رضا تردست بود، مرموز و عالم و هنرمند!


|

|

5,016

رضا تردست بود، مرموز و عالم و هنرمند!

زمان مطالعه: 1 دقیقه

می جان بوسوخت!

دانه‌های درشت باران تق‌تق می‌خورد به حلبی روی سقف، رد باران پاییزی بر تن پنجره می‌‌نشست و خبر از این می‌داد که به زودی زمستانی سخت شروع خواهد شد. مامان چراغ والور را روشن کرده بود و کتری آب جوش را گذاشته بود رویش تا وقت آمدن پدر چای تازه دم کند. رضا گوشه خانه مشغول بازی بود، مجبور بود سرش را با هر چه توی خانه داشتند گرم کند تا سوز گردن کش پاییز تمام شود. صدای جلز و ولز کوکوسبزی خانه را برداشت و بوی خوشش دل رضا را مالش داد. مادر توی آشپزخانه بود که بابا در را باز کرد و پا درون خانه گذاشت. نوک دماغش سرخ شده بود و انگشت‌هایش از سرما کرخت. آب از موهایش می‌چکید و کاپشنش شره‌ی باران بود. پدر‌ ها کرد توی دست‌هایش و همانطور که به رضا لبخند می‌زد، کاپشن خیسش را آویزان کرد به چوب رختی. حوله را برداشت و موهایش را تکاند و حوله کشید روی سرش. حوله برای رضا بود، حوله به جان رضا بسته بود، حوله خط قرمزش بود. او مثل همه‌ی بچه‌های سه چهار ساله‌ای که به عروسک یا بالشت و  پتویشان به وابسته‌اند، دلباخته حوله‌اش بود.

رضا زل زده بود به پدر که او خودش را رساند به والور و با حوله‌ی توی دستش کتری را برداشت تا آب جوش بریزد روی چای خشک درون قوری. رضا به خود آمد، بازی را رها کرد، دوید سمت پدر، استقلال چهار سالگی گردن کشید و صدایی توی سرش کوبید: «حوله‌ی منه.» پسرک خودش را رساند به پدر و دُم حوله را گرفت و به ضرب کشید. کشیدن همان و لرزیدن دست پدر و رها شدن کتری آب جوش همان. آب جوش پاشید روی تن رضا و شتک زد روی تن پدر. صدای ناله و جیغ صدای جلز و ولز کوکو را خاموش کرد. مادر که خود را رساند به پذیرایی، رضا مثل آدمی که بر زغال گداخته ایستاده باشید، این پا و آن پا می‌کرد و می‌لرزید. مادر یک لحظه نفهمید چه می‌کند، زانو زد مقابل تن کوچک پسرش و شلوارش را به ضرب پایین کشید، و شلوار خیس کنده شد و پوست تن رضا را هم کند. از شکم تا مچ پا! مادر پوست پخته ورآمده را که دید همان جا غش کرد.

150 محصول
1,471 فروش
استان گیلان

می ‌روح بوسوخت!

کابوس رهایش نمی‌‌کرد، هر بار که چشم‌هایش را می‌بست انگار یک نفر یک پاتیل آب جوش را می‌ریخت روی تنش. توی خواب می‌سوخت، آن قدر می‌سوخت که صدایش می‌رفت بالا و میان خواب به گریه می‌افتاد و فریادهایش دیوارهای‌بخش سوختگی بیمارستان را می‌لرزاند. رضا از پس یک کابوس دیگر چشم باز کرد و نگاهش را به مهتابی‌های سقف دوخت. بوی بتادین زد زیر دماغش. بیست و نه روز بود که باران را از پشت پنجره بیمارستان می‌دید، بیست و نه روز بود که هوای بیمارستان را نفس می‌کشید.  نگاهی به پاهای باندپیچی شده‌اش انداخت، خبری از سوزش روز اول نبود، دکتر می‌گفت فردا می‌تواند مرخص شود و برود خانه و مثل باقی بچه‌های چهار ساله زندگی را با بازی و شادی و خنده و غفلت بگذراند. اما همه می‌دانستند هیچ چیز برای رضا شبیه قبل نیست. اضطراب نشسته بود میان سینه‌اش، ترس چنبره زده بود دور گلویش. هر وقت که رضا جرئت می‌کرد پایش را بگذارد توی دمپایی و میان راهرو بیمارستان قدمی بزند، اضطراب دستش را می‌گذاشت روی بیخ گلویش و می‌گفت: «نمی‌تونی»

