من به داغ شدن ناگهانی گوشها، گل افتادن گونهها، منقبض شدن ماهیچههای شکم و تند تپیدن قلب نمیگویم عشق! عشق در نظر من میخکوب شدن یکباره تمام سلولهای بدن است در پی یک تمنای بیمانند. پس از عشق دیگر هیچ چیز رنگ سابق را ندارد، هرچه هست رنگ معشوق است و بس، که البته به ندرت رخ میدهد! اما درست از لحظهای که عشق آغاز میشود حتی عاقلترین آدمهای دنیا هم مقابلش سرخم میکنند و من پس از مدتها در روزگاری که زنها معتقدند مردها حقشان را خوردهاند و مردها باور دارند زنها آن را شکل کیف پول میبینند یک زوج عاشق دیدم؛ زوج عاشقی اهل شهر کرد و صاحب تولیدی نمد درخشان.
زوجی که چهرههای بشاش و مهربانشان را پشت چشمهایم خال زدهاند و این روزها هر وقت که خسته میشوم به آنها فکر میکنم، فکر کردن همان و نشستن لبخند کوچکی روی لب همان. و این معجزه عشق است.
فهرست:

یک همراهی 35 ساله
از کاشان تا شهرکرد برای یافتن یک قصه کارآفرینانه رفته بودم، رفته بودم تا خانم درخشان برایم بگوید چگونه رفته سراغ نمد و کارگاهی راه انداخته و محصولات ابتکاری اما کاربردی ساخته؟ اما رسیدم به یک داستان عاشقانه. خانم درخشان متولد چهل و نه است، او خیلی سال پیش وقتی که دخترکی چهارده ساله بوده دلباخته پسرعمویش میشود.
از آقای درخشان میپرسم: «ازدواجتون سنتی بود یا… ؟ » لحظهای به همسرش نگاه میکند و میخندد: «آره سنتی ازدواج کردیم. » اما من باور نمیکنم! حجب و حیایشان اجازه نمیدهد برای منی که همسن و سال دخترشان هستم از تبِ عشق نوجوانی و جوانی بگویند، از تبی که هرگز رو به خاموشی نرفته. به هر حال هاجر خانم درخشان در 14سالگی وارد زندگی مشترک میشود، آن روزها پسرعمویش یک جوان 24 ساله است با حقوقی کاملا معمولی و حتی رو به پایین. آنها یک سال اول زندگی مشترک را در جوارِ خانواده آقای درخشان میگذرانند و سپس به شهرکرد میآیند.
آقای درخشان وارد تدریس میشود، او معلم حسابداری است و هاجر به پشتبانی او تا کاردانی درس میخواند و بعد میرود دنبال خیاطی و برای در و همسایه لباس میدوزد، او در کنار خیاطی از همسرش حسابداری هم یاد میگیرد، آقای درخشان حسابرسی شرکتهای خصوصی را میسپارد به هاجر تا در ایام فراغتش مشغول باشد. البته که هاجر ایام فراغت چندانی ندارد، چون یک سال و اندی پس از ازدواج، دخترش به دنیا آمده و او در کنارِ مادری و همسری باید کارهای مختلفی را پیش ببرد.

با وجود همهی فشارها، هاجر آدم یکجا نشستن نیست و کار کردن را دوست دارد، او میپزد و میشورد و بچهها را تر و خشک میکند و هر فرصت خالی را غنیمت میشمرد برای نشستن پای چرخ یا نشستن پای ماشین حساب. چند سال بعد، وقتی پسر کوچکی هم به خانوادهی درخشان اضافه شده، خدا به برکت عشق و تلاششان زندگیشان را زیر و رو میکند، ورق برمی گردد، فقر میرود و دارایی و رفاه از راه میرسد.
بچهها قد میکشند و در کنار زندگی آرام و شیرین پدر و مادر امنیت و مهر را به معنای واقعی کلمه حس میکنند، پس از چند سال دخترِ خانواده ازدواج میکند و زمزمهی بازنشستگی آقای درخشان در خانه میپیچد، بعد از سی سال کار، بعد از سی سال هر روز صبح راهی مدرسه شدن و با بچهها و عدد و رقمها سر و کله زدن وقت این است آقای درخشان فارغ بال و خاطرِ آسوده، نفس راحتی بکشد. هاجر خانم هم دیگر دماغ خیاطی ندارد پس بساط خیاطی را جمع میکند و میگذارد کنج اتاق تا خاک بخورد و با خود میگوید: «از حسابداری هم خسته شدم.»
بالاخره روز موعود فرا میرسد، آقای درخشان بازنشسته میشود و لوح تقدیر به دست میآید خانه تا با زن نشسته شود. نشستن و نفس کشیدن و داشتن یک زندگی بیدغدغه کنار هاجر آرزویی است که همیشه داشته، آنها پول به اندازه کافی دارند، خانهی خوب و ماشین مناسب و باغ_ویلای کوچکی هم، خاطرشان از بچهها جمع است و میتوانند پس از این تا لنگ ظهر بخوابند و به شهرهای مختلف ایران سفر کنند، سوغاتی بخرند، مهمانی بگیرد و خلاصه کیفِ زندگی را ببرند. تا این جای قصه خانوادهی درخشان هیچ دلیلی پیدا نمیشود که زوج داستان ما بخواهند به سمت کارآفرینی بروند، آن هم تولید که هفتخان رستم است و مرد کهن میخواهد.
قصه را این جا نگه دارید و با من بیایید به روزی که من برای اولین بار خانم و آقای درخشان را دیدم، در مغازه کوچکی برِ خیابان که روی دیوارش نوشته شده بود: «کچه نمد درخشان. »

از مینو و اکبر آشپزباشی تا هاجر و حمیدرضای باسلام
همین که در آغوشِ مادرانه هاجر خانم فرو میروم، تمامِ یخم فرو میریزد، بیآنکه اراده کنم حفاظ و روکشی که آدمها در گفت و گو با غریبهها دارند برداشته میشود و من بازیگوشانه چشم میچرخانم به تمام قفسههای مغازه، به کنج و دیوار و کف. کارگاه پر است از نمد، نمدها در ابعاد و اندازهها و کاربردهای مختلف از پاپوش و زیرانداز بگیر تا تشک و روکش صندلی ماشین و دهها قلم دیگر نگاهم میکنند. بوی پشم بز نرم و آرام بینیام را قلقلک میدهد، میپرسم: «همهی ما میدونیم نمد خاصیتهای زیادی داره، اما چون استفاده ازش سخته سراغش نمیریم، چی شد که شما به چنین ایدهی خلاقانهای رسیدید و وسایل کابردی نمدی ساختید؟ و هاجر خانم میگوید: «ما ده سال پیش کارمون رو شروع کردیم. » و من انگار که تازه یادم افتاده سوال مهمی را جا انداختهام رو میکنم به آقای درخشان و:
_قبل از اینکه بریم سراغ روند کار، برام بگید چرا بعد از بازنشستگی رنج تولید رو به جون خریدید و خودتون رو به دردسر انداختید؟

مرد خوشتیپ مقابلم از ته دل میخندد و اشاره میکند به هاجر خانم و میگوید: «ایشون مجبورم کرد.» مزاح ساده و شیرین آقای درخشان من و هاجر خانم را به خنده میاندازد، آقای درخشان جدی میشود:«خانم ما توی زندگیمون همهچی داریم شکر خدا، یه زندگی لاکچری داشتیم اصلا. از طرفی ما از اول زندگی همیشه و همه جا باهم بودیم. همین الان من اگه اداره هم بخوام برم، خانم درخشان همرامه. خانم درخشان خرید بخواد بره منم همراهش هستم. ما لحظهای از هم جدا نمیشیم، اینو همه میدونن یعنی وقتی من برم تو یه اداره و خانوم درخشان همراهم نباشن همه از من میپرسند که چه اتفاقی افتاده؟ خدای نکرده حالشون بده؟ چرا همراهت نیستن؟ » اینها را میگوید و نگاهش را میدوزد به هاجر خانم، شاید باور نکنید اما قلبم دارد از خوشی میایستد! اصلا اینکه یک نفر بگوید ما زندگی لاکچری داشتیم، اینکه مردی بیخجالت عشق زنش را فریاد بزند، اینکه آقای درخشان دست به دست و شانه به شانه همسرش همه جا برود و از برچسب «زنذلیل» واهمهای نداشته باشد برای ایستادن قلب نازک من کافی است.
