شریک خوب، رفیق خوب، یارخوب و دیگر هیچ


|

|

4,798

زمان مطالعه: 1 دقیقه

داستان [اعیان] جایی میان‌روزهای نوجوانی دو پسرخاله شروع می‌شود. وقتی کم‌کم بازی و شیطنت جایش را به حرف‌های جدی می‌دهد. یک‌دفعه به خودشان می‌آیند و می‌بینند دغدغه‌شان شده داشتن استقلال . فرشاد و حسن می‌خواهند نان بازوی خودشان را بخورند.
تصمیم می‌گیرند در کنار درس‌خواندن، حرفه‌ای را هم استاد شوند. دلشان می‌خواهد دستشان توی جیب خود‌شان باشد.
از شاگردی شروع می‌کنند. ایده تولید به‌مرور در ذهنشان نقش می‌بندد. با آزمون‌وخطا، چم‌وخم کار را یاد می‌گیرند. راهی که در آن قدم می‌گذارند؛ یعنی تولید، دست‌انداز زیاد دارد. آن‌ها دو بار از صفر شروع می‌کنند. کم نمی‌آورند و جسورانه ادامه می‌دهند. اینجاست که [اعیان]، عیان می‌شود.

آقای نصیری با لبخند آمد

اعیان، اعیانی‌تر از تصوراتم از یک تولیدی بود. فکر می‌کردم قرار‌ است روی براده‌های چوب راه بروم. خاک‌اره بنشیند روی کفش و لباسم و صدای دستگاه‌ها نگذارد صدا به صدا برسد. دست آخر یک دفتری باشد بنشینیم و گفت‌وگو کنیم. محیط کارگاه و تولیدی در ذهنم زیادی مردانه بود.
ساعت سه و ربع رسیدم اعیان. کارگرهای آقای نصیری راهنمایی‌ام کردند. محل مصاحبه، شو روم مجموعه بود. یک ساختمان نوساز نقلی، کنار سوله تولیدی. دفتر آقای نصیری هم کنارش بود. وارد که شدم بوی نویی چوب دوید توی بینی‌ام. دو خانم جوان آمدند استقبالم. و همان اول کار، حباب مردانه بودن تولیدی را در ذهنم ترکاندند.
نشسته بودم چشم می‌چرخاندم و اتاق را آنالیز می‌کردم. نمونه کارها دور اتاق دکور شده بودند. تخت‌ و کمدهای پینترستی را کنار هم چیده بودند. راکر اسب چوبی کنار تخت و کمدهای بچه‌گانه، اعیان را لطیف‌تر از یک کارگاه جلوه می‌داد. حواسم پرت گلدان‌ها شد. سرهای بزرگ سنگی که گل‌های داخلش فرخورده بودند تا روی زمین. همان موقع بود که آقای نصیری با لبخند وارد شد.
 سلام‌علیک صمیمانه آقای نصیری یخم را آب کرد. من کلاً آدم معذبی هستم؛ اما در اعیان احساس راحتی می‌کردم. آقای فرشاد نصیری مدیری جوان، با تیپ و قیافه جوان‌های امروزی است. نه از آن مدیرهای اتوکشیده و اخمو. شاید هم فقط مدیرهای خیالات من آن‌قدر سخت‌گیر و بدعنق‌اند. آقا فرشاد دوستانه کارها را از دخترها پیگیری می‌کند. بعد می‌خواهد بساط پذیرایی را آماده کنند. رو به رویم می‌نشیند و داستان اعیان را شروع می‌کند.

