او
قبل از رسیدن من، ریحانه، برادرم و آقای باوندپور، غرفه دار غرفهی اکتاو که با ما همراه شده بود تا حتمی ناهاری که وعده گرفته بود را مهمانش باشیم، احتمالا چند بار گفته بود: «گلابشو چک کردی؟ نپرسیدی کی میرسن؟ گفتی در سفید؟ یه آب میگرفتی حیاطو، ها؟ بشین یاسین. زهرا یه چیزی بهش بگو. بابات میادا!!! یه دستمال دیه رو این میزا بکش؟ ها؟ بالا مرتّبه؟ دوباره نگاه میکردی یاسین بهم نریخته باشه!» و بخواهم اضافه کنم تا صبح میتوانم این لیست که سرانداختم را ادامه بدهم. چرا؟ چون یکی عینش را در خانه داریم ما. مادر دلواپسی که یک چشمش تحسینت میکند و حسابی قبولت دارد و از چشم دیگرش نگرانی است که همینطور شره میکند. حتمی هربار سر تکان دادی، هربار گفتی، بله، چشم، انجام دادم، نگران نباش، خیالت تخت. اما او مگر خیالش راحت میشود؟
ما داخل میشویم. هدایتمان میکند مقابل کولر. ما که خانومیم و من که چادر به سرم را هم به قسمت خنکتر خانه. کمی که مینشینیم، پذیرایی که میآید، چند دقیقه مکث، کمی این پا و آن پا میکند و بالاخره به من که گرم صحبت شدم و یادم رفته نوشیدنیام را بخورم نهیب میزند: «گرم شد. از دهن میافته.» یک کمی از محتویات صورتی لیوان را سر میکشم، دارم فکر میکنم چه معجونی است؟ شامل چه چیزهایی؟ این مدل کشف را دوست دارم. آن لحظهای که در رستورانی، پای سفرهی کسی، پشت تعارف دوستی، چشم میبندی تا طعمی را به جا بیاوری و بعد با یک لبخند، دو به شک میگویی مثلا: زنجبیل، ترخون، هل، فلان و درست گفتهای! مثل حل کردن یک معادلهی چند مجهولی سر امتحان ریاضی کیف میدهد. دارم فکر میکنم کدام طعم کنار چه مزهای نشسته در این لیوان، که مجال فکرم نمیدهد: «آب هندونهس!» میگویم: «آره اما یه چیزی اضافه داره مث…» میگوید: «گلاب!» میخندم، لذت کشف گرفته میشود ولی شکم یقین میشود که با مامان، مو نمیزند.
فهرست:

آنجا هم که از گیوه میپرسیم، نمیتواند میلش به پاسخ را پنهان کند. توضیح میدهد و یک خط در میان قربان دست و پای بلوری پارهی تنش میرود. چشم هم به دهان زهرا دارد تا مبادا به قول مامانم سوتی بدهد. نمیدهد. ما مگر نیامدیم از زهرا طهماسبی بیشتر بدانیم؟ خب چه بهتر که یک نفر برای ما بیشتر ازش بگوید: «از بچگی همینطور فعال بود، اون موقعها که من گیوه میبافتم، با یه میخ برا خودش شروع کرده بود بافتن. دیدم اینجوره براش قلاب خریدم. اینطورم نبود که من بگم کدوم زیره کدوم رو، خودش همینطور نگاه کرده بود یاد گرفته بود. خیلی هم ماشالله فرز بود. اصلا یه بار نمیپرسید فلان کارو چه جوری انجام دادی. نگاه میکرد مثل همون کارو میکرد. حتی بهترشم. تو درسشم ماشالله همینجور بود. هیچ نگفتم زهرا درس بخوان، یه بچه داره اما ماشالله داره فوق لیسانسشه میگیره. آخه سنش خیلی کم بود عروسی کرد. الانم به هرکس بلد نباشه و دوست داشته باشه یاد بگیره همینطور یاد میده. خیلیا ازش یاد گرفتن، الان خودشون میبافن و میفروشن. یه عمو عادل داریم که گیوه فروشی داره. زنا همه برا او میبافتیم. تا زهرا با باسلام آشنا شد. دیه برا خودشه میذاره تو باسلام میفروشه. خیلی ماشالله زرنگه. الحمدلله مشتریانش خیلی راضین. چون خیلی تمیزکاره. سفت میبافه. همه خرید میکنن، دوباره برمیگردن برا خرید مجدد. از بس کاراش با کیفیته. رو هر محصول فکر میکنه برا خودش داره میبافه. انقد دقت میکنه و چشم میذاره. همه عاشق ظریفکاریش میشن.»

