ما رب‌پز امام حسینیم


|

|

12,697

ما رب‌پز امام حسینیم

زمان مطالعه: 1 دقیقه

فقط چند ماه از عقدشان گذشته. تازه‌عروس است و سرش درد می‌کند برای کارهای جهادی و فعالیت‌های گروهی. شوهرش می‌گوید:«باید رب بپزیم.» به نظرش رب پختن کار زن‌هاست. مادر هر سال فصل گوجه، آستین بالا می‌زند و اندازه مصرف سالشان رب می‌پزد، مردد است حرفی بزند یا نه، نمی‌خواهد همین اول زندگی ساز مخالف کوک کند. پس می‌گوید:«مشکلی نداره. هر وقت بخوای من کمک می‌کنم.» . صبح یک روز وقتی چشم به راه است شوهرش با جعبه‌های گوجه‌ برسد یک تن گوجه‌ی رسیده‌ی آبدار وسط حیاط از خاور می‌آید پایین. متعجب به شوهرش نگاه می‌کند، او توضیح:«چندساله پخت رب موکب حضرت معصومه توی کاظمین بر عهده منه. برای اربعین.»

پختن یک تن گوجه، مشقت دارد. کار یک نفر و دو نفر نیست. همه بسیج می‌شوند، در حیاطِ بزرگ و باغچه‌مانند خانه‌ی مادرشوهر، گوجه‌ها را می‌شورند و خرد می‌کنند و می‌گذارند کنار تا آب بیاندازد. چند روز بعد، می‌ایستد کنار شوهرش، با کمک یکدیگر ربِ سرخِ خوش‌رنگ پلق‌پلقی را هم می‌زنند، صلوات می‌فرستند و به روی خودشان نمی‌آورند هوا گرم است و شعله‌ی دیگ آدم را ذله می‌کند، صدایی توی دلشان نجوا می‌کند:«شما رب‌پزِ امام حسینید.» و چشم‌هایشان می‌خندد، بی‌خبر از اینکه به زودی همینِ رب زندگی‌شان را زیر و رو می‌کند.

ویدوجا و موتورهای بارصورتی

ما صبح یکی از روزهای خرداد از کاشان به مقصد ویدوج شال و کلاه کردیم. روستایی در فاصله‌ای نه‌چندان نزدیک به کاشان که کمی بالاتر از برزک قرار دارد و چون در کوهپایه واقع شده آب و هوایش خنک است و گل‌هایش دیر باز می‌شود. طبق لوکیشن ارسالی راندیم و از یک جایی درخت‌ها محو شد و بیابان قد علم کرد، صبحِ پنجشنبه بود و در جاده فقط ما بودیم انگار و هر چند دقیقه موتوری با بار گل از دور دست می‌آمد و از کنارمان رد می‌شد. من بارِ سیب و سیر و برنج و چای دیده بودم روی موتور، اما بارِ گل هرگز. پس زل می‌زدم به انتهای جاده و با دیدن موتوری‌های بارصورتی جیغ خفه می‌کشیدم و می‌گفتم:«وای حتما از اول صبح گل‌ها رو چیدن دیگه.» و همسرم، زیرچشمی نگاهم می‌کرد و به ذوق کودکانه‌ام لبخند می‌زد. ماشین در تنِ تاب‌دارِ جاده پیش رفت و در نزدیکی‌ ویدوجا، بیایان‌ها بدل شد به دشت‌های سرسبز، هوا رفت رو به خنکی و چشم ما به جمال باغ‌های میوه و بوته‌های گل روشن شد. سخنگوی مپ داد زد به مقصد رسیده‌اید و ما در وروردی کوچه‌ حدیثه ‌خانم پریانی را پیچیده در یک چادر گلدار ملاقات کردیم. همسرش سجاد زارعی هم خودش را به ما رساند و ما با تعارف گرم آن‌ها مهمان کارگاه‌شان شدیم.

