دور ۵۰ سال قناد بودن، خط قرمز کشیدم


|

|

4,857

زمان مطالعه: 1 دقیقه

شب قبل از سفر، تا نیمه‌شب بیدارم. لباس‌ها را تا می‌کنم، لقمه می‌گیرم برای دل‌ضعفه‌ی توی راه زینب، داروهایم را که یارِ غار و وفادارم هستند برمی‌دارم، ضدآفتاب و عینک و سوغاتی‌هایی که برای غرفه‌دارها خریده‌ام می‌چینم روی اپن و با صدای آلارم ماشین‌لباس‌شویی که چادرمشکی‌ام را شسته، دست از بقچه‌پیچ کردن وسایل می‌کشم. چادر را می‌اندازم روی بند و چشمم که می‌افتد به ساعت، دهان‌کجی می‌کنم به خودم که: «نونت کم بود، آبت کم بود، سفرک رفتنت چی بود؟ »

من در تمام سال‌های درس‌ خواندن و کار کردنم، با این صدای درونی پنجه در پنجه‌ام. راحت‌طلبی در من پررنگ است، دم انجام هر کاری، وقتی به دردسرهایش فکر می‌کنم دلم می‌خواهد دست بکشم از دنیا و کنج خانه به کتاب‌خواندنم برسم و چای شمال بخورم، اما هر از چندگاهی ویرم می‌گیرد خودم بیاندازم توی دست‌انداز و از لاکم بیاییم بیرون، پس بی‌توجه به صدایی که توی سرم وزوز می‌کند: «فردا نرو، اصلا به غرفه‌دارها زنگ بزن بگو مشکلی پیش اومده» ساعت کوک می‌کنم برای هفت صبح و پناه می‌برم به رخت‌خواب.

از کاشان تا اصفهان، 180 کیلومتر راه است، چیزی حوالی دو ساعت. با آقای رمضانی‌پور، صاحب غرفه‌ی«گز اصفهان» ساعت ده و نیم قرار دارم، پس هشت صبح از پارکینگ بیرون می‌زنیم و زیرِ آفتابِ پرزورِ، می‌گازیم سمت نصف‌جهان. با احتساب توقف‌هایی وقت و بی‌وقتی که آدم‌های بچه‌دار تجربه‌اش کرده‌اند، دو ساعت و نیمه می‌رسیم و راس ساعت قرار، جلوی مغازه‌ی شیرینی فروشی یاقوت می‌ایستیم. در حالی که برای خودم سوت و جیغ می‌زنم که: «بابا آن‌تایم، بابا برنامه‌ریز» فکر می‌کنم تابلوی مغازه و ظاهرش هیچ شباهتی به غرفه‌ای که در باسلام دیده‌ام ندارد. اما آقای مهدی رمضانی‌پور به استقبالمان می‌آید و من همه‌ی صداها را در نطفه خفه می‌کنم. یقین دارم مثل همه مصاحبه‌های قبلی قرار است در محل کار آقای رمضانی پور با هم گپ بزنیم اما او در خانه‌شان را باز می‌کند و تعارف‌مان می‌کند بالا، مادر مقابل در به انتظارمان ایستاده. خانه ساده است، ساده اما زیبا و بسیار مرتب و تمیز، معذبم. ولی از شما چه پنهان جایی در اعماق قلبم از اینکه روی مبل راحت خانه آقای رمضانی پور نشسته‌ایم، پاهایمان بیرون از کفش نفس می‌کشد و باد خنک کولر صورتمان را نوازش می‌کند خوشحالم. زینب حالا می‌تواند بدون دغدغه بازی کند و خوراکی بخورد، مادر و آقا مهدی می‌روند آشپزخانه و من نگاهم را سر می‌دهم به همه‌جا و قلابم گیر می‌کند به عکسِ آقای‌رمضانی‌پور بزرگ، یعنی پدرِ مهدی. از آقا مهدی و کسب‌وکارش همینقدر می‌دانم که گز و لوازم‌قنادی می‌فروشد و شغلش را از پدرش به ارث برده. مهدی که برمی‌گردد کنارمان، دفتر و خودکارم را دست می‌گیرم و دلیل حضورمان در اصفهان را برایش توضیح می‌دهم، او با حوصله گوش می‌کند و همین طور که چشم‌هایش را به زمین دوخته می‌گوید: «خیلی هم عالیه. خوشحال در خدمتتونیم. » سر به زیر بودنش تا اینجای ماجرا ویژگی شاخص اوست، مثل خیلی‌های دیگر زل نمی‌زند توی تخم چشم‌های آدم و این همه نجابتش کرور کرور شادی می‌ریزد به دلم.

