انصافا یکی از سختیهای کار نوشتن همین کلماتی است که شما الان دارید میخوانید. بله؛ همین خطی که الان من دارم به پایانش نزدیک میشوم و حالا دومیاش را شروع کردم اما بالاخره شروع کردم. این یعنی گذشتن از خان اول. یک خان چِغر و بد بدن. داشتم به این فکر میکردم که کلا شروع کردنها و اولینهای هرچیزی و هرکاری سختیهای خاص خودش را دارد. اولین روزی که پا توی مدرسه گذاشتید را یادتان هست؟ من که حتی آن صحنهای که برگشتم و به مامانم نگاهی کردم و بغض داشت از لبه چشمم بیرون میریخت را هم دقیق یادم است و یا هفتههای اول راه اندازی یک کسب و کار که برایش خون دلها باید خورد. شروع برنامه رژیم غذایی هم از همانهاست، آغاز به کار یک همکاری جدید هم و البته شروع دوباره زندگی، بعد از یک اتفاق ناگوار هم هست که من در ماجرای زندگی خانم مظفریفر دیدم.
ساعت دو دقیقه از پنچ گذشته است. دم ورودی یک مجتمع مسکونی ایستادهام. خانم موسوی سر میرسند. بعد سلام و حال و احوال میرویم دنبال آدرس خانهای در مجتمع. سر نبشِ کوچه ورودی، مُشتی پسربچه دارند گل کوچیک بازی میکنند. آدرس را که میپرسیم یکیشان دستش را به سمت چپ دراز میکند و میگوید: «اِنا همین.» روی تابلوی دم ورودی نوشته: «اقاقیا»
زنگ میزنیم و در باز میشود. میرسیم طبقه سوم. کنار آسانسور راهرویی است که انتهایش یک در نیمه باز مانده. حدس میزنیم که همان است و راه میافتیم. نزدیک که میشویم آقایی در را باز میکند. یک جوان نیمه رعنا با عینک بدون فریم. پیراهن آبی فیروزهای بر تن و شلوار مشکی به پا، با موهای شانه کرده و محاسن کوتاه مرتب شده. وارد که میشویم خانم خانه به استقبال میآید و حال و احوال میکند. میانهی پذیرایی پسرکی ایستاده به قد یک کلهقند بزرگ. شانههایش وار رفته و از توی چشمانش میخوانم که دارد با خودش میگوید:«خدایا اینا دیگه کیان؟!» میروم که سلامش کنم، قیافهاش را توی هم میکند و با دنده 2 میپیچد توی اتاق.
خانه از آن خانههای نقلی ولی دل باز است. راستش خودم هم نمیدانم که نقلی ولی دلباز دقیقا یعنی چی. اما تصور کنید خانه در عین اینکه متراژ بزرگی نداشته باشد، آشپزخانهاش تراسدار باشد، کنار پذیرایی یک سرسره نارنجیزرد جا خوش کرده باشد و یک پنجره بزرگ، روشنایی مناسبی از آفتاب را داخل خانه آورده باشد. مینشینیم روی مبل. به انتظار شروع گفتگو. خانم مظفریفر زودتر پیشمان میآید، شوهرش اما توی آشپزخانه مشغول است. پدر و مادر آقای خانه هم آمدهاند تا در پذیرایی و نگهداری از بچهها کمک حال باشند. طفل دومی را هم خودم هنوز ندیدم. صبوری کنید، پیدایش میشود.
فهرست:

روزی روزگاری
خانم ساجده مظفریفر. یک دانشآموز رشته تجربی. توی گیردار تست زنی و مقایسه تراز آزمونها، ملتفت میشود که از بین درسهای تخصصی فقط تراز زیست همیشه خدا سر به فلک میکشد. مابقی تخصصیها؟ به سختی و کج دار و مریض درصد نسبتا بالا را از آن خود میکنند. در این لابهلا دروس عمومی هم خودی نشان میدهند و درصدهایشان قد میکشند. خانم مظفریفر بالاخره راه فراری میجورد تا از مسیر علاقه خانوادگی که شما میدانید همان پزشکی است، بزند توی جادهی دلخواهش. به طور اتفاقی یا شاید بهتر باشد بگویم به خاطر اوضاع رو به راه دروس عمومی، آزمون ورودی دانشگاه امام صادق (ع) را شرکت میکند. مسیر تحصیلی جدید آن روی خوشش را نشان میدهد و نتیجه مصاحبه سخت این دانشگاه برای ایشان چیزی نیست جز قبولی، آن هم در رشته علوم تربیتی.
