– جامایعی دارین؟
+ رومیزی یا دیواری؟…
– رومیزی. چنده؟
+ مامان جامایعیهای رومیزی رو نشونشون بده…
کیانا بدون لحظهای تعلل و بدون اینکه بخواهد فکرکند کدام گوشهی مغازهای که از زمین تا لبهی سقفش، جنس چیده شده را بگردد، دست میاندازد و از گوشهای غیرقابل پیشبینی، ۳ ظرفِ مایع میکشد بیرون.

در مغازهای که فضای خالیاش به سختی دارد حضور ما ۵ نفر را تحمل میکند، هر چقدر همه چیز به چشم ما فشرده و آشفته است، برای کیانا و خانم کهیار، همه چیز سازماندهی شده است.
یاد اتاق آشفتهام میافتم، وقتهایی که مامان بعد از ناامیدی از من، دور از چشمم مرتبش میکند و من تا مدتها هیچ کدام از وسایلم را پیدا نمیکنم.
– این سه مدله، رنگبندی هم داره.
+ چند؟
– این ۴۰ تومن، اینا ۳۵، اینم ۱۰۰ ئه.
خانم میانسال چادرش را میزند زیر بغلش و دو جامایعی را با سرعت آرامی توی دستش میچرخاند.

کیانا مشتری را با بررسی دقیق جامایعی تنها میگذارد و ما را نگاه میکند. برای کسی مثل من که معتقدم تشخیص اینکه از چیزی خوشت میآید یا نه، تنها به۳ثانیه زمان احتیاج دارد و خودم را رکورددارِ خریدهای سریع میدانم، تماشای چنین وضعیتی کلافهکننده است، ناخودآگاه میپرسم: «فروش حضوری راحتتره یا آنلاین؟» برای جوابم مکث نمیکند: « فروش حضوری راحتتره . خب… فروش حضوری ارتباطات اجتماعیمون رو زیادکرده، این بزرگترین حسنشه، منم که حقوق میخونم برام خیلی خوب بود، یاد گرفتم با آدمهای مختلف سروکله بزنم»

خانم میانسال بالاخره جامایعی ۱۰۰ تومنی را تکانی میدهد و میگوید: «حتما این بهتره دیگه!»
کیانا بلافاصله میگوید: «اینا خیلی کیفیتش خوبه، ما خودمون هم بردیم ازش»
از اینکه وسط مکالمهمان هم، به راحتی تکنیکهای اعتمادسازیِ فروش را به کار میبرد و دادوستدش برایش اولویت دارد، خوشم میآید.
میپرسم: «مغازهدار شدن رو دوست نداشتی؟» و لحظهای از احتمال اشتباه بودن کلمهای که استفاده کردهام، معذب میشوم: «به شما میگن مغازهدار دیگه؟ درسته؟»
میخندد و سرش را تکان میدهد. « دوست دارمِ» کشداری میگوید، از آنهایی که میدانی بعدش یک «اما» از راه میرسد. «….اما هدفم چیز دیگهای بود»

حالا که مشتری های پی در پیِ مامان، تنها به قدر سلام و علیکی فرصت گفتگو را به ما داده. کیانا تصاویرش را هر چند تار، از ۱۲ سالگیاش بیرون میکشد و برایمان تعریف میکند. از وقتی که پدر از جوشکاری و مادرش از آرایشگاه، میآیند و روزی با تمام خستگیهایشان زانو به زانوی هم مینشینند و تصمیم میگیرند کاری راه بیاندازند برای خودشان که زحمتها و انرژیشان هدر نرود.

از روزی که تمام دار و ندارشان را جمع کردند و بعد از تماشای دقیق ۲۰تا۳۰ مغازهی پلاسکو، تبدیلش کردند به مغازهی پلاسکوی کهیار و مفهوم مغازهدار بودن، سروکلهاش در زندگی کیانا و خانوادهاش پیدا میشود.