من و شیرینی و این صنم و باقی عمر!

آقا مهدی با شیرینی و شیرینی پختن اتصال و ارتباط غریبی دارد، او از روزی که چشم به جهان باز کرده خانه‌شان پر بوده از عطر شیرینی. می‌پرسید چرا؟ چون پدر قناد بوده و دلباخته پخت شیرینی و کیک برای شادی و غم مردم. از 50 سال پیش تا همین چند سال پیش راه‌پله‌ای که از آن بالا آمده‌ایم خانه‌شان را وصل می‌کرده به کارگاه پخت و مغازه، کارگاهی که این روزها چراغش خاموش است و ماجرای مفصلی دارد. آقامهدی با لهجه‌ی خوشمزه‌ی اصفهانی‌اش که خیلی هم غلیظ نیست می‌گوید: «قضیه قناد شدن بابا بر می‌گرده به پنجاه سال پیش. پدربزرگ من کشاورز بودن و وضع مالی‌شون خیلی عالی نبود، جوری که بابا نمی‌تونست به راحتی از پدرشون پول بگیرن، به خاطر همین دوره سربازی‌شون رو می‌رن توی قسمت چتربازی شاهنشاهی. چتربازی حقوق بالایی داشت اما بازی با جون بود. پدر سختی‌های دوره سربازی رو تحمل می‌کنن، حتی توی دو سال سربازی به خاطر مشکلات مالی و اینکه بتونن پس انداز کنن، فقط دو بار مرخصی می‌گیرن و باقیش رو می‌مونن توی پادگان. بعد از پایان سربازی به جای اینکه بیان اصفهان میرن تهران اون‌جا شاگردی می‌کنن. می‌رن پیش چند نفر قناد شاگردی و فوت و فن کار رو یاد می‌گیرن، همیشه برامون تعریف می‌کردن که جای خواب نداشتم و توی همان مغازه‌ای که شاگرد بودم می‌خوابیدم. کم می‌خوردم کم می‌پوشیدم تا بتونم کار یاد بگیرم و پول پس انداز کنم و برگردم توی شهرم یک کسب و کاری برای خودم راه بندازم. چند سالی هم توی اصفهان باز شاگردی می‌کنن و کم کم با همون پس اندازی که داشتن همین خونه‌ای که الان توش هستیم رو که خونه قدیمی مادربزرگم بوده می‌خرن. اینجا هم میشه محل زندگیشون، هم کارگاه پختشون و هم محل فروش شیرینی‌ها. بابا هم شیرینی می‌پختن، هم گز تولید می‌کردن و باقلوا و چند تا چیز دیگه حتی سوهان هم داشتند.  اینکه می‌گم سبقه‌ی قنادی بابا بر می‌گرده به پنجاه سال پیش نشونه‌اش پروانه بهداشت و کسبیه که دوران شاه گرفتن. من می‌تونم به جرائت بگم که پدرم کل جوونی‌شون رو پای این حرفه گذاشتن و اینجوری بود که شیرینی یاقوت متولد شد. »

مادر سینی می‌گیرد جلویمان و عطرِ شیرین آب‌طالبی‌‌بینی ام را قلقلک می‌دهد، از مادر می‌خواهم کنارمان بنشیند، ملاحت صورتش از همان اولین‌ لحظه‌ی دیدار آرامش و امنیت به جانم ریخته، مادر نمکی می‌خندد، کم حرف می‌زند و بی‌هیچ عجله‌ای و نرم در خانه می‌چرخد. بعد سینی می‌نشیند روی مبل، کنارِ پسرِ کوچکش مهدی و تعارف می‌زند: «بفرمایید. »

من و قنادی؟ خدا نکند!

یک قلپ از آب‌طالبی را بالا می‌دهم و رو به آقامهدی می‌پرسم:«خب، شیرینی پختن کار جذابیه. شما از کی متوجه شدید به این شغل علاقه دارید؟» و مهدی سوزن می‌زند به بادکنک ذوقم: «من اصلا قنادی و شیرینی‌پزی رو دوست نداشتم.کار ما هیچ وقت از زندگی‌مون جدا نبوده به خاطر اینکه کارگاه و مغازه بابا همین‌جا بود و ما بدون اینکه بخوایم مجبور بودیم که در پروسه کار قرار بگیریم. داداشم علاقه قلبی داشت به این کار، الانم قناده. ولی من نه. دوست نداشتم. به اجبار وقتی از مدرسه می‌اومدم می‌رفتم کمک.»

ابرو می‌دهم بالا و می‌پرسم: «اجبار؟ » و حس‌همدری‌ام می‌زند بالا که آقامهدی هم مثل من، مثل همه‌ی بچه‌های دنیا گاهی مجبور شده به کمک کردن در کاری که هیچ دل خوشی از آن نداشته است. لب‌های مهدی باز می‌شود به خنده: «آره به اجبار. بابا از این روحیه‌ها نداشت که بی‌حساب به ما پول بده، خرج می‌کرد برامون، مثلا وقتی مسافرت می‌رفتیم صدش رو برامون خرج می‌کرد ولی یادمون داده بود اگر چیزی می‌خوایم یا پولی نیاز داریم باید خودمون تلاش کنیم و پول دربیاریم. اون موقع که بچه‌ بودن برام سخت بود خب، اما الان که می‌بینم خیلی‌ چیزها رو بلدم و روحیه‌ام با بعضی از هم‌سن و سال‌هام متفاوته توی دلم ممنون بابام. توی مغازه گز می‌چیدم توی بسته، یا یه وقتی می‌رفتم مواد اولیه رو می‌خریدم، جعبه هارو درست می‌کردم. بابا هم بهمون دستمزد می‌داد. » مهدی اشاره می‌زند به مادر:«بالاخره همه‌ی خانواده داشتن کار می‌کردن. بابا که کار اصلی روی دوشش بود، مامان هم پا به پای بابا مشغول بودن. از همون موقع تا همین حالا. »

دلم می‌خواهد مادر، بقچه‌ی دلش را باز کند و برایمان از همه‌ی سختی‌ها و شیرینی‌های زندگی با یک قناد بگوید اما مادر زیاد اهل حرف نیست و در جواب سوالم خیلی مختصر توضیح می‌دهد:«خودم دوست داشتم وکمک می‌کردم. از نظافت و شست و شو بگیر تا زولبیا ریختن.»

