روزهای برفی به خانه برنمی‌گردم


|

|

132

زمان مطالعه: 1 دقیقه

ممنون می‌شویم اگر خودتان را به شکل مختصر معرفی کنید.

بنده آرام احمد‌پور هستم؛ معلم مقطع ابتدایی در شهرستان اشنویه. کارشناسی ارشدم را در رشته تاریخ ایران اسلامی گرفته‌ام و 18 سال است که در یک روستای مرزی و عشایری در شهرستان اشنویه، به نام گلاز مشغول خدمت هستم.

خیلی مشتاقیم بدانیم که ماجرای شما و معلمی از کجا شروع شد؟

اگر بخواهم ماجرای خود را از اول تعریف بکنم باید بگویم که حدود 18 سال پیش، وقتی بنده از دانشگاه تربیت معلم شهید رجایی ارومیه فارغ‌التحصیل شدم، به دلیل امتیاز کمی که داشتم، به دوردست‌ترین روستای شهرستان، یعنی همین گلاز فرستاده شدم. خب این اولین باری بود که من واقعا یک محیط عشایری و روستایی را می‌دیدم. به همین خاطر از وقتی که وارد روستا شدم، خیلی ناراحت بودم و از خدایم بود که سال تحصیلی به پایان برسد و زودتر از شر گلاز خلاص شوم! چون واقعیت امر را اگر بخواهید، این روستا شرایط بسیار سختی داشت؛ فاصله‌اش تا اشنویه 16 کیلومتر بیشتر نبود، اما از همان ابتدای جاده باید با سراشیبی‌ها و دشت‌ها و کوه‌ها و رودخانه‌ها، دست و پنجه نرم می‌کردید.

غرض این‌ که مسیر صعب‌العبوری بود و خیلی وقت‌ها در فصل زمستان، به مدت دو سه هفته، اصلا نمی‌توانستیم به مدرسه برویم یا اگر در مدرسه بودیم، نمی‌توانستیم به شهر و خانه برگردیم. یا مثلا بعضی وقت‌ها در اشنویه که بودیم آب و هوا خیلی عالی بود، اما وقتی پایمان به گلاز باز می‌شد، یک‌دفعه طوفان شروع می‌شد و دیگر نمی‌توانستیم قدم از قدم برداریم. حتی در مواردی مجبور می‌شدیم با همکارانم با پای پیاده به مدرسه بیاییم.

این حسی که به روستا داشتید تا کی ادامه داشت؟ منظورمان این است که از کی متوجه شدید که به روستا و بچه‌هایش تعلق دارید؟

خب همان‌طور که عرض کردم آن اوائل خیلی از این ماجرا ناراحت بودم. اما بعدش که در روستا یک خانه گرفتم و اُنسم با مردم روستا بیشتر شد، فهمیدم که خداوند مهربان چه‌قدر به بنده لطف کرده که مرا با این مردمان آشنا کرده. باور بفرمایید طوری شده بودم که وقتی بنده وارد روستا می‌شدم، واقعا هیچ فکر و ناراحتی دیگری در وجودم نمی‌ماند. الان هم همین‌‌طور است. روزی نیست که به روستا نروم و با مردم و دانش‌آموزها نباشم. حتی روزهای تعطیل. واقعا برای دیدن‌شان لحظه‌شماری می‌کنم. از همین‌جا هم خدمتتان عرض کنم که دوست داشتم از خود مردم روستا هم در این باره سوال کنید. چون شنیدن این‌که آن‌ها درباره من چه می‌گویند از زبان‌ آن‌ها لذت دیگری دارد.

دوست داریم از جزئیات این اُنس و اُلفتی که فرمودید بیشتر برایمان بگویید.

بگذارید خاطره‌ای برایتان تعریف کنم: در این هجده سالی که بنده در روستا بودم، روال کار این‌طور بود که هر سال دانش‌آموزان پایه‌ قبلی، با من به پایه جدید وارد می‌شدند. مثلا اگر اول بودند با من به دوم می‌آمدند یا اگر سوم بودند به چهارم و به همین ترتیب. در یکی از همین‌سال‌ها، وقتی وارد کلاس چهارم شدم، متوجه شدم که دو تا از بهترین دانش‌آموزان کلاس بنده نیستند. یکی‌شان اسمش نورالدین بود و دیگری فرزانه خانم. بنده وقتی از دانش‌آموزها علت را جویا شدم گفتند این‌ها ترک تحصیل کرده‌اند و دیگر به مدرسه نمی‌آیند. بنده واقعا خیلی ناراحت شدم. از طرفی برایم تازگی داشت، چون اصلا با واژه ترک تحصیل و این‌ها خیلی آشنا نبودم. مخصوصا فرزانه که هر وقت او را در روستا می‌بینم چشمانم پر از آب می‌شود. دانش آموز واقعا زرنگی بود. شاگر اول کلاس بود. در امتحان عشایر هم که شرکت کرد و در استان نفر اول شد. خیلی تلاش کردیم برش گردانیم اما پدرش اجازه نداد و ازدواج کرد و الان هم یک دختر دارد.

این‌طور که پیداست ترک تحصیل در روستا، ماجرای دامنه‌دار و ادامه‌داری است…

 بله… بنده هم از همان روز، خیلی دنبالش افتادم که ببینم علت چیست، از همکاران عزیزم پرس‌وجو کردم، از خود اولیاء پرسیدم و کتاب‌هایی خواندم تا ببینم دلیل ترک تحصیل این دانش‌آموزها چیست که هر سال نه فقط در کلاس بنده، که در کلاس‌های دیگر و مقاطع دیگر و روستاهای دیگر هم ترک تحصیل می‌کنند. بعد آرام آرام متوجه شدم که مهم‌ترین دلیل، جامعه سنتی و مشکلات مربوط به آن است و در قدم بعدی مشکلات اقتصادی و بعد ازدواج زودهنگام دخترخانم‌ها. یعنی مثلا دانش‌آموزها مقطع راهنمایی را تمام‌نکرده، ازدواج می‌کردند. بعضی از این ازدواج‌ها هم به اجبار بود. یا مثلا از پسرها به عنوان نیروی کار استفاده می‌کردند. گاهی هم مدرسه واقعا برای دانش‌آموزها جذاب نبود. از طرفی اولیاء بزرگوار هم با مدرسه بیگانه بودند و اصلا در فضای آن حضور پیدا نمی‌کردند. اما به نظرم از همه مهمتر این بود که این دانش‌آموزها الگویی نداشتند. مثلا وقتی بنده و همکارانم می‌خواستیم این دانش‌آموزها را وارد چرخه تعلیم و تربیت کنیم، والدین می‌گفتند الان چند سالی هست که در این روستا کارمند و معلمی نداریم، پس چرا باید بچه‌های ما درس بخوانند؟

البته ما باید به اولیاء حق می‌دادیم. مردم‌های سخت‌کوشی بودند و کارهای زیادی داشتند. بالاخره زحمت‌های کشاورزی و دامداری شوخی‌بردار نبود. به همین خاطر واقعا به بچه‌ها نیاز داشتند. از طرفی خودشان هم می‌دیدند که در روستا هیچ کارمندی نیست. در نتیجه می‌گفتند چر باید بچه ما وقتش را با درس تلف کند. به من کمک کند که بهتر است. خیلی وقت‌ها حتی وقتی می‌رفتیم خانه مردم ممکن بود با ما درگیر شوند. می‌گفتند: بابا به شما ربطی ندارد. این بچه خودم است. خودم هم بهتر می‌دانم که چکار کند و چکار نکند. ولی خب ما دست نکشیدیم و حالا توانستیم فضایی درست کنیم که در روستا به ندرت بچه بی‌سواد داریم. بی‌سواد که سهل است، حتی چندتایی‌شان الان با خود بنده همکار هستند!

برای برطرف‌کردن این مشکلات و موانع چه کار کردید؟

بنده وقتی این علل را شناسایی کردم، فهمیدم که راه واقعا دراز و پر پیچ و خمی را باید طی کنیم و با همکاران عزیزم کارهای فرهنگی فراوانی انجام بدهیم. مثلا کسانی را از اداره آموزش و پرورش یا مسئولان یا علمای تعلیم و تربیت به خانه‌های مردم روستا می‌بردیم تا با آن‌ها درباره اهمیت علم و دانش صحبت کنند. یا مثلا از آن‌جایی که مردم روستای گلاز از روحانی روستا حرف‌شنوی بیشتری دارند، از ماموستا می‌خواستیم که در نماز جمعه، در طول سال تحصیلی، چندین بار درباره اهمیت علم و دانش از منظر اسلام صحبت کنند یا مثلا دانش‌ آموزهای نیازمند را شناسایی می‌کردیم و با کمک ادارات و خیرین نیازهایشان را برطرف می‌کردیم. بعد هم می‌آمدیم با انواع روش‌ها و خلاقیت‌ها بچه‌ها را به فضای مدرسه ترغیب می‌کردیم. مثلا آن‌ها را در طول سال به انواع اردوها یا حتی کتابخانه عمومی می‌بردیم یا اولیائشان را به مدرسه دعوت می‌کردیم.

