صندلی عمه به کمپ می‌رود


|

|

5,513

زمان مطالعه: 1 دقیقه

عجیب‌ترین هدیه‌ای که در زندگی‌تان گرفته‌اید چه بوده؟ یک پاستیل نوشابه‌ای که در جعبه‌های تو در تو ‏پنهان شده؟ بلیت کنسرت اپرای عروسکی توبه حر؟ یک مار مرده که داخل الکل حبس‌شده؟

من همه این‌ها را از اطرافیانم هدیه گرفته‌ام و هیچ‌کدام را عجیب ندانسته‌ام، اما روزی که از کرمانشاه ‏برمی‌گشتم و یکی از صندلی‌های تاشوی سفری غرفه آی‌کمپ در دست چپم بود، لحظه‌ای در میانه راه ‏ایستادم، به دستم نگاه کردم و فهمیدم عجیب‌ترین هدیه‌ای که در زندگی گرفته‌ام، آن صندلی‌ست؛ نه آن مار ‏مادرمرده که عمو بعد از تولد پسش گرفت و نه آن پاستیل بیچاره که برای مسخره‌بازی از پاکتش تبعید شده ‏بود.‏

راستش گمان نمی کردم که پیش از پنجاه سالگی یکی از این صندلی‌ها نصیبم بشود.‏ در خانواده ما این ‏صندلی‌ها نه برای دور آتش نشستن و آوازخواندن و تعریف کردن قصه‌های ترسناک در شب کویر که برای ‏عمه پیر مامان بود که نمی‌توانست روی زمین بنشیند و وقتی می‌رفتیم پارک از این صندلی‌ها استفاده ‏می‌کرد. برای ما حتی نام این صندلی هم با عمه مامان گره خورده بود: صندلی مادر! چون ما عمه مامان را به تقلید از بچه‌هایش مادر صدا می‌زدیم.

بعد از اینکه از سفر کرمانشاه برگشتم، صندلی‌ را به دختردایی‌ام نشان دادم و گفتم: «می‌دونستی اینا فقط ‏برای پیرزنا نیست و تو کمپ ازش استفاده می‌کنن؟». می‌دانست و هیچ تعجب نکرد. هدیه‌ام را به هر کسی ‏نشان می‌دادم، بی که تعجب کند، ذوق می‌کرد و می‌گفت که قصد دارد حتما یکی از این‌ صندلی‌ها بخرد. گویا ‏فقط من در گذشته و کنار عمه جا مانده بودم.

حالا اما صندلی را گذاشته‌ام گوشه اتاق و شب‌ها پیش از آنکه بخوابم، در صفحه تورهای طبیعت‌گردی می‌چرخم تا بلکه یکی از تعطیلات پیش رو قسمتم بشود بروم کمپ و صندلی‌ام را به همه نشان بدهم و بگویم که چقدر برای کمپ مجهز و آماده‌ام!

برادر؛ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

کار ذهنی پیر آدم را درمی‌آورد، به ویژه اگر نوشتن باشد. نوشتن رویای کودکی‌ام بوده و هنوز هم از آن ‏لذت می‌برم، اما هر چیزی که تبدیل به کار و تکلیف شود، ذهنم را می‌رماند. به همین خاطر هر بار برای ‏نوشتن بازی جدیدی راه می‌اندازم. یک بار وسایلم را جمع می‌کنم و می‌روم به کافه‌ای در مرکز شهر و فاز ‏جوان‌های فریلنسر و استارتاپی امروزی را می‌گیرم.

یک بار با کتاب‌های مختلف و دفترهای ‏چیتان پیتان و خودکارهای رنگی و کاغذهای یادداشتی که هیچ‌وقت استفاده ندارند، می‌روم کتابخانه ‏روبه‌روی خانه‌ و ادای پژوهشگرها را درمی‌آورم. اگر ماشین تایپ داشتم که نور علی نور می‌شد. ‏می‌توانستم بروم به پشت‌بام دخمه‌مانند خانه آقاجان و وانمود کنم که روزنامه‌نگاری شورشی در دهه ‏پنجاهم و می‌خواهم مطلب جدیدم را برسانم به دست پسرک ‏بلیت‌فروش سر کوچه که پنهانی ببردش برای دفتر روزنامه.