اسم زولبیا که می‌آید، هرمِ روغن داغی که زولبیا در آن به جلز و ولز می‌افتد می‌خورد به صورتم، بوی تندسرخ‌کردنی می‌زند زیرِ دماغم و خاطرات سال‌های دور زنده می‌شود، روزهایی که کنار یکی از اقوام دورمان می‌ایستادم کنارِ تابه‌ی بزرگ زولبیا و طلایی شدنشان را به چشم می‌دیدم. کار سختی بود زولبیا ریختن، از عمل آوردن موادش بگیر تا سرخ کردن درست و شیرینی به اندازه‌اش. خاطره‌ها را پس می‌زنم و برمی‌گردم به سالن خانه‌ی آقای رمضانی‌پور. در ایام نوجوانی تکلیف مهدی با دلش مشخص است، پس توی ذهنش برنامه می‌ریزد: «درس می‌خونم، کارمند می‌شوم، کاری راه می‌اندازم برای خودم و راه بابا رو ادامه نمی‌دم. » او لیسانس می‌گیرد و ارشد مکانیک، کمی هم به این در و آن در می‌زند برای کار پیدا کردن، اما دست سرنوشت او را هل می‌دهد به سمت شیرینی‌سرای یاقوت. به خودش که می‌آید می‌بیند دارد زیر چتر پدر کار می‌کند. کار مهدی ربط مستقیمی به پخت شیرینی ندارد اما به آن مربوط است. او سعی می‌کند از ظرفیت ‌شهرش استفاده کند و با اعتبار و حمایت پدر یک کسب و کار جدید راه بیاندازد. خلاصه‌ی کسب و کار مهدی این است: «خرید گز از تولید‌کنندگان مرغوب و فروش اینترنتی آن. »

روزی که مهدی با هول قدم در این راه می‌گذارد هنوز فروش اینترنتی محصولات آنقدر که باید باب نیست، حتی گز‌های نامدار و معروف هم سایت ندارند یا سایتشان سر و شکل و ساز و کار درستی ندارد. اما نکته جالب اینجاست که مهدی بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای در مورد زبان‌های برنامه‌نویسی و ساخت سایت، دل به دریای طراحی سایت می‌زند تا خودش، سایت خودش را ایجاد کند. او می‌گوید: «من یک سال از عمرم رو گذاشتم تا نوشتن سایت رو یاد بگیرم، می‌تونستم هزینه کنم و سفارش بدم سایت رو کسی برام بنویسه اما دلم نمی‌خواست پروسه ساخت سایت و فروش آنلاین و ریزه کاری‌هایی که داره برام ناشناخته باشه، دوست داشتم که یه زبون مشترک داشته باشم با کسی بعدا قراره کارهای سایتم رو بهش بسپارم. همین الان خیلی از کارها رو برون سپاری کردم و شخص دیگری برام انجام داده، ولی خب الان وقتی یه هزینه‌ای رو از من می‌خواد یا نکته‌ای رو می‌گه من کاملا درک می‌کنم. » آن یک سال تلاش برای طراحی سایت موجب شده آقامهدی ارزش‌تولید محتوا را بداند، به خاطر همین هم حضور ما در اصفهان برایش بی‌اهمیت نیست و می‌گوید: «من می‌دونم برای نوشتن یه مطلب و روایت چقدر وقت و انرژی نیازه. » توی دلم یک کیلو نبات زعفرانی آب می‌شود، برای منی که در مواجهه با اغلب غرفه‌دارها با سواله: «عکاس ندارید؟ فیلم هم می‌گیرد؟ » رو به رو هستم شنیدن این حرف از زبان آقامهدی یک دنیا قیمت دارد، بالاخره غرفه‌داری پیدا شده که قدر کلمه‌ها را می‌داند.

با پول مشتری براش جنس بخر!

شما فکر می‌کنید برای راه‌اندازی یک کسب و کار آنلاین چقدر هزینه لازم است؟ ده میلیون؟ پنجاه میلیون؟ شاید هم 200 میلیون؟ اما آقا مهدی با صفر ریال سرمایه کارش را شروع کرده. می‌پرسم:«مگه میشه؟ یعنی هیچ سرمایه‌ اولیه‌ای نداشتید؟ »

_توی همون پروسه‌ی نوشتن سایت بود که با باسلام آشنا شدم. تصمیم گرفتم تا سایت بالا میاد توی باسلام غرفه بزنم. خب من که گز نمی‌خریدم توی خونه انبار کنم، اون اوایل یعنی حدود 4 سال پیش وقتی مشتری سفارش رو ثبت می‌کرد پول کالا می‌اومد به حسابم، با پولی که می‌اومد فردا صبح می‌رفتم گز رو از کارگاهش می‌خریدم و پست می‌کردم. درواقع از خود پول مشتری برای خرید محصول استفاده می‌کردم.

