می‌خواستم معلم قاچاقچی‌ها باشم


|

|

142

زمان مطالعه: 1 دقیقه

 اگر لطف کنید و خودتان را معرفی کنید، ممنون می‌شویم.

مصطفی اینانلو هستم، بچه‌ی محله سرآسیابِ شهرستان ملارد که شاعر درباره‌اش گفته:«همی گفت رستم به افراسیاب، اگر جیگر داری بیا سرآسیاب!» در دوران مدرسه دانش‌آموز شر و شیطانی بودم که مدیرهای مدارس نه می‌توانستند به خاطر درس‌خوان‌بودنم اخراجم کنند و نه می‌توانستند به خاطر پرروبازی‌هایم نگهم دارند. منظورم این است از آن دانش‌آموزهایی نبودم که همیشه نیمکت اول بنشینم. معلم‌ها را اذیت می‌کردیم. البته آن‌ها هم ما را اذیت می‌کردند. ولی خب همه‌ی این‌ها به خاطر محله‌مان بود. آن فضا و آن آدم‌ها می‌طلبیدند که این‌طور باشیم. بعد هم که رفتیم حوزه علمیه و مسیر تازه‌ای در زندگی‌مان پیدا شد.

چه شد که وارد مسیر معلمی شدید؟

در همان محله، ما معلمانی داشتیم که در مسیر زندگی ما جریان‌سازی کردند؛ معلم‌هایی که بیش از آن‌که بخواهند به ما دانش بدهند، بینش می‌دادند و واقعا در زندگی‌هایمان تاثیر گذار بودند. من دوست داشتم همین اتفاق در مسیر زندگی بقیه هم بیفتد پس اول وارد حوزه علمیه و بعد وارد مسیر معلمی شدم.

همان‌طور که گفتم من در نوجوانی، بچه شیطانی بودم، پس پیش خودم گفتم وارد محله‌ای بشوم که به همین چیزها شهرت داشته باشد. درست است که این محله قدیمی، آدم‌هایی مثل شیخ‌ رجبعلی خیاط و شهید طیب را در خودش پرورش داده بود اما از آن طرف کسانی مثل رمضون یخی را هم به جامعه تحویل داده بود. آدم‌های محله شهید هرندی در دروازه غار، آدم‌هایی بودند از جنس خودم، پر شور و شیطنت. اما بعضا درگیر آسیب‌های اجتماعی. مثلا دانش‌آموزانی داشتیم که پدرشان درگیر اعتیاد بود یا آن‌ها را در کودکی فروخته بودند یا حتی خودشان موادفروش یا دزد حرفه‌ای بودند. بیشترشان هم متوسطه اول یا متوسطه دوم بودند که اتفاقا من رفتم سراغ همین‌ها تا باهاشان سر و کله بزنیم، چون بچه‌های خوب را که همه باهاشان رفیق می‌شوند. ماشاءالله خانواده‌های خوب و اصیلی هم دارند که همه می‌توانند با آن‌ها ارتباط بگیرند و قطعا موفق هم می‌شوند. اما گیر ما بچه‌هایی بودند که خودشان موجوداتی به شدت به دردبخور بودند اما مسیر زندگی را اشتباه می‌رفتند و نوع نگاهشان با بقیه فرق می‌کرد. ما تمام تلاش‌مان را می‌کردیم تا کمی از همان کاری را که معلم‌هایمان برای ما کردند، برای این بچه‌ها هم انجام بدهیم و سعی کنیم حال و هوایشان را خوب نگه داریم.

کارتان را از چه سالی شروع کردید؟

بنده کار خودم در محله شهید هرندی را از سال 92 شروع کردم.

