کرمان آخرین شهری بود که گمان میکردم ممکن است به آنجا سفر کنم. خیال میکردم بعد از دیدن چندباره شیراز و گیلان و یزد و اصفهان و تبریز و … –وقتی که دیگر تمام کوچه پسکوچههایشان را حفظ شدهام—تازه نوبت به کرمان برسد؛ اما دست روزگار، یا بهتر است بگویم دست باسلام، در روز سوم اردیبهشت مرا از زیر آفتاب سوزان قم برداشت و گذاشت در اقامتگاهی سنتی –از آنها که دلم میخواهد خانهام شبیهشان باشد—در کرمان.

شنیده بودم کرمان هم آب و هوایش شبیه قم است؛ به همین خاطر ذوق چندانی برای دیدن این شهر نداشتم؛ اما گویا آسمان کرمان آن دو سه روز را تصمیم گرفته بود شبیه آسمان رشت باشد و چه بختیارم من! ابرها هر چند ساعت یک بار بارانشان میگرفت و مسئول موسیقی اقامتگاه هم خوب میدانست باید چه بگذارد که در آن هوا سرمستترم کند: دلکش و ویگن!
فهرست:
اقامتگاهی که در آن ساکن بودیم، خانهای بومگردی در نزدیکی بازار اصلی کرمان است. خانهای قدیمی با حیاطی بزرگ که دور تا دورش را اتاقهای کوچکی با در چوبی احاطه کردهاند. در حیاط یک حوض کوچک قرار دارد که بر لبهاش شمعدانی چیدهاند. ۹ دست مبل و صندلی هم اطراف حوض چیده شده است که جان میدهد شبها دو سه نفری گعده برگزار کنی و در هوای خنک اول بهار چای بنوشی.

