اولین بار صدای خانم گیاهی را پای تلفن میشنوم. میگوید: «من کمی دیرتر میرسم، بچه ها در رو براتون باز میکنن.»
در باز شده را هل میدهم و وارد حیاط میشوم. سمت راستم باغچهی باصفایی در سایه درخت ازگیلیست. از ذهنم میگذرد که حیاط ما بزرگتر است اما تر و تازگی این باغچه کوچک، خبر از صاحبی میدهد که خیلی دوستش دارد. شاید اگر عارف یا سالکی بودم صدای سلام گلهایش را میشنیدم.
توپ سبز رنگی گوشه باغچه رها شده. تابی چوبی از زیر بالکن طبقه دوم بیسرنشین آویزان شده. حتما مال همان بچههاییست که در را برایم باز کردهاند. صدای خانم گیاهی چهل ساله به نظر میرسید. خودم را آماده میکنم با بچه های هشت یا نه سالهاش رو به رو شوم.
از پله های سیخکی حیاط، راهی طبقه دوم که محل قرارمان است میشوم. همین طور که از پلهها بالا میروم، چشمم به دیواری از حیاط میافتد که با لامپ های نئون «یا صاحب الزمان» را نقش زدهاند.

وارد بالکن که میشوم زنی جوان به استقبالم میآید. حالا همهی تصوراتم نقش بر آب میشود.
من وارد یک خانه مسکونی نشدهام! خانم گیاهی زنی خانهدار که یک گوشه خانهاش را تبدیل به کارگاه کرده باشد نیست. من پا به کارگاهی حرفهای گذاشتهام و بچهها در واقع کارکنان هنرمند کارگاه هستند.
عاشق میزهای بزرگم. میزهای بزرگ همیشه خبر از انجام کارهای جدی دادهاند. میز تقریبا همهی فضای یک سمتِ اتاقی تو در تو را گرفته. یک سمت اتاق طبقهی چوبی پر از لوازم خیاطی و نخ های رنگی تا نزدیکی سقف بالا رفتهاند. میزهای کوچکِ چرخها نزدیک به میز بزرگ و کنار دیوار صف شدهاند.

خوشحالم که کارگاه کاملا زنانه است و میتوانم خودم را وسط این گرمای کشنده از چند لایه حجاب خلاص کنم. این اولین بازدید من است. من آدم چتام، آدم پیامک، آدم نهایتا پیامهای صوتی. با خودم فکر میکنم تویِ خجالتی! این چه کاری بود که قبول کردی؟
اگر آدم رودارتری بودی حالا از این دو زن در مدت انتظارت تا آمدن خانم گیاهی اطلاعاتی بدست میآوردی. همهی زورم را جمع میکنم تا دهانم را بتوانم باز کنم. کلماتم منقبضاند. میپرسم: «خاطره بامزه و جالبی از خانم گیاهی دارید؟»
زنی حدودا چهل ساله همان طور که پشت چرخ رودوزی میکند، با لبخندی میگوید: «خاطره که زیاده»
یا مثل من کم حرف است یا صلاح نمیداند با این غریبه که من باشم حرف بزند. به همین جمله اکتفا میکند. بهتر است خودم باشم و الکی ادای آدمهای گرم و صمیمی را در نیاورم.

بالاخره بعد از چند دقیقه خانم گیاهی وارد میشود. او بر عکس من زنی بسیار خون گرم است. با دیدنم همهی صورتش لبخند میشود و چند چین ریز گوشه چشمش میافتد. گرمتر سراغ دو زن دیگر میرود و با آنها حال و احوال میکند. همین طور که مانتو و شال سبزش را که طرح مینیمالِ رویش حکایت از حسن سلیقهاش دارد در میآورد، توضیح میدهد که پسر چهار سالهاش علت تاخیرش بوده.
رو به رویم مینشیند. مقدمه میچینم و از پروژه باسلام میگویم. خانم گیاهی بیفوت وقت سریع و پشت هم سراغ قصهی زندگیاش میرود. آنقدر ریتمش سریع است که از یادداشت برداری عقب میمانم. خانم گیاهی تندتند از تولد تا امروز کسب و کارشان را شرح میدهد.