کارگاه یک سالن خیلی بزرگ بود و برای رسیدن به کارگاه باید از حیاطِ خانه‌‌باغ پدری آقای زارعی می‌گذشتیم. خانه‌ای قدیمی با سقفِ چوبی و حوضی آبی و درختان تاک و توت. در بدو ورود، سکویی که در کنج سالن ساخته شده بود و یک دختر نوجوان و یک دختر کوچک رویش نشسته بودند توجه‌ام را جلب کرد. با یک نظر می‌توانستی گاز و ظرف‌شویی و یخچال کوچک و معمولی روی سکو را هم ببینی. اول‌ هر دیداری، تا غرفه‌دار به تو اعتماد کند و باورش شود تو یکی هستی شبیه همه، سخت است. اما در دیدار با خانم پریانی و همسرش ماجرا خیلی خوب پیش رفت. حدیثه خانم و همسرش لباس‌های معمولی پوشیده بودند، آقاسجاد شلوار ورزشی و پیراهن ساده آبی و حدیثه خانم چادر رنگی. معلوم بود به‌خاطر آمدن ما چیزی را رتوش نکره‌اند و هر چه می‌بینیم خود واقعی‌شان است. توی همان جملات اول آشنایی آقاسجاد گفت:«مهمون حبیب خداست. شما امروز مهمون ما هستید» و این جمله آنقدر دلنشین بود که دیوار نامرئی غریبه بودن بینمان فرو ریخت، من کفش‌ها را در آوردم و دو زانو روی موکتِ کرم‌قهوه‌ای سکو نشستم. حدیثه‌خانم هم همینطور که با من احوال‌پرسی می‌کرد ایستاد پای گاز و گفت:«یه لحظه پیازداغ آشم رو آماده کنم الان میام.»

ساده‌زیستی، کدبانو بودن و همراه بود با همسر و کار همسر، چند صفتی بود که در همان ابتدای آشنایی می‌توانستم برای خانم پریانی ردیف کنم، تا پیازداغ آماده شود، با دخترنوجوان که فکر می‌کردم فرزند خانواده است آشنا شدم و کاشف به عمل آمد او خواهرِ خانم پریانی‌ست و آمده تا کمک او باشد.

تکیه‌ام را دادم به بالش و چشم چرخاند به کنج کنج سالن، بوی پیاز داغ بینی‌ام را قلقلک داد. زینب خوراکی‌هایش را بیرون کشید و دوستی‌اش را با حلما، دختر دو سال و نیمه‌ی خانم پریانی استارت زد، منتظر بودم آقای زارعی به جمعمان بپیوندد اما او به جای نشستن روی سکو، خودش را مشغول دیگ‌ها کرده بود و گلابش را می‌گرفت، گاهی هم بی‌توجه به ما با همسرم که در این سفرک همراهم بود حرف می‌زد و تندتند کار می‌کرد.

بالاخره، خانم پریانی نشسست و جمع خانومانه‌ی ما تکمیل شد. او روسری‌‌اش را مرتب کرد و بعد از شنیدن توضیحات من، شروع کرد به حرف زدن. البته او تصمیم داشت از میانه ماجرا، از روزی که وارد باسلام شدند برایمان بگوید و من اصرار داشتم:«از اولِ اولش بگید.»

و اولِ ماجرا برمی‌گشت به 6 سال پیش، به روزی که آقا سجاد از طریق یک واسطه، با حدیثه خانم و خانواده‌اش آشنا شد و برای خواستگاری آمد. پسرِ محجوبی که طلبه بود، اخلاق خوب و اهل کار و درس بودنش را همه تایید می‌کردند ولی جیبش خالی بود. حقوق طلبگی آنقدر زیاد نبود که بتوان رویش حساب کرد اما این نکته اهمیت چندانی برای حدیثه نداشت، او که زیرِ دست پدر و مادری زحتمکش و شریف بزرگ شده بود، در وهله اول به پول فکر نمی‌کرد، پس خط‌کش روی جیبِ آقا سجاد نگذاشت و وقتی رضایت پدر و مادرش و اصرار آقا سجاد را دید بله را گفت. از نظر من، دخترهایی مثل حدیثه خانم، که به عروسی آنچنانی و خانه و ماشین لوکس و حقوق و مزایای خواستگارشان فکر نمی‌کنند این روزها حکم جواهر را دارند، همانقدر گرانبها و کم‌یاب. می‌پرسم:«خب آخه توی ایشون چی دیدید که جواب مثبت دادید؟» کمی سکوت می‌کند و آرام لبخند می‌زند:«حقیقش اون موقع معیارهایم خیلی سخت و پیچیده نبود. وقتی با سجاد حرف زدم یه جوری به دلم نشست.» از آنجایی که حدیثه و آقا سجاد هم در سن پایین و بی‌حمایت مالی خانواده‌هایشان زندگی‌شان را با کمترین سطح توقع شروع کرده‌اند و اینجای ماجرای زندگی‌شان شبیه زندگی من و همسرم است، تمام خاطراتِ خوش ازدواجمان جلوی چشمم رژه می‌رود، قلبم ستاره‌باران می‌شود و چندبار می‌گویم:«می‌فهمم، می‌فهمم.» چون چطور کسی می‌تواند علت عشق را توضیح دهد. اصلا اینجای گفت و گو باید آهنگ خواجه‌امیری پخش شود:«اتفاق افتاد دست من نبود، من نفهمیدم چطور عاشق شدم…»

