روزی جایی خواندم، زندگی یعنی آنچه به یاد میآوریم تا روایتش کنیم، مفهوم این جمله یعنی؛ زندگی = خاطرات!

یاسرِ اتحاد خاطرهباز است، او از آن مردهایی نیست که اتفاقهای ریز و درشت زندگی را شوت کند به زبالهدان مغزش. این را میتوان از جزئیاتی که حین تعریف کردن ماجراها ارائه میدهد فهمید. او سالهای مهم زندگیاش را خوب به خاطر دارد و وقت تعریف کردن از دورهی سربازی و خاطرات زندگی مشترکش تاریخ را گم نمیکند.
یاسر مثل خیلی از آدمهای دیگر خاطراتِ ریز و درشت زندگیاش را دستهبندی کرده، دستهی شیرینها و تلخها و از آنجایی که چرخگردون همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد و روزگارِ استادِ بهم ریختن مترها و معیارهاست، یعضی از خاطرههای یاسر در عین شیرینی، تلخ هم هستند. یاسر لپتاپی دارد که در دل خود یک خاطرهی شیرین و یک خاطرهی تلخ جا داده! لپتاپی که یاسرِ با نگاهکردن به آن، لبهایش کش میآید و چشمهایش پر میشود از اشک، دو احساس متناقض در آن واحد عجیب به نظر میآید اما این لپتاپ نهچندان نو که رد کار کردنهای بیوقفه روی کیبوردش دیده میشود و روی میزِ کارِ کارگاه جا خوش کرده، قصه دارد!
شیرین مثلِ موفقیت

وقتی نوجوان بود نقل عشق کامپیوتر بودنش در کل فامیل پیچید، اما همه دیدند زندگی چطور یاسر را هل داد سمتِ کارمند بودن، سمتِ داشتن یک شغلِ ثابت و بیهیاهو. شغلی که هیچ شباهتی به رویاهای نوجوانیاش نداشت. اما یک روز، یک نفر از راه رسید و یاسر را نشاند پشتِ کامپیوتر. او که استعداد و علاقهی یاسر را میشناخت، دستش را گرفت و زیرگوشش خواند:«تو میتونی.» و نشستن پشت سیستم همانا و فورانِ ایدهها و ذوق همان.
یاسرِ گل کاشت در کسب و کارِ پسرداییاش، رونق بخشید به لاین جدیدِ کاری او و پسرِدایی حامی و قدرشناس، لپتاپی هدیه داد به او. یاسر میخندد:«این لپتاپ قدیمی شده، اما برام عزیزه، اون روز که رفتیم توی مغازه، اصلا انتظار نداشتم بخواد همچین چیزی برام بخره. به انتخاب خودم این لپتاپ رو خرید تا راحتتر بتونم کار کنم.» از برق چشمهای آقای اتحاد حین مرور خاطرهی شیرینش، میتوان تصور کرد آن روز وقتی دست پر به خانه رفته، توی دلش چه ولولهای برپا بوده. حتم سرش را داده بالا، سینهاش را داده جلو و به همسرش گفته:«گل کاشتما. اینم دستمزدم.» یا شاید چیزی شبیه این.
تلخ مثلِ سوگ

لپتاپ LENOVO روی میز، شبیه همهی لپتاپهای دیگر است اما یک ویژگی جالب دارد. یکی از دکمههای کیبوردش کنده شده. چشم که میچرخانم نمیتوانم بفهمم دکمهی حرف«خ» کنده شده یا دکمه ی حرف «ح». جلوتر میروم و چشم ریز میکنم و میبینم جای دکمهی عدد 9 خالی است.
میپرسم:«خب شما لپتاپ وسیلهی کارتونه، چرا با یه مدل جدید جاگزین نکردید؟» و یاسر اتحاد:«لپتاپ دیگهای هم دارم.اما خب…»
_ میفهمم. ولی خب حداقل دکمهی کیبوردش رو تعمیر میکردید.
_ این دکمه ماجرا داره. از قصد تعمیرش نکردم.
چشم میدوزم به او و یاسر انگشت اشارهاش را میگیرد سمتِ دکمهی کنده شده:«چند سال پیش، یه دوستعزیزی بهم زنگ زد. با هم رفاقت داشتیم اما ایشون یه شهر دیگه زندگی میکرد. اومده بود گیلان مسافرت، وقت برگشت به شهر خودش اومد خونهی ما و یه شب مهمون ما شد. من لپتاپم رو آوردم تا بهش نشون بدم چطوری کار میکنم و چیکار میکنم. دخترم اون روزها کوچیک بود. اومد کنار ما نشست و هی با این دکمهی لپتاپ بازی کرد. اون قدر کارش رو ادامه داد که دکمه کنده شد.»
مکث میکند، صدایش میلرزد:«رفیقم ناراحت بود که وسیلهی کار من خراب شده. تا دم صبح نشست با این دکمه ور رفت، چسب زد، تلاش کرد تا درستش کنه. درستش کرد و صبح از خونهی ما رفت.»
من که هنوز نفهمیدهام چرا آقای اتحاد بغض کرده و کاسهی چشمهای لبریز شده، مات زل میزنم به او و او:« دکمه بعد از چند وقت کنده شد و اون دوستم چند روز بعد از رفتن از خونهی ما فوت کرد.»
دهانم باز میماند:«چرا؟»
_مریض شد یهو!
چانهاش میلرزد و نگاهش را میدزدد از ما.
هوای کارگاه سنگین شده و سکوت نشسته روی شانههایمان. نفس عمیقی میکشم و رو به آقا یاسر:«شما خیلی دلنازک هستیدا.»
و او اشکهایش را با سرانگشت میچیند و میان گریه میخندد.
استان گیلان


مثل همیشه نوشته قشنگی بود ،ممنون از خانم دولتی.
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه