مخلوق خلاق خالق


|

|

10,874

مخلوق خلاق خالق

زمان مطالعه: 1 دقیقه

چشم‌هایش روی صفحه سیاه مانیتور قفل شده بودند. تلفن روی میز، دست از زنگ خوردن برنمی‌داشت. همان‌طور که با انگشت اشاره فرهای سیم تلفن را باز می‌کرد گوشی را برداشت و سر جایش گذاشت. با دم عمیق سعی ‌کرد اکسیژن بیشتری به مغزش برساند. ماشین‌ها جلوی مغازه بوق می‌زدند و صدای جیغ ترمزشان خنج می‌کشید روی اعصابش. با اینکه مغازه را تعطیل کرده بودند، هنوز صدای همهمه مشتری‌ها توی سرش بود. صدایی می‌پرسید برای کبد چرب چه گیاهی دواست؟ دیدن قرارداد خوانده نشده شرکت دارویی عذابش می‌داد. برای همین آن را با بسته برگه A4 نو پوشانده بود. کارها آوار شده بودند توی دفتر. تمام تنش درد می‌کرد.

چشم‌هایش را به‌سختی باز کرد. باز هم کابوس کار نگذاشته بود خستگی از تنش کنده شود. اعداد توی سرش سنگینی می‌کردند. دلش ‌می‌خواست چند ساعت دیگر بخوابد؛ اما باید می‌رفت سرکار.

این تصویر ذهن من از استعفای فرزانه تروند است. فکر می‌کنم در چنین صبحی نامه استعفا را نوشته و قید کار را زده. فرزانه سه سال در یک مجموعه گیاهان دارویی یعنی کامل‌ترینش حسابدار بود. آچارفرانسه واژه بهتری‌ برای شرح وظایف او است. دفتردار رئیس بود درعین‌حال به امورات مغازه کنار دفتر هم می‌رسید. گوش شنوای مردم بود و مرهم برای بیماری‌‌ها پیشنهاد می‌داد. مجموعه با شرکت‌های دارویی زیادی قرارداد داشت. فرزانه کار‌های فروش را راست‌وریس می‌کرد. پیگیری نیروی کار و آموزش به تکنسین‌های جدید هم وظیفه خودش بود. کارآموزهایی که فقط وقتش را می‌گرفتند و هیچ‌کدام ماندنی نمی‌شدند.

فرزانه ۲۷ساله عادت به بیکاری نداشت. حس وقت‌هایی را داشت که از رودسر برمی‌گشتند. شهری که در آن متولد شده بود. فکر می‌کرد همه غروب‌‌ها تبدیل شده‌اند به غروب سیزده‌بدر. دلش برای آن روزهای پرجنب‌وجوش تنگ شده بود. برای آن چایی‌هایی که روی میزش سرد می‌شد اما دیگر بخش مربوط به ریاضیات ذهنش با اعداد پر شده بود. جسمش کشش آن همه دوندگی را نداشت. آرامش خانه‌داری را دوست داشت. نمی‌خواست دوباره ساعت‌ها با باتری خالی اجتماعی بودن، بین مردم بپلکد. دوست داشت تلافی همه خواب‌های آشفته بی‌کیفیت را دربیاورد؛ اما عادت داشت به سحرخیزی. وقتش را با فیلم و کتاب‌هایی که همیشه دوست داشته ببیند و بخواند پرکرده بود. اما انگار چیزی در زندگی‌اش کم بود. چیزی شبیه حس آفریدن و مفیدبودن. چیزی که انگیزه‌اش بشود برای بیدارشدن. آشپزی و خانه‌داری هنری نبود که به او حس خلق‌کردن بدهد. حسی که به خالق نزدیک‌ترش می‌کرد. دست‌پختش خوب بود؛ اما اثری که در آشپزی می‌آفرید زود از بین می‌رفت انگارنه‌انگار که توی قابلمة چرب روی سینک تا همان چند دقیقه قبل، قرمه‌سبزی جاافتاده بود و عطر شنبلیله و گشنیز ساختمان را پرکرده بود. هنرهای ماندگار را دوست داشت.

فرزانه از وقتی دختربچه بود قیچی و سوزن دست گرفته بود. حتی وقتی چرخ‌خیاطی نداشتند. پارچه‌ها را می‌برید و با دست کوک می‌زد. برای عروسک‌ها لباس می‌دوخت.

وقتی فرزانه این‌ها را تعریف می‌کند؛ خاطرات کودکی و خاله‌بازی با خواهرم پیش چشمم ردیف می‌شوند. با خواهرم تکه پارچه پیدا می‌کردیم و سر عروسکمان چادر روسری می‌کشیدیم. مادرم آن‌قدر حوصله نداشت که لباس برای عروسک بدوزد. قیچی و سوزن هم برای ما جیز بود. برای اینکه ما را از سر خودش باز کند راضی شد باربی بخرد. از همان‌هایی که چند مدل لباس داشت. اما لباس‌های باربی تکراری می‌شد. مانتو و چادر و روسری نداشت که برود توی جامعه. مجبور بودیم پارچه‌ها را دورش بپیچیم و لباس درست کنیم. لباس‌هایی بدون درز و دوخت اما فرزانه آن‌قدر هنر داشت که علاوه بر لباس گاهی هم گل بدوزد روی پیراهن‌ عروسک‌ها.