خودم را جمع و جور میکنم تا از شدت ذوق کف کارگاه پهن نشوم و آقای درخشان ادامه میدهد: « شش ماهی که از بازنشستگی ما گذشت و استراحتهامون رو کردیم خانم درخشان گفتن من احساس اضافه بودن دارم. گفتن احساس میکنم فقط مصرف کننده هستم، بیفایدهام و هیچ آوردهای برای دنیا و زندگی ندارم. این حالشون رو بد میکرد البته که منم باهاشون هم نظر بودم. سالها کار کرده بودم و حالا با یه بیکاری زیادی روبرو شده بودم. ما دوتایی شروع کردیم به بررسی کارهای مختلف.»

آنها شروع میکنند به پرس و جو کردن، به فروش و پخش لوازم بهداشتی و دستمال کاغذی، به صادرات خشکبار، به پرورش قارچ و دهها کار دیگر فکر میکنند و تا یک قدمی اجرا میروند اما پشیمان میشوند. تا اینکه با آشنایی بیشتر با کارخانهی فرش نمدی شهرکرد، خیالشان پر میگیرد سمت نمد. شهرکرد قطب نمد و شهر ملی نمد ایران است. این در حالیست که تمام محصولات کارخانه فرش نمد این شهر صادر میشود به آن ور آب و اصلا سهامداران اصلی و صاحبانش هم در کشورهای دیگر نفس میکشند.
خانم و آقای درخشان برای ورود به این عرصه به جای تولید، وارد شناسایی بازار میشوند. آنها به سراغ چند نمدمال میروند. نمدمالهایی که از نبودن کار و بازار گله دارند. خانم درخشان توضیح میدهد: «من قبل از کار نمد دوست داشتم صادرات خشکبار انجام بدم، خیلی تلاش کرده بودم تا کارت بازرگانی بگیرم متوجه شدم که توی تهران یه نمایشگاهی داره برگزار میشه. ما نمایشگاه رو ثبت نام کردیم و غرفه گرفتیم. از نمدمالها شال کمری، جا کلیدی، کیف و یک سری زیر منقلی خریدیم و دوتایی راهی شدیم، سال نود و چهار بود و پایان نمایشگاه ما سه میلیون ضرر کردیم.»
این ضرر با اینکه مبلغ قابل توجهایست اما زانوهای زوج داستان ما را سست نمیکند، آنها علت ضرر را بررسی میکنند و سرآخر به این نتیجه میرسند که کمتجربگیشان موجب ضرر شده و مردم از محصولات نمدی استقبال میکنند. چند ماه بعد نمایشگاه تنکابن از راه میرسد، خانم آقای درخشان به بارهای قبلی عرق گیرهای مرینوس را هم اضافه میکنند و راهی میشوند. این بار فروش خوب است، آن قدر خوب که خانم و آقای درخشان خستگی از یاد میبرند و تصمیم میگیرند وقتی برگشتند دست به یک حرکت بزرگ بزنند.