میپرسم: «با مغازهدار شدن زندگیتون چه فرقی کرد؟»
خانم مشتری ظرف مایع کرمی رنگ را میگیرد بین صورت من و کیانا.
-رنگ دیگه هم داره؟
+ طوسی هم داره.
-طوسیش رو هم ببینم، ببخشیدا؟
کیانا «بله… بله… خواهش میکنم» محکمی میگوید که فارغ از حوصله و صبری که میدانم یک فروشنده باید داشته باشد، نمونهاش را این چند روز فقط در شیراز دیدهام.
در شیراز از زن چای فروشِ دورهگردِ کنارِ ارگ تا فروشندههای سرشلوغی که از آنها آدرس میپرسید و کبابی بازاری که در آن ناهار میخورید، همه به طرز ویژهای باحوصلهتر و مهربانترند.
انگار بوی بهارنارنجی که هر بهار در مشامشان میپیچد، در جانشان رسوخ میکند و رگهای از مهر را در وجودشان باقی میگذارد که در دیگر شهرهای بزرگ و پرمسافر فراموش شده.

سعی دارم طبلِ کوچکِ عروسک کوکیِ پلاستیکیای را که پیدا کردهام، سر جایش بیاندازم که کیانا با جامایعیای طوسی برمیگردد و حرف را از جایی که قطع شده، ادامه میدهد.
«بابام میگه مغازهدار باید پاش شکسته باشه» توقع شنیدن چنین جملهای آنقدر برایم دور از انتظار است که فکر میکنم اشتباه شنیدهام و کیانا تکرار میکند: «پاش شکسته باشه! یعنی نباید راحت بزاره بره جایی و مغازهش رو تعطیل کنه»
برای ما که این روزها در پیمودنِ شهرها، مشقِ مارکوپولو را تمرین میکنیم، سریع سوال پیش میآید.
-پس توی این10 سال، سفر چی؟!
+میرفتیم سفر هم، ولی خب نه اونقدر دیگه.

در کلمههای کیانا، صدای نجابت یک دختر را میشنوم. از آن جنس دخترهایی که خیلی خوب بلدند بارهای بر زمین ماندهی خانواده را با خنده و انرژی جمع کنند. غرفهی باسلام را هم بدون اینکه به کسی بگوید، خودش راه انداخته. توی چرخی که در باسلام زده، از بین ۵۰۰۰ قلم جنسی که در مغازه داشتند، متوجه شده در باسلام هیچ کس «سر پیکنیکی» نمیفروشد و کارش را شروع کرده.

چند روز بعد اولین سفارش را میگیرد و با کمک بابا، اولین سرپیکنیکیاش را از شیراز میفرستد به شمال و در این دو سال، ۶۰ تا۷۰ عدد سرپیکنیکی فروخته.
خانم مشتری جامایعیها را میدهد به کیانا و میگوید: «حالا اینا باشه، من اونورم ببینم، چون سفیدش رو میخواستم، اگه نداشتن، میام اینو میبرم» در سایهی نگاههای بهتزدهی ما، کیانا میگوید«باشه عزیزم، طوری نیست» و مشتری مغازه را ترک میکند.
نمیدانم از اینکه آن مشتری بعد از تماشای مفصل جامایعی طوسی و صورتی، یادش افتاد، جامایعی سفید میخواهد، عصبانیام یا از اینکه نمیتوانم طبل آن عروسک را جابیاندازم. طبل را کمی محکمتر فشار میدهم و میگویم: «شما خیلی صبورید! من اگه بودم الان حسابی قاطی میکردم!» کیانا میخندد و بیآنکه توضیح بدهد این طبیعت کار است، میگوید: «جدا! اصلا بهت نمیاد! به نظر خیلی باحوصله میای»
راست میگوید. خیلی چیزها به ظاهر آدم نمیآید، مثلا احتمالا به ظاهر جدی من و علی اصلا نمیآید که کف خانهمان همیشه چند بادکنک رنگی ولو باشد و در هر گوشهاش یکی از همین اسباببازیهای پلاستیکی پیدا شود. از همین اسباببازیهای پلاستیکیِ سادهای که از وقتی وارد مغازهی کوهیار شدهام، دارند به من چشمک میزنند و وقتی بچه بودم، به خاطر اینکه مهمان یکی دو روزه بودند، مامان دوست نداشت برایم بخرد.