خب این کارها آرام‌آرام جواب دادند و خوشبختانه کار به جایی رسید که یکی از همین دانش‌آموزهای ترک‌تحصیل کرده الان همکار خودمان هستند. سه تا همکار دیگر هم داریم که آن‌ها هم دانش آموز بنده بودند و الان در روستای گلاز با خودم کار می‌کنند.

در زمینه کتاب‌خوانی هم کارهایی کردیم اما لابد خودتان بهتر می‌دانید که فرهنگ کتاب‌خواندن واقعا در کشور ما خیلی کم است. یعنی به ندرت آدم کتاب‌خوان پیدا می‌شود. البته درباره خود من از آن‌جایی که پدرم خوشبختانه کتاب‌فروش بود و از همان بچگی ما را شب‌ها جمع می‌کرد و برایمان قصه و داستان تعریف می‌کرد، فرهنگ کتاب و کتابخوانی در وجودم نهادینه شده بود ولی معمولا همه بچه‌ها این شانس را ندارند. همان کتاب‌خواندن‌ها از دوران بچگی هم باعث شد تا بنده الان یک کتابخانه شخصی چند هزار جلدی داشته باشم. اما خب در روستای گِلاز بچه‌ها کتاب‌های مدرسه را هم نمی‌خوانند، چه برسد به کتاب داستان یا علمی. خب من برای اصلاح این مورد، آمدم کارهای مختلفی انجام دادم. مثلا از همکارانم یا کتاب‌فروش‌های اشنویه از جمله پدرم برای بچه‌های روستا کتاب می‌گرفتم یا می‌ِبردمشان نمایشگاه کتاب یا حتی برای خود بچه‌ها نمایشگاه می‌گذاشتم. یا مثلا از خود بچه‌ها می‌خواستم خلاصه کتاب‌هایی را که خوانده‌اند بنویسند. بعد هم ماهانه سر صف به دانش‌آموزهایی که کتاب را خوب خلاصه می‌کردند، جایزه می‌دادیم. شکر خدا جواب هم گرفتیم و الان به جایی رسیدیم که بیشتر دانش‌آموزان در خانه خودشان کتابخانه شخصی دارند.

آن‌طور که در خبرها خوانده‌ایم گویا طرح شما برای کتابخوان‌کردن بچه‌ها در جشنواره‌ها رتبه هم آورده است…

بله… در سال 91، طرح بنده با عنوان «چگونه توانستم دانش‌ آموزان مجتمع فارابی را به مطالعه و کتابخانه ترغیب کنم» رتبه یک را در کشور به دست آورد و از جناب وزیر تقدیرنامه گرفتم. همان‌طور که عرض کردم سعی می‌کردیم همه روش‌های خلاقانه را امتحان کنیم. مثلا  به بچه‌ها یاد می‌دادیم که چطور کتاب درست کنند. الان هم نمونه‌هایی از این کتاب‌ها را دارم. یا برایشان روزنامه می‌بردم. مثلا آن وقت‌ها یک روزنامه‌ای بود به نام آفتابگردان که این را همشهری چاپ می‌کرد. من این را برای بچه‌ها می‌بردم  و می‌گفتم بخوانیدش و آن‌جاهاییش را که دوست داشتید، یادداشت کنید و ماهانه بهشان جایزه می‌دادیم. یا مثلا یک کتابخانه اختصاصی برای هر کلاس گذاشته بودیم و از این‌جور کارها.