خیالش راحت نمیشود. چند لحظه که ساکت میشویم و داریم کیف نوشیدنی خنکمان زیر کولر را میبریم، دوباره میگوید: «میخواید کاراشه ببینید؟ بالاست. برو بیار چند تاشه.» میگویم: «میریم بالا اگه شرایط باشه.» میگوید: «هست.» و چند دقیقه بعد ما پلههای مارپیچ فلزی را میگیریم میرویم بالا و به کارگاه مرتب کوچکی میرسیم که یک گوشهی اتاق یاسین را اشغال کرده است. اینطور وقتها، خصوصا وقت دیدن صنایع دستی، هم من، هم ریحانه، یک ذوقی برای لمس داریم. برای از نزدیک دیدنِ هنر غرفهداران. زانو به زانوی او و زهرا و یاسین مینشینیم کف اتاق و محو دیدن رقص و تاب قلاب روی گیوه، بین نخ میشویم و هر دو لبخند به لب داریم.

برادرم علی و آقای باوندپور هم آمدهاند بالا و با یاسین مشغولاند. میپرسم: «گلدوزیاشم کار خودتونه؟» دوباره او بود که گفت: «ها. ابتکار و کار دست زهراست. همینم سوای گیوه، خودش یاد گرفته و باهاش روی کاراش نقش میاندازه.» بعد جا کلیدیهای گیوهای کوچک، و حتی روسریهای کردی که توی غرفه موجود کردهای را هم نشانمان داد و گفت: «تازگی این چارقدا رو هم میفروشه. روسری کردیه.» این لالوها به یاسین هم، که با برادرم رفیق شده بود و داشت بهش نشان میداد چقدر خوب بلد است مچ بیاندازد، هر چند دقیقه یک چشم غره میرفت و سقلمه میزد که: «آرامتر. بشین.» وقت رفتن مادرانه گفت: «ناهار میماندین. گشنه دارید میرید. بد شد.» بغلش کردم و بوسیدمش. بوی مهربان مامانها را میداد. و آغوشش درست به قاعدهی آغوش تیبلامیسر من بود. کمی جوان و جاندارتر. زهرا فرزند اولش بود آخر.
تو
از وقتی ما رفتهایم دلشوره گرفتی که حتمی آنطور که باید مهماننوازی نکردی. شاید هم مادر نمک به دلشورهات پاشیده باشد. ها. احتمالا کار خودش باید باشد. گوشی را برمیداری و تایپ میکنی: «خانم خلیلی جان برای ناهار که نشد. برای شام منتظرتونیم.» و ارسال میکنی. منتظر پاسخ هم نمیشوی، پیاز را پوست میگیری و با دقت رندهاش میکنی… سبزی قرمه را به قاعدهی شش نفر بیرون میگذاری تا یخش آب شود و گوشت را هم. لوبیا قرمزها را میپایی که سنگ نداشته باشد و از فکرت میگذرد برای حنا یک گیوه بپیچی و برای ما دو سری هدیهی عزیزِ دستدوز. همسرت آقا رامین از سر کار رسیده و گفتی از فروشگاه زنجیرهایشان یک نوشیدنی برای شام بیاورد. آورده.