تا پیش از این شناخت من از کرمان در دو چیز خلاصه میشد: کلیپهای طنز اینستاگرامی یک بلاگر کرمانی و یک کلیپ قدیمی که برای ضربالمثل «گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری» ساخته بودند؛ به همین دلیل هیچ تصوری از این شهر نداشتم. حالا اما اگر کسی از من درباره کرمان بپرسد میتوانم بگویم که غذای سنتیاش بزقرمه است که طعمش ترکیبی است از طعم گوشتکوبیده و کشک بادمجان. علاوه بر قالی یک هنر دستی دیگر دارد که نامش پته است. سوغاتش کلمپه و قطاب و یک نوع شیرینی دیگر است که نامش را یادم نمیآید. یک باغ شازده در شهرستان ماهان دارد که بهشتیست وسط کویر. آدمهایش هم خونگرم و مهماننوازند؛ چایشان را کمرنگ میخورند و لهجهشان هم به شیرینی کلمپههایشان است.
ز اندازه بیرون خفتهام، ساقی بیار آن چای را
۴۵ بامداد بود که کارهایم تمام شد. فاطمه گفته بود بعد از اذان میآیند دنبالم. اوقات شرعی قم را در گوگل جستجو کردم تا ساعت دقیق اذان را بدانم: ۳:۵۷. دلم میخواست از شدت خستگی و بیخوابی بزنم زیر گریه، اما حتی توان گریه هم نداشتم. صدای موبایلم را تا ته باز کردم و به فاطمه گفتم هروقت راه افتادند، زنگ بزند بیدارم کند. ۴:۲۴ فاطمه زنگ زد. با چشمهای نیمهباز و خمیازهکشان از این ور خانه به آن ور میدویدم و وسایلم را میچیدم روی هم. از شدت بیخوابی حالت تهوع داشتم. فلاسک مسافرتیام را لبالب شیرموز ریختم. کوله را انداختم روی شانههایم. کیف لپتاپ را زدم زیر بغل. اتو را گرفتم دستم و با عجله رفتم سمت در مجتمع.
آنقدر زود راه افتاده بودیم که تمام رستورانها و مجتمعهای بینراهی بسته بودند و دستکم تا دو سه ساعت خبری از صبحانه نبود.
بعد از ده ساعت و نیم خسته و کوفته رسیدیم به اقامتگاه. آنقدر خوابآلود و خسته بودم که متوجه زیبایی و دلانگیزی اقامتگاهمان نشدم. همه وسایلمان را ریختیم روی زمین و شیرجه زدیم روی تخت. آنقدر خسته بودیم که حتی ناهارمان را هم روی تخت خوردیم.
بعد از یک چرت مفصل قصد کردیم برویم دور و بر اقامتگاه را کمی بگردیم. آنقدر تکه و تکه و چند پاره خوابیده بودم که حالم رو به راه نبود، انگار کسی در سرم با چکش به دیوار میکوبید. سرم را از لای در چوبی اتاق بیرون کردم که هوایی تازه کنم. موسیقی قدیمی ملایمی پخش میشد؛ از آنها که آدم در خانه قدیمی و رویاییاش در گرامافون میگذارد و میرود که به شمعدانیهای لب حوض آب بدهد. دخترها و پسرهای جوان روی صندلیهای فلزی رنگ و رو رفته و مبلهای کهنه داخل حیاط نشسته بودند. گپ میزدند و چای میخوردند. هوس چای کردم. چای بعد از خواب مثل آفتاب کمرمق بعد از باران پاییزی است. افسردگی و غم را از دلت پاک میکند. زدم بیرون. دو دختر ریزه میزه که موهای هر دویشان کوتاه، شلخته و بامزه بود، نشسته بودند روی مبلهای کنار اتاق ما.
سلامشان دادم و پرسیدم: شما اهل کرمانین؟
- نه، دانشجوییم اینجا.
ادامه دادم: جای قشنگ و دیدنی چی داره این دور و بر که بتونیم بریم؟
- یه بازار قدیمی داره که دور همین میدونه. یه کاروانسرا هم توی بازاره که قدیمیه و خیلی بامزهست. آخر بازار هم یه میدونه، اسمش میدون ارگه. قبل از اون میدون یه کافه نقلی هست که خیلی فضاش قشنگه. البته ما خیلی بلد نیستیم اینجا رو. یکی از دوستهامون داره میاد که کرمانیه. از اون بپرسین بهتر بلده.
تشکر کردم و گفتم که وقت نمیکنیم راه دور برویم و همه جا را بگردیم، همین دور و بر کفایت میکند. بعد رفتم داخل اتاق تا با فاطمه حاضر شویم و برویم بازارگردی.
بازار کرمان با بازار قم فرق داشت. با بازار همدان هم. در بازار همدان همیشه یک نفر با یک چرخ دستی پر از سی دی آهنگهای قری از میان دستفروشها میگذرد و کائنات را به رقص و طرب وامیدارد. در بازار همدان انگار آدمها آمدهاند که خوش بگذرانند؛ اما بازار قم جدیتر است. کسی سیدی و پاسور نمیفروشد. آهنگ قری و غیر قری هم پخش نمیشود. فقط صدای هیاهوی مردان و زنان است که در دالانهای بازار میپیچد. زنها چادر به دندان و کیسههای بزرگ خرید در دست با جدیت تمام اجناس را برانداز میکنند.
بازار کرمان اما رنگ و بویش متفاوتتر بود. راستش را بخواهید کمی مخوف بود –البته اینکه ما تا هشت شب خوابیده بودیم و بعد تصمیم گرفته بودیم در ساعت تعطیلی برویم بازارگردی هم بیتأثیر نبود انگار. یکی از مغازهدارها و دو پسر دستفروش روبهروی مغازه زل زده بودند به تلویزیون بالای دیوار و با جدیت پیاس بازی میکردند. خیلی از رهگذران لباس محلی به تن داشتند که به گمانم لباس محلی سیستان بود. برخی هم به نظر میرسید پاکستانی باشند. این فضا برای من که در قم به دنیا آمده و زندگی کردهام و به قدر روزهای عمرم زائر پاکستانی و هندی دیدهام، خیلی غریب نبود.

در میانه بازار بوتیک هتلی بزرگ و قدیمی بود که از بیرون لوکس و خفن به نظر میرسید. یاد میدان نقش جهان میانداخت مرا. یک فضای مستطیلی مرتب و بزرگ؛ مناسب آنها که اختلال وسواس جبری یا همان OCD دارند. محو تماشای مردم بودم که فاطمه گفت: با غرفه فردا صبح هماهنگ کردی؟
هماهنگ نکرده بودم؛ یعنی بارها و بارها زنگ زده بودم، اما جوابم را نداده بود. گفتم: بهش گفتم سهشنبه صبح میایم، ولی هر چی زنگ میزنم که بگم آدرس رو بفرسته، برنمیداره.» اضطراب داشتم، اما وانمود میکردم که همه چیز مرتب است و تا فردا صبح زمان زیادی مانده است. فاطمه هم مضطرب بود.
بازار داشت خلوت و خلوتتر میشد. تصمیم گرفتیم برگردیم اقامتگاه. دیگر از هیاهوی جوانان و چای و خنده و گعده خبری نبود. پسر جوانی گوشه حیاط نشسته بود. صدای ویگن پیچیده بود در حیاط. صدا از گوشی پسر میآمد. رو به فاطمه گفتم: من از وقتی بیدار شدیم دلم چایی میخواد.
چای را سفارش دادیم و در تاریکروشن حیاط اقامتگاه نشستیم به گپ و گفت. من بنده گپ زدنهای کوتاه و صمیمانه آخر شبم؛ به ویژه اگر عطر باران در هوا مانده باشد؛ چون مرا یادِ عیدهای خنک و بارانی همدان که با دخترخالهها جمع میشدیم در حیاط خانهای که حالا دیگر نمیدانیم مأمن چه کسانیست.
روز دوم
هل من ناصر ینصرنی؟
صبح با هول و ولا بیدار شدیم. غرفهای که قرار بود برویم پیشش جوابمان را نداده بود. با فاطمه چنبره زده بودیم روی گوشیهایمان و دنبال غرفهای در کرمان میگشتیم که سرزده و ناگهانی بپذیردمان. بعد از چند دقیقه چرخیدن در فهرستی که از غرفههای کرمان ساخته بودیم، یکی از غرفهها را پیدا کردیم و او هم بیدرنگ فریاد «هل من ناصر»مان را پاسخ داد.
نیمرو را خورده، نخورده سوار ماشین شدیم و راهی دیدار با اولین غرفهدار.
وارد مغازه شدیم، خانم میانسالی که بعدتر فهمیدیم فامیلیاش زنگآبادیاست، پشت پیشخان ایستاده بود. مغازه پر از طرح و نقش و رنگ بود. چند دقیقهای مات پتهها بودیم که خانم زنگآبادی پرسید: میتونم کمکتون کنم؟
سراغ آقای محمدی را گرفتیم. کمی من و من کرد و گفت: آقای محمدی نیستن.
وقتی گفتیم از باسلام آمدهایم و از قبل –یعنی نیم ساعت پیش!—با ایشان هماهنگ کردهایم، عذرخواهی کرد و گفت: انقدر مشتریها الکی سراغ آقای محمدی رو میگیرن که من دیگه دست به سرشون میکنم.

خندهام گرفت. راست میگفت. کتابفروشی که کار میکردم، مشتریها وقت و بیوقت و به دلایل مسخرهای سراغ مدیر مجموعه را میگرفتند؛ معمولا هم برای گرفتن تخفیف.
طی پرس و جوها و تماسهای تلفنیمان با غرفهدارها فهمیده بودیم که پتهدوزی در کرمان رواج زیادی دارد و تقریبا در هر خانواده دستکم یک نفر پتهدوزی میداند. خانواده آقای محمدی هم از این قاعده مستثنی نبودند. پدربزرگ و عمو و پدر و همه خانوادهشان در کار پته بودهاند. خودش عمران خوانده و کار و کاسبیاش هم به راه است، اما دلش نمیآید قید پته را بزند.
در راه رفتن به کرمان تصمیممان را گرفته بودیم. قرار بود غرفه دوم و سوم را من روایت کنم و اول و چهارم را فاطمه. به همین خاطر من بیشتر درگیر عکس و فیلم بودم، اما گوشم را تیز کرده بودم و حرفهای آقای محمدی و فاطمه را هم گوش میدادم.
حین گفتوگو از خانم زنگآبادی خواهش کردم روی پارچه طرح بزند تا بتوانم از آن فیلم بگیرم. طرحها را آنقدر سریع و راحت میکشید که انگار دارد برای کودکش «چشمچشم دو ابرو» میکشد. ابراز تعجب کردم و گفتم: چقدر سریع و حرفهای کشیدین!
گفت بیست سال است طرح پته میزند و میدوزد. طرحها در حافظه دستانش حک شدهاند دیگر.