رضا می‌ترسید، از همه چیز می‌ترسید، از عالم و آدم می‌ترسید، از کارهای ساده‌ای که قبلا به راحتی آب خوردن انجام می‌داد می‌ترسید، اضطراب رهایش نمی‌کرد، سوختگی تنش خوب می‌شد، و شاید تا چند وقت بعد هیچ اثری از سوختگی روی پوستش باقی نمی‌ماند اما روح نازک کودکانه‌اش مچاله شده بود! انگار یک نفر با چنگال‌های تیز افتاده بود به جان روان رضا، خش انداخته بود به همه جای احساسش.

رضا از بیمارستان مرخص شد اما ترس و دلواپسی شدند رفیق دائمی او، یکی نشست روی شانه سمت راست و آن دیگری روی شانه سمت چپ!

تو وارشی، تو مرهمی!

بابا که گفت بپوشید بریم پارک شهر رضا بال درآورد. مثل جت خودش را رساند به پدر و پرسید: « واقعا بریم پارک؟ » بابا سر تکان داد: «می‌گن یه شعبده‌باز آوردن. بریم ببینیم چه خبره. » چشم‌های رضا برق زد، نفهمید کی و چطور لباس‌هایش را پوشید، پدر یک دستش را گرفت و مادر دست دیگرش را. رضا اهل رشت بود و بزرگ شده شهر باران‌های نقره‌ای و خانه‌شان تا پارک شهر رشت فاصله چندانی نداشت.

خانواده رضای آیش مقابل صحنه شعبده بازی ایستادند. مرد شعبده باز و کلاه توی دستش را به همه نشان داد و بعد از میان کلاه خالی یک کبوتر بیرون آورد و فرستاد آسمان. مردم دست زدند و هورا کشیدند و رضا چشم‌هایش از حدقه زد بیرون! دهانش بازماند و مثلِ عاشقی که معشوقش را ببیند، همه تن چشم شد برای تماشا. شعبده‌باز حرکت دیگری زد، توپی را غیب کرد، خرگوشی را فرستاد درون جعبه و ناپدید کرد، از دهانش آتش درآورد و کارهایش لحظه به لحظه شگفت انگیزتر شد. ولوله افتاد میان جمعیت، مردم سوت زدند و  سعی کردند با تشویق‌های پی در پی جانی به شعبده باز ببخشند، اما رضا مات و مبهوت به صحنه نگاه می‌کرد، انگار آن جا نبود، او خودش را کنار مرد می‌دید، دلش می‌خواست شبیه او باشد، دلش می‌می خواست از پله‌های آن صحنه بالا برود، برای مردمی که ایستاده بودند به تماشا اجرا کند، او در رویا از میان مردم راه باز کرد و پا گذاشت روی پله اول! اما ترس گردن کشید: «کجا رضا؟ اگه بری؟ اگه بیفتی؟ اگه خراب کنی؟ اگه نتونی؟ »

 رضا پلک زد! هنوز یک دستش توی دست بابا بود و مرد شعبده‌باز شگفتی دیگری برای جمعیت داشت.

می‌ دیلِ قرارهِ شعبده!

آن شب تمام شد. خانواده رضا مثل ده‌ها خانواده دیگر که به تماشای شعبده بازی ایستاده بودند به خانه برگشتند، به زندگی روزمره. به کارهای همیشگی. اما رضا از شهربازی برنگشت. او جسمش را سپرد به دست مامان و بابا تا او را کشان کشان به خانه ببرند اما روحش ماند در همان نقطه خیره به شعبده‌باز و دست‌های هنرمندش! 

