بخشی از دوران کودکی، تمام دوران نوجوانی و بخشی از دوران جوانیام در همدان گذشت. شاید برای همین وقتی همدان به عنوان مقصد سفر بعدی تیم باسلام تعیین شد، یکی از خوشحالترینها من بودم.
تازه از مرخصی سفر شهد رسیده بودم و قرار بود صبح روز بعد سفر کاری همدان را شروع کنیم. خردهکارها که تمام شد، دیدم ساعت سه صبح است و اگر بخوابم، ممکن است خواب بمانم یا حداقل دو ساعت بعد بیدار شدن خیلی سخت باشد. تصمیم گرفتم بیدار بمانم و سند سفر همدان را مرور کنم. نگاهی به غرفههایی که قرار بود در این سه روز میهمانشان باشیم انداختم. از چرم و چوب و گردو داشتیم تا سفال و سیر و زعفران و شیره انگور. دو تا از غرفهها را خوب میشناختم. زمستان سال پیش در سفرکی که با دو نفر از بچههای محتوا به همدان داشتیم بهشان سر زده بودیم.
فهرست:
مثل هميشه 5ونیم صبح بیشتر بچهها خودشان را به ساختمان شهید فخریزاده پارک علم و فناوری رسانده بودند.

وسایل را از دفتر باسلام به محوطه آوردیم و راه افتادیم سمت میدان ارتش که بقیه بچهها را سوار کنیم. خانمها سوار سمند شدند و آقایان توی ون جاگیر شدند. قرار شد برای صبحانه، یک ساعت بعد همانجایی بایستیم که برای سفر زنجان ایستاده بودیم. درختهای توت اینبار فقط برگ داشتند و خبری از توتهای شیرین و آبدارشان نبود.
بعد از صبحانه به مقصد روستای علیصدر حرکت کردیم و سفر همدان آغاز شد.
اواخر اتوبان، تابلویی ما را به سمت شهرستان کبورداهنگ هدایت کرد. شهری که روستای علیصدر در آن واقع شده است.

سر راه جنگندههای پایگاه هوایی شهید نوژه همدان، مانور نظامی میدادند.
بچهها هرکدام تحلیل خودشان را ارائه میدادند و نتیجه میگرفتند که ایران احتمالا قرار است کی و در چه فرصتی و چگونه انتقام شهادت شهید اسماعیل هنیه را از اسرائیل بگیرد.
زعفرانکاری روی غار علیصدر
غرفه و غرفهداری که منتظرمان بود را در سفرک همدان دیده بودم. جوان جسوری که برخلاف آب حرکت کرده بود. جایی که همه جو و گندم دیم میکارند، برداشته بود چندهزارمتر زمین را برده بود زیر کشت زعفران و الحق که چه زعفرانی هم برداشت کرده بود. حالا در غرفهش زعفران و پیاز زعفران میفروخت.
روستای علیصدر که بیشتر از هرچیزی به دارا بودن بزرگترین و طولانیترین غار آبی جهان معروف است، خودش را به ما نشان داد. همان ابتدای روستا، صادق و پدرش منتظرمان بودند تا ما را ببرند سر زمینهای زعفران.

میگوید وقتی تصمیم گرفتم روی زمینها زعفران بکارم همه مخالفت کردند. گفتند «پسرجان همان گندم و یونجه همیشگی را بکار. زعفران که در همدان به عمل نمیآید.»
ولی عشق و علاقه و جسارت صادق این حرفها سرش نمیشد. حالا کار به جایی رسیده که دیگران برای سرمایهگذاری، با صادق قرارداد میبندند.

نمیدانم فرصت میشود یا نه، ولی مشتاقم کمی پیاز زعفران بخرم و ببرم تو گلدانهای خانه بکارم.
اطراف زمین کشاورزی، سایهای پیدا میکنیم و دور صادق و پدرش حلقه میزنیم. گفتوگوها بیشتر حول محور قرارداد سرمایهگذاری است. صادق کم و کیف کارش را توضیح میدهد، که مثلا با چقدر سرمایه میتوان سرمایهگذاری کرد و سال اول چندگرم زعفران و سال بعد و بعد و بعد چقدر زعفران گیر سرمایهگذار میآید.
حرفها میرسد به کرونا. به جایی که صادق مثل پدرش تورلیدر غار علیصدر بود و آمدن کرونا غار را تعطیل کرد و صادق را به فکر شغل دیگر و بعد هم باسلام انداخت. میگوید سال اول فقط 100 گرم زعفران برداشت کرد و همین 100 گرم اگرچه به نسبت زحمتی که کشید ناچیز بود ولی نا امید نشد و محکم به کار چسبید تا اینکه سال بعد 15 برابر زعفران برداشت کرد. به قول معروف امید رویای آدمهای بیدار است.