داستان یک رفاقت

«قصه اعیان از سال 96 شروع می‌شود، اما داستان رفاقتم با آقای حسن محبوب، برای خیلی‌وقت‌پیش است. حدود 30 سال قبل، تقریباً از سه‌سالگی‌مان. حسن فقط پسرخاله‌ام نبود، رفیق بودیم. بازی و شیطنتمان باهم بود.»
چشمان آقای نصیری یک نقطه دور را دنبال می‌کند انگار در انبار خاطرات کودکی‌اش، دنبال چیزی می‌گردد. لبخندش کش می‌آید.
«خاله‌ام، مامان حسن، شمال زندگی می‌کرد. یعنی اکثر اقواممان شمال ساکن‌اند. کل سال منتظر بودم تابستان شود برویم شمال. سه ماه فرصت داشتیم تا با حسن‌ آتش بسوزانیم. البته وسط سال تحصیلی هم باهم تلفنی حرف می‌زدیم. همیشه دوتایی برای تعطیلات نقشه می‌کشیدیم. چند سال بعد اینترنت دایل‌آپ آمد. شب‌ها تا دیر وقت آنلاین می‌ماندیم و بازی می‌کردیم. دیگر لازم نبود برای تعطیلات انتظار بکشیم.»

رفاقت به‌علاوه شراکت

«شانزده سالمان بود. حسن می‌خواست به کرج مهاجرت کند. فکر می‌کرد مدرسه‌های اینجا بهتر است.»
با خودم فکر می‌کنم حتماً این روزها آقای محبوب از این تصمیم پشیمان شده. آخر کرج از تهران فقط آلودگی هوا و ترافیکش را ارث برده. امکانات تهران را شاید بشود توی رشت پیدا کرد، اما مطمئناً در کرج پیدا نمی‌شود. من که به‌عنوان یک کرج نشین‌ دلم می‌خواهد از شلوغی این شهر، به روستایی ‌خوش‌آب‌وهوا و دنج فرار کنم. اصلاً شاید ساکنین کرج و تهران همه همین را می‌خواهند وگرنه تعطیلات جاده چالوس قفل نمی‌شد.
یکی از دخترها برایمان چای می‌آورد. گل محمدی داخل چای شنا می‌کند. کولر روشن است؛ اما باز  هوا گرم است. فقط یک چای می‌تواند ما ایرانی ها را از این گرما نجات دهد! آقا فرشاد از دختر تشکر می‌کند و ادامه داستان را تعریف می‌کند:
« باهم درباره‌ی کار و تحصیل زیاد صحبت می‌کردیم. دوست داشتیم در کنار درس‌خواندن کار کنیم. می‌خواستیم دستمان توی جیب خودمان باشد. دلیل دیگرش برای کرج آمدن همین بود.»

سر تکان می‌دهم؛ چون به نظر من هم این دلیل آقای محبوب برای کرج آمدن منطقی‌تر است.
«داداش بزرگ‌ترم چند سالی شاگرد کارگاه MDF سازی بود. حالا داشت کارگاه خودش را راه‌اندازی می‌کرد. برادر دومم هم تازه از سربازی آمده بود و می‌خواست کنارش کار کند. من و حسن هم تصمیم گرفتیم وردست برادرم کار را شروع کنیم.»
از آقای نصیری می‌پرسم خانواده مخالفت نمی‌کردند؟ بالاخره خانواده ایرانی است و رؤیای دکتر مهندسی فرزندانش! سرش بالا پایین می‌شود. تأیید می‌کند.
«مادرم به‌شدت مخالف بود. می‌گفت باید مهندس یا دکتر شوی. باید پشت میز بنشینی. این کار را قبول نداشت.»
شیشه چشمش برق می‌افتد. سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید:«الان هم پشت میز می‌نشینم. دوست نداشتم کارمند باشم و برای کسی کار کنم. ترجیح می‌دادم مستقل باشم و چند نفر کنارم کار کنند و نان بخورند. البته درس هم خواندم. لیسانس عمران دارم. آقای محبوب هم مکانیک خواند.»

طعم نان بازو

«چهارنفری از صفر شروع کردیم. برادر اولم کار را بلد بود. اما ما صفر کیلومتر بودیم. همه چیز را با آزمون خطا یادگرفتیم. حتی بستن یک لولا را.»
از اولین درآمدش می‌پرسم. خنده جست می‌زند توی چهره‌اش. چند ثانیه چشمش را می‌بندد انگار دوباره غرق خاطراتش می‌شود.
« یک ماهی از شروع کارمان می‌گذشت. با حسن رفتیم لباس بخریم. داداشم به‌جای اولین دستمزد پول لباس‌ها را حساب کرد. هیچ‌وقت آن لباس‌ها را فراموش نمی‌کنم. موقع پوشیدن لباس‌ها حس غرور داشتم.»