فکر می‌کنید در این مدت چه‌قدر توانسته‌اید روی زندگی بچه‌ها تاثیر بگذارید؟

در طی این سال‌ها، خیلی از این بچه‌ها که شاید پدر و مادرهایشان مثلا معتاد یا حتی قاچاقچی بودند، توانسته‌اند برای خودشان کسی شوند؛ یک بازاری موفق یا یک کارمند در یکی از ارگان‌ها. بعضی‌هایشان هم تشکیل خانواده داده‌اند و اهل زن و زندگی شده‌اند. ما هم البته همچنان به کار خودمان ادامه می‌دهیم تا رفقایمان این راه را طی کنند.

با بچه‌هایی که در چنین شرایطی بزرگ می‌شوند، چطور کنار می‌آیید؟

چیزی که ما دیده‌ایم این است که بچه‌ها بیشتر از آن‌که به یک معلم احتیاج داشته باشند، یک رفیق، یک بزرگتر می‌خواهند که در همان قالب رفاقت، برایشان بزرگی کند. همچنین متوجه شدیم که یکی از بهترین راه‌ها برای تغییر مسیر زندگی آدم‌ها ورزش است. پس خیلی سریع یک باشگاه تاسیس کردیم و الان که با شما صحبت می‌کنیم تعداد این باشگاه‌ها به چهارتا رسیده است. باشگاه که تاسیس شد به بچه‌ها گفتیم هر کس می‌خواهد با ما بیشتر ارتباط داشته باشد، بیاید اینجا. خوبی باشگاه این بود که به دور از چهارچوب‌های رسمی و اداری مدرسه مثل نمره و انضباط بود. از طرفی منتسب به مدرسه بود و ارتباط بچه‌ها حتی بعد از ظهرها با این محیط قطع نمی‌شد.

 روز اولی هم که این کار را شروع کردیم هدفمان این بود که بچه‌ها و خانواده‌هایشان از اعتیاد و فضای مجازی دور بشوند و به طور کلی سمت مسیر بد نروند. اما الان به جایی رسیده‌ایم که بچه‌ها بعضا عضو تیم ملی شده‌ و در مسابقات کشوری رتبه آورده‌اند. مثلا در کاراته اول کشوری شدند. چند ماه دیگر هم مسابقات آسیایی لیگ جودویمان است. خلاصه به لطف حضرت زهرا و حضرت علی بن موسی الرضا، یک‌جورهایی در ورزش وارد مسیر قهرمانی شده‌ایم. خب دیدن این چیزها خیلی شیرین است. دیدن موفقیت بچه‌ای که تا دیروز خبر می‌آوردند که پدرش معتاد است یا او را در بچگی فروخته‌اند، یک معنا و حس دیگری دارد. در این سال‌ها قبولی نمونه دولتی و بورسیه مدارسی مثل «فرهنگ» و «مهر هشتم» هم زیاد داشته‌ایم. این لطفی بود که به خاطر کار تشکیلاتی و به خاطر ارتباطات خارج از مدرسه نصیب ما شد.

از طرفی ما تلاش کردیم تا با خانواده‌های این دانش‌آموزها هم ارتباط بگیریم. تا جایی که الان برای تک‌تک دانش‌آموزها پرونده خانوادگی داریم، یعنی می‌دانیم پدر و مادرش چه کاره هستند. بعد آمدیم مشکلات این خانواده‌ها را برطرف کردیم، چون مثلا می‌دانستیم تا زمانی که بابای این بچه زندان باشد، تمرکز لازم برای درس‌خواندن نخواهد داشت. پس می‌رفتیم سراغ خیریه مسجد تا پول آزادی پدرش را جور کنیم. یا مثلا می‌دانستیم تا زمانی که این بچه با فلان آدم رفیق است و با او می‌گردد، خب نمی‎‌تواند موفق شود، پس ما رفقایش را در قالب اردوهای درون‌استانی و مشهد و جهادی عوض می‌کردیم. بعد به او در ابعاد مختلف، مثلا در کارهای فرهنگی، ورزشی و توانمندسازی مسئولیت می‌دادیم. با این کارها هم حال خودش خوب می‌شد، هم حال خانواده‌اش و هم محله. آن‌ وقت، وقتی این‌ها می‌دیدند که می‌توانند پرورش پیدا کنند، خود به خود راه را پیدا می‌کردند و ماشاء‌الله هر کدام برای خودشان مربی ورزش یا دانشجوی خوب یا کاسب بازار تهران می‌شدند. حتی موردهایی را داشتیم که به ناجا می‌پیوستند.

همه‌ی این‌ها به این خاطر بود که ما معلمی را فقط به این نمی‌دانستیم که یک درسی بدهیم و برویم و تمام شود. معلم در نگاه من مددکار هم هست. باید با دانش‌آموز زندگی کند. باید شب و روز پیگیر بچه باشد. چون اگر ما دانش‌آموزها را رها کنیم، فضای مجازی و به خصوص در جنوب تهران، اراذل و اوباش خیابان آن‌ها را رها نمی‌کنند.

آیا در طول این مسیر ناامید هم شده‌اید؟ منظورمان این است که آیا تا حالا شده به خودتان بگویید آخر من تا کی می‌توانم اینجا باشم و از این بچه‌ها مراقبت کنم؟

من از آن‌جایی که رشد و حال خوب بچه‌ها را در این مسیر می‌دیدم، مدام انرژی می‌گرفتم. به علاوه ما دیگر یک نفر و دو نفر و ده نفر نیستیم. صدها نفریم. یعنی همان بچه‌هایی که ما یک زمانی فکر می‌کردیم ممکن است در آینده خودشان منبع آسیب به دیگران شوند، حالا طوری تغییر کرده‌اند که خودشان می‌روند و مشکلات مسکن خانواده‌های هرندی را حل می‌کنند. در کمپ‌های اعتیادی هم که منتسب به مسجد و محله ما است، همین بچه‌ها دارند فعالیت می‌کنند.

کمی قبل‌تر گفتید که معلم‌هایتان باعث شدند مسیر زندگی‌تان عوض شود و طلبه شوید. رفتن به حوزه علمیه و طلبگی چه تاثیری در کار شما داشته است؟

خب من این تصمیم را وقتی گرفتم که یکی دو روز بود از خانه فراری بودم و خانه رفیق‌هام می‌خوابیدم و شب‌ها توی بوستان‌ها می‌چرخیدیم. یک روز آمدم خانه مادرم را ببینم، که بابام از پشت مرا خفت کرد و گفت:«تو می‌خواهی طلبه شوی؟» خب اولش می‌خواست پس‌گردنی بزند که من کلی باهاش صحبت کردم و گفتم بابا می‌خواهم طلبه بشوم و فلان و بهمان.  پدرم این‌ها را که شنید، مکثی کرد و گفت: «پس من از تو دوتا خواسته دارم. اول اینکه نماز شب بخوان. اگر نماز شب بخوانی موفق می‌شوی.» که ما نتوانستیم این را اجابت کنیم. چون متاسفانه یک ذره این پرخوابی نگذاشت ما نمازشب‌خوان بشویم، اما دومین خواسته‌اش این بود که حال مردم را خوب کن. آن وقت خدا هم حال تو را خوب می‌کند. این یک دانه همیشه در گوش من بود و ما در این سال‌ها همیشه سعی کردیم در هر جا که بودیم، حال رفقایمان را خوب کنیم. خود این باعث می‌شد تا به لطف حضرت زهرا (سلام الله علیها) حال خودم هم، خود به خود خوب شود.

 البته ما توی این مسیر کم اذیت نشدیم. قاچاقچی‌ها با ماشین ما را زیر کردند، شیشه‌های خانه‌مان را شکستند، بارها و بارها با قمه و چاقو تهدید کردند، ولی به لطف خدا ناامید نشدیم و ادامه دادیم. البته حمایت‌های مردم هم مؤثر بود. وقتی می‌دیدند داریم نوکری‌شان را می‌کنیم، پشت ما را می‌گرفتند. چون مردم معمولا نوکر خودشان را حمایت می‌کنند.

در صحبت‌هایتان به تهدیدهای قاچاقچی‌ها و موادفروش‌ها اشاره کردید. ممکن است از این بخش کمی بیشتر برایمان بگویید؟

همیشه هم تهدید نبود. من از قاچاقچی‌ها پیشنهاد داشتم که می‌گفتند حاج آقا زیر عبایت برای ما مواد بیاور، ما جلسه‌ای مثلا یک میلیون تومان به تو می‌دهیم یا مثلا می‌گفتند حاج آقا درآمد تو چه قدر است؟ من آن موقع مثلا دو میلیون تومان درآمدم بود. می‌گفتند ما شما را سی سال بازخرید می‌کنیم و یک میلیارد بهتان می‌دهیم ولی شما هم جان مادرت بیخیال شو و از این محله هرندی برو. اما ما ایستادیم و جنگیدیم و پایش سوخت هم دادیم، اما می‌ارزید و ما هم با پرروبازی رفتیم جلو!

یا مثلا چند وقت پیش من در مسجد نشسته بودم که آقای رسول خادم تماس گرفت و گفت ما با آقای پرستویی و چندتا از کشتی‌گیرها داریم می‌آییم برای توزیع بسته‌های غذایی. گفتم بیایید ما در خدمتیم. در کوچه زیر بازارچه، بدون لباس روحانیت منتظرشان بودیم که رسیدند اما درست در همین موقع یکی از اراذل آمد جلویشان را گرفت و گفت:«جمع کنید ببینم این مسخره‌بازی‌ها را» حالا همه کشتی‌گیرها هم آن‌جا ایستاده بودند. این هم می‌خواست یک خودی نشان بدهد که بگوید من هستم. من یکهو از پشت آقای رسول خادم در آمدم و با دست کوبیدم روی سینه‌اش. گفتم:«وایسا عقب جون مادرت!» طرف تا من را دید گفت:«چشم ببخشید. حواسم نبود آقا مصطفی. در پناه شما هستند؟» گفتم:«پناه چی؟ زشته بابا. آقای خادم و پرستویی توی پناه ما هستند؟» خلاصه آمدیم توی مسجد و ما یک دفعه معمم شدیم. آقای پرستویی مرا که دید گفت بابا خدا وکیلی مارمولک تو هستی، ما ادای تو را درمی‌آوردیم!

این روزها اوضاع محله چطور است؟

خب همان‌طور که می‌دانید، محله‌های جنوب تهران کلا آسیب‌خیز هستند. سالیان سال هم هست که سازمان‌های زیادی به اسم ترک اعتیاد و کودکان کار به این‌جا می‌آیند و می‌روند. بنده هم در تمام این سال‌ها آن‌قدر به شبکه‌های مختلف رفته‌م و از بحث اعتیاد و قاچاقچی‌ها و کارتن‌خواب‌ها حرف زده‌ام و پیگیری کرده‌ام که الان محله با زحمت‌های ناجا و دوستان بهتر شده است. آن اوایل ما خیلی اذیت می‌شدیم. معتادها خانه ما را بلد بودند و می‌آمدند زنگ خانه را می‌زدند و مثلا می‌گفتند: حاج آقا می‌توانی برای ما مواد جور کنی؟ یا قاچاقچی‌ها بعضا می‌دانستند که ما پیگیر پرونده‌شان هستیم و مخبرهایشان بهشان می‌گفتند که تو را حاج‌آقای اینانلو فروخته. یا بعضا آدم‌هایی در محله بودند که کودک‌آزار بودند و کسی کاری به کارشان نداشت و ما مجبور می‌شدیم خودمان برای تنبیه‌شان دست به کار شویم ولی این روزها الحمدلله بهتر شده است.

آیا در بیرون از محله هرندی هم فعالیتی داشته‌اید؟

من همیشه در هر جایی که باشم، مربی هستم. حتی در مترو! نمی‌دانم این‌هایی را که در مترو گیتار یا هنگ‌درام می‌زنند دیده‌اید یا نه؟ من در متروی امام خمینی ظهرها امام جماعت بودم و خب این‌ها که می‌دیدند من آخوندم می‌گفتند: حاج آقا می‌شود از پلیس اطلاعات هنگ‌درام‌های ما را پس بگیری؟ من می‌گفتم آقا شما بیا نماز، بیا یک رفاقتی بکنیم، من هم کار شما را انجام می‌دهم. همین هم شد که من الان شاید با ده پانزده‌تا از این بچه‌هایی که دم مترو گیتار و هنگ‌درام می‌زنند، رفیق شده‌ام و شماره‌هایشان را توی گوشی‌ام دارم.. غرضم این است که ما همیشه سعی کردیم نقش معلمی خودمان را ایفا کنیم. منتها با همان روحیه دروازه‌غاری خودمان!

سر این قضایا هم حواشی زیاد داشته‌ایم که آقا شما چرا این‌قدر با مردم هستی؟ برای چی با فلان اراذل و اوباش رفیقی؟ برای چی رفتی مهمانی فلان لات تهران؟ برای چی با فلانی حشر و نشر داری؟ در صورتی که اعتقاد من این است که هر جا روزنه امیدی باشد و طرف بتواند در زندگی‌اش موفق شود، باید تا آخرین لحظه کمکش کرد. امام حسین هم تا لحظه آخر تلاش کرد به شمر کمک کند. یعنی حتی در همان لحظه‌ای که در قتلگاه افتاده بود می‌خواست راه را به او نشان بدهد اما خب بعضا آدم‌ها متوجه این بُعد قضیه نمی‌شوند. یا مثلا خیلی به من می‌گویند که تو چرا از زن‌های سرپرست خانواده حمایت می‌کنی؟ در حالی که همه‌ی این حمایت‌ها را خانم من با چندتا از خواهران مسجد انجام می‌دهند. یا مثلا مرا متهم می‌کنند که چرا به سکینه خانم، یک پیرزن هشتاد و پنج ساله، در طبقه بالای مسجد خانه داده‌ای؟ ولی خب اهمیتی ندارد. ما ایستاده‌ایم تا بجنگیم. خیلی هم راحت می‌توانستیم در این سال‌ها پشت میزنشین بشویم اما دیدیم وظیفه ما این است که کف خیابان باشیم و به درد مردم بخوریم و دست‌گیری کنیم. بدون این‌که به سمت ترحم و گداپروری برویم.

لطفا کمی هم از حس و حال بچه‌ها و نگاهی که به مدرسه دارند برایمان تعریف کنید.

خب برای بچه‌ها که خیلی جذاب است یک آخوندی مثلا آستین کوتاه بپوشد یا با آن‌ها برود اردو یا با اراذل و اوباش محله‌شان رفیق صمیمی باشد! اصلا بگذارید یک خاطره برایتان تعریف کنم: یک پسر اراذل اوباشی بود که بچه‌های مدرسه را خفت می‌کرد. از آن بچه پرروهایی بود که بعضا در دعواهای خیابانی اسلحه هم می‌کشید، اما اهل محله و مدرسه ما نبود. من یکبار جلوی این را گرفتم و گفتم بچه‌پررو فکر کردی خیلی زرنگی؟ بیا با خودم در بیفت ببینم چند مرده حلاجی! برگشت گفت برو ببینم تو به ما نمی‌خوری. می‌دهم بچه‌ها توی گونی بکنندت‌ها! گفتم بگذار حالا اول این‌هایی را که در گونی کرده‌ای دربیاوری، بعد ما را بفرست توی گونی! خلاصه با هم قرار دعوا گذاشتیم. او هم گفت هر کی نیاد! من هم این را روز دعوا سوار موتور کردم و بردمش دار آباد تهران. یک خرده با هم چرخیدیم، یک خرده حال و هوامان عوض شد و به یکی از رفقا هم سپردیم برایمان جوجه بزند و خلاصه رفاقتمان شکل گرفت. گفتم: بسه! خسته نشدی از این کارها؟ گفت چیکار کنم؟ گفتم بیا با هم چهارتا اردو برویم، رفیق بشویم، باقی‌اش درست می‌شود. او هم قبول کرد. کار تا آنجا پیش رفت که همین بچه آمد سر صف مدرسه و از همه دانش‌آموزها عذرخواهی کرد و ما هم به خاطر توبه‌اش به او هدیه دادیم. خب این برای بچه‌ها خیلی جالب بود که یک آخوند، لات نامبروان محله را بیاورد تا ازشان عذرخواهی کند. البته ما که کاری نکرده بودیم و همه‌اش لطف حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود.