هنر با فرزانه قد می‌کشید. نوجوان که بود؛ گاهی کوک‌های لباس‌ها را می‌شکافت و با تغییرات کوچک لباس تازه‌ای سرهم می‌کرد. مثل بیش‌تر دختر‌ها عاشق لباس‌ بود. تنوع بیش‌تر می‌خواست. ذهنش پر از ایده برای دوخت‌ودوز بود. مادر که پشتکار و علاقه‌ فرزانه را می‌دید، اگر گذرش به پارچه‌فروشی می‌افتاد، یک قواره پارچه می‌خرید تا دخترش را خوشحال کند.

وقتی دبیرستانی بود با انتخاب رشته؛ قیچی زده بود بین خودش و دنیای هنر. حرف مامان بابا و نیمه کره فعالش را نشنیده گرفته بود. ور حسابگر و ریاضی‌دان ذهنش، مچ ظریف طرف هنرمند را خوابانده بود. دلش می‌خواست مثل خواهر بزرگ‌ترش مهندس شود؛ ولی روحش با هنر آرام می‌گرفت.

مشاور مدرسه وقتی فهمیده بود دلش پیش هنر گیر است اخم‌کرده بود و گفته بود: ((با این نمره‌ها برای چه باید بری هنرستان؟))

جامعه ریاضیات را به او تحمیل کرد. غول کنکور را که شکست داد؛ تصمیم گرفت هنر را بین دروس مهندسی بگنجاند. یک تابستان وقت داشت تا خیاط شود. بعد از آن باید چهار سال در برگ‌ریزان پاییز و سرمای زمستان راه دوساعته کرج تا قزوین را می‌رفت.

خانم میان‌سالی در مسجد محل خیاطی یاد می‌داد. شاگردش شد. شوق می‌برید و ذوق می‌دوخت. هنوز حاج‌خانم برش را کامل یاد نداده، دست‌به‌کار شده بود. آن قدر با پارچه کلنجار رفته بود. کوک زده بود و شکافته بود که توانسته بود از روش دیگری برش را از درز درآورد و مانتو را دوخته بود.

تابستان که جایش را به پاییز داده بود. خیاطی هم لابه‌لای مکانیک مواد، اصول انجماد و ریخته‌گری و سایر دروس زمخت رشته متالورژی گم شده بود. مثل نقاشی که وقتی کلاس پنجم دبستان بود بین ریاضی و علوم گم شده بود. انگار در هر پایه تحصیلی تکه‌ای از کل هنرمند فرزانه جامانده بود. شروع ترم با خزان نمره‌های فرزانه همراه بود. هوای سرد و خشک قزوین ذوقش را خشکانده بود. فرزانه دیگر آن دختر درس‌خوان که از حل تمرینات لذت می‌برد، نبود. دختری که  قبل از امتحانات دوستانش را توی زینبیه محل جمع می‌کرد تا زکات علمش ‌را پرداخته باشد؛ شاگرد اول کلاس، درس را پس‌زده بود. گم شده بود در دنیای چغر و مردانه‌ای که هیچ الفتی با آن نداشت. بعضی وقت‌ها برای اینکه روحش بین آن همه شیمی و فیزیک و ریاضی نمیرد، لباسی برای خودش می‌دوخت.

 تا اینکه یک روز استادی ظرافت دنیای خشن فلزات را نشانش داده بود. با مواد و فلزات هم می‌شد خلق کرد. استاد یادش داده بود چشم‌هایش را بشورد و جور دیگر ببیند. فرزانه دوباره شده بود همان شاگرد زرنگ سابق. دیگر با رشته‌اش، متالورژی آشتی کرده بود. خوب درس می‌خواند و ‌عالی نمره می‌گرفت. ترم‌های آخر بود که معلوم شد، می‌تواند مستقیم برود بنشیند سر کلاس ارشدها.

 اما ترجیح داده بود یک اشتباه را دو بار تکرار نکند. عطای ارشد را به لقایش بخشیده بود. دو سال و نیم در کلاس طراحی لباس نشسته‌ بود و مدرک گرفته بود. راهی را انتخاب کرده بود که به رویایی بزرگ می‌رساندش. همیشه دوست داشت حتی شده در سن 50 سالگی، برند خودش را داشته باشد. استایل مدنظر خودش را روی پارچه‌ها پیاده کند اما برای اینکه چرخ تولیدی لباس را راه بیاندازد به سرمایه زیادی نیاز داشت. اگر می‌خواست به آرزویش برسد باید سرمایه جمع می‌کرد. پس کارمند آن مجموعه گیاهان دارویی شده بود.