– بعدش چی؟ انباری چیزی نگرفتید؟

+ تا یه مدت طولانی اتاقم رو کرده بودم انبار.

زرنگی‌اش را ستایش می‌کنم، اینکه اهل نه آوردن نبوده و توی قدم اول دلش یک دفتر دراندشت و خدم و حشم نخواسته. آقامهدی این قناعت و سخت‌کوشی را، این رسم کاسبی را از پدر یاد گرفته و می‌گوید: «بابا هم می‌گفت هم توی عملش به ما نشون میاد که کاسب امروز داره فردا نداره. اگر هزار تومن در میاری صد تومنش رو خرج کن، نهصد تومن رو پس انداز کن، من با همین روش و با همون پس‌اندازها کارم رو گسترش دادم. این میراث ارزشمندیه که بابا برام به یادگار گذاشته. »

مدتی بعد، با گردن‌کشی کرونا در دنیا و ایران، مهدی متوجه می‌شود میل مردم به پخت شیرینی و نان و کیک در خانه، به شکل صعودی افزایش پیدا کرده است. در روزگاری که مردم از ترس جانشان، تا جعبه‌ی مایع‌ظرف‌شویی را هم قبل از مصرف ضدعفونی می‌کردند و ترجیح می‌دادند نان خانه را هم یا خودشان بپزند یا آنلاین سفارش دهند، مهدی یک لاین جدید به کسب و کارش اضافه می‌کند و آن فروش لوازم‌قنادی و مواد اولیه مورد نیاز برای پخت نان و کیک و… است.  به آقامهدی که نرم و آرام مقابلمان نشسته و حرف می‌زند نگاه می‌کنم، خوش‌فکر است این پسر، همین که در بحبوحه‌ی ترس و بهم‌ریختگی عالم، بتوانی ماهی خودت را صید کنی، هم به دیگران نفع و سود برسانی هم خودت نفع و سود ببری یعنی کاسب بودن توی خونت است. مهدی می‌گوید: «خوبی ماجرا این بود که بابا با اینکه با هم تفاوت سن داشتیم اما وقتی دید که من اومدم و دارم یه خلاقیت و نوآوری تو کار انجام می‌دم و خدا رو شکر کسب و کارم گرفته خیلی میدون داد بهم. حتی پیش از فوتشون، یعنی سال 1400 پروانه کسب مغازه رو هم به من منتقل کرد. به این خیلی برای من امیدوارکننده بود. دیگه جوری شده بود که بابا کار رو سپرده بود به من، راهنمایی می‌کرد، حمایتی می‌کرد اما اصل کار با من بود. سه سال پیش ما بابا رو از دست دادیم و یک سال و نیم پیش من یه تصمیمی گرفتم که خیلی برام سخت بود. بعد از پنجاه سال قناد بودن، بعد از اینکه مردم یاقوت رو به شیرینی‌های درجه یکش می‌شناختند من کل کسب و کار رو تغییر دادم، یعنی مغازه‌مون رو از شیرینی‌پزی تبدیل کردم به لوازم‌قنادی. خیلی سخت بود، خیلی اما خب می‌دونستم که اگر می‌خوام توی این راه پیش برم اگر می‌خوام فروش اینترنتی داشته باشم باید ریسک کنم. الان مغازه ما در اصل فروشگاه لوازم قنادیه و در کنارش همون برنامه فروش گز رو داریم.»

