کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می­‌کشد


|

|

10,940

زمان مطالعه: 1 دقیقه

صبحِ گرفته و خاکستری بیشتر شک انداخته بود به جانم. بروم، نروم؟ هوا پاییزی شده؛ خنک و بارانی. خوراک خودم بود ولی نگرانی نمی­‌گذاشت از آن لذت ببرم. گوشی را روی میز گذاشتم. لغوکردن قرارم حرفه‌­ای نبود. مجری شبکه خبر حرف می­زد، از همه­‌جا به جز موضوع اصلی. جوری وقت­‌کشی می­‌کرد انگار قرار بود خبر بد بدهد. بلند شدم. با خانه‌­ماندن خبری از سید حسن نمی­‌آمد. این­طوری زمان هم زودتر می­‌گذشت. قول دادم تا از خانه‌­شان بیرون نیامدم خبرها را چک نکنم.

یک خواهر دلسوز به از یک صف لشکر

عکس­‌ها و پیام­‌های زیرش را قبلا دیده بودم. کیک­‌هایی که با ظرافت تزئین شده و لحن مهربانی که به مشتری­‌ها جواب داده بود. حدس زدم خانمی خون­گرم و باسلیقه باشد. وارد خانه که شدم، استقبال گرم و چیدمان قشنگ سالن مطمئنم کرد. یکی از دیوارها نقش گلخانه را داشت. چند گلدان آویزان و چندتایی هم پایین بود، قفس طوطی هم نزدیک­شان. پنجره تا آخر باز بود و بوی خاک باران­‌خورده همه‌­جا را گرفته.

کنار اکرم‌­جان، خانم دیگری هم ایستاده. خواهرش الهام­‌خانم بود. به هم نزدیک بودند؛ هم خانه­‌های­شان، هم دل­‌های­شان. نه مثل ما که یکی‌­مان مانده بود شرق و یکی­‌مان رفته بود غرب؛ هم دل­ها­ی­مان، هم ذهن­های­مان. منِ منجمد و جدی کجا می­‌توانستم نقطه اشتراکی با خواهرِ لطیف و طنزم پیدا کنم؟ ولی خواهران منفرد به شیرینی­جات علاقه داشتند. با هم کلاس کیک­‌پزی رفته، کنار هم شیرینی پختن را بلد شده و هم­زمان با هم توی باسلام غرفه زده بودند. بچه اول هردو پسر بود. بچه دوم­شان هم دختر، که هم­‌سن بودند. آن­ها ادامه می­‌دادند و من بیشتر حسرت می­‌خوردم. دوباره هواپیمایی رد شد. یعنی می­شد از پنجره دیدشان؟ یاد روزهایی افتادم که دوتایی برای­شان دست تکان می­‌دادیم.

من و خواهرم تیراندازی و گرافیک را از دور دوست داشتیم. آنقدر دور که حتی یک دوره هم برایش شرکت نکرده بودیم ولی کیک‌­پزی برای هردوی آن­ها جدی بود. بارها با هم هماهنگ شده و رفته بودند برای آموزش، چه غیرحضوری توی کرونا و چه حضوری. از بسته‌­های ساده مجازی شروع کرده بودند. خوش­شان که آمده، پیگیر شدند برای کارگاه­های تخصصی کیک­های خامه‌­ای، طبقاتی­‌کردن و تزئین. همین­ که دست­شان توی این تکنیک­ها راه افتاده، رفته بودند سراغ فوندانت. دیگر همه فن حریف بودند. می­‌توانستند برای بقیه هم کلاس بگذارند ولی اکرم‌­جان درخواست­های آموزش را رد کرده بود:

_ باید خودم رو بیشتر ارتقا بدم. بیشتر وارد باشم. جوری نباشه که هنرجو سوالی پرسید گیری داشته باشم. هی می­گم یه­ ذره بیشتر یاد بگیرم بعد.

علمش را ده از صد می­‌دید. معتقد بود حیطه گسترده و متنوعی است که هر چه یاد بگیری باز چیز جدیدی دارد.

_ دوست دارم آموزش کیک‌­های حجیم رو برم، کیک‌­های مجلل، ده‌­طبقه کج. حتی اگه ازش درآمدزایی هم نکنم، می­‌خوام بدونم چه جوریه. دلم می‌­خواد برای خودم اجراش کنم.

پیشنهادهای کار توی قنادی و کافی­‌شاپ را هم قبول نکرده بود. می­‌خواست توی خانه پیش بچه‌­ها باشد. برایش اهمیتی نداشت که درآمد خوبی را از دست می‌داد. فاصله ­گرفتن از فضای خانواده خط قرمزش بود.