این بار هم با این کاغذهای کاهی و مداد ‏تراشیده‌نشده تصور می‌کنم نویسنده‌ای در آلمان شرقی‌ام که می‌خواهد علیه حزب بشورد. این‌ها باعث ‏می‌شود از کار دلزده و اسیر روزمرگی نشوم. روزمرگی برای من مثل مرگ تدریجی‌ست. انگیزه و اشتیاقم ‏برای زندگی را می‌گیرد. به همین خاطر این راه فرار را برای خود برگزیده‌ام.‏

اصلا به نظر من هر آدمی باید یک راه فرار برای خودش داشته باشد، و الا زندگی با تمام قدرت زمینش ‏می‌زند. راه فرار من نوشتن و خیال است و راه فرار آقای ترابی تولید و خلق کردن.‏

آقای ترابی سیزده سال قبل، پیش از آنکه کارگاهش را راه بیندازد و برود سراغ تولید، کارمند مخابرات ‏بوده. فرزند خلف خانواده که بی چون و چرا راه پدر را ادامه داده و پدر خوشحال و راضی از اینکه پسرش ‏پا جای پای او گذاشته است.‏

نهال رضایت اما در وجود پدر پا نگرفت و پس از مدتی خشکید. وقتی آقای ترابی بالاخره فهمید ‏کارمندی پر پروازش را می‌چیند و رفت سراغ کاری به زعم پدر بی‌پشتوانه، بیمه و حقوق ثابت و به نظر ‏من لذت‌بخش و حتی اعتیادآور، رضایت پدر تبدیل شد به یأسی بی‌منتها.‏

خلق کردن به نظر من مثل مخدر می‌ماند. آدمی را معتاد می‌کند. وقتی نتیجه تلاش و زحمتت را به ‏چشم می‌بینی لذتی در جانت می‌تراود که با هیچ چیز برابری نمی‌کند. مشاورم می‌گفت حتی اعتیاد ‏بعضی آدم‌ها به سیگار هم از همین جنس است. آن‌ها به آن مه غلیظی که بعد از هر پک خلق می‌شود، ‏اعتیاد دارند و از آن لذت می‌برند، چون آن را خودشان تولید کرده‌اند. ‏

شاید تربیت فرزند هم تقریبا حسی از همان جنس داشته باشد که والدین وقتی می‌بینند فرزندان‌شان ‏مطابق رأی آن‌ها پیش رفته‌اند، مفتخر و محظوظ می‌شوند و بالعکس. به همین خاطر، هم یأس پدر آقای ‏ترابی را می‌فهمم و هم پافشاری و استمرار خودش در این راه را.‏

این اتفاق برای پدر به‌قدری سهمگین بود که در ابتدا باورش نمی‌شد پسرش چنین کاری کرده باشد. ‏گمان می‌کرد شاید اخراجش کرده‌اند و او روی گفتن ندارد. خانم ترابی می‌‌گفت پدرش آن اوایل با همکاران و ‏دوستان قدیمی‌اش در مخابرات تماس می‌گرفت بلکه یک نفر به او بگوید ماجرای اخراج حقیقت دارد و ‏پسرت خودش به بختش پشت پا نزده است، اما دریغ که حقیقت مطابق میل پدر نبود.‏

حقیقت این بود که به گفته خانم ترابی، برادرش از کودکی به کسب و کار علاقه داشت و برای کارمندی ‏ساخته نشده بود. او باید بختش را جای دیگری می‌آزمود. آن سوله بزرگ، ستون‌ میز و صندلی‌های روی ‏هم چیده شده، تقاضای بالای مشتریان و اصرار آقا شاهین برای اینکه اقلام بیشتری ببرد هم مؤید این ‏حقیقت‌اند.