خانم مظفری میگویند: «به خاطر اینکه ته تغاری خونه بودم و وابستگیم زیاد بود، دو ماه اول ترم1 دانشگاه رو با مامانم تهران بودیم تا کمکم فضا عادی بشه.»
مسیر تحصیلی دانشگاه امام صادق (ع) که حالا مجازی شده رفته رفته کمرنگ تر میشود: «تا مدرک کارشناسی خوندم و اتفاقا دو سه ماهی هم توی مدرسهای مشغول شدم و باید هی بچههامو میذاشتم پیش مادرشوهرم. گناه داشتن. اذیت میشدن. از اینطرف هم به این دکوپاژه خیلی علاقه مند شده بودم و خوبیش این بود که تو خونه مشغول بودم حتی زینب هم میتونست کمکم کنه. موقع کار میشینه کنارم و کاغذ های ترنسفر رو میبره.»

یک تراژدی ناخوانده
یک سال بعد. تلفن بوق میخورد و تماس تصویری وصل میشود. احوال پرسی و زیارت قبول گفتنها زودتر از هر بار به خط پایان خودشان میرسند. خانواده خانم مظفری اصرار میکنند که هرجا هستی باید سریع به مشهد برگردی. حال مادر مساعد نیست.
برای نوشتن همین یک خط و نیم چند دقیقه به صفحه لپتاپ خیره ماندم. دست از صفحه کلید کشیدم و حتی از جایم بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن.
خانم مظفریفر تماس را قطع میکند. کولهاش را روی دوشش میاندازد و پیادهروی سفر اربعین را نیمهکاره میگذارد و برمیگردد به مشهد. خانم مظفری میگفتند: «ظاهرا دکترشون گفته بوده که برای نمونه برداری از ریه باید همه اعضا خانواده رضایت بدن چون ممکنه نتیجه عمل موفقیت آمیز نباشه.»
برای ما هم سوال میشود که برای نمونه برداری مگر رضایت میگیرند؟خانم مظفریفر ادامه میدهند:
– آخرش هم ما جایی رو امضا نکردیم ولی فکر کنم میخواستن که همه اعضا خانواده کنارشون باشن و ما متوجه حال بد مادرم بشیم.
ماجرا به خیر میگذرد. دوباره وقت برگشت به دانشگاه است. حالا از ته تغاری خانواده اصرار که این ترم را مرخصی میگیرم و پیشتان میمانم تا حالتان کامل خوب شود اما از مادر انکار که: «نه دخترم من حالم خوب خوب است، برو به درست برس.»
مادرها چه کار میکنند با ما؟ معمولا زیاد میشنویم که مادر همیشه از خودش میگذرد و اولویت برایش همیشه خوشبختی دلبرکهایش است اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟ و کی بود مانند تجربه کردن؟ و کی بود مانند واقعا اتفاق افتادن؟
روزهای اسفند 98 که از راه میرسند، آلودگی شدید هوای تهران و زمزمههای کرونا خانم مظفریفر را دوباره راهی مشهد میکند. یک ساعت مانده به پایان سفر به مشهد اما مادر خانواده سفر متفاوتی را شروع میکند. خانم مظفریفر سر میرسند. بیخبر از هر چیز و همه جا. تشخیص دکتر برای سرطان از قبل مشخص بوده و خانواده برای مراعات حال دختر آخر، او را در جریان نمیگذارند. بعد از این اتفاق افسردگی سرسختی وبال زندگی ایشان میشود. راستش را بخواهید منِ نویسنده دیگر اینجا حرفی برای گفتن ندارم. هرچی قوطیهای کلماتم را خالی میکنم و لابهلایشان میگردم، چیزی پیدا نمیکنم که ماجرا را بیشتر از این توصیف کنم. چون نمیفهمم. نمیتوانم که بفهمم.
بروم برای عروسک دختر مو بخرم!
فوت مادر، افسردگی و بارداری در تکه درشتی از زمان، خانم مظفریفر را درگیر میکنند. دست به خیاطی و دوخت و دوز میزند تا بلکه این روزها زودتر و راحتتر بگذرند. زینب که به روزهای دنیا آمدنش نزدیک میشود، مادر تصمیم میگیرد که برای دخترک عروسک روسی بدوزد. تا به حال اسم چنین عروسکی به گوشم نخورده بود. دست به دامن گوگل میشوم. عکسها را اسکرول میکنم. قبلا از این مدل عروسکها دیده بودم اما اسمشان را نمیدانستم. محتویات صورتِ بیشترشان دو خال سیاه نزدیک به هم است به عنوان چشم و دو سرخی گونه که تپلیشان را بامزهتر میکند اما حدس میزنم که مدل موهای متنوع و رنگ به رنگشان دل از دخترکها میبرد. خانم مظفریفر مراحل ساخت عروسک را تا مدل مو پیش میبرد. وقتی به مغازه میرود تا برای دختر دخترش مو بخرد، با چیزهای جالبی مواجه میشود.