خواهرِحدیثه خانم با زهرای هفت ماه، که تازه از خواب بیدار شده کنارمان می‌نشیند، صورتِ تپل و سفیدِ معصومِ زهرا را با سرانگشت لمس می‌کنم. بعد از ازدواج، حدیثه خانم متوجه می‌شود آقا سجاد طبق یک قول و قرار نانوشته و به واسطه‌ی یکی از دوستانش مسئولیتی برعهده دارد و باید هر سال برای اربعین رب بپزد و آبلیموی طبیعی بگیرد.حدیثه خانم که در وجودش همراهی و ساختن موج می‌زند، آستین بالا می‌دهد و کنار سجاد می‌ایستد تا پروسه‌ی پخت رب و گرفتن آبلیموی طبیعی راحت‌تر انجام شود. رب پختن از یک تن گوجه و آب گرفتن مقدار زیادی لیموی تازه تماما با دست و بدون هیچ وسیله‌ و دستگاهی سخت است. اما زن‌های خانواده از مادر و مادرزن و خواهر زن آقاسجاد دست به دست هم می‌دهند و کار را در می‌آورند. بخش قابل توجه‌ای از رب‌ها و آبلیموها مسافر می‌شوند به سمت کاظمین تا تبدیل شوند به غذا و شربت تبرکی، تا قوتِ‌جان زائرهای اباعبدالله باشند. آقاسجاد هم می‌رود، دو هفته‌ای در موکب می‌ماند و به دلداده‌های اهل‌بیت خدمت می‌کند.

بعد از اربعین رب‌ها و آبلیموها باقی‌مانده در کاشان باید به فروش برسد، تا مبلغی دست آقاسجاد را بگیرد، تا بتواند برای خانواده‌اش خرج کند، تعدادی از دوستان و اساتید آقاسجاد هیئتی تشکیل داده‌اند و هفته‌ای یکبار دور هم جمع می‌شوند برای ذکر و دعایی. حدیثه می‌بیند که خانم طلبه‌های دیگر محصولات تولیدی خودشان، از کرم‌های دست‌ساز تا روغن‌زیتون و.. را برای فروش می‌آورند، پس تصمیم می‌گیرد رب و آبلیموی طبیعی‌اش را برای فروش ببرد، او هر هفته محصولاتش را روی میز فروش می‌گذارد و چندتایی هم سفارش می‌گیرد، بعد از مدتی یک نفر به او می‌گوید:«چرا باسلام غرفه نمی‌زنید؟» و حدیثه که یک جوان امروزی‌ست، دانشگاه رفته و درس‌خوانده و اینترنت آشنا با روی باز از این ماجرا استقبال می‌کند و غرفه بیشه ایجاد می‌شود.

باسلام دکان ماست

بوی گلاب می‌آید، بوی گلابِ غلیظ. سر که برمی‌گردانم آقاسجاد را می‌بینم که در دیگ را باز کرده و بخارِ دیگ در آسمان سالن می‌رقصد، کفش‌هایم را می‌پوشم و برای آرام کردن حسِ کنجکاوی‌ام می‌روم کنارِ دیگ‌ها. گلبرگ‌های داغ باید از دیگ خارج شود. آقاسجاد باید 24 ساعت پشت هم گلاب بگیرد، چون گلِ منطقه‌شان رسیده و جای تعلل نیست. اگر کمی کار کند شود، گل‌ها کیفیتشان را از دست می‌دهند و خروجی آنچه باید نمی‌شود. آقاسجاد، روی کارش مسلط است. انگار ما را نمی‌بیند، آرام و منظم کارش را انجام می‌دهد، نه هل می‌شود، نه گپ زدن با ما از سرعتش کارش کم می‌کند. گلبرگ‌ها را می‌ریزد درون فرغون و می‌برد توی حیاط‌پشتی و برمی‌گردد. می‌پرسم:«گل‌ها برای باغ خودتونه؟» و جواب می‌گیرم:«مقداریش برای باغ خودمونه و باقیش رو می‌خریم.» باید برگردم روی سکو، باید بنشینم پای ادامه‌ی حرف‌های حدیثه که مشغول چای ریختن است، تا بفهمم یک آقای طلبه و یک خانم دانشجوی زبان خارجه که والدین هیچکدامشان در کار گلاب و گلاب‌گیری نبوده‌اند چطور امروز سه دیگ دارند؟

