فرشتهخانم مرا یاد مامان میانداخت. البته مامان حوالی سال هشتاد. یعنی همان زنی که زیر چادر مشکی سادهاش، بارانی سفید رنگ بلند میپوشید و با بچهی بیشفعالی که من بودم کلاس کامپیوتر میرفت و دو هفته در میان حتی اگر بابا حوصلهاش را نداشت، ما را تا دربند و درکه میکشاند. میگویم حوالی سال هشتاد، چون مامانِ این روزها آدم دیگری شده، بیشتر وقتش را توی کانالهای طب سنتی ایتا میگذراند، بحثهای تند سیاسی میکند و حال و حوصلهی رفتن تا پارک سر کوچه را هم ندارد. تقریبا توی تمام مکالمههای تلفنی دیر به دیرمان میتوانم بوی تند افسردگی را از بین کلمههایش احساس کنم اما راستش خیلی سختم است که روی مامان ایرانی خودم اسم افسرده بگذارم، چون تمام عهدهای ذهنی و تصاویری که از اینجور چیزها دارم از رمانها و فیلمهای آمریکایی میآید؛ زنی میانسال با چشمهایی براق و غمگین که پشت کانتر آشپزخانه سیگار میکشد و طوری در تصاویر محو و مبهم جشن سال آخر دبیرستانش غرق شده که حتی بوی پنکیک سوخته را هم احساس نمیکند.

فرشته خانم هفت هشت سال پیش گرافیک خوانده بود. آن هم وقتی سه تا بچه قد و نیم قد با تمام قوا مرزهای شخصیاش را به عقب هل میدادند. از خوششانسیاش بود که دانشگاهش سر کوچهشان بود اما برای مامانها فاصله آشپزخانه تا پذیرایی هم دلشورهآور است. نمیفهمید چرا جوانترها اینقدر بیمبالاتند؛ از دیدن آن همه لودهبازی و بیخیالی حرص میخورد اما به روی خودش نمیآورد. تند و تند جزوه برمیداشت و یک خط در میان جا میماند، بس که توی دلش رخت میشستند. نکند میثم دوباره لقمهها را از مدرسه برگردانده باشد؟ نکند مریم یادش رفته باشد زیر خورشت را کم کند؟ نکند حسین وسط بدوبدوها روی سفره نعناخشکها رفته باشد و تمام جاروبرقیکشیدنهای دیروز را به باد داده باشد؟ خودکار را طوری روی برگههای سررسید تاریخگذشته فشار میداد که کلمهها یکی در میان زخمی میشدند. درس که تمام میشد، زن کمحرف کلاس، با لبخند معذب راهش را از بین بچههای پر شر و شور باز میکرد و «ببخشید» گویان میزد بیرون و تمام راهروهای شلوغ دانشگاه را با کفشهای سادهزنانهاش میدوید.
دانشجوها سینی غذا به دست از سلف بیرون میآمدند و فرشته طوری از فکرکردن به ناهار عقبافتادهی بچههایش عذاب وجدان میگرفت که دلش میخواست همانجا بزند زیر گریه. به خانه که میرسید، با همان مقنعه و مانتوی دانشگاه یکراست میرفت سراغ اجاق گاز، تا چوبلباسی یکییکی شکایتها را رفع و رجوع میکرد و تا مبل از چیزهایی که در مدرسه یاد گرفته بودند، میپرسید. طوفان بهانهگیریها و گلایهها و «مامان من گشنمه»ها که آرام میگرفت، شبیه جنگجویی که از نبردی نابرابر بازگشته باشد، کنار سفرهی جمعنشده ناهار خوابش میبُرد و زیر نسیم خنک پنجره، خودش را از سرما جمع میکرد و خواب بهارهای محمدآباد را میدید که جوانتر بود و آسمان آبیتر بود و در چشمانداز دامنههای سالوک توی بشقابهای ملامین گلدار، برای ناهار سیزده به در چکدرمه میکشید. مامان من آن روزها کجا بود؟ هیچ نمیدانم. حوالی آن سالها تهران نبودم. رفته بودم درس حوزه بخوانم و ده سال بعد وقتی شبیه بومرنگی که سرجای اولش برگشته باشد به خانه برگشتم، دیگر مامان را نشناختم، انگار که کاراکتری باشد که در فصل سوم رمانی غیب شده و در فصل نهم دوباره سر و کلهاش پیدا شده. جسته و گریخته پشت تلفن از خاله میشنیدم که دیگر به عروسیهای فامیل نمیرود اما تا وقتی از خود مامان نشنیدم که نوار ویاچسی عروسیاش را عمدا گموگور کرده باورم نشد. سفر قهرمان را من به آخر رسانده بودم و یکی دیگر متحول شده بود. مامان داشت تاریخ خودش را پاک میکرد. به معنای واقعی کلمه.