انگار از قبل برای این گفتگو حاضر بوده است. شما از اینجای متن به بعد صدای وحیده خانم گیاهی را میشنوید:
« 43 سالمه، شیرازیام. مامان دو تا پسرم. یکیشون دانشجوی مکانیک رشت و دومی چهار ساله است. از دوره راهنمایی جدی نقاشی میکردم. به هنر علاقهمند بودم. بعد از ازدواجم رفتم دانشگاه هنر شیراز سال 89-90 بود که فارغالتحصیل شدم. مادر بودم. پسرم 5 سالش بود. وقتی فارغالتحصیل شدم با پسر و همسرم رفتیم حج دانشجویی. در حج با دختری به اسم ریحان که در کار صنایع دستی فعالیت داشت آشنا شدم. ریحان در کار فیوزگلس بود. بعد از آن سفر حدود یک سال را در کارگاه ریحان کار کردم.
آن یکسال تجربه ارزشمندی بود. من مستقیما با پیچ و خم های کارگاه داری آشنا میشدم. از همان دوره راهنمایی که کلاسهای نقاشی میرفتم خودم هم آرزو داشتم روزی صاحب کارگاه نقاشی بشوم. اصلا در فضای صنایع دستی نبودم. آشنایی با ریحان باعث شد با صنایع دستی آشنا شوم. به نمایشگاه صنایع دستی تهران رفتم و با فعالان این حوزه آشنا شدم.
در آنجا کارهای نمدی بچه های شهرکرد توجهام را جلب کرد. نمد هم خواص درمانی داشت، هم هنری بود که داشت فراموش میشد. نمد از اولین دست ساخته های بشریست. وقتی اسم نمد را میشنوند، اغلب ذهنشان سمت نمدهای مصنوعی میرود یا همان نمدهای سنتی زبری که خیلی ها بخاطر بوی بدش از آن استفاده نمیکنند اما تلفیقش با هنر و استفاده از نمدی مرغوب و البته وارداتی میتوانست پای این دست ساخته را به زندگی مردم دوباره باز کند. فکر کار کردن در حوزه نمد را مدتی در ذهن داشتم تا در تعطیلی عید فطر برای خرید نمد به شهرکرد رفتم. نمدها را خریدیم و بسم الله کار را گفتیم و شروع کردیم.
ریحان یکی از اتاقهای کارگاهش را برایم خالی کرد.کارگاهی که یک آپارتمان کوچک بود اما لطف ریحان زیاد بود. کار را فقط با دو چرخ راسته و سر دوز شروع کردم. اولین پاپوش را که زدم برق چشمهای اعضای کارگاه ریحان و بهبه و چهچههایشان مهر تاییدی شد تا کار را جدی دنبال کنم.

سراغ اتحادیه صنایع دستی رفتم. آمدند. کارهایم را دیدند. مجاب شدند تا غرفهای در سرای مشیر بهم بدهند. شروع کار غرفه همزمان شد با تولد حضرت رسول(ص). همان روز شش هفت تایی از پاپوش های نمدیمان را فروختیم. برای روز اول فروش خوبی بود .تقارنش با روز عید حسابی کیفمان را کوک کرده بود.
کم کم کار گسترش پیدا کرد.چرخها بیشتر شد و جایمان در آن اتاق نه متری تنگ شد. باید از تک اتاق کارگاه ریحان بیرون میآمدم. بعد از یکی دوبار جا به جایی حالا اینجاییم. اینجا طبقه دوم منزل داییام است.
بعد از سالها که از تولد پسر اولم میگذشت دوباره غافلگیرانه باردار شدم. کارگاه روی روال افتاده بود و نبودن من بخاطر وضع حمل و بارداری میتوانست از ریتم خارجش کند. نه فقط از ریتم که مجبور میشدم برای مدتی طولانی کارگاه را تعطیل کنم. اما به ناگاه دنیا هم از حرکت ایستاد.
کرونا با همهی ناخوشایندیاش، با همهی تلخیای که به کام جهان فرو ریخته بود همزمانیاش با زمانی که من هم مجبور بودم کسب و کارم را متوقف کنم نگرانیهایم را از عقب ماندن از فضای کسب و کار از بین برد.