رضا بعد از آن روز شد پای ثابت پارک شهر برای تماشای شعبده. او روز و شب در خانه خیال می‌بافت و جلوی آینده می‌ایستاد به تمرین و غروب‌ها خودش را می‌رساند پارک. در طول هفته تمام پول توجیبی‌هایش را جمع می‌کرد، نمی‌خورد، توی مدرسه هیچ چیز از بوفه نمی‌خرید تا قران قران پول جمع کند برای خریدن بلیط. کم کم مادر و پدر و همه فامیل پی بردند که رضا جلد آقای شعبده باز شده.

این روند از هفت سالگی تا  پانزده سالگی ادامه داشت، بین 7تا 15، فاصله بسیار است! هشت سال و رضا هشت سال تمام، آنقدر ایستاد میان‌ تماشاچی‌ها و  آنقدر چشم‌های کوچک پرانرژی‌اش را به مرد شعبده باز دوخت که او رضا را شناخت.  شعبده‌باز فهمید، یک مشتری پای ثابت دارد و برای اینکه دلِ مشتری‌اش را گرم کند، هر بار که می‌خواست یک نفر را از بین تماشاچی‌ها انتخاب کند انگشت اشاره‌اش را می‌گرفت سمتِ رضا. وای از آن لحظه که انگشت شعبده باز بلند می‌شد و رضا انتخاب می‌شد. او با غرور و کیف از پله‌ها بالا می‌رفت، می‌ایستاد کنارِ دست شعبده‌باز و  چنان خیره می‌شد به کارهای او که انگار می‌خواست درس ناخوانده را از بر شود.  

شعبده‌باز پارک شهر رشت، برای اولین بار بلند کردن انسان از زمین و معلق نگه داشتن او را روی رضا انجام داد. رضا یک جورهایی دستیار کوچکش بود، دستیاری که هیچ وقت جرئت نکرده بود از عشق و علاقه‌اش نسبت به شعبده حرفی به استاد بزند. او خارج از پارک شهر تمام تلاشش را می‌کرد تا بتواند کارهای شعبده‌باز را تکرار کند، به زور عیدی‌ها و کادوی تولدش وسایل‌های کم و کوچکی می‌خرید، کتاب می‌خرید و توی کافی نت می‌نشست به سرچ کردن  تا راز و رمز این شغل کل هیجان انگیز و اسرارآمیز را از بر شود و یک روز رضا وقتی که چند شعبده مقدماتی را یاد گرفته بود تصمیم بزرگی گرفت. او تصمیم گرفت ترسش را خفه کند، اضطرابش را دور بیاندازد و برود پارک، سینه‌اش را بدهد جلو و به استاد شعبده باز بگوید شاگرد نمی‌خوای؟

من دریا بوشوم، خوشکَ بوخوه!

هوا می‌رفت سمت غروب که لباسش را پوشید. موهایش را شانه کرد و به تصویر خودش توی آینه زل زد. به چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: «پسر تو اون بچه هفت ساله نیستی. کلی تمرین کردی، بزرگ شدی، می‌تونی. » و بعد برای اینکه دل خودش را قرص کند همه آن چند شعبده‌ای را که با تمرین و تکرار بسیار و خواندن کتاب و خیره شدن به دست‌های استاد یاد گرفته بود انجام داد. دقیق و بدون ذره‌ای خطا. رضا لبخندی به خودش زد و بسم الله گفت و از خانه بیرون رفت. تا پارک هزار جور رویا بافت. درون پارک چشم چرخاند پی استاد، اما خبری از شعبده‌باز نبود.

 نه تماشاچی‌ها را دید، نه مسئول تدارکاتی را که صحنه را آماده می‌کرد. با قدم‌های سست جلو رفت و چشمش افتاد به اعلامیه‌ای که چسبیده بود سینه دیوار. شعبده‌باز پارک شهر رشت، همان کسی که با شعبده‌هایش دنیای رضا را زیر و رو کرده بود دیگر نفس نمی‌کشید! استاد مرده بود و حالا رضا هیچ کس را توی دنیا نداشت که انگیزه‌ی ادامه دادنش باشد.