چیزی در خانواده رمضانی‌پور موج می‌زند آرامش است، من می‌توانم چشم‌هایم را ببندم و روزی که مهدی تصمیمش را در خانه عنوان کرده تصور کنم، حتم مادر کمی نگاهش کرده، خاطرات پخت کیک‌های ده‌طبقه و شیرینی‌ برای عروسی و تولد و… را در مرور کرده و بعد لبخند آرامی زده و گفته: «خیره ایشالله مهدی جان. » و بعد از آن حمایت بوده و حمایت. مادر چه در سال‌های زندگی با آقای رمضانی‌پور بزرگ چه حالا، دوشادوش مردان خانواده کار کرده است. مهدی می‌گوید: «خونه‌ی ما همیشه دسته‌گله. غذا همیشه حاضره. لباس‌ها همیشه‌ شسته‌ست. صبح‌ها تا من از خواب بیدار شم، مامان رفته بالا پیشِ خانم‌هایی که برامون کار می‌کنن و توی بسته‌بندی کمکشون کرده، یا بسته‌ها رو آماده کرده برای ارسال. همیشه هوام رو داره، من حواسم نباشه، مامان حواسش هست. » مادر لبخند نمکی نرمی می‌زند و پیش‌دستی‌های میوه را می‌گذارد مقابلمان.

ما چک نداریم، اعتبار چرا!

یک گیلاس می‌گذارم گوشه‌ی لپم و از مهدی می‌پرسم: «بعد از چند سال حضور توی بازار، به من بگید ببینم مرام و مسلک خاصی دارید؟ خط قرمزی؟ ارزشی؟ » و او فی‌الفور جواب می‌دهد: «ما چک نداریم. بابا هیچوقت قائل به چک دادن نبود، با اینکه این همه سال با فروشنده‌های زیادی در ارتباط بود اما نقد کار می‌کرد، با اعتبارش و همه هم ما رو به خوش‌قولی‌مون می‌شناسن. حالا هم نه من نه برادرم هیچ کدوم دسته چک نداریم و شب سرمون رو راحت می‌ذاریم زمین. بابا که از دنیا رفته بود، همه می‌گفتند خدا رحمتش کنه، همیشه سرش تو کار خودش بود، به هیچ کس آزاری نمی‌رسوند، سعی می‌کرد که با دیگران خوب رفتار کنه و بیزار باشه. ما هم همون مسیر بابا رو می‌ریم.»

آقای رمضانی‌پور بزرگ رفته اما یاد و رسمش در خانه و زندگی همسر و فرزندانش جاری‌ست، حضور او را می‌توان در شیوه‌ی زیست فردی و شغلی آقامهدی دید، حضوری که ریشه در باورهای مهدی دارد.