این‌طور که ما متوجه شدیم شما در بیرون از مدرسه بیشتر از داخل مدرسه وقت می‌گذرانید… 

بله، در واقع مدرسه برای من یک حلقه وصلی بوده تا با بچه‌ها ارتباط بگیرم. چون در مدرسه نمی‌شود خیلی به معلم‌ها امر و نهی کرد. البته من حالشان را می‌فهمم. بالاخره هر معلمی قبول نمی‌کند بیاید در دروازه غار تدریس کند. به همین خاطر سعی می‌کنیم اول حال خود مدیران و معلم‌ها را خوب نگه دارم و برایشان جشن و برنامه استخر و فوتسال بگذارم تا سر کلاس با انرژی و سرحال باشند. از همین جا ارتباط با والدین هم شکل می‌گیرد. مثلا می‌گویند آیا می‌شود بچه‌ها هم در فلان کلاس تقویتی معلم‌ها که فلان رفیق دانشگاه شریفی شما برگزار می‌کند، شرکت کنند؟

در کنار این‌ها سعی می‌کنیم اردو هم زیاد برگزار کنیم. مثلا ما پنجشنبه و جمعه‌ها معمولا با بچه‌های قدیمی که الان دوازدهم یا مثلا پشت کنکوری هستند یا حتی بچه‌هایی که ترک تحصیل کرده‌اند، می‌رویم دارآباد تا حال و هوایشان را از دست ندهیم. اکثرشان را هم در قالب کار تشکیلاتی آورده‌ایم در باشگاه و هیئت. در واقع مدرسه پلی است تا ما بتوانیم وارد خانه و کوچه و محله‌شان بشویم. گاهی حتی پیش آمده که من یک بچه را از مدرسه‌های مخصوص کار آورده‌ام بیرون تا در مدرسه دولتی درس بخواند. بعد مادرش آمده به من گفته که چرا بچه من را آورده‌اید بیرون؟ آنجا بهش بسته غذایی می‌دادند. من هم گفته‌ام تو به خاطر بسته غذایی بچه‌ات را می‌فرستی آنجا؟ بگذار بچه‌ات در مدرسه دولتی درس بخواند، من نوکر شما هم هستم خانم. این بچه پر از استعداد و توانایی است و می‌تواند به دردبخور شود.

از آن طرف گاهی حتی در خود مدرسه‌های دولتی هم نمی‌شود کار کرد، چون مدام مدیر و معلم عوض می‌شود و همه چیز به هم می‌ریزد. یا مثلا معلمی که از همه جای عالم تبعید شده را می‌فرستند اینجا. خب چرا؟ چون اسمش دروازه غار است. در حالی که تو باید بهترین معلمت را بفرستی اینجا. این‌ها هم بچه‌های انقلابند. درست است که کم‌برخوردار و محرومند اما از دل همین‌ها آدم‌های موفق در می‌آید. به هر حال شما دعا کنید که انشالله بتوانیم بجنگیم و کم نیاوریم و ادامه بدهیم.

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

2 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا
1 سال قبل

خیلی خوب بود
امیدوارم این آدم های تاثیر گذار روز به روز بیشتر بشن

نیایش
1 سال قبل

سلام من از این پیام خیلی خوشم اومد
خیلی تاثیر گذار بود❤️

پرش به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x