هادی پسر دومم که به دنیا آمد، من مادری تمام وقت برای کودکم بودم اما نه در خانه، در محیط کارگاه. دلم نمیخواست حتی به اندازه سر سوزنی در تربیتش خللی ایجاد شود. با وجودی که اطرافیان مثل خواهرم داوطلب نگهداری از هادی بودند اما از خودم جدایش نکردم. با همهی سختیها و خطرهای احتمالی حضور کودکی در محیط کارگاهی. با هادی دو ماهه، دوباره کار در کارگاه را شروع کردیم. صبحها در حالی که هادی در بغلم بود و کوله وسایلش روی دوشم وارد کارگاه میشدم. صبح اول پوشک هادی را عوض میکردم، غذایش را میدادم و بعد سرگرم کار میشدم. به هادی هم در کارگاه خوش میگذشت، انگاری خطر را شناخته بود و با فضا سازگار شده بود. الان که 4 ساله شده و مهد میرود هم، باز میلش به بودن در کارگاه بیشتر است.
وارد فضای تولید که میشوی، بالا و پایینهای بسیاری را تجربه میکنی. دی و بهمن همین دو سال پیش هر کاری میکردیم کار جلو نمیرفت. خورده بودیم به گره. انقدر که کمکم داشتم به جمع کردن کارگاه فکر میکردم. کارگاهی که به عشقش، نوزاد به بغل راهیاش میشدم. کارگاهی که در دوره کرونا با وجود فروش اندکمان، همین که به دیدن بچههای کارگاه میآمدم و ازشان انرژی میگرفتم یا طرحی میزدم و روحم را با هنر جلا میدادم، دل خوشم میکرد.
کارگاه دوست داشتنیام در آستانه فروپاشی قرار گرفته بود. روزهای حضور در کارگاه را به سه روز کاهش دادم. کارگاه تق و لق شد. با وجود آشنایی با بسترهای مجازی فروش اما بازخورد نمیگرفتیم. تبلیغ میکردیم اما جواب نمیگرفتیم.

کاملا دلسرد شده بودم. با ریحان تماس گرفتم و گفتم میخواهم کارگاه را تعطیل کنم. ریحان گفت: «حق اینکار را نداری! یک تنه تا اینجا آمدی» ریحان گفت خودش به کارگاهم میآید. ریحان به کارگاه آمد و شروع کردیم با هم طرح ها و ایدههای جدید را امتحان کردیم. طرحهای جدید انگیزهای برایم شد که دوباره کار را از سر بگیرم.
افراد جدید به تیم اضافه شدند که آنها هم با خودشان ایده های جدیدی آوردند. شروع کردیم به شرکت در نمایشگاههای شهرهای مختلف مثل سیرجان و یزد و خود شیراز و … در تمام این نمایشگاهها اعضای تیم و همسرم حمایت و همراهیم میکردند و همهی اینها باعث شد دوباره به رونق برگردیم.
در نمایشگاه ایام عید رو به روی حافظیه، خانمی که خادم حرم امام رضا(ع) بودند از پاپوشهای ما خریده بودند و بعدتر تماس گرفتند و گفتند چقدر بخاطر کف سرد حرم پاهایشان اذیت بوده و این پاپوش ها به دادشان رسیده و چند تایی برای بقیه خدام هم سفارش دادند، همین بازخوردها بود که باعث میشد با همهی سختیها به مسیر ادامه دهیم.
مردم این روزها دستشان تنگ است. باید یک کاری انقدر برایشان ارزشمند باشد که حاضر باشند، در کنار نیازهای اولیهشان برایش هزینه کنند. یکی از اشتباههایمان این بود که باید کارهایی میزدیم که به جیب مردم بخورد. خب کار وقتی ارزان میشود از کیفیتش کم میشود. در کار تولید، توقف در طراحی به معنی مرگ کسب و کار است.

