پردهی اول؛ دستور آب
آفتاب وسط آسمان بود. حر با هزار سوار راه را بر کاروان امام سد کرده بود. همه تشنه و خسته و کلافه بودند. امام لبهای خشکشان را که دید، دستور داد به او و سوارانش آب بدهند. حتی گفت اسبها را هم سیراب کنند.
پرده دوم؛ در آغوش
سختشان بود شنیدن آن حرفها. یکی یکی بلند میشدند و اظهار وفاداری میکردند. حرفهای سعید بن عبدالله حنفی اما شور و حال دیگری داشتند:«سوگند به خدا، اگر بدانم که کشته میشوم، سپس زنده میشوم و آنگاه سوزانده شده، خاکسترم بر باد میرود؛ و هفتاد بار با من چنین میشود، از تو جدا نگردم تا پیش روی تو مرگ را دیدار کنم» فردا ظهر، وقتی بعد از نماز ظهر در آغوش امام از حال رفت، سیزده تیر بر پیکرش نشسته بود.
پرده سوم؛ یاد
چشمش که به آب افتاد، به خودش نهیب زد:«مبادا پس از حسین زنده باشی» مشک را پر کرد و راه افتاد. راست گفته بود آن که سروده بود:«صدبار اگر علقمه را فتح کند، هر بار دوباره تشنه برمیگردد…»
پرده چهارم؛ بامرامها
حسین و یارانش آدمهای بامرامی بودند. دوستی را در حق دوست تمام میکردند و دشمنی را بهانهی ستمکاری قرار نمیدادند. سر همینها هم بود که حسین بن علی در آن غروب دلگیر روز نهم گفته بود:«اما، بعد من یارانی بهتر از یارانم نمیشناسم…»
پرده پنجم؛با اهالی بازار
در یک ماه گذشته با اهالی بازار زیاد در این حوالی حرف زدهایم. از «آیینهای عزاداری در بازار» گرفته تا «آداب هیئتداری» و از همه مهمتر «مرام محرم». آنچه در ادامه میخوانید گزیدهای از این گفتگوهای دوستداشتنی و صمیمی است:
پرده ششم؛ بزرگترها
حسن زندگانی از بازار روحالله شیراز
«دهه محرم که میشد هفت صبح، از جلوی این مغازه تا وسط بازار قالی پهن میکِردن و منبر میذاشتن. برای مراسم دو تا آخوند داشتیم و یه نوحهخون. خود بازاریها هم میاومدن مینشستن. تا ساعت دهیازدِه. روضه که تموم میشد، ده دقیقهای همه چی رو جمع میکِردن و دکونها وامیشد… بعضی روزها هم همه که جمع میشدن، پرچمها رو برمیداشتیم و سینه و زنجیر میزدیم و میرفتیم سمت بازار حاجی و شاهچراغ. اما قضیه تاسوعا و عاشورا فرق داشت… توی این دو روز مغازهها رو کلا میبستن و وسط بازار بیستتا دیگ میذاشتن تا نذری پخت کنن»
قدیمها اینجا بزرگتر داشت. بزرگتری هم البته به سن نبود، به معرفت بود. مثلا اگه یه روز بازار به خاطر عزاداری بسته میشد، بزرگترو میاومد چیکار میکِرد؟ میدونُست فلان دکون، فلان شاگرد، پول نون شبی نداره. میاومد بغل دست شاگردو، یه پولی میذاشت توی جیبش و ول میکرد میرفت. یه جوری هم این کار رو میکِرد که نه خودش بفهمه و نه اوستاش… که اگه فردا دکون بسته شد، معطل نون شبش نمونه»
پرده هفتم؛ آداب هیئتداری
سید امیر سیدی از بازار تهران
«توی این بیست سالی که هیئت منیریه رو با کمک کاسبها اداره کردم، چهار تا چیز رو خیلی خوب فهمیدم: اولاً نباید دل کسی رو بشکنی، چون اگه دل کسی بشکنه و از این در بره بیرون، دیگه برگشتنش با خداست. دوماً باید حواست باشه که اینجا هیئته، نه اداره. به کسی حقوق نمیدی که ازش توقع خاصی داشته باشی. هر کی هر کاری میکنه از سر عشقه. سوماً نباید آب قاطی کار کنی. اگه میای پای کار، باید تا تهش وایستی. اینطور نشه که یه هفته درمیون به بهانه «کمسعادتی» و «کمتوفیقی» کارها رو رها کنی. باید از خودت بگذری. اون وقت میتونی امیدوار باشی که خدا هم هوات رو داشته باشه. چهارماً تا جایی که میشه باید دست از به روزکردن هیئت برداری. بذاریم اون روح ساده و سنتیش حفظ بشه. حسینیه رو تبدیل به سالن اجتماعات نکنیم. آشپزخونه حسینیه رو به بیرون اجاره ندیم. حریم و حرمتشون رو حفظ کنیم.
