ممکن است خودتان را معرفی کنید؟
میرحافظ حسینی هستم. از سال 1392 در آموزش و پرورش استخدام شدهام و در این مدت به دانش آموزهای مقطع ابتدایی که آسیب بینایی داشتهاند، تدریس کردهام. ابتدا در ماکو و این روزها در شاهینشهر. در دانشگاه، چه در مقطع کارشناسی و چه در مقطع ارشد، زبان و ادبیات انگلیسی خواندهام و در طی این سالها دانش آموزان مختلفی در مقاطع گوناگون داشتهام. از پیشدبستانی و ابتدایی گرفته تا حتی بچههای متوسطه اول و دوم که البته با آنها بیشتر به شکل تلفیقی کار کردهام. همچنین این روزها در کنار مدرسه، به افراد غیر نابینا که میخواهند تافل یا آیلتس بگیرند هم زبان درس میدهم.
چه شد که تصمیم گرفتید معلم شوید؟
من به عنوان کسی که به خاطر ازدواج فامیلی، به شکل مادرزادی نابینا به دنیا آمدهام، خیلی زود متوجه شدم که همنوعان من برای شناخت بهتر و بیشتر دنیا، به شخصی احتیاج دارند که به آنها کمک کند. مثلا کمکشان کند که بتوانند بهتر جهتیابی کنند یا بهتر راه بروند یا بهتر از پس کارهای روزمرهشان بربیایند. منتها حس کردم که اگر بخواهم چنین کاری را به شکل اصولی انجام بدهم، باید از همان کودکی به سراغ این افراد بروم. پس تصمیم گرفتم معلم شوم. در معلمی هم همیشه دوست داشتهام که در کنار آموزشهای رایج، بچهها را برای زندگی در اجتماع آماده کنم. یعنی طوری باهاشان کار کنم که حرکات و سکناتشان غیرعادی نباشد و بتوانند مثل یک آدم معمولی از پس خودشان بربیایند.
کودکی خود شما به عنوان یک فرد نابینا چطور گذشته است؟
بگذارید با نقل یک خاطره به این سوال جواب بدهم. یادم است بچه که بودم یک روز از پدرم پرسیدم که بابا خشخش برگ یعنی چه؟ پدرم بدون اینکه جوابی بدهد مرا سوار ماشین کرد و برد به جایی که پر از برگهای خشک و جورواجور بود. بعد دوتایی روی این برگها راه رفتیم و سر و صدایشان که بلند شد پدرم گفت این یعنی خشخش برگ! یا مثلا یادم است که یکبار برایم سوال شده بود که رادار یعنی چه و پدرم بعد از کلی دردسر موفق شد مرا از گیت ورودی صدا و سیمای ارومیه رد کند تا من بتوانم یک رادار را با دستهای خودم لمس کنم. خب من از این جهات واقعا خوششانس بودم که چنین پدری داشتم، اما بعدها متوجه شدم که خیلیها از داشتن چنین خانوادههایی محروم هستند و همین انگیزهای شد تا من معلمشدن را جدیتر بگیرم.
فکر میکنید به عنوان یک معلم تا چه اندازه توانستهاید با این بچهها که شرایط متفاوتی دارند، ارتباط برقرار کنید؟
بچههای معلول، به خصوص کودکان نابینا، به خاطر شرایط ویژهای که دارند معمولا خیلی زود و خیلی شدید به معلمهایشان وابسته میشوند. گاهی حتی بیشتر از پدر و مادر. به همین خاطر من هم تمام تلاشم را میکنم تا با محبت و حوصله زیاد با آنها رفتار کنم. گاهی حتی شده که نیم ساعت زمان گذاشتهام تا یک بچه مثلا پیشدبستانی پوشیدن کفش را به شکل اصولی و مرحله به مرحله یاد بگیرد. همین ارتباط عمیق و صمیمی هم باعث شده تا بعضا موقعیتهای عجیبی پیش بیاید. مثلا یادم است یکبار داشتم به یکی از دانشآموزهای نابینایم شطرنج یاد میدادم که یکهو وسطش مهره اسب را برداشت و مستقیم جلو آورد. من گفتم اسب اینطور حرکت نمیکند و باید به شکل حرف L حرکتش بدهی و او هم گفت که من از پدرم اینطور یاد گرفتهام اما چون شما میگویید به شکل L حرکتش میدهم. چند روز بعد پدر این دانشآموز به مدرسه آمد و گفت که تو به بچه من گفتهای که اسب مستقیم حرکت نمیکند؟ گفتم بله. گفت اشتباه میکنی. گفتم اشتباه نمیکنم و خلاصه با کمک اینترنت و غیره قانعش کردیم. اما چیزی که این وسط برای من جالب بود این بود که این بچه، حرف مرا بیشتر از حرف پدرش قبول داشت. خب این ماجرا و ماجراهای مشابه باعث شد تا من دقت بیشتری روی شخصیت و رفتارم داشته باشم، چون همیشه احساس میکردم که مسئولیت بسیار سنگینی روی دوش من قرار گرفته است.
به نظر شما با یک فرد نابینا، به خصوص یک کودک نابینا، چطور باید رفتار کرد؟
شاید یکی از آزاردهندهترین رفتارهایی که از مردم دریافت کردهام، همین «التماس دعا»هایی باشد که برخی از مردم راه و بیراه به افراد نابینا میگویند. انگار که آدم نابینا از بقیه به خدا نزدیکتر است. در حالی که آدم نابینا هم یک انسان معمولی است، نه یک نردبان مقدس که فقط به درد برآوردهکردن حاجات میخورد. اینجور رفتارها حتی به خود بچهها هم آسیب میزند. به خصوص وقتهایی که کسی میخواهد برای این بچهها شفا بگیرد.
مثلا خود من یکبار دانشآموز نابینایی داشتم که روز اول مدرسهاش بود و خیلی برای دیدن کتابهایش ذوق داشت. اما وقتی کتابها را لمس کرد خورد توی ذوقش. چون پدر و مادرش طوری او را بار آورده بودند که متوجه تفاوت خودش با بقیه نبود. یعنی وقتی کتابهای پسر عموها و دخترعموهایش را لمس کرده بود، پیش خودش فکر کرده بود که لابد کتابهای من هم همینطور است. به همین خاطر وقتی برایش توضیح دادم که کتابهای او همین کتابهای بریل هستند، با پرخاش جواب داد که من نه کتابهایت را میخواهم و نه خود تو را. چند روز دیگر هم دارم میروم کربلا تا از امام حسین شفا بگیرم. آن وقت دیگر به تو و کتابهایت هم احتیاجی نخواهم داشت. خب این بچه رفت کربلا و برگشت و خیلی سرخورده و دمغ نشست گوشه کلاس. من هم که میدانستم ماجرا از چه قرار است سعی کردم با محبت و مهربانی دوباره با او ارتباط برقرار کنم و حرفهایش را به رویش نیاورم، اما خب میدانستم که این قضیه، آسیب سنگینی به روان او زده است. البته خود من در چهارده پانزده سالگی که به مشهد رفته بودم، به امام رضا گفته بودم که «تو میدانی من چه چیزهایی میخواهم. اگر به صلاح میبینی برآورده کن و اگر نه هم که هیچ. اما من چیزی به زبان نمیآورم.» اما خب این بچهها کوچکتر از این هستند که بتوانند این مسائل را درک کنند.
این وسط یاد خاطره تلخ دیگری هم افتادم که امکان ندارد تعریفش کنم و چشمم از اشک پر نشود. من یک موقعی دانشآموز تپل و تو دلبرویی داشتم که هم نابینا بود و هم نمیتوانست راه برود. مادر این بچه عادت داشت به جای استفاده از ویلچر، او را در بغل بگیرد و تا داخل کلاس بیاورد. یک روز که مادرش داشت او را روی نیمکت مینشاند، یک دفعه این بچه دردش گرفت و با عصبانیت ضربهای به صورت مادرش زد. مادرش اما بنده خدا حرفی نزد و بعد از آنکه او را سر جایش مستقر کرد، از کلاس بیرون رفت. من خیر سرم از باب نصیحت – که کاش هرگز چنین کاری نمیکردم – رفتم جلو و به این بچه گفتم که ببین، تو ماشاء الله بزرگ و سنگین شدهای و مامانت برای جابجاکردن تو خیلی به زحمت میافتد. تو نباید با مامانت اینطور رفتار کنی. الان هم بهتر است وقتی او را دیدی ازش عذرخواهی کند. باور بفرمایید زنگ آخر، مادر این بچه که از در آمد تو، من یک آن دیدم که این طفل معصوم خودش را از روی نیمکت پرت کرد روی زمین و چون نمیتوانست راه برود به شکل سینهخیز به سمت مادرش رفت و از او عذرخواهی کرد. دیدن این صحنه طوری مرا منقلب کرد و جوری در خاطرهام ثبت شد که امکان ندارد یادش بیفتم و از شدت پشیمانی، اشکم جاری نشود. جالب اینجاست که مادر این بچه میگوید الان که این همه سال از آن روز گذشته، پسر من هنوز هم که هنوز است هر بار میخواهم به او کمک کنم، از من عذرخواهی میکند و میگوید: ببخشید که دارم بهت زحمت میدهم مامان.
از آن طرف به پدر و مادر این بچهها هم نباید عذاب وجدان داد. بعضا شنیدهام که میگویند نابینایی بچه به خاطر گناهکاربودن پدر و مادر است. خب آخر این چه حرفی است؟ خدا کریمتر از این حرفهاست که به جای دیگری، این طفل معصومها را مجازات کند.
خود شما به عنوان یک معلم نابینا در این سالها با چه چالشهایی مواجه بودهاید؟
من هم در آزمون استخدامی وزارت خارجه قبول شدم و هم در مصاحبه یک برند معروف دیگر. اما هیچکدام بعد از اینکه متوجه شدند من نابینا هستم، مرا استخدام نکردند. اما شاید برایتان جالب باشد که بدانید حتی خود سازمان آموزش و پرورش استثنایی هم مرا به عنوان یک معلم نابینا استخدام نمیکرد. تا جایی که من مجبور شدم کفش آهنی بپوشم و از این سازمان به آن سازمان بروم و آن قدر پیگیری کنم تا مرا استخدام کنند. در جاهای دیگر هم تقریبا اوضاع همین است. به خاطر دارم یکبار به یک آموزشگاه کامپیوتر رفتم تا مدرک ICDL بگیرم. اما صاحب آموزشگاه به محض اینکه متوجه شد من نابینا هستم گفت تو نمیتوانی توی این دورهها شرکت کنی، چون خیال میکرد نمیتوانم با کامپیوتر کار کنم. حتی یادم است به من گفت که تو اگر بتوانی این دوره را بگذرانی، من بدون هزینه به تو مدرک میدهم. من هم که گوشم از این حرفها پر بود همانجا نشستم پشت یک سیستم و صفحهخوان را رویش نصب کردم و خیلی راحت شروع کردم به کارکردن با کامپیوتر تا او را متوجه اشتباهش کنم. جالب است بدانید که من در همان آموزشگاه، مدرک ICDL پیشرفتهام را هم گرفتم و این روزها به راحتی میتوانم با نرمافزارهای مختلف و حتی اپلیکیشنهای موبایل مثل شبکههای اجتماعی و … کار کنم.
با این حال هیچوقت نخواستهام به خاطر نابیناییام به خودم کمتر سخت بگیرم. در مدرسه هم برگههای کلاسی را به طور کامل پر میکنم تا بقیه معلمهای غیرنابینا فکر نکنند که من دارم از کارم کم میگذارم و به کمک احتیاج دارم.
در زندگی شخصی هم بعضا شکستهای بزرگی به خاطر نابینایی خوردهام. حتی گاهی شکست عشقی خوردهام. خب… لابد خودتان بهتر میدانید که برای آدمهایی مثل ما احتمال شکست عشقی هم بیشتر است. اما خب ما هم حق داریم عاشق شویم. هیچکس حق ندارد بگوید که نابیناها حق ازدواج و زندگی مشترک ندارند اما خود افراد نابینا هم اگر میخواهند ازدواج کنند باید حق زندگی مشترک را ادا کنند. چون بالاخره همسر آنها هم دوست دارد بهشان تکیه کند. مثلا باید بتواند مبل را جابجا کند، یا لامپ را وصل کند یا حتی دکمههای لباس همسرشان را ببندد. بعضا اما شنیدهام که بعضیها میگویند برای فلان فرد نابینا زن بگیریم تا یکی باشد که کارهایش را انجام بدهد. خب این نگاه غلطی است.
در پایان، آیا نکتهای باقی مانده که ما به آن اشاره نکرده باشیم، اما شما دوست داشته باشید دربارهاش حرف بزنید؟
نکتهی آخری که دوست دارم در اینجا به آن اشاره کنم این است که اینجا مملکت امام زمان است و در مملکت امام زمان این بچهها نباید سختی بکشند. نباید خطوط راهنمای نابینایان در خیابان توی دیوار برود. نباید هر جا در کشور بودجه کم آمد از بودجه این بچهها که زبان اعتراض ندارند، برداشت شود. نباید اپلیکیشنهایی مثل باسلام طوری باشند که دسترسپذیریشان برای افراد نابینا دشوار باشد. اگر هم کسی قرار است معلم این بچهها شود، باید از همان اول با خودش قرار بگذارد که تمام وجودش را برایشان هزینه کند و عاشقانه و خالصانه دوستشان داشته باشد وگرنه خیلی زود جا خواهد زد یا دست بیصداقتیاش پیش بچهها رو خواهد شد.