حالا به علم زعفران کاری مسلط است و گواهینامه تخصصی کاشت زعفران دارد. بچهها میپرسند پیاز زعفران را باید در چه عمقی از خاک بکاریم؟ میگوید «عمق کاشت پیاز زعفران به هدفی که داریم بستگی دارد. دنبال برداشت زعفران هستیم یا برداشت پیاز زعفران؟ فرق میکند.»
میگوید برای خیلیها پیاز زعفران فرستادم و رایگان مشاوره دادم تا در باغچه خانهشان به زعفران رسیدند. میگوید همراه پیازها، کلی بروشور و توضیح و مشاوره رایگان میفرستم تا مشتری نتیجه دلخواهش را بگیرد.

اینطرفتر پدر صادق با چندتایی از بچهها گرم گفتوگوست. میگوید «اینطوری که نمیشه، من خودم بازنشسته غار هستم. باید بیایید بریم از غار بازدید کنیم.» آقای آقایا سوار ماشین صادق و پدرش میشود. من هم میروم سوار شوم که میبینم بیل و جعبههای عقب ماشین جایی برایم نگذاشته است. صادق برایمان موقع خرید بلیط غار تخفیف میگیرد و وارد میشویم. قرار میشود توی غار از مسیر پیادهروی عبور نکنیم و فقط سوار قایق شویم که زودتر بتوانیم برگردیم.

شور و نشاط همه بچهها را فرا میگیرد. نوبتمان میشود و یکی یک جلیقه نجات میپوشیم. غار شلوغ است و فصل فصل گردشگری است. صادق میگوید دمای غار در همه فصول و در همه حالات 16 درجه است. برا من که به واسطه زندگی در همدان، با هر مهمانی که به شهرمان آمد سری هم به غار علیصدر زدیم و فکر می کنم چیزی در حدود 30 بار از این غار بازدید کردهام، هنوز هم دیدن سنگهای آهکی و لمس آب یخ غار جذاب است.

بچهها سوار قايقها میشوند و راه میافتیم. صادق از ترافیک قایقهایی که به هم وصل هستند عبور میکند و ما را از مسیری اختصاصی به پیش میبرد. جایی خلوت در میان آب و سنگ، میایستیم و عکس میگیریم. صادق با تسلطی خاص، اطلاعاتی درباره غار میدهد. اینکه قدمت غار چقدر است، چندکیلومتر کشف شده و چه سالی بخشی از غار ریزش کرده، عمق آبهای غار به چندمتر میرسد، آب غار از کجا تامین میشود و چرا هیچ موجود زندهای در غار نیست و… . از مسیری دیگر برمیگردیم و در خروچی غار چندتایی عکس دستهجمعی میاندازیم. استوریهای اکانت باسلام در اپلیکیشن هم از صبح فعال شده و بچهها متنها و تصاویری که برایشان فرستادهام را تدوین و بارگذاری کردهاند.

دستچینی از سفال و سرامیک
امامزاده زید علیصدر میزبان تیم بود و بعد از نماز به سرعت به سمت لالجین حرکت کردیم. لالجین را هم مثل علیصدر خیلیها میشناسند. شهری که در تمام کوچه و خیابانهایش کوره سفالپزی پیدا میکنی. کوزهها روی بامها زیر تیغ تیز آفتاب چیده شدهاند و این پایین چرخ سفالگری کارگاهها فعال است.
فروشگاه دستچین را توی خیابانی پیدا میکنیم. آقای علی قاسمی عرقریزان داخل مغازه ایستاده و میگوید «روزی دو سه ساعت اینطوری برق مون میره». میگوییم اشکالی ندارد و ما به گرما عادت داریم.

آقای قاسمی میگوید عراقیها از این کلمنهای سفالی خیلی دوست دارند و کلی به عراق از این کلمنها فرستادهایم. چالش بزرگ اقای قاسمی ارسال بود. میگفت باوجود اینکه محصولاتمان شکستنی و حساس است، تمام جوانب احتیاط را رد بستهبندی رعایت میکنم و گاهی حتی خودم بسته را پرت میکنم روی زمین تا مطمئن شوم نمیشکند.

میگوید نزدیک عید و در روزهای خنک سال که توریست بیشتری به شهر میآید، بازار ما هم سکه میشود.

تنوع بالای محصولات و رنگهای جذابشان همه بچهها را مبهوت کرده. همه دوست داریم چیزهایی بخریم ولی جا نداریم و نگرانیم در جابجاییهای سفر بشکند. ترجیح میدهیم از غرفه سفارش دهیم.

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
دنبال غرفه بعدی در خیابانهای لالجین در حرکتیم. نبش یک خیابان، کارگاهی دونبش را پیدا میکنیم که خانم شجاعی و آقای احمدپور منتظرمان هستند.
این یعنی به غرفه سفال آب و خاک رسیدهایم. همینکه وارد کارگاه میشویم، توجهم جلب صدها ظرف سفالی کوچک و بزرگی که روی زمین چیده شده میشود.

در وسط سالن دری هست که به سالنی دیگر میرسد. بچهها دنبال خانم شجاعی به سمت آن سالن میروند که خانم شجاعی سر راه دریچهای را نشان میدهد و میگوید «این یه کوره سنتی هستش که با گازوئیل کار میکنه» سرم را نزدیک ورودی کوره میکنم، بسیار گرم است و تاریک.

