مهندس مُنتشاساز


|

|

3,474

زمان مطالعه: 1 دقیقه

ذهنم بپر بپر می‌کرد و کودکانه داد می‌زد: «کلکسیونر…کلکسیونر». قبل از دیدار با غرفه‌دار، همیشه بهانه می‌گیرد. از سرکنجکاوی، بازی ببین و حدس بزن راه می‌اندازد. از اسم و شهرِ کنارِ گردیِ پروفایل، تا قصه و پیام مشتری‌ها را زیر و رو می‌کند. صفحه زیر انگشت شصتم بالا و پایین می‌شد. غرفه‌ به نام علی یزدانی بود با پیام “کالاهایی خاص برای شما”. فقط دو محصول موجودی داشت: پرده نقالی‌خوانی و منتشای نقالی. کلی هم کلاه کپول پنجشیری فروش رفته و دیگر موجود نبود.

این کنجکاوی‌ها در ذهنم جولان می‌داد که نفهمیدم چطور خیابان‌های گرگان را کیلومتر زدیم. سنگفرش‌ها مثل سفره مادربزرگ وسط کوچه پهن شده و خانه باقری‌ها یک طرفش لم داده بود. محصولات ایرانی غرفه در خاطرم آمد. کافه سنتی با پرده و منتشای نقالی، نسبت جاری که نه، رابطه خونی دارند. آفتاب ظهر شهریور، طوری بر فرق سر می‌تابید که «چنان گرم گردید هامون و دشت / تو گفتی که آتش بر او برگذشت»

از ایوانی با دیوارهای کاهگلی گذر کردیم و به اتاقکی با میزهای چوبی گرد رسیدیم. مردی دهه شصتی و تیشرت سفید به تن، گوشه اتاق نشسته بود. کلاه کپ روی سرش بود و بند عینک دور گردنش. با تواضع بلند شد و دست چپش روی سینه نشست و خوش‌آمد گفت. شاید گروه پنج‌نفریمان را هم که دید کمی جا خورد. برایش توضیح دادم که در سفر هستیم و با غرفه‌دارهای دیگری هم قرار داریم. یک میزچوبی گرد را به سمت میز اصلی کشیدیم و جاگیر شدیم. آقای یزدانی گفت اگر تعدادمان را می‌دانست، پیشنهاد می‌داد ساعت شش شاهنامه‌خوانی برویم. برق ولتاژ دار به بچه‌ها وصل شد و گمانم ریحانه از خوشحالی، یک بند انگشتی بالا پرید. از همین گپ زدن‌ها بود که گفتگوی ما شروع شد.

آقای یزدانی با مجوز نظام مهندسی مشغول به کار است و درآمد خوبی دارد. وقتی گفت این کار را از روی علاقه انجام می‌دهد، روی “این کار” تمرکز کردم. دقیقا چه کاری؟ همانجا بود که کودک سِرتِق ذهنم رفت توی اتاق و به کارهای بدش فکر کرد. کار تولید و چاپ! آن هم از جنس هنری. این یک قلم در حدس‌هایش نبود. کمرم روی صندلی صاف شد و برای یک گفتگوی جذاب، دستم زیر چانه جا خوش کرد.

سراغ ریشه قصه که برویم، می‌رسیم به ردپاهایی از کودکی. آقای یزدانی از پنج شش سالگی با یکی از اقوام همسایه بودند. کافی بود کار به سرگرمی و کاردستی می‌­رسید، خلاقیت بود که از مرد همسایه فوران می‌کرد. روزنامه دیواری و کلاژ و … علی یزدانی در مدرسه، کاردستی بچه‌های دیگر را کنار می‌زد. به قول خودش، شاید همین مرد بود که روح هنر و آفرینش را از کودکی در او زنده کرد. کار به انتخاب رشته دبیرستان رسید. مثل همه زخم خورده‌های دهه شصت و هفتاد، شغل فقط دو چیز بود و والسلام: یا پزشک یا مهندس. هنر هم که نون و آب نمی‌‌شود.

این شد که آقای یزدانی سر از نظام مهندسی درآورد ولی زهی خیال باطل! امان از این سربازی مردها که زندگی را به دوبخش این‌ور و آن‌ور تقسیم می‌کند. مهر نظام مهندسی در جیب آقای یزدانی بود. خیال خانواده هم از عاقبت‌بخیری فرزند راحت، که آن روح تولید دوباره در وجودش حلول کرد. آقای یزدانی هم برای رسیدن به هدف قدیمی‌اش، لباس شاگردی بر تن کرد. سر از کارگاهی تولیدی درآورد و از صفر شروع کرد.

