من آن وسط مسطها هستم. جایی که صدایش میزنند میانگرا. معاشرت و دوستیهای جدید را میپسندم؛ اما اولش هُل میخواهم. خارج شدن از دایره امنم، آدرنالین خونم را به سقف میچسباند. توی این کشمکشها هستم که صدای دینگ پیامک بلند میشود: “سلام خوبی خانمی آدرسو بلدی؟”. صحنههای چند روز پیش توی سرم صف کشیدند. چهار سال جاده فرح آباد ساری دانشگاه رفته بودم؛ اما اسم روستای سرسنگ لنگه به گوشم نخورده بود. همسرم توی گوگل مپ جستجو کرد: “برنج دسترنج آمنه”. بعدش هم صدایم زد که “بدو بیا چندتا عکس هست”. انگشت شست و اشارهام را، روی عکس قدی توی حیاطش کشیدم. سفیدی و دو سه تا چین کوچک صورتش، من را یاد مامان انداخت. برایش مینویسم: “سلام آمنه خانم. لوکیشن زدم اما آدرس خونه رو ندارم.” یکباری که تلفنی صحبت کرده بودیم صدای مادرانهاش مثل صدای گرم و دارچینی مامان، آرامم کرده بود. لم میدهم به صندلی ماشین و شالیزارهای سبز و پرآب کنار جاده را تماشا میکنم.

طلایی که خاک شد
دست دراز میکند توی یخچال صندوقی. هندوانهای نصفه و درشت را میکشد بیرون: «آقای جمالی آقاتونم آورد تو.» سر میچرخانم به طرف در شیشهای. آقای جمالی با یاالله داخل میشود و خوشآمد میگوید: «بیرون آفتابه نمیشه نشست.»
فهرست:
همان اول کار، محبت و مهمان نوازیشان یخم را آب میکند. آروین با چاقو، تکهای کوچک کره و حلوا شکری میمالد روی نان. ازش میپرسم «چندسالته؟» با صدای بم لقمه تو دهانش میگوید «چهارسال و نیم.» آمنه خانم با حرکت تند دست، هندوانه را مثلثی قاچ میکند: «این نوه بزرگمه. یه نوهی دیگهام دارم اسمش هاناست.»
– چندتا بچه دارین؟
+ دوتا دختر. یه دونه زهرا دارم یه دونه نازنین.
ازم میپرسد چای ایرانی با هل و دارچین دوست دارم یا نه؟ از خدا خواسته سر به پایین تکان میدهم. خیالش که از پذیرایی راحت میشود روی شانه آروین میزند: «آروین برای تو وردست گذاشتم پیش مردا.» جا گیر میشود روی صندلی غذاخوری. خوش مشربی و برونگراییاش را که میبینم، ریش و قیچی گفتوگو را میسپارم به خودش. متولد 54 است و فرزند بزرگ خانواده. « من سال 70 عقد کردم و 72 عروسی و 73 زهرا به دنیا اومد.»

آمنه خانم هم مثل مامان، اوایل ازدواج را، در خانه پدری آقای جمالی زندگی کرده. سن من به تجربه این نوع سبک زندگی قد نمیدهد. شاید برای این است که سفره بلند سریال پدرسالار توی سرم پهن میشود. باید به جای غذا و مخلفات، تویش تجربه بچینم. مامانها خاطرات گلدرشت و شنیدنی از بالا و پایین زندگی کم ندارند. میروم سراغ شروع زندگی مشترک:« اول ازدواج، آقای جمالی دانشجو ادبیات بود. هیچ منبع درآمدی نداشتیم. طلاهام رو فروختیم و یه کم زمین کشاورزی خریدیم. پدرم هم یه تیکه زمین کمک کرد تا سرمایه بشه از اون و کار از آقای جمالی و من. این شد که از اول زندگی مشترک کشاورز بودم.»
رنجهایی که دسترنج شد
برای من اولینها پر از حس ناشناختگی و پریشانیست. یکبار و دوبار و سه بار که تجربهاش میکنم دیگر حساب کار دستم آمده و اضطراب جایش را به اعتماد به نفس میدهد. آمنه خانم هم از این اولینها زیاد دارد، مثل اولین تجربه فروشش در بیست سالگی. آن سال، بجای طارم همیشگی، سراغ تجربه نو میروند. برنج دم سیاه، تازه سر از بازار در آورده بود. شناخته نبودنش کار دستشان میدهد و تاجرها پایش پول نمیدهند.
زهرا یکی دوساله بود. آمنه خانم، صبح به صبح، با چادرشب زهرا را میبست به کولش. یک کیسه برنج ده کیلویی را به دست میگرفت و سوار مینی بوس محل میشد. توی میدان ساعت ساری، کمرش را صاف میکرد و یکراست میرفت مغازه امانی فروشی. جلوی دکان پیرمرد برنج فروش مینشست تا همه برنجها را بفروشد. خودش به اینجای صحبت که میرسد چند لحظهای مکث میکند. به میز خیره میشود. انگار خاطرهای تلخ روحش را خراش میاندازد: “یکبار یه آقایی ازم خرید کرد. فردا صبحش که رفتم اومد سراغم. خانومش نتونسته بود برنج رو خوب در بیاره. بهم برچسب کلاهبردار زد و هرچی تو دهنش بود گفت. منم که سنی نداشتم و روحیهام ضعیف بود، همونجا زدم زیر گریه. خیلی بهم فشار اومد. یادمه برنج رو ازش پس گرفتم. خلاصه اون سال خرد خرد خودم برنج رو فروختم.”