هاجر خانم میگوید: « اون جا متوجه شدیم که چه محصولاتی موردنیاز مردمه. خیلیها مراجعه میکردند با شکایت از درد زانو و مچ، یا تشک نمدی میخواستند و شکمبند و اینها کالاهایی بود که یا تولید نمیشد یا خیلی کم تولید میشد. وقتی برگشتیم از نمدمالها خواستیم نمد خام برای ما تولید کنند. توی پارکینگ خونهمون یه کارگاه راه انداختیم، با همون چرخ و ابزاری که داشتیم. طراحی میکردم، برش میدادم و میدوختم، یه خانمی رو هم آورده بودم کمک دستم. الگوی خاصی نداشتم، میرفتم محصولات داروخونهای رو میخریدم و بررسی میکردم، یا خودم ذهنی طراحی میکردم و مدام تغییرات میدادم. کم کم متوجه شدیم برای پیشرفت کار باید چرچ صنعتی بگیریم، چرخ ضخیمدوز، رفتیم تهران، بازار بزرگ. اول دو تا چرخ بود، بعد شد دوازده تا. تولیدات منحصر به فردی داشتیم، مث عرقگیر ماشین. خیلی خرج میکردیم و اون موقع هنوز به سوددهی خاصی نرسیده بودیم.»
تصور کنید زن و مردی که باید در دوران آرامش و عافیت بازنشستگی توی خانهشان کنار بچهها و نوهها خوش بگذرانند، بعد از نماز صبح آفتاب نزده راهی تهران میشوند. خودشان را به بازار بزرگ میرسانند با هزار پرس و جو، چرخ و دوک و ابزار موردنظرشان را میخرند و جوری برمی گردند که دوازده شب شهرکرد باشند، تا هم هزینههایشان کاهش پیدا کند و هم فردا بالای سر کارگاه حاضر باشند و خود خانم درخشان هم بخشی از سفارشها را بدوزد.

سوای از اینها هاجر خانم باید وقتی را هم برای آموزش دادن به نیروهای تازه نفس صرف میکرد، او بعد از گرفتن مجوز مشغول آموزش دوخت و دوز نمد شده تا در آینده دچار مشکل نشود. خانم درخشان میخندد: «پوست کلفت بودم، اما اگر همراهی همسرم نبود هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم. همراهی همسرم هم مالی بود هم روانی. همه جوره کنار من ایستاد، شانه به شانه من دوش به دوش کار کرد، کسب و کاری که الان داریم به نام منه ولی در واقع برای هر دومونه و اگر ایشون نبود هیچ چیزی اتفاق نمیافتاد. » یاد سریال آشپزباشی میافتم، یاد صحنهای که مینوخانم کلِ مدیریت آشپزخانهی پررونقشان را به نام خودش سند زد و آقااکبر از تصور اینکه همسرش او را یک آشپز ساده میداند و بس بهم ریخت. در نمد درخشان اما خبری از این حرفها نیست، هر چه هست مهر است و احترام.
نمایشگاه هلند و ورود به بازار جهانی
با تبلیغات گسترده و تلاش شبانه روزی محصولات به فروش میرود و سفارشها از راه میرسد. نمایشگاههای پشت همی کار را رونق میدهد، تا جایی که خانم آقای درخشان تصمیم میگیرند خودشان نمدمالی اختصاصی داشته باشند. «سفارش رفته بود بالا، نمدمالها همراهی نمیکردن، یا به موقع نمیرسوندن یا کیفیت و رنگ کار مورد تایید ما نبود، به خاطر همین تصمیم گرفتیم که خودمون نماد مالی اختصاصی داشته باشیم. برادرم از اول کار همراهمون بود، توی شهرک صنعتی یه کارگاه گرفتیم و مدیریتش رو سپردیم به برادرم، در حال حاضر شش نفر اون جا برامون کار میکنند.»
