اراکی‌های بغدادی یا بغدادی‌های اراکی!


|

|

8,742

اراکی‌های بغدادی یا بغدادی‌های اراکی!

زمان مطالعه: 1 دقیقه

دور از شلوغی‌ و هیاهوی پایتخت صنعتی، توی روستا با آب و هوای پاک که نفس بکشی، کارخانه و صنعت و دورِ تندِ زندگی نفست را می‌گیرد. هر چند که کار توی کارخانه پول خوبی داشته باشد و به قول پدر و مادرها آینده‌ات تضمین شده باشد. این قصه، قصه دو برادری‌ست که از کارخانه و کار توی کارخانه فراری بودند. حجت‌اله و مجیدِ دهه شصتی، اهل بغداد.

بغدادِ عراق که نه، بغداد اراک خودمان. از مسیر خمین که به سمت اراک بروی نرسیده به اراک، سمت چپت می‌شود روستای بغدادی. برایم خیلی عجیب بود که بغداد تو دل اراک چکار می‌کند که با چند جستجوی ساده فهمیدم خیلی قدیم‌ها، کمی بیشتر از دو قرن، در همان روزهایی که اراک تازه متولد شده بود، مدتی نامش عراق بوده نه اراک، پس بغدادی هم نام بی‌ربطی نیست برای روستایی نزدیک اراک.

اوایل دهه ۷۰

مجید و حجت‌اله اهل بغداد بودند و صبح تا شب توی کوچه‌های روستا با دوستان‌شان دنبال یک توپ می‌دویدند و حوصله نشستن پای درس و مشق و سر و کله زدن با جدول ضرب و تقسیم اعشاری و جمع و تفریق کسرها را نداشتند. فکر و ذکرشان توپ بود و رفیق‌های توی کوچه و پسرهای فامیل، برای برگزاری لیگ‌های دسته یک روستا. «پدر و مادرمان از دست‌مان کلافه بودند مخصوصا از مجید، داداش کوچیکه!»

حیاط خانه بابابزرگم را به یاد می‌آورم با داد و قال پسرخاله‌ها و پسردایی‌هایی که دنبال یک توپ می‌دویدند، یک توپ پلاستیکی راه‌راه که با لایه راه‌راه دیگری کاور شده بود. حیاط خانه بابابزرگ قد سالن فوتسال می‌شد البته که به جای کفپوش سالن، سیمانی و زمخت بود برای فوتبال بازی کردن ولی پسرها که این چیزها حالی‌شان نبود، تیم می‌بستند و توپ را می‌انداختند وسط و با سوت داور می‌دویدند دنبال توپ. ده بیست دقیقه بیشتر بازی جوانمردانه‌شان طول نمی‌کشید و یواش یواش خانه را داد و فریادهایشان برمی‌داشت. سر پاس ندادن و خطا کردن و اوت شدن یا نشدن توپ و چه و چه و چه، قشقرقی به پا می‌کردند که فقط کتک‌های خاله و زندایی می‌توانست قائله را ختم کند.

اواسط دهه 80

جاذبه مغناطیسی کارخانه‌های اراک خانواده بغدادی را از بغداد به اراک کشاند. پدر توی کارخانه واگن پارس جوشکار شده بود. حجت و مجید هم به هر ضرب و زوری بود درس را به جایی رسانده بودند. آقای بغدادی، پسرانش را تشویق کرد تا توی همین کارخانه‌ها کاری برای خودشان دست و پا کنند. همین شد که حجت و مجید دوتایی توی کارخانه تولید سرب مشغول شدند.

هفت هشت سالی می‌شد که مجید صبح تا شب می‌رفت کارخانه و حجت شب‌ تا صبح. خیلی کم پیش می‌آمد که همدیگر را یک دل سیر ببینند. دیگر داشت آرزویشان می‌شد که دوتایی بروند خانه پدری و به پشتی توی حال تکیه دهند و چای قند پهلوی مامان را سربکشند و از سختی کارشان بگویند و غیبت فلان همکار را بکنند و چیزی را دست بگیرند و از خنده ریسه بروند کف اتاق.

ته دلشان مانده بود که بی‌نگرانی از توبیخ سرپرست، دست زن و بچه را بگیرند و دو تایی بزنند به دل جاده و بکوب تا مشهد بروند و برگشتنی از جنگل گلستان بیایند و ناهار را در پارک ناهارخوران گرگان بخورند و سر راه  بروند فریدونکنار و بچه‌ها را ببرند کنار دریا و بدون دغدغه مرخصی، ده دوازده روزی سفرشان را کش دهند. ولی دور تند شهر صنعتی چیزی دیگری از آن‌ها می‌خواست.