زینب و حلما، می‌روند برای توپ بازی و من کمی گلاب می‌ریزم درون چای و با چشم‌های مشتاق به حدیثه می‌گویم:«بعدش چی شد؟»

عینکش را روی چشم مرتب می‌کند، زهرای کوچک را که بهانه‌گیر شده در آغوشش تاب می‌دهد و می‌گوید:«اولش هیچ مشتری نداشیم. انگار کسی رب و آبلیمو نیاز نداشت. من ناامید شده بودم. سجاد گفت غرفه رو بده من، محصولات رو توی بسته‌های کوچک و بزرگ بریزم، عکس بگیرم، منتشر کنیم. ببینیم چی میشه. و خب بعد از چند روز وقتی سجاد روی غرفه کار کرد اولین سفارش برام ثبت شد. من مدام غرفه‌های دیگه رو چک می‌کردم و می‌دیدم بعضی از غرفه‌ها پر از محصوله. محصولات متنوع. به همسرم گفتم بیا بریم از همسایه‌مون که توی روستای پدری من کارگاه داشت و ما همیشه ازش گلاب و عرقیات می‌گرفتیم، محصول بخریم و توی باسلام بفروشیم. اون همسایه‌ی ما هم کیفیت محصولش خوب بود، هم قیمتش. چند گالن گلاب و عرق‌نعناع گرفتیم و بسته‌بندی کردیم و گذاشتیم برای فروش و خب مشتری‌ها زیاد شد.. سفارش‌ها بالا رفت. سفارش عمده گرفتیم. پول اومد دستمون.»

هرچقدر من می‌خواهم در گفت و گوها، به قصه‌ی آدم‌ها توجه کنم و زیاد هندوانه زیرِبغل باسلام نگذارم، نمی‌شود که نمی‌شود. یکبار دیگر حدیثه‌خانم به من یادآوری می‌کند بازاراجتماعی باسلام، قابلیت این را دارد به محلی برای کسب و کاری دائم تبدیل شود، با کمترین هزینه و دردسر.

مهریه ام را فروختم

مدتی بعد، زوجِ داستان ما تصمیم می‌گیرند، حرکت رو به جلویی داشته باشند و تا قبل از تولد دخترشان برای خود خانه‌ای دست و پا کنند. آن‌ها که از اول ازدواج در زیرزمین خانه‌ی پدرِ آقاسجاد زندگی‌ کرده‌اند، می‌خواهند با فروش مهریه حدیثه، خانه بخرند. ولی مهریه مگر فروشی است؟ حدیثه می‌خندد:«مهریه من باغ گل بود. پدر همسرم، نصف باغ گلش رو به‌عنوان مهریه به نام من زده بود. چند سال گلش رو می‌چیدیم و می‌فروختیم، تصمیم گرفتیم باغ رو بفروشیم و فروختیمش.» بعد از فروش باغ، جست و جوها برای خریدِ خانه شروع می‌شود. اما از شانسِ حدیثه و سجاد، قیمت‌ها ناگهانی سر به فلک می‌کشد و با پول باغِ روستا نمی‌توان در شهر کاشان خانه خرید. ناراحتی و غم و نگرانی قلب حدیثه را احاطه می‌کند. اما سجاد، با همان توکلِ همیشگی‌اش که در همه‌ی مراحل زندگی پررنگ بوده، پیشنهادی می‌گذارد روی میز. سجاد می‌گوید:«بریم روستا، اونجا زمین بخریم و خونه بسازیم.»