به برکت ایمامِ زمان!

تا مدت‌ها رضا دل و دماغ هیچ کاری را نداشت. او که توی این چند سال در مدرسه به جای درس خواندن، شعبده تمرین کرده بود خودش را یک آدم بازنده می‌دید. آدمی که حالا نه استادی داشت تا بتواند به وسیله او رشد کند و چیزهای جدید یاد بگیرد و نه درس خوانده بود که کارنامه درخشان داشته باشد. جز یک نمره انضباط و ورزش باقی نمره‌ها وضع وخیمی داشت. پدر و مادر همراه رضا نبودند، آن می‌گفتند شعبده بازی نان و آب نمی‌شود، خریدن وسیله شعبده بازی خرج‌های زیادی داشت و همین هم دلیل اصلی همه مخالفت خانواده بود. هرکس که رضا و دلمشغولی‌هایش را می‌دید، زبان درازش را می‌چرخاند و تیکه و کنایه و حرف‌های دل خون کنش را پشت هم سمت رضا روانه می‌کرد. رضای نوجوان در آستانه کم آوردن بود، ایستاده لبه‌ی پرتگاه. او می‌خواست برای همیشه شعبده را کنار بگذارد و برود دنبال درس، بچسبد به یک مهارت دیگر. کاری داشته باشد شبیه دیگران. شعبده روزی زندگی‌اش را نجات داده بود،  تمرکز بالایی که انجام شعبده می‌طلبید، ترس و اضطراب‌های دائمی رضا را از بین برده بود، انگار خاک پاشیده است روی آن ترس و اضطراب سوختگی کودک رضا.

رضا آن روز خسته و‌ زار وقتی در دریای ناامیدی دست و پا می‌زد خودش را رساند به نماز جماعت مسجد. چهار رکعت عشا که تمام شد بلند شد و مهرش را گذاشت لبه‌ی طاقچه و خواست کتانی‌هایش را پاک کند که یک نفر صدایش زد. یکی از همان مسئولین مسجد بود، او می‌دانست رضا شعبده بازی می‌کند. مرد شانه‌اش را فشرد و گفت: «چند هفته دیگه می‌خوایم ایستگاه بزنیم برای نیمه شعبان. می‌خوایم تو بیای قسمت شعبده‌بازیش رو انجام بدی. جنگ شادی داریم دیگه. »

حرف مرد معجزه بود، یک نفر طناب کلفت بست به کمر رضا و  او را از لبه پرتگاه کنار کشید. رضا یک کله تا خانه دوید، با قلبی که می‌خواست سینه‌اش را بدرد و بیرون بیفتد.

روایت یک انتخاب!

استان غرفه دار را گذاشتم روی گیلان و شروع کردم به بالا پایین کردن غرفه‌ها. دنبال غرفه‌ای می‌گشتم که بکر باشد، کاری نو انجام بدهد، پیشه‌ای که شبیه باقی کارها نباشد. یک ربع، نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه، یک ساعت یک ساعت و ربع… از گشتن و به هیچ جا نرسیدن خسته شده بودم که غرفه شعبده بازی آیش را پیدا کردم. گمانم این بود، کسی وسایل‌های شعبده بازی را جمع کرده و می‌فروشد. اما هر محصول را که باز می‌کردم، در کنار عکس محصول، جوانکی شروع می‌کرد به انجام شعبده با آن وسیله، اجرایی در نهایت دقت و ظرافت.

صاحب غرفه، رضا آیش یک جوان بیست و شش سال بود. این را روزی که وارد مغازه زیر پله‌اش شدم تا با او گپ بزنم و سر از کارش دربیاورم فهمیدم. رضا، پیراهن سفید اتوکشیده و یک جلیقه مشکی پوشیده بود، موهای شانه زده بود سمت بالا و لبخند از چهره‌اش پاک نمی‌شد. راستش را بخواهید پیش زمینه ذهنی‌ام از شعبده‌بازها چیزی بود شبیه این: «مردی با موی دم اسبی و یک لباس برق برقی به انضمام پاپیون دور گردن. » اما رضا ساده و بی‌آلایش به نظر می‌رسید.