 چند عکس می‌گیریم و خودمان را می‌رسانیم به طبقه سوم، به جایی که انبارِ آقای رمضانی‌پور است. در که باز می‌شود اولین چیزی که چشمم را می‌گیرد تنوع بی‌نظیرِ اجناس است. انبوهی از وسایل ریز و درشت مرتبط به قنادی در قفسه‌ها و کف زمین چیده شده، خانمی جوان پشت سیستم نشسته و خانمی‌جوان‌تر در اتاق مشغول وزن‌کردن آرد موچی است. خانم‌ها خواهرند، خواهران دهنوی. خانم دهنوی شماره یک، همان که پشت سیستم نشسته 12 سال است که با خانواده‌ی رمضانی‌پور کار می‌کند. هفت، هشت سال با رمضانی‌پور بزرگ و چندسالی هم با آقامهدی، می‌پرسم: «چی شد که 12 سال موندگار شدید؟ » می‌خندد: «دیگه ما مثل خانواده‌ایم. پدرشون که ماه بود، خودشون هم مثل برادرم هستن. راحتیم توی کار کردن باهاشون. درک می‌کنن، احترام می‌ذارن، مثل خانواده دیگه… » دوباره می‌پرسم: «کجا همراهی و حضور خانواده رمضانی‌پور دلتون رو گرم کرد؟ » و او نفس عمیقی می‌کشد و در چشم برهم‌زدنی کاسه‌ی چشم‌های پر می‌شود از اشک: «بابام که مریض بود خیلی داغون بودم. پدرِ آقا مهدی پا به پای من غصه می‌خورد، اشک می‌ریخت و هوام رو داشت. » بغض امان نمی‌دهد برای بیشتر گفتن و من شرمنده خانم دهنوی را در آغوش می‌کشم. به من باشد دلم می‌خواهد چند دقیقه‌ای توی بغل هم گریه کنیم، آخر عجیب دلم برای بابا تنگ شده، یک‌ماه و ده روز است چشمم به چشمش نیافتاده. با یک عذرخواهی از خانم دهنوی جدا می‌شوم تا بتواند با احساساتش خلوت کند و می‌روم سراغ خانم دهنوی شماره دو که به در همین سال‌های اخیر مشغول به کار شده است. او می‌گوید: «دنبال کار بودم. جایی که محیطش مناسب باشه. خواهرم انقدر از آقای رمضانی‌پور اینا تعریف کرد که اومدم اینجا.» آرام می‌پرسم: «حالا تعریفی بودن؟ » سرتکان می‌دهد: «آره خدایی خیلی خوبن. » به تشکچه‌ و متکا و فلاسک چایی که کف اتاق است نگاه می‌کنم و برای اینکه یقین کنم آقای رمضانی‌پور واقعا هوای کارمندانش را دارد می‌پرسم: «براتون بیمه رد می‌کنن؟ » و جواب می‌گیرم: «آره رد می‌کنن. البته من گفتم پولش رو بهم بدن، بیمه رو نخواستم. »

یک ستاره‌ی طلایی توی کارنامه‌ی آقا مهدی ثبت می‌کنم، بس که دیده‌ام کارفرماها برای نیروی کار زن ارزش قائل نیستند و هی از حقوق و مزایایش می‌زنند و بیمه هم که هیچ!

گر پدر رفت، هنرِ پدری هست هنوز!

بعد از انبار، نوبت می‌رسد به بازدید از مغازه. قبل از رفتن به مغازه، دم درِ خانه با مادر خداحافظی می‌کنیم، دست و دل بازانه، جوری که به دل می‌نشیند تعارفمان می‌کند به ماندن، به اینکه ناهار را سر سفره‌شان بنشینیم و مدت اقامتمان در اصفهان روی خانه‌شان حساب کنیم. روی ماهش را می‌بوسم و با گفتن: «ایشالله عروسی آقامهدی، الهی که یه عروس خوب گیرتون بیاد» از مادر خداحافظی می‌کنم.

مغازه تمیز و مرتب و خنک به انتظار ما نشسته. دخترخاله‌ی آقا‌مهدی پشت دخل است. چاق سلامتی می‌کنیم و او هم مانند خواهران دهنوی تایید و تاکید می‌کند که خانواده‌ی آقای رمضانی‌پور در مردم‌داری کم‌نظیرند.

آقا مهدی به درِ شیشه‌ای انتهای مغازه اشاره می‌کند: «اونجا کارگاه بود، الان جدا کردیم از مغازه دیگه. » و کلید می‌چرخاند در قفلِ در شیشه‌ای. عطر شیرینی دست دراز می‌کند و مرا در آغوش می‌کشد، دلم مالش می‌رود از گرسنگی. همه جا تمیز است، دریغ از یک ذره خاک یا شلختگی. خیالم می‌رود پیشِ فیلم دخترک شیرینی فروش، نگاهم را می‌کشم به قاب‌عکس‌های سیاه و سفید روی دیوار، به آقای‌رمضانی جوان که کراوات زده و کنار کیک‌های چند طبقه ایستاده و چشم‌هایش برق می‌زند.