رفتم سراغ پسربچهای که پشت پیشخانِ دم در روی صندلی نشسته بود. با یک قلاب تار و پودهای دور پاچه را باز میکرد تا دور پته ریشریش شود. پسربچه که نامش را به خاطر نمیآورم، مسئول کارهای جانبی و بدوبدوهای مغازه است. سینیهای پته را میبرد برایشان شیشه میاندازد، بستههای پستی را میبندد و …
آقای محمدی سر و کارش بیشتر با کارهای فروش و چاپ است. یک مغازه برای فروش پتهها دارد و یک کارگاه برای چاپ طرحهای پته روی پارچهها. کار دوخت و دوز بر عهده زنان است. زنانی که به خاطر هماهنگی بدموقعمان فرصت دیدارشان دست نداد.
گفتوگویمان که با آقای محمدی تمام شد، از مغازه زدیم بیرون. چند متر آنورتر از مغازه آقای محمدی، به یک مسجد بزرگ و ساده برخوردیم که علی رغم وسعتش کاشیکاری چندانی نداشت. نزدیک اذان ظهر بود، اما مسجد خلوت و ساکت به نظر میرسید. شبیه امامزادهای که در مسیر جادهای کم رفتوآمد احداث شده و محل گذر مسافران باشد. چرخ کوتاهی در مسجد زدیم و رفتیم به سمت اقامتگاه.
غریبهآشنا!
بعد از ناهار و چرت نیم ساعته بعد از ظهرمان راهی غرفه دوم شدیم؛ غرفه پته و پوشاک گیتی که صاحبش خانم خلیلی بود.
اگر بخواهم توصیف دقیقی از خانم خلیلی بدهم، باید بگویم که او شبیه دخترداییها بود. از آن دخترداییها که حرفهای دلت را میبری پیشش، با هم غیبت فک و فامیل را میکنید. از آنها که وقتی بعد از مدتها میبینیاش تمام اتفاقات چند ماه اخیر را برایش میگویی و برای تمام تصمیمهای مهم و بیاهمیت زندگیات با او مشورت میکنی. غریبهای بود که تا به حال ندیده بودیمش و آشنایی که انگار سالیان سال میشناختیمش.
خانم خلیلی طراح پته است و طراح در هنر پته جایگاهش ویژهتر از دوزنده و تولیدکننده و … است. طراح میتواند طرحهای جدیدی مطابق تخیلات و سلیقه شما بزند که چاپخانهها توانایی تولیدش را ندارند. علاوه بر آن چاپخانهها معمولا در ابعاد کوچک چیزی تولید نمیکنند و برای داشتن یک رومیزی کوچک باید به اندازه پردههای یک تالار عروسی پارچه و طرح خام بخرید. با این حال خانم خلیلی میگوید هنر پته همانقدر که میان ما محبوب و باارزش است، میان کرمانیها معمولی و دمدستی است. اکثر زنان کرمانی پتهدوزی میدانند و همه دختران کرمانی در جهیزیهشان پته دارند. پس طبیعی است که نگاهشان به پته فرق داشته باشد با نگاه ما مرکزنشینان که سالهاست از صنایع دستی و هنرهای سنتی فاصله گرفتهایم.