خوش و بش کردیم و بدون معطلی رفتیم سر اصل مطلب زندگی‌اش. رضا بی‌تعارف زندگی‌اش را ریخت روی داریه و هرچه که پیش رفت من از مبارزه‌ی نفس‌گیری که این جوان هم ولایتی برای رسیدن به جایگاه امروزش کشیده بود کیف کردم. بعضی وقت‌ها آدم تصمیم می‌گیرد نقاش شود، مهندس شود، کارمند بانک شود، یا پزشک. برای این شغل‌ها باید فقط تلاش کنی، درس بخوانی، مهارت کسب کنی، و اگر صدت را بگذاری وسط بالاخره اتفاق خوبی رخ خواهد داد اما اگر بخواهی شعبده‌باز شوی، اوضاع فرق می‌کند. اینجا دیگر تلاش کافی نیست، مبارزه لازم است. چون تو هیچ پشتیبانی نداره، انجام شعبده در نظر خیلی‌ها یک مهارت بیهوده است و چون درکش نمی‌کنند، اهمیتش را انکار می‌کنند. در چنین حالتی تو هم باید سخت تلاش کنی، اما در مقابل تیرهای سمی دیگران، اعم از خانواده، دوستان و جامعه بایستی. کم نیاوری، و به مسیرت ادامه دهی. رضا هم دقیقا این جاده سنگلاخی را از سر گذرانده، او بعد از دعوت شدن به اجرا برای نیمه‌ی شعبان، متوجه می‌شود برای یک اجرای درست و حسابی نیاز به چند وسیله دارد. اما خرید وسیله‌ها هزینه‌بر است و رضا هنوز درآمد چندانی ندارد. او می‌گوید: «من فقط یه مشوق داشتم. عموی مادرم، ایشون با من اومد تهران، هزینه کرد برام تا بتونم چندتا وسیله بخرم. من شروع کردم به تمرین و خب اون اجرا یکی از بهترین اجراهای عمرم بود. جوری اجرا کردم که یه شعبده‌باز کارکشته‌ی دیگه که مهمان برنامه بود به من گفت تو از کی تاحالا کار می‌کنی و پیش کی یاد گرفتی؟ بعد از اون شب من به جاهای زیادی دعوت شدم، چندتا از سازمان‌ها، صدا و سیما. و خب اونجا بود که پدر و مادرم دیگه دست از مخالف برداشتند. »

رضا سرش را بالا می‌گیرد، اشاره می‌کند به قاب‌های چسبیده پشتِ سرش و می‌گوید: « من هیچ استادی نداشتم. یعنی هیچکس نبوده که من اجرا کنم و اشکالم رو بگیره. هر چی که بوده خود آموز بوده. ولی تونستم هم مدرک‌های کشوری بگیرم هم مدارک بین‌المللی.» به مدرک‌ها نگاه می‌کنم، اسمش را می‌خوانم و امضای افرادی که احتمالا جزو صاحب‌نامان این عرصه هستند را پای مدارک می‌بینم. رضا می‌خندد: «الان براتون چندتا شعبده انجام می‌دم تا نظرتون نسبت به من تغییر کنه.»

می‌خواهم بگویم: «پسرجان ما همین حالا هم کلی قبولت داریم، اصلا آدمی که توانسته پشتِ ترس و اضطراب کودکی‌اش را خاک کند کارش درست است» اما چیزی نمی‌گویم و چشم می‌دوزم به او. من تا به امروز شعبده را فقط از قاب تلویزیون تماشا کرده‌ام، پس خودم را دعوت می‌کنم به یک نمایش زنده.

*

یک تاس می‌دهد دستم، پشت می‌کند به ما.

_یه عددی رو انتخاب کنید، و تاس رو با همون عدد بذارید توی اون قوطی و درش رو ببندید.

عدد دو را انتخاب می‌کنم، آرام تاس را می‌گذارم توی قوطی. رضا برمی‌گردد سمت ما.

_الان ذهن شما رو می‌خونم.

و به ثانیه نرسیده: «عدد انتخابی شما دو بود. »

آب دهانم خشک می‌شود!

*

یک دسته کار می‌گیرد جلوی من.

_ یه کارت رو انتخاب کنید.

توهم زرنگ بودن دارم، از وسط‌ها یک کارت برمی‌دارم.

_کارت رو به من نشون نده.

پشتش را میکند به ما.

_ حالا کارت رو بذار روی دسته‌ی کارت‌ها.

برمی‌گردد و کارت‌ها را بر می‌زند.

_به نظرت کارت انتخابی‌ شما، کارت چندمه؟

_هوم، مثلا 34‌ام.

لبخند می‌زند. کارت اول کارت من است. می‌خواهم بگویم: «تقلب شده آقا. » اما او دسته‌ی کارت‌ها را جلوی چشم‌هایم تکان می‌دهد، همه‌ی کارت‌ها تبدیل شده به کار انتخابی من. کارت‌هایی که تا چند لحظه پیش هر کدام یک نقش و علامت داشت، یک دست شده است.

بی‌اراده دست می‌زنم و صدای باریکلا، باریکلا… آخه چطوری؟ زیرپله را پر می‌کند.

آتش‌نشان شدن، عشق دوم!

رضا، درس خوانده. بعد از اینکه در کار شعبده به جاهای خوبی رسیده درسش را ادامه داده. کارشناسی ارشد گرفته، باز در یک رشته‌ی خاص. او آتش‌نشانی خوانده و آرزو دارد به زودی آتش‌نشان شود. او می‌گوید: «خیلی روزها کم آوردم. مثلا یه وسیله‌ای می‌خریدم، اما نمی‌تونستم درست اجرا کنم. شعبده همش دقته و تمرین. همه می‌تونن شعبده‌باز بشن، اگر تمرکز داشته باشن و تمرین کنند. یادمه یه بار کلی هزینه کرده بودم برای خرید وسیله‌ها. یه وسیله دیگه می‌خواستم و از طرفی تمرینم خوب پیش نمی‌رفت. انقدر عصبانی شدم، وسیله‌ها رو پرت کردم کنار. عموی مادرم منو نشوند و جمله‌ای گفت با این مضمون اگر آدم بخواد از دیوار راست هم بالا می‌ره. همین یه حرف روی من خیلی تاثیر گذاشت. خواستن… »

رضا که در دوران کودکی و نوجوانی عشقِ شعبده بوده و همیشه در حسرت در دسترس بودن مغازه‌ی فروش وسایل شعبده بازی، چند سال پیش تصمیم گرفته در کنار اجرا، مغازه‌ای باز کند. مغازه بزرگ و دلباز نیست، گاهی با حضور زینب و برادرم که برای مراقبت از او همراهم شده، نفس کم می‌آورم و صدایم می‌رود بالا که:«میشه برید بیرون چرخ بزنید تا کارم تموم بشه؟»

رضا اشاره می‌کند به ماسک‌های روی دیوار و می‌گوید: « من فقط به عشق بچه‌ها این مغازه رو باز کردم. بچه‌ها خیلی دوست دارن. میان اینجا، دور من جمع می‌شن. براشون اجرا می‌کنم، اگر بخوان بهشون یاد می‌دم. دلم نمی‌خواد مثل من هیچکس رو نداشته باشن. »

رضا اجراهای تلویزیونی زیاده داشته، حتی جزو انتخاب شده‌ها برای برنامه‌ی عصرجدید هم بوده اما در مورد علت عدم حضورش می‌گوید: «دیگه نشد، بالاخره هر جا یه مسائلی داره. باید آشنایی داشته باشی و اینا. همین آتش‌نشانی که آرزوی منه درش مشغول بشم، چندبار اقدام کردم اما چون افراد دیگه با روابط دیگه هستن به ما نمی‌رسه. »