من حس میکنم شیطنت و رنگی که در این اسباببازیهای سادهی پلاستیکی هست، روح لطیفِ کودکی را در انسان زنده نگه میدارد، اما مامان راست میگفت، این اسباببازیها را فقط همان لحظهی خرید میشود دوست داشت و در چشم به هم زدنی خراب میشوند، مثل این طبل که جا نمیرود و احتیاط اینکه نشکند، نمیگذارد بیشتر تلاش کنم.
خانم کهیار بالاخره آخرین مشتریاش را راه میاندازد، دستهایش را میتکاند و با یک «خیلی ببخشید» سمتِ ما برمیگردد. من مثلِ بچهای که مشغول خرابکاری بوده، سریع عروسک و طبلش را توی طبقه میگذارم و سعی میکنم با همان قیافهی جدی به مکالمه برگردم.

قصهی خانوادهی کهیار و مغازهشان را که این روزها به خاطر نشستن در کوچهی کشن، پلاسکوی کشن نام دارد، یکبار دیگر از زبان مادر میشنویم و من این بار چون داستان را میدانم، فرصت دارم تا بدون نگرانی از درآوردن مسیر داستان، در ته لهجهی شیرین شیرازی خانم کهیار غرق شوم، در «اینطوری» گفتنهایش در پایانِ هر جمله، در تکان دادن دستهایش و انرژی خوشایندش.

بیمحابا میپرسم: «اگر از بقیه بپرسیم، خانم کهیار رو به چی میشناسید، چی میگن؟» میخندد. انتظار چنین سوالی را نداشت. «الان که نمیشه از خودُم تعریف کنم» برخلاف آنچه در همین مدت از معاشرتهایش تماشا کردهام، تعریفهایی مثل خوش اخلاقی و انصافش را پنهان میکند و سادهترین جواب را میدهد.
«اینجا به من میگن صندوقچهی اسرار. یعنی یه جوریه که همه درد و دلاشونو میارن اینجا؛ اینطوری؛ مادرشوهر غیبتش رو میاره پیش من، عروسش هم میاره، من هیچی نمیگم، گوش میدم بهشون» اینها را در ترکیبی از ذوق و خجالت برایمان تعریف میکند.
«میدونی اولش که اومدم اینجا ها، خیلی ترسیده بودم، من شیرازیام، این محل همه ترک! مونده بودم که چطور با اینا بسازم! خدایی حالا یا اخلاق اونا، یا اخلاق من، طوری شد، انقدر بهم احترام میزاررررن که نگو؛ اینطوری؛ مثلا من اول خونهم اینجا نبود، شوهرم که دیر میاومد برام نهار میآوردن، یخ مینداختن میآوردن.

همین حالام همینه. عید قربان من نبودم، همهشون سهمیهی گوشت من رو نگه داشته بودن. نون محلی میپزن برام میارن، مشتری برام شب کره آورده، میگه خانم کهیار این سهمیهی تو؛ برام دبه دبه دوغ میارن، هر کار میکنم پول نمیگیرن، هیچکاری هم براشون نمیکنم ها، فقط احترام»
حتی همین حالا که هرم گرمای ظهر، رنگ از رویمان پرانده، اگر خانم کهیار بگوید شب است و هوا خنک و مطلوب، من به خاطر این لهجه و زبان شیرین شیرازیاش بیهیچ اعتراضی حرفش را قبول میکنم و در دلم به شهر امنی که اساتید سخنی چون حافظ و سعدی در آن آرام گرفتهاند، درود میفرستم.
کیانا که حالا آرام و باوقار فرمان مکالمهمان را به مادر سپرده، در فاصلهی دو جملهاش، آرام نکتههایی را اضافه میکند: «اکثرا با مامانم دوستن؛ اون روز ما توی کامفیروز مهمونی دعوت بودیم، یعنی مجبور شدیم بریم، و الا بابام دوست نداره مغازه هیچوقت تعطیل بشه. بعد از مدتها در مغازه بسته بود، کلی بهمون زنگ زدن، فرداش هم هر کی رد میشد سرش رو میکرد توی مغازه میگفت دیروز کجا بودید؟»