در ویدوجا، یک تکه زمین می‌خرند برای ساخت خانه و بخشی از باغچه‌ی پدری آقا سجاد را هم می‌خرند تا کسب و کاری در آن راه‌اندازی کنند. حدیثه معتقد است حالا که فروش‌ خوبی دارند می‌توانند خودشان دست به تولید بزنند. آقا سجاد اهل کار است. با اینکه تا چندسال پیش فکر می‌کرده طلبه‌ها باید فقط درس بخوانند، اکنون باور دارد طلبه‌ها هم می‌توانند کاری در شان لباس و جایگاهشان داشته باشند. گلاب‌گیری و عرق‌گیری، یعنی کاری که در خلوت و دور از چشم مردم انجام شود و فروش محصولات به صورت آنلاین کار موردپسند و تایید اوست. آن‌ها دیگ اول را می‌خرند. به‌عبارتی مهریه حدیثه می‌شود سرمایه کارشان. اما عرق‌گیری و گلاب‌گیری بدون آموزش دیدن که نمی‌شود. اینجاست که همسایه‌ی حدیثه، همان مردی که در اول راه از او به صورتِ گالنی و کلی محصول تهیه می‌کردند نقش راهنما را پیدا می‌کند. حدیثه می‌گوید:«بدون هیچ‌چشمداشتی، حاصل تجربه‌ی چندین‌ سالش رو، در اختیار ما گذاشت. همه‌جوره هوامون رو داشت و حمایت می‌کرد. اگر سوالی داشتیم، راهنمایی می‌کرد، اگر به مشکلی می‌خوردیم حل می‌کرد، ما واقعا مدیونش هستیم.» البته که آقاسجاد در مورد اینجای ماجرا می‌خندد و می‌گوید خیلی چیزها را از قبل خودش بلد بوده و آنقدرها که حدیثه می‌گوید هم صفرکیلومتر نبوده‌ است. بالاخره، با آزمون و خطا، با تجربه کردن‌ها راه باز می‌شود. سجاد می‌گوید:«خب اول راه، خطا داشتیم. مثلا من هل عرق‌گیری می‌کردم اما نتیجه کار، اونی که باید نمی‌شد. اون عطر و بو رو نداشت. یه بار رفتم پیش همین آقایی که حکم راهنمای ما رو داشت، اون بهم گفت باید هل رو قبل از عرق‌گیری آسیباب کنی. یا وقتی عرق نعنا می‌گرفتم می‌دیدم تهش یه‌مایعی سفیدرنگی معلق می‌شه و خب بعد از بارها عرق‌گیری فهمیدم مشکل کارم کجاست.»

سجاد کندانسور گلاب‌گیری‌اش را نشانمان می‌دهد و می‌گوید:«یه بار رفتم این رو بخرم، خیلی گرون‌تر از بودجه ما بود. تصمیم گرفتم خودم بسازمش. این رو الان خودم درست کردم و در مرحله‌ی امتحانه.» او جدای از کندانسور، یعضی از دستگاه‌های خرد کردن گوجه و آبلیمو را هم خودش ساخته و در واقع هرجای ماجرا که نیاز به ابزار داشته، تا جایی که توانسته روی داشته‌هایش حساب کرده است. طلبه‌ها در ذهن من آدم‌های مرتب و منظمِ درس‌خوان و منبرنشینند نه فنی و اهل ساختن. پس می‌پرسم:«چطوری انقدر دست به آچار بودید؟» عرق از پیشانی می‌چیند و می‌گوید:«یه دوره، توی یه تعمیرگاه ماشین کار کردم. قبل از طلبه شدن. خب وقتی یه دوره کار بکنی، یه چیزهایی یاد می‌گیری و اگر با وسیله‌ها سر و کله بزنی بالاخره از پسش برمیایی.» مادر و پدرِ آقاسجاد هم به جمعمان اضافه می‌شوند. از مادر می‌پرسم:«در مورد پسر و عروستون برای ما بگید.» و مادر، گل از گلش می‌شکفد و صورتِ قاب گرفته در چادرش به خنده می‌نشیند:«سجاد من که همه چی تمومه. کار می‌کنه، زحمت می‌کشه. اخلاقش، کارش، عالیه. عروسمم خوبه. پشت شوهرشه. با هم همراهن.» نمی‌دانم شما هم متوجه غلظت تعریف مادر از پسرش شدید یا نه؟ تعریف از حدیثه رقیق بود انگار و امان از مهرمادرها به پسرها.