هر از گاهی گوش تیز میکنم سمت پذیرایی. همسرم اهل گفتوگوست به شرطی که فرد مقابلش هم اهل خوش و بش باشد. صدای پچ و پچ شان را که میشنوم، خیالم از خوش مشربی آقای جمالی هم راحت میشود. آمنه خانم دنبالهی حرفش را میگیرد: «آقای جمالی چند سال دانشجو بود و بعد هم رفت خدمت سربازی اما هر وقت خونه بود از جون و دل کار میکرد. یه اخلاقی که آقای جمالی داره اینه که خیلی دلسوزی و دست بده داره و دلش نمیاد پول بگیره. واسه همین بحث فروش محصول دست منه.»
جرقههای کاری!
خیلی از کشاورزها شالی را به برنج تبدیل نمیکنند. آن را بعد برداشت سر زمین به تجّار میفروشند. آمنه خانم دلش نمیآید دسترنجش را با قیمت پایین به تاجر بفروشد. یک روز خانوادهی مسافری، سر جادهی خانهشان تصادف میکند. آن خانوادهی کرمانشاهی، شام را مهمان خانه آقای جمالی و دستپخت خوشمزه آمنه خانم میشوند. برنج دسترنج خودشان را با مرغ محلی و گوجههای گیلاسی باغچه میچینند توی سفره. بعد سه هفته خانم خانواده تماس میگیرد و خواهش میکند برایش بیست کیلو از همان برنج بفرستند. آمنه خانم با آبکش، توی خانه برنج را سورتینگ و بار اتوبوس و راهی کرمانشاه میکند. این میشود اولین تجربه فروش خارج از استانش. عطر برنج طارم مازندران کار دست همسایههای خانواده کرمانشاهی میدهد و سال بعد بارشان میشود دویست کیلو.
ازدواج نازنین هم برکتهای خودش را میآورد. برای عقد و خرید جهیزیه به قم و بانه و قشم راهی میشوند. ذهن کنجکاو آمنه خانم او را میکشاند به برنج فروشیها: «دیدم خدایا این برنجی که به اسم طارم میفروشن اصلا طارم نیست. دونههای بلند، کوتاه، چاق و لاغر قاطی بود. اینجا ما برنج خالص رو میدادیم فلان قیمت ولی شهرهای دیگه برنج قاطی رو به همون قیمت میفروختن، یا همون برنج طارم هاشمی بود اما دیگه قیمتش قیمت ما نبود.»