فرشتهخانم از گرافیک فارغالتحصیل شد اما هیچکدام از آن جزوههای عجلهای به کارش نیامد. نه لوگو دیزاینر شد، نه تصویرساز و نه حتی توانست با فوتوشاپ و ایلاستریتور اخت شود. برگشت به معبد کوچکش، پشت همان میز خیاطی جمع و جوری که چندباری باهاش برای خودش و مریم لباس دوخته بود. هر بار که سوزن میشکست به خودش سرکوفت میزد که کاش حداقل یک چیزی در آن دانشگاه خوانده بود که به این چرخ لامذهب ربطی داشته باشد. مثلا طراحی و دوخت یا هر چی.
باقی اعضای خانواده اما انگار خیال نداشتند ته تلاشهای مامان نقطه بگذارند و شبیه ورزشکارهایی که قرار بود آتشدان بزرگ افتتاحیه المپیک را روشن کنند، هر صد متر مشعل را دست به دست میکردند. عباس، پدر خانواده که روزگاری به عشق هنر از بجنورد یککاره تا یزد رفته بود تا در دانشگاه، نقاشی بخواند، حالا بعد از سالها معلم ریاضیبودن، دوباره فیلش یاد هندوستان کرده بود و یک آموزشگاه انیمیشن نقلی در بجنورد راه انداخته بود تا به بچهها متحرکسازی دو بعدی یاد بدهد. ایدهای که البته به خاطر مشغلههای عباس و گرفتاریهای فرشته شکست خورد اما باعث شد چیزی در پس ذهن مریم رسوب کند: در خانوادهای که دیوانگی را به رسمیت میشناسد، تو هم دیوانه باش.
مشعل حالا از دستهای پدر به دستهای مریم رسیده بود. پس شروع کرد به دویدن. در اولین قدم رشته تجربی را گذاشت کنار و در قدم بعدی رشته مامان، یعنی گرافیک را در دانشگاه انتخاب کرد. حالا همه چیز انگار دوباره از نو شروع شده بود. مشعل سر جای اولش برگشته بود ولی به مراتب درخشانتر و شعلهورتر. فرشته اما محافظهکارتر شده بود. از آن همه انرژی در چشمهای بقیه سر درنمیآورد و دلش میخواست تا ابد، به دور از کارخانهی دوپامین تصمیمهای آنی و هیجانزدهی دیگران، سر صبر و حوصله پشت میز خیاطیاش بنشیند و هر از چندگاهی، محض تفریح، برای خودش و مریم لباسهای ساده و سبک بدوزد.

