خالق جیب‌های هزار جیب


|

|

12,344

خالق جیب‌های هزار جیب 

زمان مطالعه: 1 دقیقه

عکس زیر فشار انگشتانم جابجا شد. جلوتر… جلوتر.. یک قاب چهارنفره و خانمی که سن‌دارتر می‌زد، احتمالا خودش بود. این یکی از تفریحات من است. که قبل از سفر، بعد از اینکه با غرفه‌داری قرار را نهایی می‌کنم، شماره‌اش را در فضای مجازی ببینم. چرا می‌بینم؟ چون جز لحنش و چیزهایی که می‌گوید و محصولات غرفه‌اش، دیدن تصویرش و حال و هوای مجازی‌اش، یک ذهنیتی به من می‌دهد. آشنایی اولیه، بی که خودش بداند. حتی به نظرم این‌که می‌گویند “تصویر مجازی آدم‌ها واقعی نیست و چیزی است که دلشان می‌خواهد باشند” هم برایم جالب می‌آید.

هنوز عکس خانواده‌ی خوشحال خانم ده‌حقی که غرفه‌ی نظم‌دهنده دارد، زیر فشار انگشت من دارد کش می‌آید. یک زوم روی صورت خانم ده‌حقی من را یاد خانم استیسی انداخت. در واقع چون در تماس اولیه گفت معلم است این را یادم آمد. ورِ وطن‌پرست ذهنم می‌گفت: «چرا یک معلم ایرانی یادت نمی‌آید؟ چرا مابه‌ازای ایرانی به چنته‌ات نیست؟ چرا همه چیز، حتی یک معلم را با نمونه‌ی خارجی‌اش به یاد می‌آوری؟» و برای این ور ذهنم واقعا پاسخی نداشتم و ندارم هم. 

یک سلام و علیک گرم

رسیدیم به اراک. اراکِ شهرک‌های کارگری. اراکِ کارخانه‌های جابجا بیخ هم سبز شده. اراک واحد‌های تولیدی بزرگ! اراکِ صنعتی! وقتی از کنار سوله‌های کوچک و بزرگ عبور می‌کردیم تا به آدرس خانم ده‌حقی برسیم، داشتم فکر می‌کردم که احتمالا همسر ایشان هم مهندس یکی از این واحدها است. 

رسیدیم به آدرسی که داده بودند. دختر بچه‌‌ای در آپارتمان را برایمان باز کرد. تو رفتیم و گرم باهاش سلام و علیک کردیم. خیلی گرم. حتی شاید یکی‌مان لپش را هم کشید. هاج و واج نگاهمان می‌کرد. برگشتم عقب و فکر کردم شاید توی عکس چهار نفره‌ی خانم ده‌حقی اینها، این دختر عکاس بوده باشد. تا گفت اصلا خانم ده‌حقی نمی‌شناسد و ما چی‌چی می‌گوییم! کلثوم خندید و بهش گفت: «خب پس ما سلام علیکمون رو پس می‌گیریم. ببخشید.» و دخترک باز هم نخندید و حیران بود. و ما زیر نگاهش مارپیچِ پله‌ها را بالا رفتیم. 

کاور درس کوکب‌ خانم

یک خانه‌ی ایرانیِ منظم. احتمالا اگر درس کوکب خانم را هنوز توی کتاب فارسی داشتیم، عکس این خانه می‌توانست کاور آن صفحه باشد. من دست خودم نیست، کلا نظم و ترتیب و تمیزی آدم‌ها چشمم را می‌گیرد. و خانم ده‌حقی از این‌ها بود.

همسرشان به قاعده‌ی یک سلام و احوال پرسی ماندند و بعد با خانم ده‌حقی و خواهرشان زهرا تنها شدیم. خواهرشان از ایشان کوچکتر بود ولی مثل همه‌ی خواهرهای کوچکتر در آن سن و سال، نگاهی شبیه دخترها به مادرشان را، به خانم ده‌حقی داشت و با تحسین از کارهایش حرف می‌زد: «ما هر روز همو می‌بینیم. با هم می‌ریم پیاده‌روی و اگه سفارش عجله‌ای داشته باشه دوتایی آماده می‌کنیم. کلا شهلا خیلی باحوصله‌س. هر کدوم از ما هر کاری داشته باشیم اولین کسی که می‌تونیم روش حساب کنیم شهلاس! هم مهربونه، هم دلسوز، هم کاربلد. دختر من عاشقشه! کلا رابطه‌ش با بچه‌ها خیلی خوبه!» فکر کردم کسی که رابطه‌اش با بچه‌ها خوب است، حتمی باید معلم خوبی هم باشد. این فکر دوباره راه باز کرد و رد پای خانم استیسی ذهنم را نقطه‌چین کرد. 

آموزگار بچه‌‌های کم‌توان

خانم ده‌حقی معلم بازنشسته هستند. معلم بازنشسته با سختی کار؛ چون ۲۵ سال به بچه‌های استثنایی کم‌توان درس داده‌اند. و من تقریبا هیچی از بچه‌های کم‌توان و کار با آن‌ها نمی‌دانستم. توضیح دادند که بچه‌ها معلولیت‌های مشخصی ندارند. درصدهای معلولیت متفاوت است. گاهی نتیجه تستی اشتباه شده و اصلا بچه معلولیت ندارد. و گاهی هم عکس این است. و معلم استثنایی باید خودش را برای هرچیزی آماده کند. ممکن است یکی از بچه‌ها آرام و دیگری پرخاشگر باشد. یکی مودب و دیگری ناهنجار باشد. و کیست که نداند کار با این طفل معصوم‌ها چقدر جانگیر و روان‌فرساست.

دوباره داشتم به خانم استیسی فکر می‌کردم و روزی که پای آنه‌شرلی شکسته بود و او شخصاً رفته بود دیدنش. آنه باورش نمی‌شد معلمش اینهمه عزت بگذارد به سرش. ولی معلمش جای خالی او را حس کرده بود و می‌دانست باید درسی را توی خانه به شاگردش بدهد. درس همدلی شاید. و اینکه تو کِی، چکار کنی برای دانش‌آموزت تصمیم مهمی است که خیلی دقت و همت می‌خواهد: «مسئولیت این بچه‌ها سنگینه. درسته تو یه کلاس هفت هشت تان، ولی یه وقتا یه کارایی می‌کردن… مثلا یه بچه‌ای تف می‌کرد. داشتی بهش درس می‌دادی یهو تف می‌کرد تو صورتت! منم که وسواسی!! گاهی یکی بلد نبود آب بینی‌ش رو بگیره. خب کلاس اولی بودن دیگه! یا مثلا برای دستشویی باید از خدمه کمک می‌گرفتن! یا بعضیا که مشکل رفتاری داشتن، بقیه رو می‌زدن. صندلی پرت می‌کردن! خودکار پرت می‌کردن! تا پایان روز گاهی نگرانیم این بود اینا رو سالم تحویل بدم. با بچه‌های عادی آدم گاهی چالش داره. این طفلکا که کم‌توانی هم داشتن. من پشیمون نیستم بابت کاری که کردم و شغلی که داشتم.ولی خب اگه می‌رفتم تو یه رشته‌ی فنی شاید موفق‌تر بودم. مثلا طراحی دوخت. چون از ۱۴-۱۵ سالگی برای خودم لباس می‌دوختم. خیاطی می‌کردم.» پرسیدیم: «ناامید هم می‌‌شدین؟»

خانم ده‌حقی که در همان چند دقیقه نشان داده بودند خیلی خنده‌رو هستند، با یک غمی گفتند: «چرا!!! هم ناامید هم خسته! خیلی وقتا. حتی یه موقع می‌اومدم خونه به بچه‌هام می‌گفتم: «هیشکی حرف نزنه! من حالم خوب نیست! انقد که فشار روم بود. یه وقتا حتی گریه می‌کردم. طفلکا خودشون خودکفا شده بودن، میپختن، میخوردن، میشستن، جمع می‌کردن. همسرمم خیلی همراه بود. کاملا منو درک میکرد. البته این دو طرفه‌س. چون ایشونم کارشون سختیای خودشو داشت. منم همراه بودم باهاشون.» پرسیدیم چطور و فهمیدیم که آقای رحیمی نظامی بودند و خانم ده‌حقی همراهشان شهر به شهر منتقل شده‌اند تا بازنشسته بشوند و برگردند اراک. و حالا یلدا و محمدحسین -بچه‌های خانم ده‌حقی- هم تهران هستند چون در پایان این وطن‌به‌دوشی از اراک به اصفهان و شاهرود و تهران، ترجیحشان ماندن در شهری بوده که بیشتر سال‌های عمرشان را در آن گذرانده‌اند.

«ما شهر به شهر با هم گشتیم اما آخرش برگشتیم اراک. چون دوست داشتیم نزدیک خونواده‌هامون باشیم. غربت خیلی سخته.» ور شاعر ذهنم سر ذوق آمده بود و شعری از خودم را برایشان خواندم، که اتفاقا در غربت و وقتی آبستن بودم نوشته‌بودمش:

«مادربزرگ من است
زنی که می‌رقصد روی قلیان‌‌ها
خانومی اصفهانی اهل دوران احمدشاه!

و زنی که در قعر نعلبکیست 

مادرم، سرتومان‌پوشی گیلانی 

که مرا در یک تاکستان آبستن شد

دخترم تهرانی خواهد بود

هیچ بوی انگور قزوین نخواهد داد

و نوه‌ام شاید اصالتش برسد به جایی دورتر

این غربت موروثی را حوا بنا گذاشت!»

جیب‌‌های هزار جیب

رسیدیم به نظم‌دهنده‌ها. به کسب و کار روزهای بازنشستگی خانم ده‌حقی. خلاقیتی که اول برای نظم دادن به کیف خودشان بوده اما وقتی میل و استقبال دیگران را در داشتن یکی از آن‌ها می‌بینند، کار برایشان جدی می‌شود. «همه خوششون اومده بود. اولا ساده بود. یه کیف با چند تا جای کوچولو برای خرده وسایلِ کیف دوشی. ولی کم کم با بازخورد بقیه راجع‌ به فضاهای توش، مشکلاتی که باهاش داشتن و عکسای پینترستی، رسیدم به یه سری نظم‌دهنده‌ی واقعا کاربری. مثلا می‌گفتن کاش جای کلید داشت، کاش دسته داشت، کاش فضای زیپی داشت، کاش برا باز شدن حالت کشسانی داشت و من همه‌ی چیزایی که میخواستن رو پیاده می‌کردم. و الانم مشتری اگه بهم بگه فلان تغییر رو بده یا اضافه کن و کم کن انجام میدم. و منتظرم که بقیه یه نقصی رو بهم بگن تا سریع برای کارای بعدی رفعش کنم.» یادم آمد در تماس تلفنی پرسیده بودم کارگاه دارید و گفته بودند: «کارگاه که نمیشه اسمشو گذاشت، ولی یه فضایی رو اختصاص دادم به این کار.» و درخواست کردم که ما را ببرند توی کارگاه و روند دوخت این کیف‌های هزارجیب را ببینیم. 

خداحافظ خانم استیسی

کارگاه یک انباری کوچک بود. با دو میز و یک چرخ خیاطی. و سه رف روی دیوار. میزها را آقای رحیمی برای همسرشان درست کرده بودند. ارتشی سابق و ابزار فروشِ حاضر، دستی هم به کار فنی داشت و خودش خلاق بود. و خانم ده‌حقی درباره‌ی همسرش این‌طور گفت: «گفتم که همسرم همراهه واقعا. مثلا این میزا رو این نیمکت و طاقچه‌ها رو و حتی این تخته‌ها رو که می‌بینید ایشون درست کرده. پرسیدیم تخته‌ها؟؟؟ و تخته‌ها یک الگوی پیاده شده روی چوب بودند که کار کشیدن الگو را برای خانم ده‌حقی ساده می‌کرد. چندتا سوراخ روی چوب بود و اندازه‌ها مشخص.

الگو روی پارچه می‌خوابید و با یک خودکار سوراخ‌ها پر می‌شد و خط‌ها کشیده می‌شد و الگوی کار در می‌آمد. تا ما ببینیم چطور انجام می‌دهند یک پارچه را که سفارش مشتری باسلامی‌شان بود انداختند روی میز و شروع کردند به کشیدن و برش و دوخت. که شوربختانه برق رفت و ما حتی عکس‌های کارگاه را در تاریکی گرفتیم و مجبور شدیم با خانم ده‌حقی خداحافظی کنیم. وقت خداحافظی، خانم استیسی یک گوشه از خیالم آرام و ساکت نشسته بود و جایش را داده بود به یک معلم جدید. خانم ده‌حقی.