دوباره برمی‌گردیم روی سکو و صحبت‌ها را از سر می‌گیریم، خانه‌ی حدیثه و سجاد این روزها نیمه‌آماده است، یک دیگشان هم شده سه دیگ. و شاید به زودی به چهار دیگ تبدیل شود، از طرفی آقاسجادِ قصه‌ی ما معلم شده است، معلمِ دبستان. آقاسجاد در دوره‌ی سربازی به عنوان معلم پرورشی به یک مدرسه می‌رود و نمک‌گیرِ کار کردن با بچه‌ها می‌شود. بعد از سربازی، یعنی همین پارسال وقتی خبرِ استخدام آموزش و پرورش را می‌شنود با چند نفر از دوستانش شروع می‌کنند به خواندن منابع آزمون. سجاد وقت زیادی ندارد، یا سرِ کلاس‌های حوزه است یا در کارگاه مشغول کار، او پای دیگ درس می‌خواند و بعد از آزمون به حدیثه می‌گوید به قبول شدن او امید نبندد، اما نتایج عکسِ تصور آقاسجاد است. او بعد از گذشتن از مرحله‌ی نفس‌گیرِ مصاحبه آقامعلمِ بچه‌های مقطع ابتدایی می‌شود. سر و کله‌زدن با بچه‌ها‌ی ابتدایی دشوار است، اما کلاسی که به سجاد سپرده‌اند در مشهداردهال قرار داد و دانش‌آموزهایش کمتر از تعداد انگشت‌های دست است. بعضی وقت‌ها کار مدرسه و کارگاه با یکدیگر تداخل پیدا می‌کند و فشار کار بالا می‌رود، مثلا آقاسجاد باید از ظهر تا شب در کارگاه باشد و صبح اول وقت سرکلاس. ولی اغلب اوقات اینطور نیست و خوشبختانه در فصل گلاب‌گیری مدرسه‌ها تعطیل می‌شود. او آخرین فرغونِ پر از تفاله گل را خالی می‌برد سمتِ حیاط پشتی و می‌خندد:«مدیر مدرسه‌مون هم کارگاه گلاب‌گیری داره. با هم دیگه دست به یکی کردیم و چند روزی مدرسه رو زودتر تعطیل کردیم تا به کارها برسیم.»

چند دقیقه بعد، وانتی جلوی در خانه می‌ایستد. گل آورده‌اند، مشماهای بلند پر است از گل‌های صورتی.

آقاسجاد گل‌ها را پایین میآورد و سهمیه‌ی بارش را گوشه کارگاه می‌چیند. کمی گل هم در یخچال دارد، گل‌ها را روانه دیگ می‌کند و می‌رود برای بستن دیگ و روشن‌ کردن شعله. می‌پرسم:«خط قرمزمتون توی کار کردن کجاست؟» و او برایم حدیثی می‌خواند از پیامبر صل‌الله:«هر كه به برادر مسلمان خود غشّ روا دارد ، خداوند بركت را از روزى او بگيرد.» و ادامه می‌دهد:«تقلب کردن توی کار ما راحته. می‌تونیم گل کمتری توی دیگ بریزیم به اسم گلاب 60 کیلو گل بفروشیم. می‌تونیم اسانس بزنیم به یک گالن آب و بی هیچ زحمتی آب معطر رو به اسم گلاب بفروشیم. می‌تونیم گلاب معمولی رو با اسم دو آتیشه عرضه کنیم. و خب با توجه به سودی که داره وسوسه انگیزه. من سعی می‌کنم هرگز توی کارم تقلب نکنم. جنس معیوب و مشکل دار به دیگران ندم.» بعد چند گالن عرق‌نعنا نشانمان می‌دهد که به خاطر تنظیم نبودن شعله کمی، فقط کمی رنگشان تیره شده. گالن‌هایی که کنار گذاشته‌اند تا به دست مشتری نرسد.

آش کنار حوض آبی

کارگاه دم کرده و من حس می‌کنم هوا برای نفس کشدن کم است. با حدیثه به حیاطِ خانه می‌رویم، او از آن دخترهای درس‌خوانِ عشق پزشکی بوده، اما سال کنکور خواهرهای دوقلویش به دنیا می‌آیند و حدیثه که دخترِبزرگِ خانه است از درس خواندن می‌افتد. بعد دانشگاه دولتی قبول می‌شود یک شهر دیگر و مادر و پدرش راضی به رفتن او نمی‌شوند. حدیثه کنکور زبان می‌دهد و حالا چند واحد مانده تا پرونده درس بسته شود. او مدتی در یک موسسه تدریس کرده، اما بعد از ازدواج با نظرِ آقاسجاد دورِ کار کردن در موسسه را خط می‌کشد. می‌پرسم:«خودت دوست داشتی؟» و صادقانه جواب می‌گیرم:«آره، اما خب سجاد حق داشت. حقوقی که می‌دادن به زحمتش نمی‌ارزید. الان ما دوتا غرفه داریم، هم من، هم سجاد. سجاد با اینکه دیرتر از من غرفه زده اما فروشش بالاتره. چون خیلی مشتری‌ها رو تحویل می‌گیره و باهاشون راه میاد. من هم آزمون معلمی دادم، اگر قبول شم انشالله می‌روم.»

