خیلی کسل بودم. آنقدر که حتی شوق دیدن موزه هم سرحالم نمیآورد. راستش باید یک اعترافی بکنم. من موزهها را آنقدرها هم دوست ندارم. فقط بعضی وقتها اگر فاز فرهیختگی بگیرم، هوس میکنم بروم موزهگردی. آن هم فقط موزههایی که قبلترها خانه کس یا کسان معروفی بودهاند و بتوانم حین دیدنشان تصور کنم که مثلا سیمین کجای خانه سووشون را مینوشته، یا نیما روی کدام صندلی «افسانه» را سروده و یا کمالالملک وقتی به شاه شهید میگفته «صاحب عشق در دستهای من شوری گذاشته که جرئت تباه کردنش را ندارم» کجای حیاط وسیع کاخ ایستاده بوده است؟

ولی آن روز از آن فازهای فرهیختگی نداشتم و حتی اگر میگفتند که قمرالملوک وزیری اولین اجرای زندهاش را در این قلعه برگزار کرده هم باز حالم خوش نمیشد، دلم جا مانده بود پیش دخترخالهها که آمده بودند خانهمان و من بهناچار مجبور شده بودم ترکشان کنم.
آفتاب بعد از ظهر پاییز هم با وقاحت تمام میتابید و حرصم را درمیآورد. تنها چیزی که توانسته بود مرا از دخترخالهها جدا کرده، از قم تا اراک بکشاند دیدن کارگاه عینک چوبی نارسیس بود. فقط دیدن و خریدن آن عینکهای چوبی متنوع میتوانست سر دماغ بیاوردم که آن هم فرصتش نشد. همانا بزرگترین عذاب برای یک عینکی این است که ببرندش کارگاه ساخت عینک چوبی و بعد نگذارند در آنجا خوب جولان بدهد. مثل اینکه آب را از دور به تشنهای نشان و بعد همه را به خورد خاک بدهند.

پایم را که گذاشتم داخل کارگاه دماغم به خارش افتاد. گردههای چوب داشتند خوشآمدم میگفتند. خدا خدا کردم عطسهام نگیرد. پر شالم را کشیدم روی بینی و پشت سر خانم نظری و آقای شعبانی روانه شدم. در اتاق انتهای سالن عینکها و ابزارها طوری در گردههای چوب فرو رفته بودند که انگار سه روز از آسمانْ بیامان چوب باریده باشد. چهار پنج نفر در کارگاه مشغول بودند. یکی سمباده میکشید، یکی شیارهای درون عینک را با دستگاه میتراشید، دیگری دستهها را به عینک وصل میکرد و … . صدای قیژقيژ دستگاهها اجازه نمیداد صدای آرام آقای شعبانی به گوشمان برسد. به همین خاطر از کارگاه زدیم بیرون و در سالن بیرون نشستیم.

عینکهای وصلهدار
همیشه دلم میخواست وقتی به چیزی خیره و در دنیای خودم غرق شدهام، ناگهان ایده یک کار خفن به سرم بزند. مثل جی کی رولینگ که وقتی در انتظار قطار بوده ناگهان ایده نوشتن هری پاتر به سرش میزند و شاهکار خلق میکند. البته بیشتر ایدهها پس از طرحریزی به چکشکاری احتیاج دارند و کم پیش میآید کسی از آن نبوغ برخوردار باشد که در چهار ساعت تمام طرح رمان هفت جلدیاش را بریزد.
ایده ساخت عینکهای چوبی هم همینطور ناگهانی در ذهن آقای شعبانی جرقه زد، اما این از آن دسته ایدهها نبود که بدون چکشکاری به ثمر برسد. طرح اولیه چوبی کردن دسته عینکها بود که راه به جایی نبرد. دستههای چوبی وصلههای ناجوری بودند به تن پلاستیکی و فلزی عینکها که نه به دل طراحها چسبیدند و نه به دل مشتریها. گام بعدی ساختن یک عینک تمام چوبی بود که یک سال زمان برد و هزینهاش چندین برابر طرح قبلی شد، اما حاصلش کم از مجموعه هری پاتر نداشت (اینجا از صنعت اغراق استفاده کردهام، چون در جایگاه یک طرفدار دو آتشه هری پاتر باید بگویم که هیچ چیز به گرد پای آن جهان جادویی که تمام کودکی و نوجوانی مرا رنگی کرد، نمیرسد.)
گروه نارسیس سال گذشته تولیدکننده برتر استان در بخش صنایع دستی شد. پاداششان هم یک سال سکونت در موزه برای کم کردن هزینههای تولید و رونق بیشتر موزه بود.