در مورد کتاب‌سازی بیشتر توضیح می‌دهید؟

کتاب‌سازی این‌طور بود که من از مغازه پدرم که در کنار کتاب، نوشت‌افزار هم داشت، مقوا می‌خریدم. بعد این مقواها را به اندازه A4 برش می‌زدم و بهشان می‌گفتم که به صورت گروهی، یک داستان خیالی درست کنید. آن‌ها هم یک داستانی برای خودشان سر هم می‌کردند و می‌آوردند به عنوان انشاء می‌خواندند. معمولا هم کار را بین خودشان تقسیم می‌کردند: مثلا یکی کار نوشتن را انجام می‌داد، دیگری (مخصوصا دخترها) کار صحافی و تزئین جلد را انجام می‌دادند. نتیجه هم تقریبا همیشه خیلی جالب بود. من خیلی از این کتاب‌ها را برای خودم نگه داشته‌ام. یکسری‌هایشان را هم توی کلاس خودمان با نخ آویزان کرده‌ایم و بچه‌ها که نتیجه زحمت خودشان را می‌بینند، خوشحال می‌شوند. بقیه هم تشویق می‌شوند.

حالا که حرف از اولیاء بچه‌ها و تأثیر سرنوشت‌سازشان بر مسیر زندگی‌ آن‌ها شد، کمی از اولیاء و به طور کلی مردم روستا برایمان بگویید. این‌که چطور توانستید راهی به دلشان باز کنید و احیانا برای بعضی از فعالیت‌ها آن‌ها را با خودتان همراه کنید؟

ای کاش این‌جور چیزها را از خود مردم روستا می‌پرسیدید… با این حال من در این 18 سال همیشه تلاش کرده‌ام که گرهی از مشکلات مردم باز کنم. مثلا برای این‌که جاده روستا را آسفالت کنند چند بار به همراه دهیار روستا و امام جمعه به ادارات اشنویه و حتی تهران رفتیم. یا مثلا چند بار به ادارات کل ارومیه سر زدیم تا مشکل گاز را حل کنیم که خوشبختانه الان هم جاده آسفالت شده و هم مردم از نعمت گاز طبیعی برخوردارند و هم حتی اینترنت پُر سرعت دارند. یا مثلا گاهی اگر کسی از روستا به شهر بیاید و آشنا و فامیلی نداشته باشد، من برایشان ضامن می‌شوم تا بتوانند کالاهایشان را بگیرند. در ادامه مسیر زندگی دانش‌آموزها هم سعی می‌کنم رهایشان نکنم. اگر بخواهند بعد از نهم، برای ثبت نام به مدارس شهر بیایند، حتما برای ثبت نام هر کاری از دستم بربیاید، برایشان می‌کنم. یا خیلی وقتها پیش آمده که دانش آموزان سابق من که الان بزرگ شدند و ازدواج کرده‌اند، مشکلاتشان را پیش من بیاورند و من گره‌شان را باز کرده‌ام.

در اوایل صحبت فرمودید که شما رشته تاریخ را تا مقطع ارشد در دانشگاه ادامه داده‌اید. می‌خواستیم بدانیم که خواندن این رشته چه تاثیری در شغل شما به عنوان یک معلم داشته است؟

خواندن تاریخ باعث شد تا من توجه ویژه‌ای نسبت به تاریخ شفاهی پیدا کنم و هم در سطح شهرستان اشنویه و هم در روستاهایش با تمام پیرمردها و پیرزن‌های بالای هشتاد نودسال مصاحبه‌های دو سه ساعته کنم. مصاحبه‌هایی که موضوع آن‌ها، آداب و رسوم منطقه و تاریخ قدیم است و اگر خدا بخواهد به زودی چاپ خواهند شد. در زمینه جمع‌آوری اسناد مربوط به این منطقه هم علاوه بر اسنادی که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی یا مرکز اسناد تهران یا کتابخانه ملی وجود داشته و من آن‌ها را اسکن کرده‌ام، در خود اشنویه هم خیلی دنبال مدارک قدیمی گشته‌ام. مثلا گاهی به اقتضای شغل کتاب‌فروشی‌ پدرم، اسناد خیلی جالبی را لای کتاب‌ها پیدا کرده‌ام که اصلا برای صاحبش ارزش و اهمیتی نداشته ولی حاوی اطلاعات ارزشمندی از گذشته بوده است. به طور کلی اعتقاد من این است که هر کدام از این اسناد واقعا هویت و شناسنامه یک ملتند و به همین خاطر با تمام وجود برای پیدا کردنشان تلاش می‌کنم. نتیجه‌اش هم این شده که بعد از زحمت فراوان، توانسته‌ام هزاران برگ اسناد آموزش و پرورش، نامه‌های اداری، کارنامه‌های قدیمی، تاییده‌های تحصیلی و غیره را از سال 1305 که آموزش و پرورش در شهرستان اشنویه تاسیس شده است، جمع‌‌آوری کنم.