خانم پریانی و آقای زارعی این روزها مشتری‌های دائمی زیادی دارند، مشتری‌های ثابتی که به صورت کلی از آن‌ها خرید می‌کنند. حدیثه می‌گوید:«هیچوقت یادم نمیره، اولین مشتری کلی ما از لاهیجان بود. می‌گفت من بستنی سنتی درست می‌کنم، از گلاب شما بردم و راضی بودم، هر سال برای من 20 گالن گلاب بفرستید، اگر من پیگری نکردم هم بفرستید. و خب خیلی ساله که مشتری ماست.»

می‌خواهیم سری به باغ بزنیم، آقاسجاد و همسرم می‌روند برای نماز و حدیثه برایمان آش می‌آورد. آشِ خوش عطر و طعمی که کنار حوض آب و بوی گلاب حسابی به جانمان می‌چسبد. حدیثه خیلی‌وقت‌ها به خاطرِ بچه‌ها نمی‌تواند کمک حال سجاد باشد، اما اگر بیاید کارگاه سعی می‌کند لقمه غذایی آماده کند و دور همسرش بچرخد. وقتی فشار کار بالا می‌رود حدیثه با دلِ رضا از سجاد می‌خواهد در کارگاه بماند و رنج رفت و آمد تا شهر را به جان نخرد. قاشقی آش به دهان زینب می‌گذارم و می‌پرسم:«همیشه همینقدر قانع و راضی هستی؟» چشم‌هایش را از پشتِ قاب عینک به من می‌دوزد و می‌خندد:«نه، اصلا. من خیلی وقت‌ها می‌برم، کم میارم، خسته می‌شوم. وقتی اوضاع خوب نیست، وقتی محصولمون دچار مشکل میشه، وقتی مشتری زیاد ندارم. خودم رو می‌بازم. سجاد عکس منه، اون خیلی صبوره، سر صبر و حوصله همه چیز رو پیش می‌بره و به من دلداری میده. واقعا اول‌های زندگی‌مون سختی‌های زیادی داشتیم، با دست خالی، زندگی رو شروع کردیم و خب واقعا به برکت امام‌حسین بود که اوضاع تغییر کرد. الان ثروتمند نیستیم اما زندگی‌مون روی رواله. داریم تلاش می‌کنیم بهتر هم بشه. ولی این چیزی نیست که من بتونیم توضیحش بدم، یه جور اعتقادِ درونیه، که وقت سختی‌ها و مشکلات باور داشته باشی خدا هوات رو داره. درستش می‌کنه. ما روزی بود که هیچی نداشتیم، اصلا فکرش رو هم نمی‌کردیم کارگاه داشته باشیم، خونه‌ بسازیم اما خدا کمک کرد.»

بشقابِ آش خالی شده را به دست حدیثه می‌دهم و خواهرش بشقاب‌ها را می‌شورد. چند عکس کنار دیگ و گل‌های توی مشما می‌گیریم. حدیثه از خانه با خودش یک سبدِ چوبی آورده تا عکس‌ها خوش‌نما از آب دربیایند، ذوق و سلیقه‌اش را دوست دارم، اصلا اینکه زنی بتواند توی یک کارگاه تقریبا بی‌امکانات و با دو بچه‌ی کوچک که هر کدامشان دم به دقیقه بهانه می‌گیرند آشِ خوشمزه بپزد و فکر سبدِ عکاسی هم باشد باریکلا دارد.

نماز که تمام می‌شود راه باغ را در پیش می‌گیریم، کار آقا سجاد عقب افتاده و بعد از رفتن ما باید چندبار دیگر گلاب برداشت کند. دم رفتن آرام از آقاسجاد می‌پرسم خوبی‌ها و بدی‌های همسرتون چیه؟ و او جوری که همه بشنوند جواب می‌دهد:«خانم من هیچ بدی نداره. هر چی هست حسنه.» همه باهم می‌خندیم و من می‌فهمم که دلش نمی‌خواهد از عشقش به حدیثه خانم جلوی ما چیزی بگوید. پس بحث را ادامه نمی‌دهم.