به نظر من پول درآوردن از کاری که روح را سوهان می‌کشد و جان را فرسوده می‌کند قربانی‌کردن آرزوهاست. اصلاً شاید یک‌جور خودکشی است. آخر مگر ما چند بار زندگی می‌کنیم؟ همان قدر که حق می‌دهم فرزانه قید حقوق و محل کار نزدیک خانه را زده باشد. درک نمی‌کنم کسی را که پول را به رؤیایش ترجیح بدهد.

فرزانه که استعفا داد سرمایه‌اش هنوز برای تولید کافی نبود. تجهیزات و کارگاه نداشت. با چرخ‌خیاطی جهیزیه‌اش می‌توانست برای خودشان دوخت‌ودوز کند؛ اما برند ثبت‌کردن و فروش چرخ صنعتی می‌خواست. وقت ظرف شستن و جاروزدن و غذا پختن فکر می‌کرد چه‌کار باید بکند. چرم‌دوزی و رزین را امتحان کرد؛ اما روحش هنوز تشنه بود. زمستان  که کاموا سر انداخت که شال ببافد یادش آمد دوران راهنمایی عاشق قلاب‌بافی بوده. از کلاس حرفه فن و بافتن با میل این عشق در وجودش ریشه دوانده بود. رفته بود خرازی محل. مغازه‌ای کوچک با در و پنجره آهنی که سفید چرک رنگش لب‌پر شده و زنگ‌زده بود. از پشت پیش‌خوان به پیرمرد فروشنده سلام کرده بوده و گفته بود قلاب می‌خواهد. شاید پیرمرد بعد از این همه ‌سال فهمیده بود یک دختر هم سن‌وسال فرزانه، چه جور قلابی به دردش می‌خورد که نپرسیده بود دسته زغالی می‌خواهد یا دسته ژله‌ای شاید هم‌جنسش آن‌قدر جور نبود.

فرزانه تا پیرمرد لخ‌لخ‌کنان برود و وسایل را بیاورد و دنبال یک کیسه بگردد برای اجناس، چشم چرخانده بود بین قفسه‌ها. کاغذکشی‌ها، رنگ‌بندی نخ‌ها و ربان‌ها را نگاه کرده بود؛ ولی هیچ‌چیز برایش جذاب‌تر از کاموا رنگی‌ها نبود. از اینترنت  قلاب‌بافی را یاد گرفته بود. آن قدر بافته بود و شکافته بود تا بلد شده بود الگو بخواند. می‌دانست چند رج پایه‌کوتاه بزند و کجا شلال ببافد.

قلاب فرزانه به بافتن گیرکرده بود. عقربه‌های ساعت جلودارش نبودند. مامان که برای غذا صدایش می‌کرد، نمی‌شنید. شش‌دانگ حواسش به کار زنجیر شده بود. چند ساعت بعد مامان می‌دید غذا توی سفره یخ‌کرده فرزانه همان‌طور وسط اتاق نشسته بود و می‌بافت. با همان لهجه شیرین گیلانی می‌گفت:

((لاکو حداقل بش یه جا تکیه بهد تی کمر خشکابود.)) (دختر حداقل برو یه جا تکیه بده کمرت خشک شد.)

همان‌طور که شال‌گردن را رج به رج بالا می‌آورد. تصمیم گرفت از روزهای تکراری به بافتن پناه ببرد.

متدهای جدید را از صفحات مجازی یاد می‌گرفت. از یوتیوب و پینترست ایده می‌گرفت. اکسپلور اینستاگرامش پر شده ‌بود از کلاف و کاموا. در باسلام و چند پلتفرم دیگر فروش را شروع کرده بود. فامیل مشتری پروپاقرصش بودند. سفارش سیسمونی می‌دادند. رومیزی و لباس می‌خواستند. مدام به فکر یادگیری بود که عروسک‌های بافته شده را دیده بود. دلش به عروسک‌های کاموایی قلاب شده بود. بافت عروسک‌ها همان حسی را به او می‌داد که دنبالش بود. گم‌شده فرزانه بافتن عروسک‌هایی بود که روحش را به کلافشان گره‌زده بود. عشقش را به خورد کلاف‌ها می‌داد و می‌بافت. عروسک بافی او را به خدا نزدیک می‌کرد. معبودی که روح دمیده بود در وجودش. فرزانه دوست داشت مخلوقی باشد خلاق مثل خالقش.

تی شی بافت
farzandokht
154 محصول
0 فروش
استان البرز

گالری تصاویر غرفه‌ی تی شی بافت

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

3 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فقط خدا
1 سال قبل

خدا قوت بانو
انشاالله همیشه حال دلتون خوب وکسب کار روال باشه 🌸

دست مریزاد 👏🏻

زهرا قاسمی
1 سال قبل

خیلی زیبا روایت شده.چقدر کارهای این خانم خواستنی و فوق العادن🤍

سارا
1 سال قبل

نوشته ی زیبایی بود
من قبلا خودم قلاب بافی میکردم،الان که این مطلب رو خوندم یاد ،خاطره خودم افتادم که از اینترنت کلی قلاب بافی یاد میگرفتم ،هی میبافتم و وقتی تموم میشد،لذت میبردم.
ان شاالله تنشون همیشه سالم و کسب و کارشون پر رونق باشه

پرش به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x