سال نود و شش از خانم و آقای درخشان از طرف میراثفرهنگی به نمایشگاه صنایع دستی در هلند دعوت میشوند، با این شرط که هزینهی رفت و برگشت و سایر خرجها بر عهده خودشان باشد. در این نمایشگاه روابط بسیار خوبی برای کسب و کار نمد درخشان ایجاد میشود، آشنایی با کمپانیها و فروشگاههای برتر دنیا چیز کمی نیست اما یک ضرر بزرگ هم دارد، خانم درخشان، چای خوش عطر و رنگ را از دورن سینی برمیدارد و به دستم میدهد و میگوید: «وقتی میخواستیم برگردیم بهمون گفتن جنسها رو براتون میفرستیم. الان شش سال گذشته و جنسهای ما اون جا مونده. بک غرفه کامل بار برده بودیم. » آنها در این شش سال بارها پیگیر ماجرا شدهاند اما آب در هاون کوبیدن است انگار.

کارگاه نگو، بگو خانه!
این روزها اوضاع کسب و کار خانم آقای درخشان خوب است دختر خانم خانواده درخشان در بخش فروش و بازاریابی کمک حال والدین است و پسر سرباز خانواده در رسیدگی به امورات کارگاه و باز نگهداشتن مغازه. خواهر و برادر هاجر خانم هم وسط میدان کار ایستادهاند تا همه چیز روی اصول پیش برود. آنها از پارکینگ کوچک به یک کارگاه بزرگتر آمدهاند، کارگاهی که حدود هجده نوزده خانم به طور ثابت در آن مشغول کارند. با چند قدم خودمان را از مغازه به کارگاه میرسانیم،
بوی پشم بز که در ابتدا به صورت محو در هوا پخش بود دست دراز میکند و مرا در آغوش میگیرد، انگار توی ییلاق ماسال میان یک دشت وسیع ایستادهام. خانمها مشغول کارند، یکی اتو میکشد و یکی برش میزند، یکی پشت چرخ نشسته و یکی با سوزن مشغول است، خوب که نفس میکشم بوی قرمه سبزی هم به بوی قبلی اضافه میشود. یکی از اتاقهای کارگاه آشپزخانه است و خانم آشپز بشقابها را چیده روی هم و سبزیخوردنها را ریخته درون سبد و میخواهد سفره بیاندازد. خانم درخشان برای همکارانش آشپز زبردست گرفته تا از طعم خوب غذای خانگی محروم نمانند.
سرک میکشم توی حیاط کوچک کارگاه استیجاری، یک نمد بزرگ برش نخورده پهن است روی طناب. خواهر خانم درخشان که مدیر داخلی کارگاهست میگوید: «وقتی نمد رو از کارگاه میاریم و نم داره، این جوری پهنش میکنیم تا آفتاب بخوره و خشک بشه. » گوشه گوشه کارگاه محصولات نمدی دیده میشود، خانم درخشان ذاتا آدم مدیر و خلاقیست او حتی از اضافههای پرت تشک و زیرانداز نگذشته و آن را تبدیل کرده به زیر قابلمهای.
زود از کارگاه بیرون میزنم تا خانمها بعد از چند ساعت کار مداوم یک لقمه غذا به دهان بگذارند. صحبت با آقای درخشان را از سر میگیرم و چیزهایی میشنوم که به شدت ناراحت کننده است.