سرش را بالا می‌گیرد، انگار همین ‌الان آن لباس را پوشیده و غرور دویده زیر پوستش.
‌آقای نصیری قصه را می‌برد به سال 96. اردیبهشت سال 96  است. حدود سه سال قبل آقا فرشاد داستان ازدواج کرده. سال بعدش هم رفیقش را در رخت دامادی دیده. حالا پسرخاله‌‌های داستان ما نان‌آور خانواده ‌اند. با درآمد کارگری زندگی‌شان را می‌چرخانند. از مال دنیا یک خانه نقلی مستاجری و یک ماشین دارند.
«تصمیم گرفتیم مستقل بشویم. ماشین‌ها را فروختیم. با پولش یک کارگاه کوچک و دوتا دستگاه خریدیم. سه تا نیرو هم استخدام کردیم. با خودمان پنج نفر می‌شدیم. اول با یک شرکت خدمات دکوراسیون شروع کردیم. اسم شرکتمان آرکا دکورا بود.»

یار خوب تمام ماجراست

صدای آقای نصیری رنگ هیجان گرفته.
« یکی دو ماه با همین فرمان رفتیم. کارمان سود چندانی نداشت. رقیب زیاد داشتیم. خیلی پیش می‌آمد کپی کارمان را جایی ببینیم. سفارش‌ها کم بود. بعضی وقت‌ها با حسن‌آقا توی فضای مجازی چرخ می‌زدیم. یک روز ایده‌ای به ذهنمان رسید. تصمیم گرفتیم تغییراتی در کارمان ایجاد کنیم. از خدمات دکوراسیون جواب نمی‌گرفتیم. تصمیم گرفتیم خودمان محصول تولید کنیم و اینترنتی بفروشیم. با یک اپلیکیشن فروش شروع کردیم. ماه اول چهار ونیم میلیون فروختیم. کارمان گرفته بود. سود خوبی داشت ماه بعد بیست میلیون سود کردیم ماه سوم هم هفده میلیون تومان. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. هفته‌ای یک وانت جنس می‌فروختیم. ایده‌مان جواب داده بود.»
به سینی اشاره می‌کند: «چای‌تان یخ کرد.» یک شکلات تلخ می‌فرستم گوشه لپم و لیوان چای را برمی‌دارم. شکلات دارد گوشه لپم آب می‌شود. آقا فرشاد فتیله صدایش را پایین می‌کشد و ادامه می‌دهد:
«مردادماه از پشتیبانی اپلیکیشنی که از طریق آن سفارش می‌گرفتیم تماس گرفتند. می‌خواستند مرجوعی‌ها را برایمان ارسال کنند. منتظر بودیم چند تا کالا برگشت‌خورده را بیاورند. اما با یک خاور محصول شکسته و آسیب‌دیده مواجه شدیم. اکثر اجناس قابل‌استفاده نبودند. شوکه شده بودیم.»
سکوت می‌کند. تلخی پخش می‌شود توی دهانم. شکست اگر مزه بود. تلخی‌ای بود که آخرش دهان را گس می‌کند.
مگر بعد از شکست می‌شود به مخالفت‌ها و هشدار‌های بقیه فکر نکرد؟ فکروخیال ضرر و زیان کم است، حرف دیگران هم می‌شود قوزبالاقوز. از همه بدتر نگاه‌کردن در چشمان‌ حامیان است. همان‌ها که وقتی همه می‌گفتند نمی‌شود و نمی‌توانی، مشوقت بودند. حالا این‌ها هرچقدر هم بگویند فدای سرت، مگر عذاب وجدان دست از سرآدم برمی‌دارد.
اجناس برگشتی آب یخی بر سر پسرخاله‌ها بوده. نصف سود سه ماهشان را باخته بودند. شوک ضرر بیست‌میلیونی یک ماه کارگاهشان را به تعطیلی می‌کشاند. نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد.


«مشکل بسته‌بندی، ایرادات تولید و جنس نامرغوب باعث شد تا مرز ورشکستگی برویم. اما کم نیاوردیم. زود خودمان را جمع‌وجور کردیم و دوباره شروع کردیم.» می‌پرسم چی باعث شده کم نیاورند و از نو شروع کنند؟ چشم می‌دوزد به حلقه دستش. می‌گوید:
«همسرانمان همیشه حمایتمان کردند. ما خیلی مدیونشان هستیم. خیلی هوایمان را داشتند. بعضی شب‌ها من و آقای محبوب مجبور بودیم تا دیروقت بمانیم کارگاه. پابه‌پای کارگرها کار کنیم. حمایتمان کردند کار کنیم. با حقوق کارگری‌ ساختند. خانه مستأجری زندگی‌کردند. وقتی ضرر کردیم. پشتمان ماندند. اصلاً آن‌ها تشویقمان کردند ادامه بدهیم.» از اینکه هم‌جنس‌هایم در راه‌افتادن چرخ‌های یک تولیدی نقش دارند، قلبم گرم می‌شود.
« شهریور با حسن آقا مشکلات کار را بررسی کردیم و دوباره استارت زدیم. مواد اولیه مرغوب جایگزین کردیم، بسته‌بندی را تغییر دادیم و کار را بهتر اجرا کردیم. کمتر از یک ماه سفارش روزانه‌مان به 130 عدد رسیده بود. چند ماه بعد پنل برتر آن اپلیکیشن فروش آنلاین شدیم»

در فضیلت کرونا

جهش اعیان در دوران کرونا اتفاق می‎افتد. وقتی همه‌جا تعطیل شده بوده و مردم ترجیح می‌دادند مجازی خرید کنند.
«اواخر سال 98 مجبور شدیم نیرو بیشتری استخدام کنیم. به‌خاطر کرونا سفارش‌ها زیاد شده بود. هفت هشت نفر بودیم کارگاهمان خیلی کوچک بود. جا نداشتیم کنار هم بایستیم و کار کنیم. نقل‌مکان کردیم به اینجا. البته اولش فقط همان سوله بود. این ساختمان را تازه اضافه کردیم.
با اینکه روزی دو دفعه کارگاه را ضدعفونی می‌کردیم و چند بار در روز ماسک‌هایمان را عوض می‌کردیم، پای کرونا به کارگاه باز شد. کارگرها یکی بعد از دیگری درگیر بیماری می‌شدند. جای شکرش باقی است هیچ‌کدام کارشان به بیمارستان نرسید. زن و بچه‌هایمان را فرستاده بودیم خانه مادرشان. می‌ترسیدیم ناقل باشیم. با این‌ وجود آن‌ها هم گرفتند. مجبور شدیم یک هفته کارگاه را تعطیل کنیم.

با هزینه خودمان از همه تست کرونا گرفتیم. فقط تست سه نفر مثبت شد. به کارگرها گفتیم پای جان در میان است هرکسی می‌ترسد، نیاید. اما همه‌شان آمدند. بیماری هر بار یکی از کارگر‌ها را درگیر می‌کرد. سفارش‌های مردم مانده بود. من و آقای محبوب هم لباس کار می‌پوشیدیم تا آخر وقت کار می‌کردیم. فروشمان خیلی خوب بود. طمع نکردیم. سال اول کرونا دست به قیمت‌ها نزدیم. تا مردم قدرت خرید داشته باشند. خدابرکت داد به کارمان.»
یاد دوران نامزدی خودم می‌‌افتم. به‌خاطر کرونا همه‌جا تعطیل بود. نمی‌توانستیم جهیزیه بخریم. فروشگاه‌های مجازی مثل الان زیاد نبودند. به آقای نصیری می‌گویم کاش آن روزها کارگاه شما را بلد بودم.