در سالن کناری خانم دیگری یک سینی سفالی در دست دارد و قرار است برای ما به صورت زنده میناکاری روی سفال را نشان بدهد. با تبحر خاصی نقشها را با رنگهای متنوع و شاد روی سفال نقش میزند و خانم شجاعی در کنارش توضیحاتی میدهد. میگوید 11 سال است که پروانه تولید دارد.

گوشه کارگاه کوهی از گل روی هم قرار گرفته. البته من این را حدس میزنم. از یکی از همکارهای کارگاه میخواهم که پلاستیکهای روی گل را کنار بزند تا بتوانیم ازشان عکس بگیریم.

کمی آنطرفتر هنرمندی مشغول برش ستهای هفتسین است. بچهها دورش جمع میشوند و عکس و فیلم میگیرند. قرار میشود موقع رفتن چرخ سفالگری را راه بیندازد و برایمان چندتایی ظرف درست کند.

مشغول صحبت و عکاسی و نوشتن هستم که برق میآید. احساس میکنم حق آن کوره سنتی خوب ادا نشده. خودم را میرسانم بهش و تا کمر داخل کوره میشوم. هزاران ظرف سفالی دورهم چیده شده. انگار یک مجمع جهانی برقرار است. نشست کوزهها و سفالها و ظروف مختلف. گوش تیز میکنم شاید چیزی بشنوم. یاد رباعی معروف حکیم خیام میافتم.
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش

خانم شجاعی میگوید چندین نفر در خانههایشان مشغول میناکاری هستند برای این کارگاه. میگوید اگر زمینه صادرات را باسلام فراهم کند ما هیچ محدودیتی در تامین محصول نداریم چون با دهها کارگاه دیگر مرتبط هستیم و همیشه ظرفیت تولید را میتوانیم بیشتر کنیم. عکسهای یادگاری در میان ظروف سفالی گرفته میشود و نوبت به چرخ سفالگری میرسد.

مقصد بعدی روستای گراچقا، در نزدیکی همدان است.
طرحهایی که هیچکدام مثل هم نیستند
ورودی روستای گراچقا، تنههای قطور درختها جلوی کارگاهها چیده شدهاند. بوی چوب برش خورده را همه دوست دارند. بویی که در فضای تمام روستا پیچیده است. تابلوی بزرگ مغازه، و آقای عزیزی که جلوی در با لباس کار ایستاده است را میبینیم و پیاده میشویم.

گوشه کنار مغازه پر از مصنوعات چوبی ساخت اقای عزیزی و همکارش است. روی دیوارها هم تا میشود محصولاتشان را آویزان کردهاند. از تخته مخصوص برش گوشت گرفته تا جا گلدانی و جا شمعی و کنسول و آینه دیواری و تابلو و… .

آقای عزیزی، صاحب غرفه کارگاه نجاری راش جنگلی میگوید از طریق یکی از دوستانش 4سال پیش با این حرفه آشنا شده است و حالا در گراچقا که معدن چوب همدان است کارگاه و فروشگاه دارد.

بچهها درباره طرحهایی که کار میکند میپرسند. میگویند بیشتر کارهای ما رستیک است و در ادامه توضیح میدهد که روستیک یعنی چیزی که حالت روستایی و طبیعی خودش را حفظ کرده. از آنجایی که طرح روی درختها هیچکدام مثل هم نیست، ما هم هیچکدام از کارهایمان مثل هم نیست چون تغییری در طرح روی خود درختها نمیدهیم.

میپرسم از چه چوبهایی استفاده میکنید. میگوید سنجد، توت، اقاقیا، گردو و… که همهشان در همدان تولید میشود.
درباره قیمت هم صحبت میکنیم. میگوید در تهران و فروشگاههای دیگر، کارهایی که ما اینجا تولید میکنیم را دوبرابر قیمت ما میفروشند.

هوا رو به تاریکیست و اینبار یک زوج در خیابان شریعتی همدان منتظرمان هستند.
روی ما اسم گذاشتهاند!
با ورود به شهر همدان دوباره خاطراتم زنده شد. هر میدان و خیابان و پاساژی که میدیدم برایم کلی حرف داشت. دیدن یک پاساژ کوچک با همان سر در بیست سال پیشش من را دوباره برد به همان روزهایی که تازه کامپیوتر خریده بودم و توی مغازههای این پاساژ دنبال سیدی بازی مکسپین و سلطان جادهها میگشتم. بچهها از من خواستند قبل از رفتن به دیدار غرفه بعدی، جایی را پیشنهاد بدهم برای یک استراحت کوتاه و استفاده از سرویس بهداشتی. من هم بیمعطلی گفتم سمت چپتون مقبره شاعر معروف، باباطاهر هستش.