عاشقی به سبک نارسیس
آخرهای صحبتمان بود که خانم نظری پرسید: «اسم نارسیس رو کی انتخاب کرد؟»
_ راستش خیلی سطحی انتخاب کردیم اسم رو. خانم رفیقم اسمش نرگس بود، به خاطر اون گذاشتیم، ولی الان پشیمونیم بابتش، چون تو حوزه بینالملل مفهوم خوبی نداره.
پریدم وسط که خودی نشان بدهم و بالاخره یک بار هم که شده از آن دو واحد اساطیری که در دانشگاه خواندهام استفاده کنم: «به خاطر افسانه نارسیس و ربطش به نارسیسیزم؟»
ولی آقای شعبانی که انگار دانستههای من خیلی برایش اهمیت نداشت، شروع کرد به توضیح اینکه اگرچه انتخاب نامشان سطحی بوده، دستکم اصول طراحی لوگو را رعایت کردهاند. من هم البته متقابلا توجهی به طراحی لوگو نکردم و شیرجه زدم در خاطرات سالهای دانشگاه. یاد دوشنبههای کلاس اساطیر و همنشینی با خدایان یونان در سرم جان گرفت. در گنجه قصههای توی ذهنم به دنبال قصه نارسیس گشتم (آنجا نشد دانستههایم را به رخ آقای شعبانی بکشم، اما حالا که میتوانم به رخ شما بکشم!)

دو افسانه درباره گل نارسیس یا همان نرگس خودمان وجود دارد. یکی از سرودههای هومر به جا مانده و دیگری از اووید. قصهای که هومر روایت کرده را من بیشتر دوست دارم، اما خیلی به کارمان نمیآید. به همین خاطر قصه اووید را که معروفتر هم هست به طور خلاصه برایتان میگویم.
نارسیس جوان بسیار زیبایی بود صاحب حسن که همه دخترها شیفتهاش بودند. او اما روی خوش به کسی نشان نمیداد. کلا آدمیزاد اگر بفهمد کسی دوستش دارد، گمان میکند آسمان باز شده و پروردگار او را با دستان خودش روی زمین گذاشته و دیگران لیاقت او را ندارند.
مهم نبود دخترها برای دیدهشدن چه جفنگبازیهایی دربیاورند، او در هر حال توجهی به آنها نمیکرد و آنها را دلشکسته فرو میگذاشت. تا روزی بالاخره یکی از جفادیدهها دست به دامان خدایان شد که «تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد/ غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده».
پس خدایان کاری کردند که نارسیس وقتی برای نوشیدن آب روی رود خم شد و نگاهش به چهره خودش افتاد، در لحظه عاشق شد و بعد دانست که عشاقش چه میکشیدهاند. نارسیس که فهمیده بود از عشق خود رهایی نخواهد داشت، تصمیم گرفت به آغوش مرگ بشتابد. پس خودش را در همان رودخانهای که خودش را به خودش مبتلا کرده بود، غرق کرد.
افسانهها میگویند او به قدری شیفته خودش شده بوده که وقتی روحش در حال گذر از رودخانه جهان مردگان بوده از لبه قایق به سمت آب خم میشود تا برای آخرین بار چهره خودش را ببیند. بعد از مرگ نارسیس، برخی از عاشقانش میروند پی جسم بیجانش تا به خاک بسپارندش، اما چیزی نمییابند مگر گلی زیبا که در آن محل روییده است. علت اینکه اختلال خودشیفتگی را نارسیسیزم نامیدهاند هم همین ماجراست.
لابهلای صحبتهایمان، وقتی آقای شعبانی چند دقیقهای تنهایمان گذاشتند، از فرصت استفاده و یکی دو تا از عینکها را امتحان کردم. دلم نمیخواست عینک را از روی صورتم بردارم، سبک بود و زیبا. چند دقیقهای در آینه به خودم خیره شدم. به گمانم آقای شعبانی و منصوری میتوانند از نامی که سهوا انتخاب کردهاند یک شعار ترتمیز دربیاورند: «اگر از دریچه عینکهای ما به خودتان نگاه کنید، حتما عاشق خودتان میشوید». من که با دیدن تصویر خودم در آینه از چهرهام بیشتر خوشم آمد، چون احساس میکردم دست درختان چشمهایم را قاب گرفته است.



استان مركزی
به امید موفقیت های روز افزون شما ، همشهری عزیز🌹
عجب داستان جالبی. واقعا کیف کردم
بیرون از تو نیست،آنچه در جهان است،از خود به طلب که هرچی،خواهی توایی
مطلبتان بسیار زیب بود و برای اولین بار عینک چوبی را شناختم
نوشته ی ساده وبسیار جذاب یه بیهقی دیگه هم میتونیم داشته باشیم
دلم خواست یه عینک چوبی داشته باشم.
خیلی خوب بود این متن
عینک چوبی ،ایده ی جالبی بود،فکر میکنم تولید این چنین صنایع دستی کاربردی کار سختی باشه
امیدوارم کسب و کارشون پر رونق باشه