هنر شکست‌خوردن

«اعیان را با آزمون و خطا به اینجا رساندیم. اجرای کار، قیمت‌گذاری و حتی ماشین مجموعه را چند بار عوض کردیم. راه‌های مختلف را تست کردیم تا بهترین روش پیدا شد. تا الان بالا و پایین زیاد داشتیم. فقط همون یک‌بار نبود، چند بار ضرر کردیم.»
احتمالاً کنجکاوی توی صورتم، شبیه یک علامت تعجب است که آقای نصیری شکست دوم را هم کالبدشکافی می‌کند.
« یک روز صبح آمدیم دفتر. هر کاری کردیم کامپیوترها روشن نمی‌شدند. دوربین‌ها هم کار نمی‌کرد. اول فکر کردیم برق رفته. دیدیم همسایه‌ها برق دارند. فیوز هم نپریده بود. تماس گرفتم با دوستم که مهندس کامپیوتر است. برایش  قضیه را توضیح دادم. گفت احتمالاً سوخته‌اند. تلفنی راهنمایی‌ام کرد بررسی کنم. راست می‌گفت. کامپیوترها سوخته بود. بعد دیدیم وسایل برقی همه سوخته بودند. خیلی غیرمنتظره بود.

نمی‌دانستیم چه اتفاق افتاده. گیج بودیم. از چند نفر پرس‌وجو کردیم. متوجه شدیم شب قبل هوا طوفانی بوده. رعد و برق‌های شدیدی در منطقه اتفاق افتاده. صاعقه باعث شده بود برق نوسان کند و وسایلمان بسوزد. وسایل برقی‌مان محافظ نداشتند. رفتیم گزارش هواشناسی را برای بیمه گرفتیم. اما بیمه قبول نکرد خسارت بدهد. ضرر مالی سنگینی بود. باید سریع وسایل جدید تهیه می‌کردیم، کار مردم دستمان بود.»
برایم سؤال می‌شود چطور از پس این ضررها بر می‌آمدند؟ پول تجهیز مجدد کارگاه را از کجا آورده‌اند؟
«کسی را نداشتیم کمک مالی بگیریم. پدرهایمان کارگر بازنشسته‌اند. دولت هم کمک چندانی نکرد. با چک و قرض دوباره بلند ‌شدیم.»