همیشه دوست داشته‌ام برای چند روز در یک کارگاه شیرینی‌پزی کار کنم، تو بگو زمین را بروبم، اما عطرِ شیرینی تازه پخته را به سینه بکشم و کیف کنم. البته آقامهدی معتقد است شیرینی پزی آنقدرها که من فکر می‌کنم هم کارِ شیرینی نیست و اصلا شاید یک جاهایی تلخ و بی‌مزه هم باشد. آن‌هم به خاطرِ بالا رفتن لحظه‌ای قیمتِ مواد اولیه، چالش‌های پیدا کردن مواد اولیه مرغوب، دلسوز نبودن کارگرها، زحمت‌ها و دقت‌هایی که دارد و هرگز به چشم نمی‌آید و…

دم رفتن، به یخچال نه چندان بزرگی که درون مغازه‌ست و چند سینی شیرینی درونش قرار دارد نگاه می‌کنم، آقامهدی می‌گوید: «یک کم پخته روزانه هم داریم چون یه تعداد مشتری ثابت داره شیرینی یاقوت که میان سراغش و شیرینی می‌خوان. به خاطر همین داداشم توی کارگاهش یه سری از شیرینی‌های خشک رو پخت می‌کنه که ما بتونیم رضایت اون مشتری هامون رو هم جلب کنیم.» آقا مهدی می‌گوید، اما من باور نمی‌کنم حضور این تک یخچال و این سینی‌های شیرینی ربطی به مشتری‌ها داشته باشد، این یخچال و شیرینی‌ها برای من یعنی آقامهدی می‌خواهد به نحوی دلش را تسلی ببخشد و نشان دهد که پیشه پدر را حفظ کرده و چراغ شغلِ پدری را روشن نگه داشته. هر چه باشد حرف از یک شغلِ تنیده‌ به زندگی 50 ساله است، همان حکایت گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز…

فروشگاه گز اصفهان
فروشگاه گز اصفهان
1488 محصول
27,039 فروش
استان اصفهان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

7 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مهدی ز
1 سال قبل

سلام وقت بخیر
خدا میدونه که این روایت های خانم دولتی کمتر از شاهنامه جالب ، جذاب و آموزنده نیست ؛
آینده را کی دیده شاید یکروزی برسه ما هم میزبان یا میهمان قلم خانم دولتی شدیم .

خدا قوت خانم دولتی

مهدی زحمتکش ( خانه سلام )

https://basalam.com/khanehsalam

راضیه
1 سال قبل

شما انتظار داری ما اینجا شاهنامه بخونیم چه حوصله ای داری اینهمه نوشتی

دولتی
پاسخ به  راضیه
1 سال قبل

باور کنید هیچ اجباری نیست که شما بخونید

محمد
پاسخ به  راضیه
1 سال قبل

خب گلم نخون

دارتین
1 سال قبل

یه حرفی رو همیشه میزنم خوبه اینجا هم تکرار کنم پدر و مادرها دو نوع ارث میتونن واسه اهل و عیالشون به ارث ببرن یکی ارث مادی و یکی ارث معنوی
بنظرم ارث مادی اصلاً چیز با ارزشی نیس حتی اگه به چندین میلیارد هم برسه اگه کنارش ارث معنوی نباشه
خانواده رمضانی هم این ارث معنوی الحمدلله شامل حالشون شده
به روح بلند پدرشون درود میفرستم و آرزوی موفقیت بسی هزاران برابر را برایشان از خداوند منان مسئلت مینمایم.

حیدره
1 سال قبل

خداقوت عزیزم
ازینکه مارو همراه کردی خوب بود.
مرسی ازت

سارینا
1 سال قبل

خانم دولتی عزیز بسیار زیبا قلم زدین ، بوی شیرینی های خوشمزه از تو گوشی توی دماغم پیچیده
برای آقا مهدی و همکارانشون آرزوی موفقیت دارم
خدا به مادرشون هم سلامتی و طول عمر بده انشالا
سایشون مستدام

پرش به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x