نکته‌ی جالبی که در رفتار و حرف‌های رضا برایم جالب است اعتقادات پررنگ اوست. او حتی پیش از اینکه شعبده را به صورت حرفه‌ای ادامه دهد، در مورد حکم دینی علاقه‌اش هم پرس و جو کرده و وقتی خاطر جمع شده که کارش با دین منافاتی ندارد دل قرص پای کارش مانده. از رضا می‌پرسم: «الان خوشحال و راضی هستی؟ اصلا شعبده بازی اون قدری درآمد داره که زندگی بچرخه؟ »

_آره، خداروشکر خوبه. راضی هستم. من دوست داشتم پدربزرگم زنده می‌بود و این روزهای من رو می‌دید، موفقیتم رو می‌دید، پدربزرگ مادریم. آخه من توی خونه‌ی اون‌ها قد کشیدم و بزرگ شدم…

نمی‌خواهم خاطرات تلخ کودکی‌اش زنده شود، پس زینب را که مشتاق تماشای یک شعبده‌ی دیگر است در آغوش می‌گیرم و زینب: «نوبت منه!»

رضا می‌خندد، توپ کوچکی می‌گیرد مقابل زینب و می‌گوید فوت کن اینجا… زینب فوت می‌کند و شعبده‌ای دیگر…

150 محصول
1,471 فروش
استان گیلان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

14 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سارا
1 سال قبل

من هر دو داستان که مربوط به آقای شعبده باز رو خوندم ، نویسنده واقعا زیبا و به سبک عالی نوشته ادم اصلا از خوندن متن خسته نمیشه،خاطرات رو طوری بیان کرده که ادم خودش رو تو اون صحنه میبینه.نویسنده با همین سبک حتی یه رمان هم بنویسه،هر کسی شروع کنه به خواندن اون رمان نمیتونه بزاره زمین،تا تمومش کنه.
ان شاالله هم نویسنده ، هم آقای شعبده باز بتونن تو رشته یا حیطه کاریشون موفق باشن

دولتی
پاسخ به  سارا
1 سال قبل

عزیزدلم. ممنونم که خوندی. شرمنده کردی.
نویسنده رمان هم نوشته 🙂
الهی بخونی و بپسندی

کتایون
1 سال قبل

چه داستان زیبا و تاثیر گذاری ،اینقدر قشنگ این داستان نوشته شده بود که موقع خوندن خودم رو تو اون خونه تو اون پارک حتی تو اون بیمارستان دیدم بنظرم شما یک نویسنده خوب هم میتونید باشید ،پشت کارتون برای شعبده باز شدن واقعا قابل تقدیره ، خیلی وقت بود که ندیده و نه شنیده بودم که کسی در کاری که دوسش داده و عاشقشه مشغوله ، بهتون تبریک میگم امیدوارم در کارتون بیش از پیش موفق باشید.

دولتی
پاسخ به  کتایون
1 سال قبل

عزیزم. چقدر خوب که دوستش داشتید

رز راز
1 سال قبل

چقدر خوبه که به خواستتون رسیدین. همیشه موفق باشین. در پناه خدا

دولتی
پاسخ به  رز راز
1 سال قبل

ممنونم که خوندید. بهترین ها نصیب شما

راضیه
1 سال قبل

امیداورم همیشه موفق و پیروز باشید آقای آتش

دولتی
پاسخ به  راضیه
1 سال قبل

ممنونم خانم که خوندید

مریم
1 سال قبل

قلبم درد گرفت. الهی موفق باشید آقای آیش

دولتی
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

عزیزم…

تقی
1 سال قبل

چقدر جالب بود. هم زندگی ایشون و هم روایت

دولتی
پاسخ به  تقی
1 سال قبل

سپاسگزارم که خوندید

علی رض
1 سال قبل

امیدوارم هرجا هستید شاد و موفق باشید

دولتی
پاسخ به  علی رض
1 سال قبل

همینطور شما. ممنونم از اینکه خوندید کار رو

پرش به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x