عه اینا چیه؟
جعبههایی با سایزهای بالا و پایین، طرح و رنگهای دوست داشتنی و جنسهای خوش حسِ چوبیِ دکوپاژ، قضیه مو و عروسک روسی را پاک از یاد خانم مظفری میبرند البته کمی بعد خودشان قضیه را صادقانه لو دادند که عروسک همچین خوشگل و قشنگ در نیامده بود و دلشان نمیخواسته کار به پایان برسد.
از صاحب مغازه درباره سازههای دکوپاژ میپرسد و در مورد اینکه چطور ساخته و پرداخته میشوند. تصمیم ساخت یک جعبه آرایشی شخصی خیلی زود توی ذهنشان جرقه میخورد. خرید وسایل و چوب در کمترین زمان ممکن انجام میشود. حال خوب حضور یک دکوپاژ آرایشی روی دِراور خانه هنوز سرد نشده که خانم مظفری باخبر میشود که جهاد دانشگاهی مشهد یک دوره آموزشی دکوپاژ برگزار میکند.
از همین جا میتوانم آن علامت سوال بالای ذهن بعضی از شما را ببینم. خودم هم راستش اولین بار که کلمه دکوپاژ را از خانم هنرمند این غرفه شنیدم هیچ شناخت و تصویر قبلی نداشتم. دکوپاژ، خیلی ساده و بازاری بخواهم عرض کنم میشود تغییر دکوراتور فضای محیط و ظاهر وسایل قدیمی به شکلی که جان دوبارهای بگیرند و استفاده مجدد از آنها دلانگیز شود.

خاطرتان هست که گفتم اولینهای هرکاری مصیبتهای خودش را دارد؟ این هم یک نمونه دیگر.
توی مسیر آموزش خانم مظفریفر خرابکاری کم نداشتهاند. هی میساختند هی دور میریختند، هی طرح میزدند هی خراب میشده. تا اینکه توی آخرهای دوره که به لطف کرونا 1 سالی طول میکشد کار دستشان میآید. رفتهرفته به بهانه فروش محصول و چند مشتری از بین فامیل کارها چنان تمیز در میآیند که به توصیه و حمایت سعید آقا، خانم مظفریفر به فکر فاز فروش آنلاین و تاسیس پیج میافتد.
الان که به اینجای روایت رسیدم خوشحالم. دیگر خبری از کلمههای افسردگی و حال بد نیست. انگار خانم مظفریفر حالا حریف دوران غم شده و صفحههای جدیدی از زندگی را ورق میزند.
خلاصه هرجایی که میشود صفحه مجازی درست کرد را سر میزنند. از جمله باسلام که فقط یک تک محصول را در غرفهشان میگذراند اما بخاطر محدودیتهایی که سابق توی باسلام وجود داشته خیلی دنبالش را نمیگیرند.
بازار فروششان توی پیامرسانها و فامیل و آشنا ادامه پیدا میکند. پدر آقای حسین زاده برای بیشتر شدن تنوع کارها مبلغی را به عروس قرض میدهد. تا مدتی تنها دغدغه خانم دکوپاژکار این میشود که طی ماه فقط کار بزند و بفروشد تا بتواند قسطش را سر موقع بدهد. یاد آبیاری درخت میافتم وقتی که نهال است. میوه نمیدهد اما باید ذره ذره رسیدگیاش کنی تا وقت میوه دادنش سر برسد.
تراپی با رنگزدن و تِرَنسفِر
سعیدآقا و خانوادهاش همه همتشان را میگذارند که موفقیتهای کار بیشتر شود. از خود خانم مظفری بشنویم:
«قبل از اینکه بیایم این خونه، توی طبقه اول خونه پدرشوهرم مینشَستیم. بعد زیر زمین خونشون رو برام کردن کارگاه. من حال بدم رو میبردم اونجا و با رنگ زدن و گریه کردن خودم رو خالی میکردم. اصلا فکرش رو نمیکردم کار جدی بشه و به فروش برسه. اول فقط دلم میخواست که این جعبهها رو درست کنم تا لذت رنگ زدن و ترنسفر چسبوندنش رو ببرم. اصلن حالم خوب میشد وقتی چوب رنگ میزدم.»