در کوچه پس کوچهها خودمان را سپردیم به نرمافزار نقشهخوان و نهایتا در جایی گیر افتادیم. کوچه باریکی روبرویمان بود که ون از آن رد نمیشد. راه را بستیم و چندین ماشین و موتور پشت سرمان گیر کردند. کوچه باریک به خیابان شریعتی منتهی میشد و فاصله بسیار کمی با مغازه محل قرار داشتیم. از ون پیاده شدیم تا وسایل را برداریم و راهی غرفه شویم. چندتا بچه بازیگوش دورمان را گرفتند و شروع کردند به سبک تبلیغات تلویزیونی باسلام آواز خواندن. میگفتند بااااسلام سسسسلاااام. برایم سوال شد از کجا این به ذهنشان آمد که دیدم روی کیسه هدیههایی که برای غرفهدارها میبریم، لوگوی باسلام را دیدهاند.
رسیدیم در مغازهای که رویش نوشته بود چرم آنادانا. فروشندهها متوجه ما شدند اما مشتری داشتند. جلوی مغازه ایستادیم تا مشتریها خریدشان را کردند و رفتند.

به زحمت داخل مغازه جا شدیم و صحبتها شروع شد.
آقای ابوالفضل میرزایی میگوید در و همسایه روی ما اسم گذاشتهاند و همسرش تکمیل میکند: بهمون میگن زوج هنرمند و همه میزنند زیر خنده. خانم اضافه میکندما کارگاه و مغازهمون یکیه. میبینم پشتسرشان میزی قرار دارد که رویش پر از ابزار و چسب و چرم است. خودم را به زحمت از بین بچهها عبور میدهم و میرسانم به پشت همان میز.

همزمان مثل همه غرفهها مشغول عکاسی برای استوری هستم و برای محتواهای متنی استوری و بنر سایت و ویژهنامه هم دارم یادداشت برداری میکنم.

آقای آقایا میپرسد چرم مصنوعی هم کار میکنید؟ میگویند فقط چرم طبیعی؛ همدان مرکز چرم طبیعی است. آقای میرزایی میگوید ما به کاری که میکنیم اول به چشم هنر نگاه میکنیم بعد شغل و درآمد. میگوید همه کارهایمان هنر دست است و تمام طرحهایی که میزنیم خاص است. خانم میگوید وقتی میبینیم یه طرحی داره زیاد میفروشه سعی میکنیم مدلش رو تغییر بدیم که تکراری نشه و همیشه کارهامون مدلها و طراحیهاش تک باشه.

بچهها پیشنهاد میدهند که برای اینکار، محصول قبلی را حذف نکنند چون احتمالا کلی امتیاز و تجربه خرید خوب دارد و با حذف ان محصول این امتیازها هم از دست میرود. آقای میرزایی میگوید در زمان کرونا ما روزی چهل و پنج سفارش رد باسلام داشتیم و به جرات میویم که باسلام ما را از ورشکستگی نجات داد.

باسلام به حاج اسماعیل
روز پربار و پر برکتی بود. غرفههای امروز تمام شد و میرویم سمت میدان امام خمینی معروف همدان. عکس و فیلمهایی که برای استوری گرفتهام به زحمت ارسال میشود. از بچههای فنی که در این سفر همراهمان هستند کمک میگیرم و مشکل حل میشود. در مسجد جامع زیبا و با شکوه همدان نماز میخوانیم و میرویم به سمت اقامتگاه بوم گردی حاج اسماعیل.

شام را سبک میخوریم و با بچهها در حیاط اقامتگاه مینشینیم پای اخبار و کانالهای خبری. اوضاع منطقه ملتهب است و باتوجه به حملههای اخیر ایران به اسرائیل در شبها، میگویند شبها احتمال بیشتری برای گرفتن انتقام شهید هنیه هست. ولی خبری نمیشود. فردا خیلی کار داریم و باید برویم سمت تویسرکان و ملایر و بعد هم دوباره در خود همدان غرفه ببینیم.
تویسرکان و باغهای گردویش
از همدان که راه افتادیم سمت تویسرکان، دیدم مسیر پیشنهادی نقشهخوان از کنار آبشار گنجنامه و پیست اسکی تاریکدره میگذرد. اطلاعاتی از گنجنامه و تاریکدره به بچهها دادم. گفتم که وقتی نوجوان بودم هر هفته جمعه صبح خیلی زود خودمان را با دوستانم به آبشار گنجنامه میرساندیم و از کنارش چند ساعت پیادهروی و کوهنوردی میکردیم و بعد میرسیدیم به یک زمین مسطح سرسبز که گوشه کنارش چشمههای گوارای آب درحال جوشیدن بود و در سمتی عشایر چادر زده بودند و در سمت دیگر کوهنوردان حرفهای عازم قله الوند، در کمپ مشغول استراحت بودند. یاد آن روزهای احتمالا بی بازگشت بخیر… . از کنار پیست اسکی تاریکدره هم رد شدیم و افتادیم توی مسیر پر پیچ و خمی که یک ساعت بعد ما را میرساند به غرفه نات شاپ.

آقای فضلعلی در مغازهاش ایستاده بود و میگفت گردوهای غرفه محصول باغ خودم است و گردوهای همسایهها را هم در باسلام میفروشم. نه فقط گردو و مغز گردو و گردوی مخصوص فسنجان، بلکه بادام، برگه زردآلو، توت خشک، کشمش، خلال بادام، شیره انگور، آلوخشک، آلو بخارا و… را هم در غرفه دارد.