آن زنانگی عصیانگر را دیگر در رگ و پی و اعصابش احساس نمیکرد و یکجورهایی داشت در همان سراشیبی تندی میافتاد که مامانم در نقطه پایانش ایستاده بود. فرشته اما خیلی خوششانس بود که به جای پسری مثل من، میثم را داشت؛ یک دهههشتادی کمحوصلهی کمحرف که به جای تماشای ذرهذره آبشدن مامانش به او یک پیشنهاد غریب و آشنا داد؛ آشنا به این خاطر که لازم نبود مامان برای انجامدادنش از پشت چرخ خیاطیاش بلند شود و غریب به این دلیل که تا حالا حتی اسم «کریپر» را هم نشنیده بود؛ کاراکتری ساده اما ترسناک از پرفروشترین بازی ویدیویی تاریخ، یعنی ماینکرفت که میثم عاشقش بود و حالا میخواست عروسک پارچهایاش را هم داشته باشد.
کار با چند اسکرینشات از صفحه موبایل شروع شد. مامان مدام گوشی را به چپ و راست میچرخاند تا بالاخره سر و ته کاراکتر را تشخیص بدهد، اما هر چه بیشتر به آن چند پیکسل در هم تنیده خیره میشد، کمتر از شکل و قیافه کریپر سر درمیآورد. میثم ولی در بند قصهها بود:«میگن ناچ، سازنده ماینکرفت، کریپر رو سر یه اشتباه توی کد نویسی ساخته وگرنه اولش فقط میخواسته یه خوک ساده درست کنه» مامان توی عکسها ریز شد اما هیچ اثری از خوک ندید: «مطمئنی؟» میثم شانه بالا انداخت و گوشی را از مامان گرفت و وارد بازی شد.
در جهان بینهایت پیکسلها، شب از راه رسیده و ماه پیکسلی، وسط ستارههای پیکسلی میدرخشید. کمی دورتر یک خانه سنگی و چوبی پیکسلی دیده میشد که با درختهای پیکسلی محاصره شده بود. همه چیز در سکوت و آرامش کرختیآوری فرورفته بود که ناگهان سایه سبزی از دور دست به چشم خورد. سایه شروع کرد به دویدن و میثم لبههای گوشی را محکمتر توی دست نگه داشت، انگار که نگران افتادنش باشد. «نگاش کن» مامان چشمهایش را به صفحه گوشی نزدیک کرد و چندثانیه بعد کریپر را دید که مثل یک مهاجم انتحاری، خودش را در چند قدمی میثم منفجر کرد. مامان ناخوداگاه تکانی خورد. باورش نمیشد چند پیکسل ساده اینطور احساساتش را درگیر کرده باشند. میثم لبخند زد:«ماینکرفتبازها دقیقا نمیدونن باید چه حسی به کریپر داشته باشن، از یه طرف بدجوری ازش میترسن و از طرف دیگه نمیتونن بازی رو بدون اون تصور کنن. فکرش رو بکن؛ اگه کریپر نبود همه چیز خیلی خستهکننده نمیشد؟»
فرشتهخانم الگوها را از توی همان عکسهای کمکیفیت درآورد، پارچهها و نمدها را بادقت برش زد و چند روز بعد پای اولین کریپر پارچهای را به خانهشان باز کرد. میثم انگار تازه سر ذوق آمده باشد، از مامان خواهش کرد کاراکترهای بعدی را هم بسازد و آرام آرام سر و کله عروسکهای اندرمن و خوک و استیو هم در قفسههایش پیدا شد.