از همان نوشیدنیهای ظهر که برای ما آوردی برایش میآوری و با خودت فکر میکنی چه خوب که از بنیاد خاتم و کارهای دور از خانه زد بیرون و حالا هرچند حقوقش کمتر است اما شب به شب خستگی و نان حلالش را برمیدارد میآورد به خانهی کوچکتان؛ که خریدید و بازسازی کردید و پدر جوشکارت برایش پلههای پیچ در پیچی ساخته که دوبلکس شود و یک اتاق و تراس در طبقه دوم داشته باشد. اتاقی که هم خوابگاهی برای یاسین و هم کارگاهی برای توست. همانجا هم درس میخوانی. گفتی مکانیک. جا خوردم، که آنهمه هنرمندی، کدبانوگری و سلیقه چطور جمع زده شده با مکانیک! و خودت اضافه کردی که دوست داشتم. چرا جا خوردم؟ مگر من خودم گاهی سینک ظرفشویی یا دل و رودهی کولر را نمیریزم پایین؟ تا همسرت دوباره کارتون پهلوانان را که با دقت ضبط کردهای و علاقهی خانوادهی سه نفرهی شماست، با یاسین تماشا کند و آبمیوهاش را بخورد، تو هم خیار و گوجه و پیاز را سوار هم کردهای و سالاد شیرازیات با عطر لیموی تازه، هوشبر خانه را پر کرده و من هم پیامت را دیدهام.
من
پیامت را میبینم و ساعت را میپایم. یک ساعت و نیم پیش ارسالش کردی. فکر میکنم که حتمی تا حالا شامت را بار گذاشتهای. تماس میگیرم. حدسم درست است. به ریحانه میگویم: «شام دعوت شدیم.» این مهربانی و مهماننوازی تازه نیست. ما دو روز است که داریم طعم شیرینش را در شهر تو، کرمانشاه، میچشیم بیوقفه و چشمداشت.
به جای اینکه شرمنده باشم زحمتت دادیم، میخواهم تمرکز کنم که زهرا طهماسبیِ کدبانو که از ۷ سالگی گیوه میبافد و روی آینهی توالتش یک لک آب نیست، توی حیاط خانهاش یک ذره خاک نیست، که همه جای خانهاش تمیزی تو را صدا میزند و با تو سلام و علیک میکند، شام چی میتواند بار گذاشته باشد؟ کاش سالاد شیرازی هم داشته باشد. و همزمان در غرفهات یک گیوه برای علی سفارش میدهم. برادرم. میگویم: «برات گیوه خریدم. یادت باشه رفتیم خونهی خانوم طهماسبی بگیریمش.» فرمان را سفت میچسبد و میخندد: «قراره چه بلایی سرم بیاری؟ شایدم یه بلایی سرم اومده و میخوای از دلم دراری!» گوشش را میکشم. گوشش را میکشم و فکر میکنم شاید تو هم با برادرت از این شوخیها داشته باشی. چرا بیشتر نپرسیدم از تو و برادرت راستی؟ چون تو پرسیدی از اینکه ما چند تا بچه هستیم. از علی که همراهمان بود. از حنای من که نیاورده بودمش. که وقتی رسیدیم به خانهی دَرسفید محلهی لکها، -که از دور سو سو میزد از تمیزی، که میشد بی پلاک و فلان با آدرس تمیزترین در کل کوچه پیدایش کرد- گفتی: «خوب شد اومدید، برای دخترتون یه گیوه کنار گذاشته بودم.» من وقتی برگشتیم، به حنا گفتم: «اینو یه خاله زهرا بافته برای تو.» و واقعا یک حس خواهرانه گرفتهام و فکر میکنم که حالا یک خواهر دوقلو که تو هستی دارم، از بس حساسیتت به تمیزپاکی شبیه من بود. با مادری که شبیه تیبلامیسر (مادرم) است و پسری که شیطنتهاش خیلی شبیه به حنای من بود. خانهات آباد و پرروزی باشی خواهرم، زهرا.


استان کرمانشاه
خانم طهماسبی خواهرزاده منه. از کودکی همینجوری پرتلاش و با استعداد بود. ما بهش افتخار میکنیم ❤️
سلام
خوبه ولی زیاد شده و مخاطب را در گیر و وقت گیر میکنه
کوتاه تر باشه ممنون
ممنون از بیان نظر ارزشمندتون.
🥰🥰🥰🥰😍🤩
آفرین بر شیر زن ایران زمین
مطب که در مورد غرفه دار بود ، خیلی زیبا بود.
من غرفه رو هم دیدم معلومه خانم طهماسب خیلی باسلیقه هستن ، امیدوارم کسب و کارتون پررنق باشه
ممنون از همراهی ارزشمندتون.
سلام بسیار بسیار لذت بردم .. یه فیلم کوتاه میشه ساخت ازش بقیه استفاده کنن
واقعا زهرا طهماسبی عزیز میتونه سوژه خوبی برای یک مستند باشه.
آفرین پهلوان ،شیر زن ایرانی ،من تحسین میکنم