برای دیدار با این غرفه، من اصرار کرده بودم. در جلسات تصمیمگیری برای سفرکهای جدیدمان، تصمیم بر این بود که برویم وسط بازار هر شهر، قدیمیهای بازار را پیدا کنیم و از تجربههای کسب و کار بازار حرف بزنیم، آن هم شهری مثلِ شیراز، که بازارهای متعدد و متمرکزش قلب تپندهی شهر است.
اما مغازهی خانوادهی کهیار، توی بازار نبود، توی محله بود و من این مغازهها را خوب میشناختم. زیست و معاشرتی که در این مغازههای محلی شکل میگیرد را نمیشود در بازار پیدا کرد. برای من این مغازهها خیلی آشنا بودند. از وقتی یادم میآید، خاله در خانهی باصفایش در یکی از شهرهای کوچکِ همدان، یکی از دیوارها را خراب کرده بود و دری به سمت کوچه گذاشته بود و به این ترتیب یکی از اتاقهای خانه با چند کارتن پفک و بیسکوییت، ادای سوپریها را در میآورد.
حالا که بعد از ۲۰ سال، سوپری خاله به خاطر دستبردهای نوههایش و مهمانیهای شبانهای که خودش با زنهای فامیل در مغازه میگیرد، هنوز به سوددهی نرسیده، هر وقت حرف از جمع کردنش به میان میآید، خاله با یادآوری اینکه تمام دلخوشیاش معاشرتهای مغازه است، موضوع را میبندد.
من این مغازههای محلی را خوب میشناسم. اینجا محل معاشرت است، جای اعتماد کردن، گذرگاهی که زنهای محل، وقت دلگیری، خرید پاکت فریزی را بهانه میکنند و به آن پناه میآورند.
خانم کهیار رشتهی افکارم را پاره میکند و از غرق شدن در تراژدی زیست نجاتم میدهد.
« آره… شوهرم مخالف دکون بستنه، الان ما فردا شب عروسی داریم، از همین حالا میگه، حال واقعا میخوای بری؟!!!» میخندیم. همه با هم به شیرینیِ«حال واقعا میخوای بری؟» میخندیم.

« شوهرم میگه اگه یه دونه مشتری رو از دست بدی، انگار هیچ کاری نِکِردی!»
دوست دارم بیشتر برایمان حرف بزند، پس برخلاف عادت همیشهام، به سکوت مهلت نمیدهم و سریع سوال بعدی را میپرسم: «سختتون نیست با این وضع؟»
«نگا دروغِت نمیگم! شغل خسته کنندهایه، خب! ولی دیگه مجبوری» ولی دیگه مجبوری را دوبار تکرار میکند اما در صدایش افسوسی نیست.
«من اگه یه روزم جایی برم، ذهنم درگیره. اینطوری؛ من ۱۲ شب هم خونه باشم، مشتری زنگ بزنه، میام در مغازه. صبح ساعت ۶:۳۰ خواب بودم، مشتری زنگ زده بود، پلاستیک میخواست، اومد در خونه پلاستیک دادم بهش گفتم برو، بعدا بیا پولش رو…»
مشتری جدیدی وارد میشود و هر بار با ورود مشتری، با اینکه مغازه آنقدرها هم کوچک نیست، به خاطر ازدحام جنسها، مجبور میشویم بارها جابهجا شویم تا مشتری بتواند وارد مغازه شود. روی گرمای هوای ظهر شیراز و خلوتی مغازه حساب کرده بودیم، اما باز هم در ترافیک مشتریهای متعددشان گیر کردهایم.
آقایی ظرفِ یکبار مصرف میخرد و خانم کهیار قبل از کشیدن کارت میپرسد، «لیوان یکبار مصرف لازم نداشتین؟» مرد «نه» را میگوید، اما هنوز دو قدم از مغازه دور نشده تردید میکند، میایستد، زنگ میزند، برمیگردد توی مغازه. «یه بسته لیوانم بدید»