خاطره‌ی به خصوصی هست که از این سال‌های طولانی تدریس و ارتباط با بچه‌ها در خاطرتان مانده باشد؟

سال دومی که به روستای گلاز آمده بودم، به ما گفتند که باید دانش‌آموزها را برای سنجش بیاوریم شهرستان اشنویه. اولیاء آن اوایل خیلی نسبت به این چیزها بی‌خیال بودند، یعنی کلا برایشان مهم نبود که بچه‌ها درس بخوانند یا نخوانند، به همین خاطر من و چند نفر از همکارهای عزیزمان، این دانش‌آموزها را با ماشین خودمان می‌بردیم شهر. خب واقعیتش یکبار یکی از این دانش‌آموزها که با خودمان برده بودیم شهر، با همان لحن معصومانه‌ش گفت: آقا برای ما کباب می‌گیری؟ باور بفرمایید وقتی کباب گرفتم این‌قدر خوشحال بودند که حد ندارد! می‌گفتند این اولین باری است که کباب می‌خوریم…  خدا می‌داند همین چیزها باعث شد تا من مصمم‌تر از گذشته تصمیم خودم را بگیرم و با خدای خودم عهد ببندم که تا دوران بازنشستگی در خدمت این مردم شریف باشم. خودتان لابد دیده و شنیده‌اید. دانش‌آموزهای شهری آرزوهای دیگری دارند. پلی‌استیشن می‌خواهند. سفرهای خارجی می‌خواهند. اما آرزوی دانش‌آموزهای من طور دیگری بود. حتی یادم است یکبار بهشان گفتم که می‌خواهم برای اردو ببرمتان به فلان غار. خدا می‌داند فردا که ما با معلم‌ها رفتیم مدرسه، خیلی از بچه‌ها می‌گفتند آقا ما از خوشحالی تا صبح نخوابیدیم. چون این بچه‌ها جز در موقع مریضی‌های سخت یا نهایتا عوض‌کردن شناسنامه، اصلا شهر را ندیده بودند. جاده‌هایشان خاکی بود. من این محرومیت‌ها را که می‌دیدم، مصمم‌تر می‌شدم که انشالله اگر خدا توفیق بدهم تا آخر در همین روستا بمانم.

تا حالا کسی بهتان نگفته که بیخیال دردسرهای روستا شوید و به شهر برگردید؟

چرا… خیلی‌ها گفته‌اند. مخصوصا پارسال که در جایزه بین المللی معلم از بین 80 هزار شرکت‌کننده از هجده کشور جهان اول شدم، از سمت اداره کل و شهرستان خیلی به من گفتند که بابا دیگر بس است! شما الان یک چهره دیگری شدی. ولی من جواب دادم که من اتفاقا از خدایم است که اگر اجازه بدهند با کمال افتخار تا آخر عمر در خدمت این مردم باشم. یعنی حتی اگر بازنشست هم بشوم می‌خواهم بیایم اینجا. چون آن‌قدر رابطه ما با مردم روستا صمیمی شده که هفته‌ای یکی دو بار یا مردم روستا به خانه ما می‌آیند یا من با خانمم که اتفاقا ایشان هم معلم عشایر هستند و خیلی در این سال‌ها درک و تشویقم کرده‌اند، به خانه‌هایشان می‌رویم.

بچه‌‌های روستا بعد از درس‌خواندن چه کار می‌کنند؟ به شهر می‌روند یا در روستا می‌مانند؟

خوشبختانه خیلی‌هایشان می‌مانند چون اینجا هم جاده آسفالت داریم و هم گاز و هم اینترنت پر سرعت. به همین خاطر تقریبا می‌شود گفت فرق چندانی با شهر نداریم. حالا طبیعت بکر اینجا جای خودش! فکر می‌کنم اگر درست خاطرم باشد در تمام این سال‌ها فقط یکی از دختر خانم‌ها که دانش‌آموز بنده بودند، الان معلم شده و ازدواج کرده و به اشنویه رفته‌اند.

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

1 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مریم
1 سال قبل

واقعاتحت تاثیرقرارگرفتم خیلی جالب بودومن امیدوارم بتونم دنباله روایشان باشم

پرش به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x