تولید در ایران محکوم است
زوج کارآفرین ما میگویند: «این روزها وضعیت اقتصادی مردم اون قدر خوب نیست که به راحتی بتونن برای محصول نمدی هزینه کنن اما ما سفارشهای دیگهای داریم. مثلا اول امسال یه آقایی اومد به ما بار سفارش داد برای ترکیه و ما حساب که کردیم حدود بیست و پنج تریلی بار میشد. ایشون ظرف شش ما کل محصولات رو میخواست اما ما برای تولید نیاز به یکسال وقت داشتیم و خب سفارش رو از دست دادیم. یا بعد از اینکه یه بار رفتیم نمایشگاه خارجی یه آقایی از کانادا با ما ارتباط گرفت. زیرانداز نمدی میخواست. از ما پرسید ظرفیت تولید شما چقدره؟ ما گفتیم صد متر. به ما خندید گفت صد متر فقط نیاز یکی از فروشگاههای زنجیرهای ما رو رفع میکنه و باید چند ده برابر تولید کنید تا ما بتونیم ازتون جنس بخریم. »
میپرسم: «آخه مشکل کجاست؟ شما ظرفیت فروش دارید اما نمیتونید تولید کنید؟»
_ ببینید ما برای تولید بیشتر نیاز به دستگاه و ابزار داریم از دستگاه نمدمال بگیر تا چرخ و اتو و دستگاه برش و پرس و از همه مهمتر نیاز به کارگاه و مکان بزرگ داریم. همهی اینا مستلزم هزینه است و هزینه کمی نیست که ما به راحتی از پسش بربیاییم. حمایتی هم از ما نمیشه، وقت رزومه پر کردن و گزارش دادن میان سراغ ما، وعده و وعید میدن و میرن.» سفارشهای برونمرزی نمد درخشان میتواند اقتصاد شهرکرد را دستخوش تغییر کند، میتواند نان حلال را مهمان جیب خیلیها کند، اما دریغ و صد دریغ که… صورتم مچاله شده انگار که خانم درخشان میگوید: «با وجود اینکه تولید در ایران محکومه و تولید کنندهها قدر نمیبینن اما نمد و کالاهای ارگانیک سنتی رو به رشد هستن و مردم تازه دارن با اهمیت استفاده از نمد در زندگی شون آشنا میشن. بعد از ده سال تلاش، به آینده خیلی امیدوارم. »

به عنوان سوال آخر از آقای درخشان میپرسم: «حالا که در دوران بازنشتگی دستی دستی خودتون رو توی این کار پرزحمت انداختید چه حالی دارید؟ »
_ میدونی دخترم امید آدم رو سرپا نگه میداره. ما چهار پنج سال اول کارمون خیلی سختی کشیدیم و همین حالا هم مشکلات و چالشهای کاری زیادی داریم، اما وقتی ته ماه میرسه و میبینم به واسطه ما خیلیها دارن نون میبرن سر سفرهی خانوادهشون، تمام خستگی ما در میره.
درخشان مثل درخشان!
حین خداحافظی، خانوادهی درخشان ما را در حریر محبتشان میپیچند، خانم درخشان میگوید: «اصلا اجازه نمیدم برید هتل، باید بیایید پیش ما» و مادرانه زیر گوشم میخواند: «اتاق دخترم استفاده نمیشه. هر وقت که از اصفهان بیاد میره اتاقش، تازه پسرمم امشب سربازی شیفته و خونه نیست. بیا امشب و پیش ما بمون. » دروغ چرا، دلم میخواهد بمانم، تعارف را بگذارم کنار و امشب را مهمان خانه و کاشانه زوجی باشم که همیشه آرزو داشتهام زندگیام شبیهشان باشد. اما دست و پایم به خاطر زینب و همسرم بسته است، نمیدانم آن هم مثل من با آقا و خانم درخشان احساس راحتی دارند یا نه. پس روی ماه هاجر خانم را میبوسم و میگویم: «کنار همسرتون بمونید تا عکستون رو بندارم. » عکس که ثبت میشود صفحهی گوشی را میگیرم سمتِ هاجرخانم تا خودش را ببیند تا اگر راضی نیست عکس دیگری بیاندازم، او سرسری نگاهی به عکس میاندازد و میگوید: «خوبه. من زیاد حساس نیستم. » به چهرهی بیبزک و لباسهای مرتب اما سادهاش نگاه میکنم و میگویم: « آخه شما کارهای مهم تری توی دنیا دارید، به همین خاطر ظاهر زیاد براتون مهم نیست. » و صدایی توی سرم میپیچید: «شاید هم خاطرتان از معشوقتان آسوده است، یقین دارید او همین هاجر را دوست دارد، مثل قدیم، شاید بیشتر از قدیم، یقین دارید برایش کافی هستید، مثل همان روزهای چهارده سالگی. »

دست تکان میدهم برای لیلی و مجنون قصهی امروز و صدای توی سرم میزند زیر آواز:
«منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی جای دگر مینروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
من به جز جانب آن گنج گهر مینروم»


استان چهارمحال و بختیاری
درود و سلام بر آقای درخشان و همسرشون.
