جور است در جدایی و شوق است در نظر


|

|

5,271

جور است در جدایی و شوق است در نظر

زمان مطالعه: 1 دقیقه

یک

جدایی

پرسفونه، الهه بهار با دوستانش میان دشت می‌خرامید که ناگاه گلی چشم‌نواز و خیره‌کننده مقابلش رویید. همراهانش مسرور و مشعوف گرم صحبت و گشت و گذار بودند. هرچه دوستانش دورتر می‌شدند، گل‌ها بیشتر و دشت زیباتر می‌شد. پرسفونه نمی‌توانست چشم از آن‌ها بردارد. وسوسه چیدن گل رهایش نمی‌کرد؛ پس خم شد و یکی از گل‌ها را چید.

دمی بعد ناگهان زمین شکافت و هادس، ارباب تاریکی، پادشاه مردگان زیر زمین با ارابه‌ای زرین که بر دوش دو اسب سیاه و رعب‌آور تکیه داشت، به زمین آمد. پرسفونه در بهت فرو رفته بود. پیش از آنکه به خود بیاید و بتواند کاری بکند، هادس دستان ظریفش را قاپید و در چشم بر هم زدنی او را به دنیای مردگان برد.

الهه جوان وحشت‌زده شیون می‌کرد و مادرش، دمتر را صدا می‌زد.

دمتر، الهه ذرت، باروری و حاصل‌خیزی در بلندی‌های المپ به کار خود مشغول بود که ناگهان صدای ضجه‌های دخترکش را شنید. صدا همه جا بود و هیچ‌جا نبود. دمتر به‌سان پرنده‌ای بی‌قرار بر فراز آب‌ها و زمین می‌گشت و ردی از دخترکش را می‌جست. نه آدمیان و نه خدایان جرئت گفتن حقیقت را نداشتند؛ اما خورشید عالم‌تاب که تاب دیدن بی‌قراری دمتر را نداشت، ماجرا را برای او بازگو کرد.

***

مرد دسته‌ای پول گذاشت روی پیشخان آشپزخانه: «اینم شیربهای ماه آخر». ساک کودکانه روی ‏مبل را انداخت روی دوشش. رضای دو ساله را در آغوش کشید و رو به زن ادامه داد: «می‌برمش ‏پیش خواهرم. فراموشش کن. هم برای خودت راحت‌تره، هم برای پسرمون.»‏

چشم‌های از گریه سرخِ زن دوباره آب انداخت. مرد بی که خداحافظی کند، رفت به سمت در. ‏لحظه‌ای مکث کرد. ته دلش چیزی تکان می‌خورد. زن مطلقه‌ای تنها در شهری حاشیه‌ای چطور ‏می‌توانست پسرک دوساله‌اش را به دندان بکشد؟

برای آخرین بار رو کرد به سمت زن. چشم‌های زن کاسه خون بود و گونه‌هایش خیس. صدایش ‏انگار در گلو خشکیده بود. چرا پروردگار زن‌ها را با فرزندان‌شان امتحان می‌کند؟ چرا همه جای ‏تاریخ ردی از داغ فرزند بر پیشانی مادرها حک شده؟‏

سوگ

پس از رفتن پرسفونه، دمتر المپ که سرزمین خدایان بود را ترک کرد. او سرگردان بر زمین بی‌حاصل می‌چرخید و مردمان را بی‌دلیل مجازات می‌کرد. او در سوگ فرزند آنان را از تمامی نعماتش محروم کرد. زمین چونان صحرایی خشک و یخ‌بسته شد؛ هیچ ‏گیاهی بر آن نمی‌رویید؛ هیچ جوانه‌ای سر از خاک برنمی‌آورد؛ خیش‌ها بیهوده بر خاک مزرعه ‏می‌راندند. تو گفتی مرگ زمین و تمام آدمیان نزدیک است.‏

***

شب دراز بود و زن بی‌خواب. صدای زوزه باد در شهر می‌پیچید و هر جنبنده‌ای را به وحشت می‌انداخت.‏ او اما رنجور و غمین، در خاموشی خانه نشسته بود. پاهایش را آرام آرام تکان می‌داد و برای بالشت خالی روی پایش لالایی می‌خواند:

هه تا دییته وه هر چاوه ریتم

هه لورکی منالیت هه ر راده ژه‌نم[1]

منتظر بود اهل خانه به خواب بروند تا بزند به دل کوه. تنها پناهش کوه‌هایی بودند که صبورانه ضجه‌هایش را به جان می‌خریدند. پدر بی‌توجه به غمی که جان دخترش را می‌گداخت، می‌خواست او را به همسری یکی از هم‌شهری‌ها دربیاورد. خواستگارها را از دم راه می‌داد و همه را سبک‌سنگین می‌کرد. مادر هم که روی حرف پدر حرفی نمی‌آورد.

بازگشت

زئوس وقتی بیچارگی مردمان و بی‌حاصلی زمین را دید، بر آن شد برادرش را قانع کند تا پرسفونه را به زمین بازگرداند.‏ پس پیام‌رسانی را به سوی هادس روانه کرد.‏ پرسفونه که دوری از مادر رنجورش کرده بود، با شنیدن پیام جان تازه‌ای گرفت و هادس که ‏می‌دانست نمی‌تواند از دستور زئوس سرپیچی کند، به‌ناچار اسباب رفتن پرسفونه را فراهم آورد. بازگشت پرسفونه بر زمین اما مشروط بر مرگ دوباره‌اش بود.‏ قرار بر این شد که هر بار با شروع بهار پرسفونه بر زمین بیاید و با شروع زمستان باز بمیرد.‏

اگرچه پرسفونه هشت ماه در سال را نزد مادر می‌زیست، اما دیگر خبری از آن الهه جوان سرزنده و مسرور نبود. چیزی غریب و مهیب در او وجود داشت ‏که یادگار جدایی و مرگ بود.‏

***

رضای هجده ساله رو کرد به عمه و گفت: «من میخوام مادرمو پیدا کنم!» در لحنش قاطعیتی بود که عمه نتوانست با آن مخالفت کند. او با چشم‌هایی پر از سؤال به رضا نگاه کرد. رضا ادامه داد: «میگم همسایه‌تون که تو ثبت احوال آشنا داره بگرده دنبالش».

