما برای 10 خانم کارآفرینی کرده است.
از پوست بادام زمینی هم پول در میارم
یکجایی از گفت و گویمان، مادرشوهر خانم محمددوست سری به ما میزند، آخر خانهی لیلاخانم و مادرشوهرش در یک حیاط مشترک قرار دارد. زینب هم که دیگر خسته شده، شروع میکند به نقنق که خب برنامهی خالهشادونه به دادم میرسد و کمی سرگرمش میکند. از لیلاخانم میپرسم الان نگاهتون به کشاورزی چطوره؟ و او جملهی قشنگی میگوید، از آنها که باید با آبطلا نوشت. او میگوید:«من مشتریهایی پیدا کردم که هیچوقت فکر نمیکردم وجود داشته باشن! محصولاتی کاشتم و چیزهای فروختم که هیچوقت فکر نمیکردم کسی اون رو بخواد!» و این جمله، بسیار ارزشمند است. چون همیشه، همه چیز، آنطور که ما فکر میکنیم نیست. اگر وسیلهای ساختهایم، محصولی تولید کردهایم، کاری را شروع کردهایم و خوب پیش نمیرود شاید به خاطر این است که فکرمان را محدود کردهایم، جهانمان کوچک است و بلد نیستیم جور دیگری به دنیا نگاه کنیم، همان ماجرای چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید. مثلا لیلاخانم تا همین چند سال پیش، وقتی سویا میکاشت هیچ فروشی نداشت و جز مصرف محدود خانگی خودشان، همهاش هدر میرفت. اما این روزها، سویاهایش مشتریهای خاص دارد بیا و ببین. او میگوید:«من اصلا نمیدونستم سویای خام رو میخوان چیکار کنن. یه بار از مشتری پرسیدم و فهمیدم باهاش شیرسویا درست میکنن.» بله، چیزی به نام شیرسویا در بوم گیلان تقریبا بیمعناست. مصرفی ندارد، متقاضی ندارد. اما در شهرهای دیگر، مشتریهای خودش را دارد و بیمرز بودن باسلام یعنی همین. یعنی خانم محمددوست با تمام ایران در ارتباط است نه فقط با مردمان استان خودش. لیلاخانم مشتریهای خاص کم ندارد، مثلا یک مشتری دارد تمام نخودسبزهایش را میخرد! چرا؟ چون گلخانه پرورش نخودفرنگی دارد. یا چند نفر هستند که طالب پوست نازک بادام زمینیاند. خانم محمددوست میخندد و میگوید:«اگه یه نفر ببینه من توی غرفهام پوست بادوم هم میفروشم، حتما با خودش میکنه این خانومه داره از پوست بادوم هم پول در میاره. اما فروش پوست بادوم ماجرا داره. من همش با تقاضای مشتریها رو به رو میشدم که پوست بادوم ندارد؟ و تعجب میکردم. آخرش فهمیدم پوست نازک بادوم خاصیت دارویی داره و آسیابش میکنند و با شیر میخوردند. الان چند نفر مشتری ثابت دارم، یکیشون همین امروز زنگ زده بود که جمع شده؟ گفتم تو قبل عید گرفتی. تا جمع بشه طول میکشه، یکم باید صبر کنی!» بله اینطوریهاست دیگر! همان چیزی که تا سالها دورریز و زباله و بهدردنخور خطاب میشد خاصیت دارویی دارد و مشتری بابتش پول میدهد!