آقا شاهین یکی از مشتریان ثابت فروشگاه آی‌کمپ است که خود آقای ترابی در ‏ابتدای راه زیر پر ‏و بالش را گرفته و برای پا گرفتن کسب و کارش کمکش کرده است. خانم ترابی ‏می‌گفت: «آقا شاهین ‏خودش همیشه میگه مهندس واقعا گردن من حق داره. خیلی کمکم کرد تا راه ‏بیفتم.»‏

البته آی‌کمپ از این مشتری‌های ثابت کم ندارد، چون به قول خانم ترابی رمز موفقیت در کسب و کار، نه ‏جذب مشتری‌های متنوع و زیاد که جلب رضایت مشتری‌های فعلی و نمک‌گیر کردن‌شان است. رمز جلب ‏رضایت هم صداقت است و بس.‏

خواهر؛ تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

نشسته‌ام پشت میز شلخته و شلوغم در آموزشگاه و به صوتی که از گفت‌وگوی‌مان با ‏غرفه ‏آی‌کمپ ‏ضبط ‏کرده‌ام، گوش می‌کنم. صدای آرام و لطیف خانم ترابی گاه به گاه در هیاهوی کارگاه ‏و ‏هورهور کولر ‏گم ‏می‌شود. صدای یک‌نواخت کولر مثل لالایی‌ست. پلک‌هایم را سنگین کرده است. سپرم ‏را ‏پایین ‏بیاورم، ‏خواب فتحم می‌کند. صوت را قطع و به حافظه‌ام اطمینان می‌کنم.‏ شروع می‌کنم به نوشتن.

خانم ترابی یکی دو سالی می‌شود که از مخابرات استعفا داده و شانه به شانه برادر کار می‌کند. کارمندی را رها کرده تا هم وقت بیشتری برای خودش داشته باشد و هم کمک‌دست برادر باشد. البته کارها و سفارش‌ها آن‌قدر زیاد است که حالا حتی بیشتر از دوران کارمندی‌اش در مخابرات کار می‌کند، اما آن‌قدر دلبسته این کار شده که دویدن مدام عقربه‌ها را حس نمی‌کند.

تا پیش از آمدن خانم ترابی هیچ‌کس تفاوت روزهای عادی و عید و عزا را در این کارگاه تاریک که از هیاهوی شهر دور افتاده‌ است، متوجه نمی‌شد. تنها صدای سهمگین دستگاه بود که در فضا می‌پیچید. حالا اما با آمدنش به فضای مرده و خاکستری کارگاه، نور و لطافت دمیده. نه که کارها کم شده و دستگاه‌ها بی‌صدا شده باشند، نه! فقط همه چیز دلپذیرتر شده، چون او سعی می‌کند زندگی را در کارگاه به جریان بندازد. شب عید برای‌شان هفت‌سین می‌چیند، موسیقی پخش می‌کند و وقتی روز از نیمه گذشت و رخوت و خستگی پا گرفت، برای‌شان نسکافه درست می‌کند.

او حتی حواسش به ما هم بود. بعد از ناهار بود که رفتیم پیشش. خنکای کولر ماشین و سنگینی غذا و خستگی‌ مسیر خواب‌آلودمان کرده بود. وقتی رسیدیم خانم ترابی انگار که رد خواب را توی نگاه‌مان تشخیص داده باشد، بی که چیزی بگوید و بگوییم، برای‌مان قهوه درست کرد تا خواب زمین‌گیرمان نکند.

خوشم می‌آید از آدم‌هایی که حواس‌شان به همه چیز هست. حضور این آدم‌ها به آدم قوت قلب می‌دهد. به ویژه برای کسی مثل من که گاهی به خودم اجازه ابراز نمی‌دهم و منتظر می‌شوم تا کسی خودش بفهمدم. با خودم فکر می‌کنم: خوش به حال آقای ترابی و‌ کارکنانش که کسی مثل خانم ترابی را کنار خودشان دارند.

6 محصول
0 فروش
استان کرمانشاه

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پرش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x