و درود و سلام بر گزارشگر و راوی خوش بیان تلاشهای عبادت گونه ی آنها.
سپاسگزار مهر و توجه شما هستم
هم آرامش و متانت خانم و آقای درخشان ستودنیه
هم قلم زیبا و دلنشین خانم گزارشگر
ممنونم ازتون واقعا لذت بردم
به امید روزی که واقعا شرایط محیا بشه و بتونن با ظرفیت زیاد و جهانی فعالیت کنن^_^
ممنونم ازتون که خوندید. ذوق زده ی مهرتون
نوشته ی خانم دولتی مثل همیشه بسیار زیبا بود.
ای کاش از این تولید کننده و تمام تولید کننده ها حمایت بشه،هم کار ایجاد میشه برا جوان های کشور، هم خودمون تولید میکنیم و خودکفا میشیم و نیازمون به کشور های دیگه کم تر میشه.
ان شاالله کسب و کارتون پر رونق باشه
عزیز مهربونم. ممنونم که می خونی
چقدر دلنشین بود. دلم خواست برم شهرکرد و خانواده درخشان رو ببینم. ممنونم از باسلام و نویسنده. حس خیلی خوبی گرفتم.
عزیزم امیدوارم این شهر زیبا رو ببینی
بهترین سرمایه با هم بودن شما و نا امید نشدن هست اینکه شما باید به سرمایه خودتون اتکا کنید برا عرضه محصول به اروپا و بعد یه سازمان برا برگشت کالای شما حمایت و پیگیر نیست. خیلی جای تاسف داره فکر میکنم اگه با نماینده ی شهرتون در مجلس در تماس باشید یا سفارت اون کشور در ایران بشه کار رو پیگیری کرد براتون ارزوی موفقیت میکنم کاش منم بتونم یروز یه فروشگاه محصولات سنتی بزنم
امیدوارم به زودی زود آرزوتون محقق بشه به داشته و ما بیاییم باهم گپ بزنیم
درود بر شما و زوج درخشان
دستمریزاد میگم امیدوارم پرتوان باشید
ممنون فرزانه عزیز از وقتی که گذاشتی
سلام به خانواده محترم درخشان.واقعا جای تحسین داره این همت و تلاشی که در کنارهم برای تولید و ایجاد اشتغال دارید.یقین بدونید این کار شما باعث رضایت خداوند مهربان و خوشحالی قلب امام زمان عجل الله هست که باعث رزق و روزی رسیدن به جندین خانواده هستید و چه سعادتی از این بالاتر .من هم در کنار مضجع شریف و حرم نورانی حضرت رضا علیه السلام دعاگوی شما هستم.امیدوارم روز به روز موفقیت و توفیقات شما در راه خدمت به خلق و جلب رضایت خداوند و حضرت مهدی علیه السلام بیشتر بشه.یاعلی مدد
پیام شما روشنی بخش مسیره برای خانواده درخشان.
درود بر شما خیلی لذت بردم از مطالعه سرگذشت شما خیلی جالب بود و برای اون سفارشهای ۲۱ تریلی یا سفارش خارجی که از دست دادید من هم ناراحت شدم
منم هنوز غصه می خورم. امید که به زودی اوضاع بهتر بشه