آمنه خانم از تلنگری دیگر برایم میگوید که روی صندلی دست به کمر میگذارم و نفسم بند میآید. دوسه سال پیش، تعمیرات خانه و پیلوتاش نصف نیمه مانده بود. آمنه خانم به قصد متر کردن زیر پیلوت، یک سر متر را میگیرد و بعدش سیاهی مطلق میشود. چرخ تیلر از پشت بام قل میخورد و میافتد روی سرش. شش ماه تمام کمربندی شبیه زین اسب از گردن به کمر میبندد و خانه نشین میشود. زهرا که مشغول جمع کردن بشقابها و شستوشویش شده، میآید کنار میز: «هم زمان که این اتفاق برای مامان افتاد، مادربزرگ پدریم هم از سرطان فوت کرد. بابا تنها میرفت سر زمین. از شدت سختی و فشاری که از بیماری مامان و مرگ مادربزرگ بهش وارد شد، میگفت من اگه امسال نمیرم دیگه نمیمیرم!»
داماد دوم خانواده گلخانه دارد و در باسلام غرفه داشت. آمنه خانم این شش ماه روی تخت را، تبدیل به فرصت میکند. توی باسلام و فضای مجازی جرقه فروش بدون واسطه را میزند.
نشاکاری در تاکسی!
چشمانم گرد میشود و با تعجب میپرسم: یعنی خودتون راننده تاکسی بودین؟ میخندد. راستش تعجبم از راننده تاکسی شدن یک زن نیست. از تاکسیداری زنی کشاورز و سرشلوغ در روستاست که یکجا بند نمیشود. این حجم از بدو بدو برایم قفل است و سلولهای خاکستری مغزم را میسوزاند. درآمد کشاورزی فصلی است و زمینهای خانواده هم به قدری نیست که هزینه کل سال را تامین کند. آمنه خانم و آقای جمالی، کنار کشاورزی، دامداری راه میاندازند. اما دام درآمد روزانه ندارد و سرمایه بلند مدت به حساب میآید. برای همین فکر خط تاکسی به سرشان میزند. آقای جمالی به ییلاق میرود برای دامداری و آمنه خانم به شهر برای مسافرکشی. بعد از مدتی جایشان را باهم عوض میکنند. این روزها دامپروری را تعطیل کردهاند اما آقای جمالی هنوز راننده خط است.
مگه معجزه چیه؟
با زیرورو شدن خاطراتش، دغدغهاش برایم به پررنگی چای روی میز میشود. در اوایل ارسالهایش، یک روز برای سورتینگ برنج مشتریاش به انبار میرود. در حین عمل دانهبندی دستگاه، از یک شالی کار دیگر میشنود که «یه کم شیرودی قاطیش کن.» آمنه خانم با چشمان گرد و مبهوت میپرسد «چرا؟» و جواب میگیرد که: «تهرانی ها نمیتونن طارم رو خوب بپزن.» آمنه خانم به قول خودش، خودش را میگیرد و محکم میتوپد که: «این مشکل من نیس که نمیتونن بپزن. بجای اینکه تهرانیها یاد بگیرن بپزن، من یاد بگیرم تقلب کنم؟»
چین اخمهایش را میبینم که کم کم باز میشود. همین سادگی و صداقتش، مادران کدبانو را از مشتری به دوست تغییر میدهد. لیوانم را از چای فلاکس پر میکند و از مهمانان هفته پیشش میگوید که از سلطانیه زنجان و اصفهان آمده بودند. آرزویش این است بتواند وجب به وجب ایران را بگردد. انگشت میکشد روی صفحه گوشی و قفلش را باز میکند. از توی گالری، فیلمی از ییلاقش نشانم میدهد. تپهای سبز روی ارتفاع با تنور و صدای گنجشکهاست. میگوید: “یه همچین فضایی رو توی کشور خارجی بهش پر و بال میدن میگن فلان جا. مگه ما نداریم تو ایران؟»

سر حرفهایش میرسد به روزهای درد آور. به پیداشدن غدههای سرطانی و متاستاز کرده توی بدنش. به آمنهای که از دارو و شدت درد، صورتش رنگ میبازد و تنش نحیف میشود. به رفت و آمدها و گریههای تک تک اعضای خانواده. به آقای جمالی که قسم میخورد اگر آمنه کچل شود خودش هم کچل میکند. به آمنهای که مادرانه، نگران دخترانش بعد خودش میشود. کار میرسد به تهران و جراحی تا تودهها خارج شوند. بعد از عمل، جواب پاتولوژی آماده میشود. دکتر برگهها را محکم روی میز میکوبد که اشتباه شده و قبولش ندارد. زهرا گریهکنان سراغ مدیر آزمایشگاه میرود. خانم پرسنلِ جوانی به زهرا میگوید: «ما چون شنیدیم ایشون از شهرستان اومده و جوونه، سه بار نمونه رو زیر کشت بردیم. مطمئنیم که تودهها خوشخیم هستن.» آمنه خانم دستش را توی هوا میچرخاند: «به بچهها میگم مگه معجزه چیه؟ معجزه همین دعاهای مردم پشت سرم بود که خدا کمکم کرد. بهم میگفتن آمنه خانم تو از خواهر برادرمون عزیزتری، چرا تو آخه؟ میگفتم استغفرالله مگه من امامزادهام؟ خیلی نذر و دعا میکردن برام و همینا معجزه کرد.»
خواستم به نام آمنه قسم بخورم
سوالی از قبل آمدن ذهنم را درگیر کرده بود. چرا «آمنه بانو»؟ پیشنهاد آمنهاش را آقای جمالی داده و بانو را خودش. انگشت اشارهاش را میگرداند توی گالری. مثلث پخش را میزند و گوشی را میگیرد جلوی صورتم. آقای جمالی با برگههای رادیولوژی آمنه خانم، نام «آمنه بانو» را خالی میکند. با همان برگه، لوگو را روی کیسه اسپری میکند. برادرزادهاش لوگوی جدیدی طراحی کرده و آن را با ذوق نشانم میدهد. «دسترنج آمنه بانو»، خانوادگی شده با امضا.
میپرسم به عنوان یک زن که در محلهای کوچک زندگی میکند سر این نام حرف نشنیده؟
_ چرا اوایل مخالفت میکردن و میگفتن چرا آمنه؟ جوابم این بود که، آمنه اسم مادر حضرت محمد(ص) هست. حسم اینه این اسم اعتماد میاره و من این اعتماد رو قبول دارم. من قراره خالص و بی حقه و دغل کار کنم، پس میخوام به اسم خودم قسم بخورم.