با خداحافظی از پدر و مادر آقا سجاد راهی باغ می‌شویم. جاده خاکی مثل مار پیچ می‌خورد و ما از خانه‌ها دور و به گل‌ها نزدیک می‌شویم. باغ‌ها یک پارچه صورتی‌اند و در جاده نیسان و موتور و پراید بار گل دارند. زیر آفتاب ظهر میان بوته‌های گل عکس می‌گیریم. حدیثه این روزها از اینکه مهریه‌اش را فروخته پشیمان است و با خودش فکر می‌کند کاش باغ گلش را نگه می‌داشت اما از طرفی یقین دارد اگر سرمایه اولیه فروش باغ را نداشتند نمی‌توانستند زمن بخرند و خانه بسازند و کارگاه بزنند. خطر گرمازدگی در کمین است، پس حرف‌های ناتماممان را تمام می‌کنیم، دم رفتن، یک عکس دست‌جمعی هم می‌گیریم و با فشردن دست‌های یکدیگر خداحافظی می‌کنیم. از حدیثه و آقاسجاد در ذهنم چهارکلید کلیدواژه ثبت می‌شود:«ساده و خودمانی، پرتلاش و زحمتکش»

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

28 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
عاطفه
1 سال قبل

با سلام.
برای این همه خوبی باید خداروشکر کرد. الهی همیشه پرتلاش و سعادتمند باشید.

دوست ب
1 سال قبل

غرفه شون رو ذخیره میکنم تا ازش خرید کنم.
از اینکه کسی اهل خدا و نماز باشه ، خوشحال میشم.
خیلی بهتر میشه بهشون اعتماد کرد

پریانی
پاسخ به  دوست ب
1 سال قبل

سلام و عرض ادب
بابت نگاه زیبایی که داشتید سپاسگزارم
خدا پشت و پناهتون باشه
ما در خدمتیم

من
1 سال قبل

وووی چه طولانی! من که حوصله م نگذاشت بخوانم لطفاً خلاصه ای ازش بگذارید😂

پریانی
پاسخ به  من
1 سال قبل

مگه داستان زندگی کوتاه هم داریم …
حتما وقت بزارید به ما افتخار بدید و بخونید

فاطمه
1 سال قبل

سلام وقت بخیر ببخشید من یه سوال داشتم میخواستم بدونم چرا هرچی گلاب میگیرم بوی کاسنی هم می ده در حالی که چند سال پیش یکی از آشنایان برای ما سوغاتی یه شیشه گلاب آورد از کاشان محصول خودشون بود واقعا تا به الان همچنین گلابی به دستم نرسیده است ممنون از راهنماییتون.

پریانی
پاسخ به  فاطمه
1 سال قبل

سلام دوست عزیز بنده اینکه گفتید گلاب بوی کاسنی میداد رو اصلا نشنیدم ولی زیاد شنیدم که مزه آب داره و عطر تند گل محمدی که اون کاملا اسانس هست و سرطان زا و متاسفانه الان زیاده
گلاب و عرقیات رو از جاهای مطمئن بخرید.

سجاد
1 سال قبل

چقدر روایت دوست داشتنی بود

دولتی
پاسخ به  سجاد
1 سال قبل

خیلی ممنونم که خوندید

پریانی
پاسخ به  سجاد
1 سال قبل

سپاس از حسن نگاهتون
ممنونم که وقت گذاشتید و داستان زندگیمون رو مطالعه کردید

مسعود
1 سال قبل

جالب بود وقتی زن و شوهر همدیگه را درک کنند و پشت هم بمونند حتمأ
موفق میشن انشاله خدا بهتون سلامتی بده

پریانی
پاسخ به  مسعود
1 سال قبل

ممنونم از دعای خیرتون ….خدا به زندگیتون برکت بده و تنتون سلامت باشه

هادی
1 سال قبل

باسلام وخداقوت ان شاالله اجرکم عندالله وعندالحسین(ع) خداوند یار و نگهدار و زندگیتون پر برکت باشه

پریانی
پاسخ به  هادی
1 سال قبل

سلام
ممنونم از حسن نگاهتون
انشاالله و همچنین برای شما

علی
1 سال قبل

حالم خوب نبود اما این مطلب حالم رو خوب کرد، خدا حال دل همه رو خوب کنه

پریانی
پاسخ به  علی
1 سال قبل

ممنونم از حسن نگاهتون…
خدا بهتون سلامتی بده
پیروزی باشید

مصغ
1 سال قبل

سلام وقت بخیر ،گل محمدی تازه دارین ؟

پریانی
پاسخ به  مصغ
1 سال قبل

سلام ممنونم
خیر گل منطقه ما تموم شده

فاطمه
1 سال قبل

بهترین دوستم😍😍😍موفق و سربلند باشید همیشه 🌸🌸

پریانی
پاسخ به  فاطمه
1 سال قبل

ممنونم عزیزم ….
زندگیت پر از اتفاقای خوب 💓💓

پرش به بالا
28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x