نکتهی دیگهای که من توی این بیست سال خیلی رعایت کردم این بوده که همیشه سعی کردم حواسم به ریزهکاریها باشه. خب من کارگرهایی دارم که هم توی دفترم کار میکنن و هم توی هیئت. من به اینها گفتم که هر چی از دفتر من به هیئت بیاد عیبی نداره اما حتی یه دستمال کهنه هم از هیئت نیاد اینجا.
ما هم اینها رو از پدرمون یاد گرفتیم. اگه یه نفر دلش با باغ طالقون خوشه و یکی دیگه با ویلای ساحلی، پدر من با اینجا خوشه. کل دنیا رو هم چرخیده. از اروپا بگیر تا آمریکا اما به این نتیجه رسیده که توی هیئت حالش بهتره. واسه همین هم هست که توی حوالی هشتاد سالگی، هر هفته هر جای این کره خاکی که باشه خودش رو میرسونه به اینجا.»
پردهی هشتم: حاجآقا مسچی
آقای مهدویان از بازار کاشان
«یه کاسبی اینجا داشتیم، به اسم حاج آقا مسچی. از قدیمیهای بازار بود. این آقای مسچی از اول تا بیستم محرم خودش رو وقف عزاداری و خدمت به عزاداران اباعبدالله میکرد. خودش هم واقعا حسینی بود. یه بار یکی از کاسبهای بازار ورشکست شد و کلی بدهی بالا آورد تا جایی که خبرش پیچید میخواد خونهاش رو بفروشه و دینش رو به مردم ادا کنه. آقای مسچی شنید، پیغام فرستاد براش که خونهات رو نفروش و از این به بعد هر طلبکاری اومد سراغت بفرست پیش من. کمکش کرد. دستش رو گرفت. نجاتش داد.»
پرده نهم: برکت
آقای دال از بازار قزوین
«چند سال پیش، همون موقعها که تازه میرفتم کارگری -کار ساختمون- خوردیم به توسعهی حسینیهی هیئت. یه کار جهادی و سریع بود چون دم محرم بودیم و حسینیه آماده نبود. گفتم من هستم. صفر تا صد هستم و شروع کردیم. یه روز، دو روز، سه روز! دیدم خدایا نمیشه که اینجوری! قربون امام حسین برم، ولی دارم از زندگی میافتم. قسطام چی؟ تازه یه پراید ۱۱۱ خریده بودم. تو حالت عادی این پیجی که برای فروش اینترنتی پاکت راه انداخته بودم، خیلی زنگخور نداشت. ولی قشنگ یادمه یه اتفاق عجیبی افتاد و اونم اینکه اونجا تو همون خاک و خُل، با هر آجری که میانداختم بالا هی سفارش میاومد. برکت کار امام حسین بود.»

التماس دعا
ماجورین ای عاشقان امام حسین (ع)
ان شالله هممون زیر سایه امام حسین رشد کنیم
و دشمنی را بهانه ی ستمکاری قرار نمیدادن… چه توصیف قشنگی، اجرتون با سیدالشهدا
سلام.جیگرم حال اومدبخدا.یعنی بااین شرحی که دادید خودمو وسطروضه بازار حس کردم.خداکنه همه بزرگترهای روضه ها به این نکاتی که گفته شد عمل کنند تا مثل قدیما از این مجالس بهتر نتیجه بگیریم.اللهم عجل لولیک الفرج
یل یاتار – طوفان یاتار – یاتماز حسین پرچمی
سلام
قشنگ بود. میخواستم توی پیام رسانهای ایرانی روبیکا و ایتا و… به اشتراک بگذارم ولی هیچ آیکونی نداشت
ان شاالله امام حسین علیه السلام یار و یاور هممون باشه
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِاللهِ الْحُسِین
ای داغ همیشه به دل ما شعیان ما را بطلب…
یٰارَبَّ الْحُسَیْـــــن بِحَقِّ الْحُسَیْـــــن إشْفِ صَدْرَ الْحُسَیْـــــن بِظُهورِ الْحُجَّة(عَجَّ)🤲
خدا قوت. در پناه امام حسين عليه السلام باشید