خانم خلیلی که کارشناسی حسابداری خوانده است و چند سال هم حسابدار یک شرکت بوده، میگوید خانوادهاش بهشدت مخالف کار طراحی پته بودهاند. میگفتهاند طراحی پته برای مهندسی مثل او با آن سابقه کاری درخشان، پرستیژ ندارد و حیف میشود تمام آن درس خواندنها و شببیداری کشیدنها. اما خودش میگوید اسیر این هنر شده است و نمیتواند رهایش کند. جادوی هنر وقتی آدمی را طلسم میکند، دیگر هیچ باطلالسحری نمیتواند طلسمش را بشکند.
گفتوگو با خانم خلیلی آنقدر دلچسب بود که تا به خودمان آمدیم، شب شده بود و باید میرفتیم.
به رسم شب گذشته بعد از رسیدن به اقامتگاه با دو لیوان چای نشستیم در حیاط و گفتوگوی شیرینمان با خانم خلیلی را مرور کردیم و سرمای هوای بارانی کرمان را به مشام کشیدیم تا شاممان برسد.
روز سوم
صدای فاطمه در دالان سرم میپیچید. دلم نمیخواست بیدار شوم. صبح زود بیدار شدن در هوای ابری و خنک سختتر از روزهای دیگر است، اما غرفهدارها منتظرمان بودند و باید وداع میکردم با خواب خوش صبحگاهی.
باید اتاق را مرتب و تر و تمیز تحویل میدادیم و میرفتیم سراغ غرفه بعدی.
وسایل را جمع میکردم و هر ساکی که بسته میشد را میبردم داخل ماشین تا فاطمه برود سراغ حساب و کتابها. همه چیز را برده بودم جز کوله پشتی و اتو؛ هنوز داغ بود و نمیتوانستم بگذارمش درون کیف. اتو به دست مشغول چک کردن اتاق بودم که متوجه شدم همسایه کناریمان با نگاهی ملتمسانه زمین را میکاوید. پرسیدم: دمپایی میخواین؟.
- اتو میخوام!
- پس چرا زمین رو نگاه میکنین؟
- دمپایی میخواستم که برم بپرسم ببینم اینجا اتو دارن یا نه.
به اتویی که در دست داشتم نگاه کرد و پرسید: به نظرتون دارن؟
- نمیدونم، ولی اگه کارتون خیلی طول نمیکشه میتونید از اتوی من استفاده کنید.
تشکر کرد. اتو را گرفت و رفت داخل اتاق. چراغها را خاموش کردم. برای بار آخر گوشه و کنار اتاق را چک کردم و کوله به دست رفتم سمت ماشین.
تراژدی ناکام
غرفهای که میخواستیم برویم سراغش غرفه «پته مادربزرگ» بود. قرارمان در حسینیهای در یکی از مناطق پایین شهر کرمان بود. صاحب غرفه، آقای عبداللهآبادی به پیشوازمان آمد. وارد حسینیه شدیم. بوی عدسی مشاممان را پر کرد. حدود ده، یازده زن و بچه گرد هم نشسته بودند و پته میدوختند و مردی مشغول فیلمبرداری از خانمها بود.

بدون فوت وقت نشستیم به صحبت کردن. من، آقای عبداللهآبادی و خانم کاظمی گوشهای نشستیم به گفتوگو و فاطمه و خانم گنجعلی هم گوشهای دیگر.
قصه این غرفه از مادربزرگ آقای عبداللهآبادی شروع شده است؛ به همین دلیل هم نامش را گذاشتهاند «پته مادربزرگ». قصهای که با یک نفر شروع شده، حالا تبدیل شده است به شبکهای بزرگ از زنانی که خیریه راه انداختهاند و به زنان بدسرپرست یا سرپرست خانوار پتهدوزی میآموزند تا راهی برای کسب درآمد داشته باشند.

اما مسئلهای اساسی وجود دارد که دوزندگان پته با آن دست و پنجه نرم میکنند. از حرفهای فاطمه میفهمم که خانم گنجعلی از وضعیت این هنر در جامعه ناراضیاست. او میگوید هیچکس از این هنر حمایت نمیکند و دوزندگان هم دستمزدشان کمتر از زحمتشان است و هم جایگاهشان پایینتر از آنچه مستحقشاند.
فاطمه با شیطنت میگوید: اشک خانم گنجعلی رو درآوردما! میخندم. میگویم: منم میخواستم اشک آقای عبداللهآبادی رو دربیارم، نشد که بشه!
مادربزرگ آقای آبادی چهار ماهی میشود که فوت شده است. برای اینکه بتوانم بحث را بکشم سمت مادربزرگ و آقای عبداللهآبادی را وادار کنم به گفتن خاطرات مادربزرگ، میروم سراغ مادربزرگ خودم. آنقدر میگویم تا آخر خودم بغض میکنم، اما موفق نمیشوم بحث را آنطور که میخواهم پیش ببرم. بیخیال میشوم و اجازه میدهم آقای عبداللهآبادی و خانم کاظمی هر آنچه خودشان میخواهند را بگویند.
بعد از خداحافظی با خانمهای خیریه و آقای عبداللهآبادی، روانه شدیم به سمت باغ شازده در ماهان.