میگوید درخت گردو معمولا اینطوری است که یک سال در میان بار خوب دارد و امسال سالیست که بارها خداراشکر عالی هستند و مجبورند درختها را با طناب ببندند که زیر بار زیاد شاخههایشان نشکند.

موقع عکس که میشود، آقای آقایا دوربین را میگیرد و میگوید شماها که درحال عکاسی هستید همیشه توی عکسها نیستید. اینبار من عکس میگیرم و به این بهانه عکس خوب گرفتن را هم یادتان میدهم.

همه میخندند. بعدا که عکسها را میدیدم، دیدم دقیقا در همین عکس چشمم بسته افتاده است.

ون جلوی یک باغ رستوران ترمز زد. تعجب کردم. فعلا برنامه ناهار نداشتیم این ساعت. حتی هنوز اذان ظهر را هم نگفتهاند. از بچهها پرسیدم که غرفه کجاست. یکی گفت همینجاست.

غرفهدار خوشذوق، باغ گردو را تبدیل به رستوران کرده و مردم میتوانند بیایند لابلای درختهای گردو و گیلاس، روی سکوها بشینند و غذا سفارش بدهند.
حمید محمودی و زن و فرزندش که ساکن تهران بودهاند، دل را زدهاند به دریا و از پایتختنشینی انصراف دادهاند و شدهاند رستوراندار و باغدار.

اول از همه نوشیدنی جذابی را با بستهبندی زیبا بهمان تعارف کردند. بچهها روی یکی از سکوها نشستند و گفتوگو آغاز شد. از برندینگ و بستهبندی تا تولید محتوا و غرفهداری صحبت شد.

میگوید سه چهار سال است که این کار را انتخاب کرده. دارد گردوهای درختهای همین باغ رستوران را در باسلام میفروشد و در کنارش باقی خشکبار را هم از همین روستاها تامین میکند. پدر بزرگش هم سیر را به غرفه اضافه کرده و با کمک همسرش صنایع دستی و بادام و سماق و کشمش را اضافه کردهاند.

وقت رفتن که میشود اصرار دارد برای ناهار بمانیم همینجا. توی دلم میگویم چه جایی بهتر از اینجا.
آقا حمید دوباره با تاکید میگوید بچهها کبابهای من خورده دارهها! هیچجا پیدا نمیکنید این کباب رو… ولی باباحاجی و دخترش در ملایر منتظرمان هستند.

بمب انرژی
در سفركی كه در زمستان به همدان داشتم، غرفه محصولات باغ باباحاجی را دیده بودم. انرژی فوق العاده غرفهدار در کنار اخلاص و یکرنگی پدر دوباره ما را در این سفر به شهر گوراب ملایر کشاند. باباحاجی که ماجرای آشنا شدن ما با او مفصل است، شش سال در کنار جاده ملایر به همدان مغازه دارد تا اینکه خانم فتاحی هفت ماه پیش تصمیم میگیرد در باسلام غرفه بسازد و این ماجرای محصولات باغ بابا حاجی در باسلام است.

میگویند از بچگی باغدار بودیم و بیشتر این محصولات را یا خودمان درست کردهایم یا پسرخاله و دختر داییهایمان. بابا حاجی کمی درباره پخت شیره انگور توضیح میدهد و میگوید چون خودمان درست میکنیم از بهداشت و کیفیتش خیالمان راحت است.خانم فتاحی به یکی از بچهها که ردباره ترخینه سوال میکند، نحوه استفاده از ترخینه در آش ترخینه را توضیح میدهد.

خانم فتاحی تند تند صحبت میکند و با هیجان خاصی که دراد هرلحظه منتظرم نفس کم بیاورد. میگوید دست به قلم است. همانجا تا تنور داغ است، قرار میشود برای مجله باسلام چندتا متن آموزشی بنویسد درباره نحوه پخت شیره انگور و ترخینه و… .

به قفسه بالایی اشاره میکند و میگوید این ترشی غورهها رو مامانش سرکهش رو درست کرده.

باباحاجی از کلمن پر از یخ، شربت شیره برایمان میریزد و خانم فتاحی یک سینی کلوچه محلی میآورد و میگوید با مامانم فکر کردیم چطوری از شما پذیرایی کنیم تا اینکه شب نشستیم با مادرم کلوچه محلی درست کردیم.
بابا حاجی میگوید یکی از وقتهایی که سرمان حسابی شلوغ میشود، اربعین است. چرا که جاده جلوی مغازه مسیر اصلی عبور و مرور مردم مرکز و تهران است به سمت کربلا.

وقت رفتن که میشود میگویند برویم باغ. اصرار و ذوقشان ما را میکشاند سمت باغ انگور باباحاجی. چندتا از بچهها سوار وانت باباحاجی میشوند.

عکسها را همانجا هم میگیریم. بهشان میگویم دوتایی بروند کنار آن آفتابگردان تا برای بنر صفحه اولشان عکس بگیریم.