آخرین قاب
غروب شده و دم دمای اذان مغرب است. دلم میخواهد قبل رفتن چرخی در محوطه بزنم. آمنه خانم دعوتم میکند به پشت بام. از راه پله داخل خانه، پلهها را گز میکنیم به بالا. در که باز میشود عطر زیاد شالیهای برنج میزند زیر دماغم. نفس عمیق میکشم و ریههایم را صفا میدهم. آمنه خانم میخندد و از لبه بام به پایین دست تکان میدهد. آقای جمالی در هیاهوی صدای غازها و اردکها سر بلند میکند و با لبخند نگاهش میکند. آمنه خانم دست راستش را میگیرد سمت زمینی سبز و شالیزارشان را نشانم میدهد.
-ما برنجمون سلامت محوره. هوای پاک و آب پاک. آبی که به ریشه خاک میرسونیم انقدر تمیزه که میشه بخوریش.
انتهای حرفش میرسد به دغدغه کشاورزان. برایم میگوید که کشاورز بودن دیگر صرفه اقتصادی چندانی ندارد و کاش حمایت شوند تا عاقبت برنج مازندران به طلای سفیدپنبه گرگان دچار نشود.
پایین که میآییم کیفم را برمیدارم و همسرم آماده رفتن است. آقای جمالی تعارفمان میکند به شام و با روحیه شوخ طبعی و خنده میگوید: «دست شما رو میبندن و پای ما رو.» موقع خداحافظی چشمم میخورد به بوتههای گوجه فرنگی دم در. دلم کیفور میشود که از خاک باغچه جلو در هم برای تولید استفاده کردهاند. در گرگ و میش غروب و صدای اذان گلدستهها، دست تکان دادن آمنه خانم و آقای جمالی آخرین قابم از دسترنج میشود.


استان مازندران
متن خوبی بود،شبیه کتاب های قصه که مدام منتظر قهرمانیه نقش اول بودیم!خدا هم به قلم شما دوست خوبم و هم قهرمان قصه برکت بده
إن شاءالله خدا به ایشان و خانواده محترمشان سلامتی و عزت و سربلندی عنایت فرماید.
فوق العاده بود
یک ده پنجاهی زحمت کش آفررریین
سلام.بهترین آرزوها را برای شما وخانواده محترمتان دارم که اینگونه صادقانه کار میکنید.
آفرین به تو ای شیر زن 👏🏻
روایت فوق العاده زیبایی بود
خیلی دوست دارم آمنه خانم رو از نزدیک ببینم
خداحفظشون کنه
آمنه خانم خوش قلب
و خانمی که شیر زنی که قدم به قدم مردها کار با وجدان و پر تلاش انجام میده.خدا قوت زن شیرزن قصه روزگار کشاورز
برنج آمنه
من از ایشون خرید کردم. میشه گفت خرید بهانه بود تا با زن نازنینی از دیار مازندران دوست بشم و چقدر که خدارو شاکرم از داشتن دوست خوب و پرتلاشی و منصفی مثل امنه بانو، تن تمام کشاورزان و زحمت کشان کشورم سلامت
آمنه شبیه ایرانه… زخمی، سبز، ایستاده و سربلند رو به آفتاب! زنده باد.