خوشا باغ شازده و وضع بیمثالش
هوا بوی بهار میداد؛ بوی خاک بارانخورده و تنه تازه درختان. صدای شر شر آبشاری که از میان عمارت روان بود داشت دیوانهام میکرد. باغ خلوت بود. پیرمرد و پیرزنی در دوردست مقابل عمارت اصلی نشسته بودند و بیحرف به روبهرو خیره شده بودند. صدای خنده چند دختر از دور به گوش میرسید.
فاطمه عجله داشت. پلهها را دو تا یکی میدوید و هر چند دقیقه یک بار هم میگفت: «بجنب، دیره!» من اما نمیتوانستم دل بکنم از آن حال. مستانه و خرامان پلهها را طی میکردم و عطر باران را به ریه میکشیدم.

اگر پیش از رفتن به کرمان عکسهای باغ شازده را میدیدم، به حتم گمان میکردم که عمارتیست در اطراف شیراز. فکرش را هم نمیکردم در کرمان باغی چنین باصفا وجود داشته باشد.
نتوانستیم از هوای بارانی و صدای پیچیدن باد در درختان دل بکنیم. ناهار را همانجا در رستوران باغ خوردیم و از آخرین ساعتهای حضورمان در کرمان نهایت استفاده را بردیم. به نظرم دیدن باغ شازده بهترین پایانی بود که میشد برای یک سفر رقم زد.
وداع با کرمان
غرفه بعدی، غرفه «محصولات هنری ناردونه» در بردسیر بود که متعلق به خانم خسروی است. از ماهان راه افتادیم و رفتیم سمت بردسیر. آسمان رفتهرفته ابریتر و هوا سردتر میشد. ابرها بازی درمیآوردند؛ بعضی جاها طوری میباریدند که انگار یک دوش بزرگ وسط سقف آسمان تعبیه شده است و بعضی جاها دلشان به حالمان میسوخت انگار و شیر دوش را میبستند. هر بار که دوش باز میشد، مردمک چشمهای فاطمه هم از ترس گشاد میشدند. وقتی رسیدیم به خانه خانم خسروی، هوا دیگر گرگومیش شده بود.
خانم خسروی آرام و ساکت بود. کمی هم خجالتی به نظر میرسید. لبخند از روی لبهاش محو نمیشد. گاهی احساس میکردم در ذهنش دنبال واژه مناسب میگردد، همانطور که خودم موقع تعارف و خوشوبش کردن دلم میخواهد چیزی بگویم اما نمیتوانم حرفها را در ذهنم درست و مرتب بچینم.

او فوق لیسانس مهندسی کشاورزی دارد و چند سالی هم در دانشگاه تدریس کرده است. بعد از بچهدار شدن تصمیم میگیرد برود سراغ یک کسب و کار خانگی که هم بتواند کنار بچهها باشد و هم درآمدی برای خودش داشته باشد و چه چیزی بهتر از پته که هنر سنتی شهرش است.
پتههایی که دوخته است را با حیرت نگاه میکردم. بیاغراق تمیزترین و متراکمترین و دقیقترین دوختی بود که در آن چند روز دیده بودم. ترکیب رنگها و تناژشان هم با پتههای بازاری فرق داشت.
خودش میگفت تا پیش از به دنیا آمدن فرزندانش به پته هیچ علاقهای نداشته؛ همان دو سه تیکهای که همراه جهیزیه بوده را هم به زور مادر برده است، حالا اما او هم مثل خانم خلیلی پابند این هنر شده و دیگر نمیتواند از آن دل بکند.
وقتی از خانه خانم خسروی زدیم بیرون، ذرهای روشنی در آسمان نمانده بود. همان نور کمجان مهتاب را هم ابرها پوشانده بودند. کوچه پسکوچههای بردسیر خلوت و دلگیر بود. اگر ساعت را نمیدانستم، گمان میکردم باید شب از نیمه رد شده باشد. دیگر اثری از آن نشاط سر ظهر و هوای دلانگیز دیده نمیشد. به گمانم آسمان هم فهمیده بود وقت رفتن رسیده.
پس هندزفری را گذاشتم توی گوشم، پلیلیست محسن چاووشی را پخش کردم و خیره شدم به تاریکی.


خیلی خوب بود کیف کردم از طرز نوشتن این مطلب .