در همین شلوغیها، یک شب که میثم پای تلویزیون نشسته بود و با صدای بسته به آگهیها زل زده بود، چشمش به تبلیغات اپلیکیشنی به نام باسلام خورد. چند دقیقهای در سکوت، توی گوگل سرچ کرد و بعد طوری که انگار کشف تازهای کرده باشد، از روی مبل نیمغلتی زد و رو به مامان که جلوی میز ناهارخوری بین رکعت سوم و چهارم عشایش به شک افتاده بود، فریاد زد:«گرفتم باید چیکار کنیم!» همان موقع «عروسک ماینکرفت» را توی باسلام با چندتا کریپر و خوک راه انداخت و نماز طولانی مامان که تمام شد، خبرش را به او داد. مامان که هنوز الله اکبر و سبحاناللههای نماز مثل ستاره دور سرش میچرخیدند، زد زیر خنده. «آخه کی این عروسکها بد قواره رو میخره؟ فکر کردی همه مثل خودت خلن؟»
فردای همان شب، آفتاب هنوز بالا نیامده بود که میثم فریادزنان از جا پرید و گوشیبهدست شروع کرد به دویدن دور خانه. مریم و بابا که پاهایشان سر راه لگد شده بود، با بدخلقی سرشان را از زیر پتو بیرون آوردند و مامان که دوباره خواب بهارهای محمدآباد را دیده بود، لبخند به لب چشمهایش را باز کرد. میثم گوشی را با دستهای لرزان جلوی مامان گرفت:«شما یه سفارش جدید از باسلام دارید»
***

از مغازه دنج و کوچک فرشتهخانم که بیرون میزنیم، با هم به سمت خانهشان راه میافتیم تا اتاق کار و چرخخیاطیاش را از نزدیک ببینیم. سر راه به زنم میسپارم که به فرشته خانم بگوید ما چند دقیقه دیرتر میآییم تا فرصت جمعوجورکردن خانه را داشته باشند. توی ماشین اما بیکار نمینشینم. گوشی را در میآورم و به مامان پیامک میدهم:«پایهای یه کار جدید بکنیم؟»


استان خراسان شمالی
عالی بود قصه ی غرفه از ساخت یک کرپر ساده آنقدر خوب العان این غرفه داره پیش میره که همه عروسک هایشان را دوست دارند
نویسنده ی محترم
بسیار عالی هستیو
بخش اول داستان تلنگریبود واقعا
ایده ی کسب وکارشونو خیلی دوست داشتمو احسنتبه مادر واحسنت بیشتر به فرزندشون
ایده پیدا کردن ذهن ازاد و خلاق میخواد و واقعا سرمایه است
باید فکرمونو از اصافات بیهوده ماککنیم
تبریک میگم! تراپی جدید پیدا کردم!
خوندن مجله باسلام…..
سلام ، چقدر زیبا نوشتید ، مامانهای خوب ایرانم خدا حفظتون کنه ، کاشدر فصای گیم و نت، بازیهای ایرانی و خوبی داشته باشیم که بچه هامون کاراکترهای جذاب ایرانی رو هم تجربه کنند ، همه چی از اول آماده نیست ، باید تلاش کرد ، باید از اتاق کوچک ذهن بیرون آمد و فکرهای خلاق داشت باید ذهن رو پویا کرد تا موفق شد .
مثل همین کاری که این مادر عزیز کرد .👌🌹🙋♀️🌺🌺🌺🌺🌺💐💐💐💐💐💐
چقدر این خانم را دوست داشتم، مثل خودم دیدم که تو چهل سالگی رفتم دانشگاه و حسابی درکشون میکنم و بهشون خداقوت میگم، و پربرکت و پرفروش باشند انشالله، در ضمن مطالب با قلم بسیار عالی نوشته شده بود، دست نویسنده اش مریزاد، کیف کردم و خوندم
احسنت، زیبا بود، ماشاالله به مادران این چنین که برای خانواده و زندگی شون تلاش میکنن
خیلی قشنگ و انگیزشی بود الهی که در کارتون موفق باشید لذت بردم
چه نوشته دلربایی،،خداهمه مادران ایران زمین بسلامت بداره،، منم مثل مامانت یه مادرم که دارم دنبال مسیرم میگردم برام دعا کنین ته جاده افسردگی گم نشم
چه متن زیبایی
خدا همتون رو حفظ کنه
واقعا منم دنبال همچین معجزهای هستم تا بتونم مسیرم رو پیدا کنم.
خداروشکر که یکی اینجوری مسیرش رو پیدا کرد🤲🏻
تن همه مادران ایرانی سلامت که مادرانه هایشان گرما بخش زندگی میباشد