باباحاجی با سرعت چندتا خوشه بزرگ انگور میچیند و میدهد دست بچهها.

یک خانواده دیگر در باغ گردویشان منتظرمان هستند.
نسل اندر نسل
حرکت درمیان مزارع گندم، مثل قایقسواری در دریاست. همهجا گندمزار است. نسیمی روی دریای زرد سوار میشود و گندمها را به رقص میاندازد و میرساند به ماشینی که با آن درحال رفتن به سوی باغ گردوی خانواده عبدلملکی هستیم.

پدر و پسر خانواده کنار یک دستگاه تراکتور زیر سایه درختهای گردو ایستادهاند و بچهها دورشان حلقه زدهاند. آنطرفتر حوض آبی قرار دارد که کنارش یک چاه آب قرار دارد.

شربت آلبالوی خوشرنگی که محصول آلبالوهای همین باغ است را توی سینی میگردانند و درباره قیمت گردوی غرفهشان صحبت میکنیم.

از زاویههای مختلف عکس میگیریم که پدر بزرگشان هم از راه میرسد. بچه کوچک خانواده هم پیدایش میشود و چهار نسل از خانواده عبدالملکی کنار هم قرار میگیرند.

پدربزرگ میگوید چندین سال پیش اینجا باغ سیب بود و به خاطر عدم رسیدگی خشک شد. بعد خودم آمدم و 250 درخت گردو کاشتم و حالا علی دارد توی باسلام گردوهایش را میفروشد.
پدربزرگ از نمازهایی که پای درختها خوانده میگوید برایمان درباره اهمیت نماز شعر میخواند. شیرین و دلخواه.

پدر خانواده چاه آب را روشن میکند و بچهها دستی به آب میرسانند. چندتایی هم در چادری که در گوشه باغ بنا شده، دستشویی صحرایی را تجربه میکنند.

آماده رفتن میشویم که پدر از سمتی با یک بغل گلابی، و پدربزرگ از سمتی دیگر با چند مشت گردوی تازه از راه میرسند. علی هم یک پلاستیک خیار سبز تازه را با آب میشوید و میگوید همین نیم ساعت پیش از باغ عموم چیدم. خیلی باید خوشبخت باشی که طعم خیاری که تازه چیده شده را تجربه کنی. دوباره سوار قایق، روی موج گندمزارها به سمت روستای سیاهکمر پارو میزنیم.

نیشدرمانی در زنبورستان
عطاری عسل الوند
سه دوست، سه شریک و سه همکار در میان کندوهای عسل ایستادهاند. آقای پناهی میگوید درحال حاضر در فصل جابجایی هستیم و قرار است کندوها را ببریم سمت شهر رزن.

به بچهها نشانی میدهم که اگر یادتان باشد سر راه کبودراهنگ از روی یک پل رد شدیم که جاده سمت راست میرفت سمت رزن. میگوید زمستان هم میرویم سمت جنوب و دوباره بهار برمیگردیم همدان. میگوید زنبورها در این منطقه عسل گون میدهند و در رزن عسل رازیانه.

یادم میافتد در سفرک همدان به یک کارخانه تولید میوه خشک به نام صنایع غذایی رازیان سر زدیم که اهل رزن بودند و میگفتند گیاهان رازیانه رزن بینظیر است.

آقای دهقان و دوستانش به جز عسل، بره موم و گرده گل و ژل رویال هم دارند. زنبورها رد ورودی کندوها تجمع کردهاند و منتظرند ازشان عکس بگیریم.

با همکار اقای دهقان گرم گفتوگو میشوم. درباره نیشدرمانی سوال میکنم. میگوید خیلی خاصیت دارد. میگوید اتفاقا خودم زانو درد داشتم و با چندبار انداختن زنبور روی زانویم خوب شدم. دوست داشتم تجربهاش کنم. میگویم من هم میتوانم؟

یک زنبور از کندو در میآورد و من هم مثل آموپول زدن آسین لباسم را بالا میزنم. بچهها فیلم میگیرند که چطور یک زنبور روی بازی چپم مینشیند و نیش میزند.

جایی پشت تپههای باستانی هگمتانه
با آقای بیگلری تماس میگیریم و میگوییم از روستای سیاه کمر داریم به همدان برمیگردیم و متاسفیم که یکی دو ساعتی از قراری که با شما گذاشتیم دیرتر داریم میرسیم. با روی باز جوابمان را میدهد. بچهها میگویند حالا که آقای بیگلری و همکارهایش اینهمه منتظرمان بودهاند بهتر است اول بریم به دیدارشان و بعد نماز بخوانیم. به آقای بیگلری میگوییم همین را و میگوید اتفاقا سر خیابان محل کارمان یک مسجد باصفای قدیمی است؛ میگوید نمازتان را همینجا بخوانید و من بعد از نماز جلوی همین مسجد منتظرتان هستم.