مجبور میشوی دائما رو به جلو حرکت کنی مثلا همین پاپوشها با وجودی که هنوز هم پرفروش ترین محصولمان است اما داریم سعی میکنیم تبدیلش کنیم به یک صندل بیرونی، نمد را برای تولیدکننده کفی در تبریز فرستادهایم و در مراحل آزمایشی هستیم و اگر این اتفاق بیافتد، میتوانیم کارهایمان را در حیطه کالا پزشکیها به فروش برسانیم.
با وجود بالا و پایینهای کار در تمام این مدت احساس نکردم، خدا نظرش را از من برداشته، با همهی خستگیها، با همهی ناامیدیها اما همیشه دست خداوند را در کارم دیدم. موقع بیرونقیها به خدا میگفتم برای همین جمع خوبی که کنارم قرار دادی و همراهیهای همسرم شاکرت هستم.
زمانی که هنوز با صنایع دستی آشنا نشده بودم، دلم میخواست مردم از تابلوهای نقاشیام در خانهشان داشته باشند، همیشه دغدغه کاربردی کردن هنر را داشتم. الان که کیفها و پاپوشهایی که طراحی میکنم را مردم استفاده میکنند و از پوشیدنش حس خوبی دارند و لذت میبرند، به همان آرزوی سالهای دورم رسیدهام حتی بهتر.
حالا هنر من صرفا آذین یک گالری یا خانه نیست، کیفهایم در شهر چرخ میزنند و حظ بصری به بینندههای بیشمارشان میدهند. ریحان از کارگاهش که آپارتمان بود به خانه قدیمی نزدیک نارنجستان قوام نقل مکان کرده و درحال بازسازیاش است که تبدیلش کند به کافه گالری.

به ریحان گفتم این منتهای آرزوی من است. ریحان مشوق همیشگیام گفت: «کاری ندارد که! بیا و خانه بغلی را بگیر. خانه بغلی فروش رفته بود اما با کمی جست و جو به لطف و عنایت خداوند موفق شدیم، خانه قدیمی دیگری را پیدا کنیم که انشاالله بعد بازسازیاش کارگاه را منتقل میکنیم.»
گفتگویم با خانم گیاهی در کارگاهش تمام میشود. از پلههای کارگاه که پایین میآیم به خودم و خیال خامم میخندم. به غرفههای مجازی که چه دریچه تنگی هستند برای تماشای واقعیت!
از کارگاه که بیرون میزنم به کلیشههای جامعه فکر میکنم. به کلیشه اول دانشگاه بعد ازدواج. به کلیشه تعارض مادری و شاغل بودن. به کلیشه مادری و ادامه تحصیل. به زنی که بدون هیاهو، فقط با زندگی کردنش پنبهی همهشان را زده بود. به چینش خدا، به سفر پر برکت حج اش.


استان فارس
سلام و خداقوت خدمت شما والله هیچ واژه یرو بهتر از این ندیدم که بگم دمت گرم که مایه سرزندگی انرزی و پیشرفت هستید
سلام وقت بخیر شما لباس هم میدوزین
خدا قوت میگم به این بانوی هنرمند که همشهری ما هم هستند.
پیشنهاد داشتم در زمینه تزیینات خودرو مثل روکش صندلی خودروها، مخصوصا صندلی عقب که تنوع کالا کم هست، روکش فرمان و …محصولاتی زیبا و خلاقانه ارایه بدهید.
انشاالله موفق باشید
داستان خانم گیاهی ،برا خیلی از تولیدی ها ،آشناست.
سختی ها و مشکلات هستند که انسان رو قوی تر میکنند،به ادم اعتماد به نفس میده که میتونه باز به جلو بره
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
خیلی لذت بردم از پشتکار و هنر و خلاقیت و اعتماد به نفسی که داشتی وتوکل که به خدا داشتی با آرزوی موفقیت وپر رونق شدن کسب و کار سلامت وویروز باشید هم وطن