می‌خواهم هر جا می‌روم برند اعیان را روی وسایل چوبی ببینم

آقا فرشاد و حسن آقا علاقه زیادی به فروش حضوری ندارند. ترجیح می‌دهند یک فروشگاه شناخته شده مجازی داشته باشند. آقا فرشاد بین صحبت‌ها اشاره می‌کند بابت نسل Z نگران است. فکر می‌کند آن‌ها تمایل زیادی به خرید حضوری نخواهند داشت. به عقیده آقا فرشاد فروشگاه مجازی در صنف آن‌ها هنوز یک اقیانوس آبی است. دوست دارم بدانم رویای‌شان برای ‌آینده اعیان چیست؟
آقای نصیری می‌گوید:«می‌خواهم هر جا می‌روم برند اعیان را روی وسایل چوبی ببینم.»
آقا فرشاد صاف می‌نشیند سینه‌اش را جلو می‌دهد می‌گوید: «الان هم وسایل خانه خودمان و پدر و مادرهایمان محصولات خودمان است. سیسمونی فرزندانمان را از تولیدی خودمان بردیم. بعضی از اقوام و آشنایان هم لطف دارند از ما خرید می‌کنند. نمی‌گویم مواد اولیه و محصولمان درجه یک است؛ اما کیفیت خوبی دارد و خودمان هم استفاده می‌کنیم. این‌طور نیست که خودمان برویم از برند دیگری وسیله بردارم. همین میز جلو مبلی محصول خودمان است»
به میز قهوه‌ای سوخته جلومان اشاره می‌کند.
همه می‌گویند با فامیل شریک نشو، با فامیل ازدواج نکن و حتی حدیث داریم با فامیل همسایه نشو. دوست دارم از آقای نصیری راز این رفاقت را بپرسم.
آقا فرشاد می‌گوید:«من و حسن آقا از نظر شخصیتی مکمل یکدیگریم. من آرام و درون‌گرا هستم، حسن آقا اجتماعی و برون‌گرا. باید هر دو کنار هم باشیم تا بتوانیم اینجا را اداره کنیم. ما از بچگی باهم بزرگ شدیم اخلاق همدیگر را می‌شناسیم و به هم اعتماد داریم. مثل برادر هستیم. خدا را شکر بعد از ازدواج همسرانمان هم با هم جور شدند و رفت و آمدمان بیش‌تر شد و رفاقتمان قوی‌تر.»
 اگر موقع خداحافظی نگویم اعیانی‌‌ها تحسین برانگیزند، توی دلم می‌ماند.حالا هرچه می‌گویم این تعارف نیست و نظر واقعی من است آقای نصیری بیش‌تر شکست نفسی می‌کند.
مصمم می‌گوید:«ما هنوز در حال برند سازی هستیم و خیلی مانده تا به قله موفقیت برسیم. باید تلاش کنیم.»
در راه برگشت به فرمول موفقیت فکر می‌کنم. مسیر اعیان را مرور می‌کنم. شکست‌خوردن و دوباره شروع‌کردن. آزمون‌وخطا. قانع‌نشدن به موفقیت فعلی. به نظرم اشتراک تمام این گزاره‌ها یک کلمه است. تلاش. یادم می‌آید جایی خوانده بودم: شادمانی در تلاش نهفته است نه در دستیابی به هدف. تلاش تمام‌وکمال عین پیروزی است.

اعیان
صنایع چوبی اعیان
922 محصول
468 فروش
استان البرز

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

10 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا
1 سال قبل

واقعا لذت بردم
این قبیل سرگذشت ها برای کسایی که اول راهن قوت قلب و چراغ راهه

الهام
1 سال قبل

افرین به شما دمتون واقعا گرم موفق باشید امیدوارم ب بهترینها برسید و تا ابدبدرخشید✨🙏🤘🕊

امیر
1 سال قبل

سلام ، انشاالله موفق و سلامت باشن با همه ی کسانی که نون حلال در میارن، افرین مرحبا، افرین و مرحبا ی ویژه به تیم با سلام بخاطر این بازار بی مرز و پر خیر و برکت

سحر
1 سال قبل

جالب بود ، ایشالا که همه ی کاسبا پرروزی و موفق باشن

Mina s
1 سال قبل

آفرین ! تیم جوان و باذوقی هستن
مخصوصا توی حوزه نجاری و چوب جای این کارگاه های تولیدی خالی بود
ممنون از باسلام و قلم شیوای نویسنده و تولیدکننده خوبشون

Ali
1 سال قبل

ایشالا که همه ی کارآفرین ها موفق و سلامت باشن، منم از اعیان کمد خریدم و خیلی پاسخگویی خوب و ارسال سریعی داشتن👌

Fara
1 سال قبل

ممنون از باسلام که حامی تولیدی ها و کسب و کارهاست،دمشون گرم، خیلی روایت جذابی بود، ترغیب شدم ازشون خریدکنم😍🌹🧡

سارا
1 سال قبل

ان شاالله کسب و کارشون پر رنق باشه

Motiii
1 سال قبل

وای عالی بودددد ،واقعا نیاز داشتم بشنوم تا بتونم شروع کنم🥺🥺🥺🥺 اینجور روایتا باعث میشن ترس آدم بریزه ،چقدر آدم حسابی بودن موقع کرونا قیمتارو نبرده بودن بالا دمشون گرم

Zahra8
1 سال قبل

چه روایت امید بخشی…
بارها شکست خوردن و ناامید نشدن نشون میده چقدر محکم بودند.ماشالله بهشون👏🏻👏🏻👏🏻

پرش به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x