شب شده است. اذان مغرب را بیست دقیقه پیش دادهاند. در بلوار هگمتانه همدان، ون جلوی مسجد نظربیگ میایستد. امام جماعت که السلام علیکم و رحمه الله و برکاته را میگوید ما وارد مسجد میشویم. سریع وضو میگیریم و نماز را میخوانیم.سخنران بالای منبر میرود. توی استکانهای کمرباریک چای میریزند و بین دو نماز جوانترها کنارمان یک استکان و نعلبکی و قند میگذارند. وقتی از مسجد بیرون آمدیم و آقای بیگلری و همدیگر را پیدا کردیم، بدون استثنا همه از طعم خوش چای مسجد میگفتند. یکی از بچهها که از ترس دیر شدن، چای نخورده بود، با شنیدن این تعاریف برمیگردد داخل مسجد و میرود سمت آبدارخانه مسجد. با آقای بیگلری همانجا کمی گپ زدیم. آقای آقایا از تاریخچه مسجد پرسید. کم کم بچهها آمدند و از کنار یک بریدگی که منتهی میشود به غرفه آخر امشب، در موازات تپههای تاریخی هگمتانه، رسیدیم به غرفه محصولات چرمی لیان.

همسر آقای بیگلری و چهار پنج خانم جوان دیگر در کارگاه ایستاده بودند. همه بچهها در کارگاه جا نشدند و مجبور شدیم نشسته و ایستاده هرکسی هرطور که میتوانست خودش را در گوشهای جا داد.

آقای بیگلری میگوید در کنار معلم بودن و سر و کله زدن با دنیای شیرین بچههای مدرسه، دلش پیش یک کار یدی و هنری بوده است. تا اینکه یک روز به سرمایهای پانصد هزارتومانی تصمیم میگیرید کیف چرم درست کند.
همان کیفی که میگوید را در دستش میگیرد. همه میخندند. خندهای از سر تحسین.

من نگاهم را از کیف در دست آقای بیگلری سُر میدهم به قفسه کیفهای آن طرف کارگاه. طرحهای جذاب و رنگهای شاد و متنوع. میگوید من برنامهنویسی هم بلدم یک روز برای یکی از دوستانم سایت فروشگاهی ساختم و برای همین از یک جنبه دیگر به نرم افزار و سایت باسلام نگاه میکنم.

این طرف روی یک میز و در میان چرمهای رنگارنگ، چند لوح یادبود و تقدیر را کنار هم چیدهاند. آقای بیگلری به همکارانش اشاره میکند و میگوید ما مثل یک خانوادهایم.

بیشتر از دو سال است که در باسلامیم و در این مدت به عمان و کویت و… هم ارسال داشتهایم.

دیدار با پایه شلوغکاریهای نوجوانی
از حال و هوای خوش این غرفه بیرون میآیم و جلوی تپه باستانی هگمتانه میایستم. اینجا یک زمانی پایتخت شگفتیساز مادها بوده است. هوا تاریک است و موفق نمیشوم عکسهای جالبی بگیرم. چندتا از بچهها بیرون نشستهاند و دارند برای شام پیتزا سفارش میدهند. من را که میبینند میگویند پیتزافروشی خوب معرفی کنم. فکر اینجایش را نکرده بودم. زنگ میزنم به یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستانم. هم او که پایه خیلی از شلوغبازیهایم بود. اولش دو سه تا بد و بیراه حوالهام میکند که فلان فلان شده تو دو روز است همدانی و به من حالا میگویی؟ توضیح میدهم که سفر کاریست ولی میگوید به من ربطی ندارد. پیتزافروشی را میگوید و یک ساعت بعد جلوی اقامتگاه بهم زنگ میزند. پیتزاها را خورده نخورده برمیدارم و میروم پیش میلاد. تا اذان صبح در خیابانهای همدان میچرخیم و خاطراتی که کم مانده بود یادمان برود را مرور میکنیم… .
یک سفره آسمانی برای 150 نفر
روز سوم سفر، اقامتگاه را تحویل دادیم و در خیابان مهدیه، فروشگاه را پیدا کردیم. خانم زیبا حسنی و دو همکار دیگرش در مغازه ایستادهاند. هر طرف مغازه تنوع عجیبی از محصول دیده میشود. از خوراکی تا پوشاک.

استان همدانخانم حسنی میگوید محصولاتی که اینجا میبینید را 150 خانم سرپرست خانوار تولید میکنند. میگوید ما مواد اولیه را تهییه میکنیم و در اختیار این خانمها میگذاریم و آنها محصول نهایی را تولید میکنند و برای فروش در باسلام و این مغازه به ما میدهند.

یک گوشه انواع روغنهای خوراکی و درمانی و ماساژ و… چیده شده است. بالایش عطرهای طبیعی قرار دارد. یکی دو تا شامپوی طبیعی برمیدارم که یکی از بچهها توجهم را به سمت محصولات نمدی جلب میکند.

یک جفت کفی کفش نمدی و یک کلاه نمدی هم برمیدارم. اینطرف یک قوطی شکلات فندق برمیدارم.