این‌جا بود که پچ‌پچ‌های برادرانه، دور از چشم مامان و بابا شروع شد. دو برادر قصه به فکر افتاده بودند تا معادله توی ذهنشان را چپه کنند و جور دیگر ایکس و ایگرگ را تعریف کنند.  فکر شروع کسب‌وکاری برای خودشان به ذهنشان رسیده بود و حاضر نبود از فکر و ذکرشان بیرون برود.

اواخر دهه ۹۰

توی فکر کردن‌های شب و روزشان رسیدند به تولید کود کمپوست با کرم خاکی. کودی که شیمیایی نبود و باید نسل کودهای شیمیایی را برمی‌داشت. ذوق داشتند و با انگیزه شروع کرده بودند و تلاش کردند که کاروکاسبی‌شان بگیرد، غافل از این‌که تولیدکنندگان یا شاید وارد کنندگان کودهای شیمیایی نمی‌خواستند کار و کاسبی‌شان بگیرد. تازه‌کار بودند و قدرت شکستن شاخ غول را نداشتند پس بیخیال کود کمپوست شدند و گلخانه‌ای زدند و باغبانی را پیشه کردند. البته همه این‌ها حساب شده بود و این مدت هنوز نامه استعفای‌شان را روی میز سرپرست نگذاشته بودند.

مجید می‌گفت «نمی‌تونستیم یه دفعه کار رو ول کنیم و بزنیم توی کار تولید، باید از یه جا سرمایه رو جور می‌کردیم بعد هم ممکن بود اصلا کارمون نگیره و نباید ریسک می‌کردیم. بالاخره ما هرکدوم زن و بچه داشتیم و باید خرج خونه رو می‌دادیم. واسه همین من روزها می‌رفتم سر کار و شب‌ها میومدم سراغ گلخونه. برادرم، حجت هم که شب‌کار بود شب تا صبح کارخونه بود و صبح میومد بالا سر گل‌ها.» 

خیلی وقت لازم نبود تا بفهمند گلخانه آن‌طور که باید و شاید تامین‌شان نمی‌کند و باید تحقیقات بیشتری برای کاروکاسبی جدید بکنند. توی اینترنت و این‌ور و آن‌ور گشتند تا رسیدند به تولید مایع ظرفشویی و دستشویی. دم و دستگاهی خریدند و فرمول‌های تولید را کشف کردند و شروع کردند به تولید. ولی برای فروش، باید دنبال مجوز و استانداردسازی می‌رفتند که آن هم سرمایه کلان می‌خواست و فلان دستگاه و فلان گردش مالی.

همین ‌هفت‌خوان رستم کافی بود تا بی‌خیالش شوند. نه این‌که حجت و مجید آدم کار نباشند، نه. غول‌های سر راه، زیادی بزرگ و خشن بودند. ولی آن‌ها یا نباید شروع می‌کردند یا حالا که شروع کرده بودند بالاخره باید به سرانجام می‌رساندنش. برای همین دغدغه روز و شب‌شان تحقیق در مورد کسب و کار جدید بود تا بالاخره یافتند آن‌چه را که باید می‌ساختند!

اواخرترِ دهه ۹۰

یک تولیدی فوتبال‌دستی توی تهران، تمام دم و دستگاه‌هایش را برای فروش آگهی کرده بود. مجید گوشی را برداشت و با شماره صاحب آگهی تماس گرفت و قرار مدار گذاشت. حجت و مجید سوار اتوبوس شدند و تا تهران لام تا کام حرف نزدند. برای این‌که نمی‌دانستند این سال‌ها که دنبال یک کار درست و درمان بودند فوتبال‌دستی کجای فکرهایشان بود ولی باید می‌رفتند تا به خودشان ثابت کنند تمام راه‌ها را امتحان کرده‌اند. توی حال و هوای خودشان بودند. شاید داشتند به آن روزهای زندگی در بغدادی فکر می‌کردند. روزهایی که با پسرهای همسایه و فامیل توی کوچه گل کوچیک بازی می‌کردند، دریپل می‌زدند و تکل می‌رفتند و زمین می‌خوردند و دست آخر با زانوهای پاره پوره و ربن‌های(کفش‌های ورزشی) سوراخ شده به خانه برمی‌گشتند و غرغرهای مامان را نوش جان می‌کردند.