سعیدآقا اضافه میکند که: «وقت هایی که کار هست و مشغول هستن خوشحالند و وقت هایی که سفارش ندارن قشنگ معلومه یه چیزی کمه. یعنی حالشون گرفته میشه. به خاطره همین خودمم خیلی تلاش میکنم از اینور و اونور، حالا خیلی هم بلد نیستم، سر رشته ندارم، ولی پیگیری میکنم که بتونم کار رو تبلیغ کنم.»

حالا میکروفن رسما دست آقای همسر است: «چیزی که قبل از شروع کار خیلی خانم من رو اذیت کرد اتفاقی بود که برای مادرشون افتاد. روزهای کرونا و به دنیا آمدن زینب یکم سخت کرده بود شرایط رو. من رشتهام روانشناسیست و توی وقتهای بحرانی میگن که تنها چیزی که میتونه خیلی کمک کننده باشه اینه که کسی که دچار بحران شده اگر به یک کار مفید مشغول بشه کمکم انگیزه ادامه زندگی پیدا میکنه.
خب این کار دکوپاژ، در واقع شیکوپاژ براشون خیلی انرژی بخشه. خداروشکر به برگشت انرژی و روحیشون خیلی کمک کرد.
از جهت دیگه هم خب من دیدم که این کار واقعا مسئله خاصی نداره که من بخوام مانع بشم. وقتی میبینم که شرایط این کار مشکل خاصی نداره و اتفاقا خودشون هم حواسشون هست و چارچوب هایی دارند مثلا توی ارتباط با مشتریها، دیگه من هم مشتاق شدم و خداروشکر کار پیش رفت.»
خانم موسوی درباره تاثیرگذاری طاها و زینب میپرسند. جواب مشترک همسر و شوهر یک چیز است. با خندههایی خسته و مهربان میگویند: «خیلی تاثیرگذار بودند.»
خانم مظفریفر ادامه میدهند که توی دوران بارداری هرکدامشان نزدیک به 100 کار دکوپاژ زدهاند و این کار گذراندن آن دوران را برایشان خیلی ساده میکرده. آقا طاها هم که از وقتی یاد گرفته روی دوپایش بایستد دست توی قوطی های رنگ مادر میکند و قلموها را به زمین میکشد و خلاصه چه آتش ها که نمیسوزاند.
ابهام کار دکوپاژ هنوز توی مغزمان بالا پایین میپرد. از خانم مظفریفر میخواهیم که اگر سفارشی در دست انجام دارند چند لحظهای مشغول شوند تا ما بالاخره بفهمیم که این دکوپاژ دقیقا یعنی چی.

قوطیهای رنگ، کارهای چوبی از پیش آمادهی قهوهای رنگ، و چند نمونه کار آماده از اُپن خانه یک میز کار موقت ساختهاند.
سفارش مشتری یک عدد جعبه تیبگ 9تایی است. خانم مظفریفر میخواهند ترنسفرِ روی در جعبه را نصب کنند. ترنسفر، طرحِ کاشیهای سنتی آبی رنگ است که حتما توی مسجدها به چشمتان خورده. یک ظرف آبجوش را کنار دستشان میگذارند، ترنسفر را روی سطح آب شناور میکنند تا برچسب از کاغذ رها شود. سطح چوب را با قلموی آغشته به چسب چوب آشنا میکنند و حالا قسمت حساس ماجرا سر میرسد.
ترنسفر را با کاغذش میگذارند روی کار. لبه برچسب را از روی کاغذ کمی کنار میزنند و به سرعت حرکت حلزونها کاغذ زیر برچسب را از زیر طرح میکشند بیرون. زیر لب «الله اکبر»ی میگویم. سعیدآقا که حرفم را شنیده با خندهای دندان پیدا نگاهم میکند. یواش در گوشش میگویم:
«الحق که این هنرها راسته کار خانمهاست. ما مردها تا به هم بگردیم فاتحه کار خوانده است.»
زیرزیرکی میخندیم تا حواس خانم مظفریفر پرت نشود.



استان خراسان رضوی
خیلی عالی ان شاءالله پر روزی باشید
سلام و خداقوت
خیلی جالب و جذاب روایت کردهبودید.
احسنت به شما و این غرفهدار عزیز