از هوش تجاریاش غافلگیر میشوم. در مغازهی کهیار معتقدند اگر مشتری وارد مغازهشان بشود و دست خالی برگردد، اشکال از خودشان است، نه از مشتری! ریحانه هم که بدتر از من، نگاهی پر از ذوق و حسرت به قفسهها دارد، سری به تایید تکان میدهد «آره دیگه! بالاخره یه چیزی اینجا پیدا میشه که آدم لازم داشته باشه»
و من ناخودآگاه اعتراف میکنم: «چقدر از مغازهتون خوشم میاد! دلم میخواد از این مغازهها داشته باشم!» برای اولین بار مثل علی شدهام که بعد از دیدار با هر غرفهداری، دلش میخواهد او هم به جای فقط نشستن و نوشتن، میتوانست کاری دیگر را امتحان کند و همین یادم میاندازد که من هم فعلا نویسندهام و باید سوالهای مورد نیاز روایت را بپرسم، پس حرفم را اینطور کامل میکنم «شما چیکار میکنید که انقدر مشتری دارید؟»
«ببین یه مسالهای که اینجا خیلی براشون مهمه احترامه. چون طرف پول میده، خرید میکنه، توقع داره احترامش رو نگه داری، نه اینکه بداخلاقی کنی بهش. اینجا چندتا مغازه هست، مشتری میاد میگه مغازهی فلانی بیادبی کرد، دیگه نمیرم. من خودمم اینجوریام. خریدِ عمده که میرم، جایی که بداخلاقه نمیرم. من مشتری دارم از راههای دور… اخلاق خیلی مهمه، زبان هم مهمه، اینکه درست حرف بزنی»

غرفهدار بعدی زنگ زده و سفارش کرده تا دیر نرسیم. علی نگران است و یک پایش توی مغازه است و یک پایش بیرون. دلم نمیخواهد بروم. شیراز خیلی از خانهمان دور است، اما اینجا، این مغازه، خیلی برایم آشناست.
سوال دیگری را بهانهی کمی بیشتر ماندن میکنم، علی با کلافگی موهای عرقکردهاش را کنار میزند. با خونسردی میپرسم:«راستی عجیبترین فروشتون چی بود؟»
مامان خندهای میکند و به کیانا میگوید:«بگم؟» کیانا اعتراضی نمیکند، پس مامان ادامه میدهد: « یه بار یه مشتری اومد گفت توستر دارین؟ گفتم نه. کیانا گفت چرا داریم! زدم به پهلوش که چی میگی دختر!؟ گفت الان میارم. یهو دیدم رفته از خونه، توستر جهازیهاش رو برداشته آورده»

با همدیگر خندهای میکنیم که حس میکنم خستگی این چند روز سفر و گرما را از تنمان در میآورد. کیانا از خودش دفاع میکند: «مامان و بابا خودشون معتقدن انقدر باید جنست جور باشه که به مشتری نگی نه نداریم!» مامان وسط نگاههای پر از تحسین به دخترش میگوید: «تا حالا چندبار وسایل مختلف جهازش رو عوض کرده، دعواش که میکنم میگه بده مگه! هم سود میکنم، هم جدیدترش رو میخرم، ولی بهش گفتم همون فرداش باید بخره و بزاره سر جاش»
با شیرینیِ خندهای که روی لبمان مانده، داریم تجهیزات را جمع میکنیم که خانم مشتریِ جامایعی برمیگردد. « سفیدش رو نداشتن، همون طوسیش رو بدین» دست خودم نیست و زیرزیرکی نگاهش میکنم تا ببینم بالاخره ظرف را میخرد یا نه؟ «کرمیش رو هم میشه بدین» دارم آماده میشوم که به جای خانم کهیار و کیانا بروم جلو و بگویم «خانم شما مشتری نیستید! چرا اذیت میکند!» که فارغ از اهمیت رنگ کرم و طوسی، میفهمم قیمتهایش را گرفته و کارت را از کیفش در میآورد: «تخفیف بدید، هردوتاش رو ببرم»



خدا قوت انشالله همیشه سلامت باشید
سلام آبلیمو گیر دستی دارین چند قیمت
از اون کسبوکارهای مادر و دختری
که آدم حسودیش میشود
ان شاءالله کسبوکارتون پر برکت باشه
دمتون گرم واقعا خدا قوت بهتون میگم از اینجا آینده درخشان مال شماهاست که مشتری مداری رو بخوبی بلدید
گل گفتی
سلام.زنده باشی خواهرم
چه صمیمی و دلنشین
باسلام کسب و کارتون پر برکت.
بهترینه
موفق باشین همیشه
سلام عالین