جیب جیب
جیب جیب
19 محصول
0 فروش
استان مركزی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

21 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اعظم
1 سال قبل

سلام دوست و همکار عزیزم.اینکه شما در کار جدیدتون موفق و صاحب ایده هستین اصلا تعجب‌آور نیست.خانم ده‌حقی مهربان و دلسوز در شغل معلمی هم مطالبی رو تهیه کردن و در اختیار همکاران قرار دادن که هنوز هم مورد استفاده و کاربردی هست.امیدوارم همیشه موفق باشی و بدرخشی

شهلا
پاسخ به  اعظم
1 سال قبل

سپاسگزارم همکار عزیزم🌹🥰

حسین
1 سال قبل

سلام ،اين كيف هاي جالب درکدام غرفه فروخته میشود؟

زهرا
پاسخ به  حسین
1 سال قبل

تو‌ همین صفحه هست لینک صفحه.

شهلا
پاسخ به  حسین
1 سال قبل

سلام و درود ، لطف دارین ، در غرفه جیب جیب

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط شهلا
محمد
1 سال قبل

همیشه نمونه بودی سخت کوش ، پرتلاش و کم توقع . جدی در کار همیشه سلامت باشی عزیزم

شهلا
پاسخ به  محمد
1 سال قبل

ممنون همسر عزیزم ، همیشه همراه و مشوق و پشتیبانم بودی،واقعا ازت سپاسگزارم🥰🌹

شیرین
1 سال قبل

آن روزها هم معلم نمونه یا به قول خانم نویسنده
خانم استیسی بودی همان روزهایی که ۱۶ ساله بودیم .همان روزهایی که روی یک نیمکت کنار هم می نشستیم. همان روزهایی که آرامش و صبوری ات من را هر روز به تو نزدیک می کرد .همان روزهایی که من خیاطی دوست نداشتم و تو با آرامش و صبوری تکالیف حرفه وفن رو به من آموزش میدادی .سالها از آن روزها می گذرد ومن هنوز همان آرامش را در تو می بینم و روزهایی که با تو هستم حالم خوب می شود و خداوند را شاکر می شوم که تو را به من هدیه داد

شهلا
پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

شیرین جانم دوست دوران خوش نوجوانی ،منم روزهای خوبی رو در کنارت تجربه کردم و خیلی چیزها ازت یاد گرفتم ، از این که دوباره در اراک با هم ارتباط داریم خیلی خوشحالم و خداوند رو سپاسگزارم🥰

زهرا
1 سال قبل

با آرزوی موفقیت های بیشتر 🥰❤️❤️

شهلا
پاسخ به  زهرا
1 سال قبل

ممنون خواهر عزیزم ،بابت همراهی و کمک هات سپاس گزارم🌹🥰

فاطمهه
1 سال قبل

انشالله همیشه موفق باشید خانم سخت کوش ایرانی باعث افتخاری

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط فاطمهه
شهلا
پاسخ به  فاطمهه
1 سال قبل

دوست عزیز ازتون سپاسگزارم🌹🌹

محبوبه
1 سال قبل

انشالله روز به روز موفق تر باشی عزیزم تلاشت ستودنی است

شهلا
پاسخ به  محبوبه
1 سال قبل

ممنون خواهر عزیزم، بابت کمکها و همراهیتون سپاس🥰😘

رضا
1 سال قبل

خواهر عزیزم همیشه موفق باشی. صبور و پرانرژی 😍❤️

شهلا
پاسخ به  رضا
1 سال قبل

ممنونم ازت داداش مهربونم😘🥰 تشویقهای شما باعث دلگرمی منه🌹🌹

شکیبا
1 سال قبل

چه روایت زیبا و عالیی😭
امیدوارم هر روز موفق و موفق تر بشین
شما لایق بهترین ها هستین❤

شهلا
پاسخ به  شکیبا
1 سال قبل

ممنون شکیبا جونم بابت محبت و لطفی که داری😘 حرفات باعث دلگرمی منه🥰🌹

فاطمه
1 سال قبل

با آرزوی موفقیت و رونق کسب و کار

شهلا
پاسخ به  فاطمه
1 سال قبل

ازتون سپاسگزارم 🌹

پرش به بالا
21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x