روز اول بوی مواد و به تشبیه خودش، بوی سرطان توی کارگاه پیچید. از شدت گرما، چنان لباس‌هایش خیس شده بود و عرق از سر و رویش می‌ریخت که مسلمان نشنود و کافر نبیند. صبح روز دوم به کارگاه رفت. صاحب آنجا آقای تجری، نگاه عاقل اندر سفیه می‌اندازد « کین مرد کیست» که جا نزده و دوباره آمده؟ چند روز بعد، مچش را گرفته و می‌کشدش گوشه کارگاه. آقای تجری می‌گوید درباره‌اش تحقیق کرده. می‌داند آقا مهندس است و اعتبار خوبی دارد. نه نانش کم است و نه آبش. راستش را بگوید که چرا در اینجا کارگری می‌کند؟ آقای یزدانی هم قصه علاقه‌اش را شرح می‌دهد و اعتماد شکل می‌گیرد.

وجود فرد مصمم و پیگیری مثل او، می‌شود سکوی پرتاب کارگاه. تولیدات جدید و متنوع با همان دستگاه‌ها به لیست تولیدات قبلی اضافه می‌شود. دیگر فوت‌و‌فن تولید را می‌آموزد و کم‌کم مسیرش را جدا می‌کند؛ اما مثل چرخش پرگار به نقطه اول متصل می‌شود. با همان آقای فامیل که در کودکی همسایه بود، در کار چاپ مدتی همکار می‌شود. درباره کم‌رویی‌اش در شروع بازاریابی می‌گوید که بعضی‌ها به عنوان مهندس می‌شناختنش. توضیح می‌دهد پیدا کردن بازار هدف چقدر مهم است. اوایل پیکسل‌های تولیدی را به خرازی‌ها می‌برده و آن‌ها هم قبول نمی‌کردند.

– ی روز اتفاقی رفتم لوازم تحریری. گفتم چسب پهن داری؟ آورد. گفتم پیکسلم داری؟ گفت نه، چی هست؟ رفتم از تو ماشین آوردم و نشونش دادم. گفت چقدر قشنگه از کجا آوردیش؟ که اونجا گفتم ما تولید می‌کنیم و صدتا براش بردم. لوازم تحریری بعدی رو هم با همین ترفند چسب رفتم. دیگه سر بعدیا یخم آب شد و مستقیم بازاریابی کردم. اینجوری در عرض ده روز، صد و بیستا از لوازم تحریری‌های گرگان مشتری هفتگیمون شدن.

نحوه ارائه محصول را هم در فروش تاثیر گذار می‌داند. برایمان همان پیکسل را که در شروع کار تولید می‌کردند مثال می‌زند.

-فروشنده‌ها، پیکسل‌ها رو می‌ریختن تو کاسه می‌ذاشتن پشت ویترین، زیر دستشون. ما اومدیم با برش لیزری، استند طراحی کردیم که شماره و لوگوی خودمون روش خورده بود. موقع فروش هم می‌گفتیم مثلا فلان تعداد بخرین، یه استند رایگان هم می‌دیم. از هر طرحی روی استند با آهنربا چسبیده می‌شد و روی ویترین بود. به جرئت می‌تونم بگم با این کار فروشمون راحت بیست برابر شد.

آقای یزدانی الان کارگاه خودش را دارد. برایش مهم است کاری چاپ و خلق کند که جلوه هنری داشته باشد؛ اما بخاطر ذائقه بازار گاهی هم مجبور می‌شود طرحی که دلخواهش نیست چاپ کند. محصولاتی مثل تیشرت و کوسن مبل و … را انبوه تولید می‌کند اما پرده نقالی و منتشا را خرده فروشی. بحث که به پرده نقالی شاهنامه رسید، انگار خونی تازه به رگ‌های آقای یزدانی جاری شد. گل از گلش شکفت و شستم از مطلبی مهم خبردار شد. دنبال طعم شیرینی گشتم تا رمقی تازه کنم. کمی از سردنوش به‌لیمو را با نی کشیدم بالا و خنکایش از گلویم پایین رفت. آماده شدم برای دور دوم گفت‌وگو. آقای یزدانی هم از فرصت استفاده کرد تا آیس لاته‌اش را بنوشد. ریحانه گاهی به پرده و سر منتشایی که از کیسه بیرون زده بود زل می‌زد. آرام دست دراز می‌کرد طرفش و ذرت توی روغن بود برای بیرون کشیدنش.

رک و راست شیطنت ذهنم را درباره خاص بودن محصولات و حدس کلکسیونر بودنشان می‌گویم. او هم رک و راست علت تولید پرده و منتشا را می‌ریزد روی دایره. پدر و مادرش هردو معلم بازنشسته هستند. آقای یزدانی هم از کودکی با فضای کتاب و مطالعه و تا حدودی شاهنامه مانوس می‌شود. البته پدرش معلم ریاضی بود و مخالف ادبیات و هنر.

حدود ده سال پیش، در یک گعده دوستانه نشسته بود. یکی می‌پرسد: «بنظرتون عجیب ترین بیت شاهنامه چیه؟ برو راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست» همین بیت می‌شود نقطه کانونی زندگی‌اش. آقای یزدانی وجودش را داخل منجنیق گذاشته و پرت در میدان فردوسی می‌کند. در خانه و خلوت خودش شاهنامه می‌خوانْد تا با اساتید شاهنامه‌خوانی آشنا شد و پایش به جلسات باز.