کشاورزی از شغلهای خوب جهان است
این روزها، همسر خانم محمددوست هم غرفه دیگری در باسلام زده است. ما دوست داشتیم این کشاورز نمونه و همسر مهربان و یاور را هم از نزدیک ببینیم و پای حرفهایش بنشینیم، ولی از آنجایی که در فصل بهار قرار داریم و بهار اوج کار کشاورزهاست، آقای خانه سر زمین بود و نشد او را ملاقات کنیم. خانم محمددوست هم بیشتر کارهای ادمینی غرفه را انجام میدهد و سعی میکند با مشتریها ارتباط بگیرد. به تازگی هم با هزینه شخصی دو دوره کلاس آموزشی رفته تا با روشهای فروش و ارتباط و پاسخگویی با مشتری بیشتر آشنا شود و خودش میگوید از آموزشها خیلی در کارش تاثیر مثبت داشته. حرفهایمان تقریبا تمام شده، با خانم محمددوست به حیاط خانهشان میرویم، در باغ سرسبز و کوچک درون حیاط کاهو کاشتهاند و سبزی و باقالی، آن هم برای مصرف شخصی. لیلاخانم میرود درون باغ و برایمان چند کاهوی تازه با رنگ سبز اردیبهشتی میکند. من از او عکس میگیرم و زنی را مقابلم میبیند که با همت بالا و تلاش ستودنی پای زندگیاش ایستاده و از داشتههایش استفاده کرده و این روزها، کارآفرین است و جزو غرفههای پرفروش و پرستاره باسلام. زنی که میگوید:«یه روزی از کشاورزی دلزده بودم و این روزها مدام به همسرم میگم بادام و برنج بیشتر بکار، این محصول رو هم بکار، سویا و نخود حتما داشته باشیم و…من اینروزها تصویر دیگهای از کشاورزی دارم. نگاهم تغییر نگاهم تغییر کرده.»


دم بچه محل ما گرم که تونست روپایی خودش وایسته هرکی بود زمین رو میفروخت و قید کشاورزی رو میزد خدا رو شکر که چرخ روزگار مساعد چرخید و این خواهر گلمون دونست افسار سرنوشت رو بدست بگیره و بهش لجام بزنه به افتخار تمام بانوان شریف و پاکدست ایران و گیلان سر تعظیم فرود میارم
سلام، من هم در با سلام غرفه دارم ولی بازدید ندارم. چکار کنم محصولاتم فروش بره؟
سلام، مدتی است، به گل وگیاه وتکثیر آن علاقه مند و درخانه انجام میدم بصورت محدود (چون خانه مون کوچکه) ولی همه انها به علت رسیدن فصل گرما و نبودن مشتری همه خشک میشن ، در ضمن به علت مشغله کاری نبود مکان فروش، فقط برای علاقه ام انجام میدم،،،، شما راه حل ش چه می دونید!!؟
سلام. می تونید از آقای رضایی غرفه گل و گیاه همیشه بهتر کمک بگیرید. براشون در قسمت گفت و گو با غرفه دار پیام بذارید
سلام ما هم محصول داریم ولی من نی دونم چطوری با این برنامه کار کنم میشه راهنمایی کنید
سلامیار ندارید؟ به پشتیبانی باسلام زنگ بزنید
نمیدونم چرا اشکم در اومد. چقدر امید ب زندگی دارید. این کارهای بزرگ انگیزه بزرگی میخواد
عزیزم.
دلتون لطیفه و الهی انگیزه های بزرگ داشته باشید. راستش منم موقع نوشتنش یه جاهایی گریه ام گرفت
انشالله همیشه موفق باشید
ماهم بتوانیم درکارمون رشد کنیم
الهی که هر روز پر فروش تر از دیروز باشید
سلام. خسته نباشی احسن ب غیرتت خدا خیرت بده منم آرزومه بتوانم یه کاری کنم تا از سردر گمی زندگی رها بشم دوست دارم دست رنج خوردمو بخورم تا لذت زندگی رو حس کنم ممنون میشم اگه کاری هست پیشنهاد بدیت
سلام نحوه کشت بادام زمینی وسویا چگونه هست خواهشاً جواب بدهید
سلام. تا جایی که می دونم سویا و بادوم زمینی خام رو می کارن.گوگل کنید
انشاالله همیشه سالم ودلشاد باشید!جیبتان پر از پول و زندگی تون پر برکت!
الهی دعاهای خوبتون صدبرابر برگرده به خودتون
آفرین به زنان باغیرت سرزمینم
ممنونم از لطف شما و وقتی که گذاشتید