رسیدند تهران و رفتند پیش آقای فروشنده. گفت و گفتند، شنید و شنیدند. به پیشنهاد فوتبال‌دستی ساز سابق، رفتند ببینند بازار این محصول چطور است. نصف روزی کافی بود تا مجید و حجت توی بازار تهران بگردند و بفهمند که فوتبال‌دستی وسط کنسول و ایکس باکس و  ps4 و ps5 جایش کجاست!

دست آخر هم دم و دستگاه فوتبال‌دستی را بار زدند و بکوب تا اراک آمدند. یک کارگاه 70 متری دست و پا کردند و وسایل را تویش ریختند. بابا که حسابی جا خورده بود از سمج بودن پسرانش، چیزی نمی‌گفت چون خیالش راحت بود که هنوز بچه‌ها کارخانه می‌روند. شاید هم ته دلش بدش نمی‌آمد سرشان به سنگ بخورد و قید تولیدی را بزنند و برگردند به همان شغل آینده‌دار و 20 سال دیگر بنشینند توی خانه و با حقوق بازنشستگی خستگی سی‌ساله در کنند.

ولی حجت و مجید این فکرها توی سرشان غریبی می‌کرد. برای همین گرچه اول از ام‌دی‌اف و پی‌وی‌سی و دستگاه برش چیزی نمی‌دانستند ولی ساختند و یاد گرفتند. یکی دو تا صدتا؟؟؟ آقا مجید می‌گوید “خیلی نگذشت که کار رو یاد گرفتیم حالا با 4 تا کارگر و خودمون دو تا، 3 روزه 200 تا فوتبال‌دستی می‌زنیم و می‌فرستیم برای مشتری.” ” من تا یه ماه و داداشم حجت تا یکسال کنار همین کار، کارخونه هم می‌رفتیم”

سال ۱۴۰۳

شروع سال چهارصد و سه برای کسب‌وکار برادران بغدادی، شروع خوبی بود. سوله بزرگی توی روستای مالک آباد، نزدیک روستای بچگی‌شان ساخته بودند. سوله بزرگی که میز پینگ‌پنگ و فوتبال‌دستی‌های گوشه کارگاه، دیگر مزاحمتی برای رفت‌وآمدشان ایجاد نمی‌کرد. حتی وقت‌هایی که 1000 تا فوتبال‌دستی هم گوشه سوله می‌ریختند تا کامیون و وانت، بارشان بزنند خللی توی کارشان پیش نمی‌آورد.

حجت و مجید چشمانشان برق می‌زند و می‌‌گویند شد آن‌چه می‌خواستیم. «ولی بابا هنوز دلش راضی نیست به کاروکاسبی‌مون. با این‌که توی این روزهای بازنشستگیش، وسط کارهای باغش میاد و جوشکاری‌های فوتبال‌دستی‌ها رو انجام می‌ده ولی می‌گه اشتباه کردید کارخونه رو ول کردید.»

صدای ترق و توروق توپ فوتبال‌دستی که به پای بازیکنان پلاستیکی‌اش می‌خورَد و پرت می‌شود گوشه زمین توی سوله پیچیده است. فاطمه‌نورا  و حنا دخترهای من و زهرا همکارم، حسابی مشغول بازی شده‌اند و آن‌قدر سرگرم شده‌اند که توی این یک ساعت گپ‌وگفت ما و برادرهای بغدادی، نه آب خواسته‌اند نه گشنه شده‌اند نه حوصله‌شان سر رفته است.

2 محصول
343 فروش
استان مركزی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

4 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
الی
8 ماه قبل

هزار ماشاالله ب این برادران بغدادی پشتکارتون ستودنی است

Hadi
1 سال قبل

سلام ،خسته نباشی برادران بغدادی ، عموزاده های باهمت پرتلاش ام ، مطمئنم با تلاش و همت و پشتکار هرکاری میشه انجام داد🙏…انشاالله موفق و سربلند باشید و آرزوی سلامتی و تندرستی براتون خواستارم 🌹🌹🌹🙏….

Aliazari
1 سال قبل

افرین بر شما دو نفر که از کار کردن لذت می برید و روزی حلال برای خانواده تان میبرید

علیزاده
1 سال قبل

عالی خداقوت

پرش به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x