عمه آرام پرسید: «با کدوم مشخصات؟ با کدوم نشونی؟»

رضا امیدوارانه گفت: «با همین مشخصاتی که توی شناسنامه‌م هست.» دلش روشن بود. از همان روزی که تصمیم گرفته بود برود دنبال مادر، ته دلش می‌دانست که به در بسته نمی‌خورد. از همراهی و حمایت عمه هم اطمینان داشت. تنها نگرانی‌اش واکنش پدر بود. سخت بود پیدا کردن زنی که فرسنگ‌ها دورتر می‌زیست، اما پدر اگر کمکش می‌کرد، به‌حتم می‌توانست پیدایش کند.

چند ماه بعد، رضا مقابل در خانه مادرش که حالا برای خودش خانه و زندگی جدایی داشت، مضطربانه قدم می‌زد و آنچه از لحظه دیدار در ذهنش ساخته بود را مرور می‌کرد.

راستش نمی‌دانم دیدار رضا و مادرش طبق برنامه‌ای که توی سر رضا بود پیش رفت یا نه، اما می‌دانم که نتیجه خوشایند بوده و با اینکه مادر از دنیا رفته، رضا هنوز با خواهرها و برادرهای ناتنی‌اش در ارتباط است.

دو

رضای شصت و اندی ساله روبه‌روی‌مان نشسته بود. ‏سفیدی موهاش حکایت از ۳۵ سال عمری داشت که در معدن‌های سمنان سر کرده بود؛ رنگ بلاتکلیف چشم‌هاش که با آبی رگ‌های درونش سنگ‌های شجر را می‌مانست، با حزنی عمیق آمیخته بود و لرزش دست‌هاش خبر از سال‌های فراق می‌داد. مریم خانم، همسرش می‌گفت: «لرزش دست‌هاش عصبیه. به خاطر اینه که شیر عراز خورده». زهرا می‌گفت شیر عراز یعنی شیر غصه. شیر غصه یعنی شیر مادری هم‌نشین اندوه که می‌داند پاره تنش قرار است بعد از پایان شیردهی از او جدا شود.

زندگی آدم را به جاهای غریبی می‌کشاند. آقا رضا اگر از مادرش جدا نشده بود، شاید سال ۶۶ در بمباران شیمیایی سردشت، مسموم می‌شد یا شاید حالا در کار ترابری یا فروش لوازم خانگی وارداتی می‌بود. دست سرنوشت اما او را از سردشت به سمنان کشاند و گذاشت در معادن سنگ و گچ. اصلا شاید همین دوری او را به سنگ‌ها علاقه‌مند کرده باشد که سنگ‌ها معروف‌اند به سختی، که باد و باران و گزند روزگار تکان‌شان نمی‌دهد. او که خود در سختی روزگار مثل سنگی ایستاده و تاب آورده است.

سه

دوربین به دست در فاصله‌ای نسبتا نزدیک به نیمکتی که زهرا و آقا رضا روی آن نشسته بودند، ایستاده بودم و سعی می‌کردم از انگشترهای توی دست آقا رضا عکس بگیرم. هم‌زمان سعی می‌کردم به حرف‌های‌شان گوش بدهم و بفهمم که کدام سنگ‌ها در سمنان پیدا می‌شود و کدام از نیشابور و فردوس و بیرجند می‌رسد. من که هیچ‌وقت به سنگ‌ها علاقه‌مند نبودم، اگر سر خودم را با عکاسی گرم نمی‌کردم احتمالا زیر آفتاب پاییزی خوابم می‌گرفت و ریسمان قصه در ذهنم پاره می‌شد.

درگیر ساختن قصه‌ای درباره سنگ و معدن در سرم بودم که زهرا مهم‌ترین سؤال آن روز را پرسید: با همسرتون چطوری آشنا شدین؟

_ فامیلیم. دختر دخترعمه‌مه. مادربزرگش منو بزرگ کرده البته. ما یه ماجرا و سرگذشت عجیب و غریبی داریم.

دست از عکاسی برداشتم و با تردید به آقا رضا نگاه کردم. می‌خواستم بدانم سرگذشتش واقعا عجیب و غریب است یا فقط برای خودش آن‌طور به نظر می‌رسد.

_ دو ساله بودم، مادر و پدرم جدا شدن. منو آوردن گذاشتن اینجا، پیش عمه‌ام.

این را که شنیدم، سنگ و معدن را از ذهنم زدودم و با اشتیاق گوش سپردم به ماجرای آقا رضای شصت‌ساله، صاحب غرفه سمنان‌گوهر که هیچ یک از مشتری‌هایش نمی‌دانستند مردی که برای‌شان سنگ می‌تراشد، چه‌ها که از سر نگذرانده‌ است.


[1]. «معنی شعر: تا برگردی چشم به راهت هستم/ گهواره بچگی‌ات را همین طور تکان می‌دهم»؛ از متن آهنگ لالایی مظهر خالقی.

سمنان گوهر
semnan_gohar
35 محصول
0 فروش
استان سمنان

گالری تصاویر غرفه‌ی سمنان گوهر

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

1 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خلیلی
1 سال قبل

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود…
قصه تلخ بود ولی به شیرینی روایت شده بود.

پرش به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x