حالا پایش فراتر از جلسات رفته و از ابتکاری که در گرگان به خرج داده می‌گوید. در ابتدای شعر بیژن و منیژه این بیت آمده: «شبی چون شبه روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر». توضیح می‌دهد پژوهشگری به نام فرهاد وداد با کمک این بیت و ماه‌گرفتگی آن زمان، تاریخ سرودن بیژن و منیژه را فهمیده. آقای یزدانی با همکاری میراث فرهنگی، 16مهر هرسال در گرگان جشن فردوسی برگزار می‌کند. از توی گالری گوشی‌اش فیلمی را نشانمان می‌دهد. در جشن، یک منتشا به استاد نقالی هدیه می‌دهد. منتشا را از روی میز برمی‌دارد. برایمان توضیح می‌دهد کاربردش در نقالی چیست و چطور در هوا تکانش می‌دهند. خودش طرح چهره فردوسی را رویش حکاکی کرده.

محدثه اشاره می‌کند به گیوه سفیدی که پای آقای یزدانی ست. می‌پرسد «تولید خودتان است؟» آقای یزدانی می‌گوید نه و صرف علاقه پا می‌کند. من هم سوالی که در ذهنم جامانده را می‌پرسم: «الان که مهندس هستین، پدر و مادرتون برای کار چاپ مخالفتی ندارن؟»

جوابش غافلگیرم می‌کند. لب‌هایش به دوطرف کش می‌آید:

-نه چون اصلا نمی‌دونن من این کارو انجام میدم.

پدر علی یزدانی از شغل دوم پسر خبر نداشت همانطور که رستم از نشان پسر. یک چرای کش‌دار تحویل می‌دهم. اضافه می‌کند دلیلی ندارد که بهشان بگوید و شاید ناراحت شوند.

خانم نظری پیشنهاد داد پرده نقالی را برای عکاسی باز کنیم. پرده‌ای دومتری، از این سر اتاق به آن سرش باز شد. طرح سرگذشت سهراب که رنگ و لعابش زیر نور زرد اتاق، با روح و روانمان بازی می‌کرد. از آمدن رستم به شکارگاه و «چو نزدیک شهر سمنگان رسید / بیابان سراسر پر از گور دید» تا کشته شدن سهراب به دست پدر و «چو بگشاد خفتان و آن مهره دید / همه جامه بر خویشتن بردرید». آقای یزدانی با دیدن دوباره طرح، سرخوشی خاصی در نگاهش پیدا شد. انگار که مادری از دیدن دست و پای بلوری بچه‌اش ذوق کند. تصویر رستم بالای سر سهراب، از همه درشت‌تر و توی چشم‌تر بود.

آقای یزدانی به پیشنهادمان برای عکاسی، منتشای دست‌ساز خودش را به دست گرفت. دلم نوا سر می‌داد که منتشا را در هوا بچرخاند و بگوید: «همی ریخت خون و همی کند موی/ سرش پر ز خاک و پر از آب روی»؛ اما در جوابِ «خودتون هم تا حالا نقالی خوانی کردین؟» گفت:

-نه. من نه صداشو دارم نه هنرشو

بعد از چیلیک چیلیک دوربین و موقع تا کردن پرده، با حوصله از نحوه شستشو و کیفیت پارچه برایمان گفت. عوامل سریال طوبی هم برای دکور قهوه‌خانه تهیه‌اش کرده‌بودند. دست‌آخر، طبع مهمان‌نوازی شمالی‌اش، کام دوستان را شیرین کرد. دعوت شدیم به شاهنامه‌خوانی ساعت شش و جشن فردوسی شانزده مهر.

عالی شاپ کالا
علی یزدانی
1 محصول
0 فروش
استان گلستان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

6 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
محمد
1 سال قبل

اون پرده نقالی رو من تهیه کردم و واقعا عالیه. امیدوارم یه روزم بتونم منتشا بخرم.

سارا
1 سال قبل

داستان قشنگی بود،یاد کتاب و کلاس ادبیات افتادم،که معلم شعر های فردوسی رو میخواند و معنی میکرد
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط سارا
فاطمه
1 سال قبل

کاش یه روزی داستان من هم نوشته بشه

خانم م
1 سال قبل

مطلب جالبی بود

حامد
1 سال قبل

نگارش و سرگذشت خیلی زیبایی بود

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط حامد
حیدره
1 سال قبل

شبیه نوشته قبلی تون نبود،اما هیجان توش بود و دوستش داشتم.
کاش بیشتر پیگیر نگفتن کارشون به پدرو مادر می‌شدید تا بهتون بگن!
فضولی ام گل کرده😁

پرش به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x