یکی از بچهها که دستش به بستههای بادام نمیرسد از من کمک میگیرد. چندتایی از بچهها گلدان چوبی برداشتهاند. اینطرف بازار لواشک گرم است. عسل و شیره انگور و سرکه و آبغوره و… هم هست.

خانم حسنی میگوید مشتری عمده تهرانی زیاد داریم.
عکسها را میگیریم و کمی درباره اصول غرفهداری مشورت میدهیم. تنوع محصولاتشان بالاست ولی لازم است این تنوع را در غرفه هم بالا ببرند. قرار شد با بچهها برای عکس خوب مشورت کنند. شماره خانم فتاحی ملایر را به خانم حسنی دادیم و قرار شد خانم فتاحی کمکشان کند. ساعت حدود ده صبح است.

غرفه بعدی غرفه سیر و موسیر است. آدم همدان بیاید و سری به سیر همدان نزند؟
روستای سولان فاصله خیلی کمی با همدان دارد. از شهرک مدرس یا از منطقه چرمسازی، به سمت روستای حیدره که حرکت کنید، چند دقیقهای از حیدره عبور کنید، یک مجسمه بانمک از سیر کنار جاده وجود دارد که نشان میدهد این روستای سولان است.

حتی اگر این مجسمه هم نباشد، بوی جذاب سیر تازه شما را بیدار میکند. چپ و راست خیابان اصلی، انبارها و کارگاههای فرآوری سیر قرار دارد. جلوی هر کارگاه صدها گونی و جعبه سیر روی هم چیده یا تلنبار شده و چند نفر نشسته مشغول پاک کردن و بریدن ریشه و ساقههای اضافه سیرها هستند.

جلوی یکی از همین انبارهای بزرگ، خانم محمدی و همسرشان آقای الوندی، در میان سیرها به استقبالمان میآیند. جعبهها بر اساس درجهبندی چیده شدهاند. سیرهای صادراتی، سیرهای حبه شده، سیرهای ریز و درشت و… .خانم محمدی میگوید چهار سال است که این کار را میکند. به کشورهای هند و افغانستان و پاکستان و… هم صادرات دارند.
با گوشی وارد غرفه میشوم و از دیدن قیمتها تعجب میکنم. چندوقت پیش از کنار جاده همدان سیر را به قیمتی خیلی بالاتر از این برای یکی از دوستانم خریده بودم.

لینک غرفه را برمیدارم و برای آن دوستم میفرستم. میگویم ببخشید برات سیر گرون خریدم. هروقت خواستی میتونی از اینجا خودت بخری.

چای را همسر خانم محمدی میریزد و یکی از بچهها پخش میکند. عکس دستهجمعی را میگیریم و خداحافظی میکنیم. تقریبا همه بچهها سیر و موسیر میخرند. من هم دو سه کیلویی از هرکدام خرید میکنم و سوار میشویم.

روز خنده ایران
دیدار با غرفهدارها همیشه منبع الهام و انرژی بوده است. هم برای ما و هم برای غرفهدارها. این پنجمین سفری بود که با تیم داشتم و پنجمین باری بود که با دیدن غرفههای یک استان حسرت میخوردم. حسرت اینکه اینهمه ظرفیت مغفول مانده توی این خاک هست ولی آن طور که باید شکوفا نمیشود. از گردوی همدان و چرم نابش، از سفال بینظیر و مصنوعات چوبی خاصش، از سیر و موسیر اعلایش و شیرهانگورهای بینظیرش؛ از کدام اینها میشود گذشت و نادیده گرفت؟ اینها چیزهایی هستند که سالهاست مردم این منطقه با انها کاسبی میکنند ولی هنوز به نظرم حق مطلب ادا نشده است. اینها ظرفیتهایی هستند که به نظرم مختصر توجهی بهشان شده ولی کافی نیست. حالا اینها را بگذارید کنار ظرفیتهای آزاد نشده. شاهد مثالم جوانیست که وقتی همه توی روستایشان گندم و جو دیم و خیار و سیبزمینی میکارند، جسارت کرده و دارد زعفران میکارد و برداشت میکند. و احتمالا صدها ظرفیت کشف نشده و آزاد نشده دیگر غرفهدارهایی که دیدیم و ندیدیم و تمام مردم همدان و تمام ایران.
در مسیر برگشت، در شهر ساوه برای ناهار در رستورانی توقف کردیم. بعد از غذا مسابقه کشتی المپیک بود. پهلوان ایرانی روی تشک رفت. کشتی شروع شد؛ تمام مردم حاضر در رستوران ایستاده بودند. حتی پیکها هم غذا و فاکتور و کارتخوان در دستشان بود و ایستاده بودند به تماشای کشتی ایران. پهلوان ایرانی حریف را با اقتدار خاک کرد و به نیمهنهایی رسید. همه رستوران هورا کشیدند. سفر همدان با صدای هادی عامل تمام شد: دلاور ایران، ماندگان ایران، عشق ما ایران… .












لذتی که خواندن این سفرنامه داشت رو نمیشه هیچ جوری توصیف کرد میشود ساعتها دست به قلم شد و از بند بند این سفرنامه نوشت
لطف شماست