کوزه‌­گر از کوزه شکسته آب می‌­خورد

قبل­ترها قلاب­‌بافی انجام می­‌داد. به روتختی و رومیزی هم رسیده بود. خیاطی را هم در حد ابتدایی بلد بود اما به خاطر بارداری و بعدش بچه­‌داری آن­ها را کنار گذاشت و دیگر سراغ­شان نرفت. می­‌توانست بگذاردشان مهد یا پیش مادربزرگ­ها اما نمی­‌خواست. برایش مهم بود که توی تربیت بچه­‌ها کوتاهی نداشته باشد. روسری‌­ام را مرتب کردم. خانواده اولویتش بود و این از تک تک تصمیماتش مشخص بود. به گل­های درشت فرش خیره شدم، با گلبرگ­های سرمه‌­ای رو به بالا اوج گرفته بودند. چه اتفاقی می‌­افتاد که مردی از خانواده­‌اش می­‌گذشت؟ چه اولویت دیگری برای خودش حس می­‌کرد؟ تا کجا برای این اولویت جلو می­‌رفت؟ یکی از همین گل­ها توی دلم جوانه ­زد. قلبم را سنگین کرد؛ سنگین و خوشبو. بوی دارچین را توی سرم حس کردم و سینی را روبه­‌رویم دیدم. استکان را برداشتم و از اکرم­‌جان تشکر کردم. بچه­‌ها که از آب و گل درآمده بودند، شروع کرد به پختن کیک.

_ همیشه فکر می­‌کردم امروز اگه بخوام می­رم می­‌خرم اما اگه باز دو روز دیگه بخوام که نمیشه با این هزینه­‌ها. بذار برم یاد بگیرم، هرموقع خواستم بپزم و حسابی بخورم. خوردن کیک رو اینقدر دیوانه­‌وار دوست داشتم که رفتم دنبال کیک­‌پزی.

با این همه دیگر خیلی برای خودشان نمی­‌پخت. بوی آن سیرش می­‌کرد. حتی ساده­‌ترین­ مدل­ها را برای خانه درست می­‌کرد. برای تولد امسال پسرش، فقط دورش را خامه سفید کشیده و یک­‌گل طبیعی هم رویش زده. پسرش تعجب کرده بود که این کیک تولد است یا نامزدی! الهام­‌خانم خندید:

_ نوبت به خودمون که می­‌‌رسه این جوری می­شه. می­گن کوزه‌­گر از کوزه شکسته آب می­‌خوره.

چه طور می­‌شد هم به اولویتت برسی و هم به چیزی که علاقه داری؟ دنبال راهکارش بودم. اکرم­‌جان توضیح داد وقتی حجم سفارش­ها زیاد باشد، حوصله بچه‌­ها سر می­‌رود. برای همین حواسش بود اول غذای آن­ها را بدهد و به­شان رسیدگی کند. بعضی­ شب­ها همه که می­‌خوابیدند، تازه می­‌نشست پای کار. 

آشپزی در دسته‌­بندی منی که سالی یک­بار سراغش می‌­رفتم، جز شغل­های ساده بود. راحت و بی‌­دردسر! کیک­‌پزی هم همین طور. هر چند خواهرم به عنوان آشپزی باتجربه مخالف بود تا اینکه حرف­های اکرم‌­جان را شنیدم. با خراب‌­شدن بخش کوچکی مجبور بود از اول همه­‌چیز را درست کند و دوباره چندین ساعت زمان بگذارد. ممکن بود شکل نهایی، همانی که توی ذهن داشت، نشود. مثلا صورت خرس تزئینی، بامزه از آب درنمی‌­آمد. آنقدر تکرارش می­‌کرد تا فرمی که ساخته راضی‌­اش کند.

تابستان­ها باید یک ساعت قبل از شروع، کولر را روشن می‌­کرد تا فضا خنک شود. اگر مستقیم هم می­‌خورد مواد کارایی‌­شان را از دست می‌دادند. زمستان­ها در بالکن را باز می­‌گذاشت تا محیط گرم نباشد. خواهر سرمایی‌­ام را تصور کردم با کاپشن، کلاه و شال‌گردن. وسط آشپزخانه ایستاده و روی میز ناهارخوری خم شده. پرده بلند بالکن را باد تکان می­‌داد و دانه‌­های درشت برف دیده می‌­شد. هر از گاهی پخش کردن خامه را ول می­‌کرد و دست­هایش را به هم می­‌کشید. اگر دقیقا لحظه آخر موقع قراردادنش در جعبه، انگشتش اشتباهی به کیک می‌­خورد چی؟ به نظرم دیگر وقتش بود که طرز فکرم را عوض کنم.

دوست سلطان و دل ولایت اوست

فروش کیک را پسرش توی سرش انداخته. دانشگاه شریفی بود و حرف­هایش مورد قبول مادر:

_ این همه زحمت می­‌کشی و هدیه‌­اش می­دی به این و اون. عکسم که نمی‌­گیری. فقط دلی کار می‌­کنی! من برات صفحه می­‌زنم. شاید برات مشتری جور شد.

آن روزها آقای دانشجو تازه دوربین مجهز خریده بود. مدام از هنر دست مادر و خاله‌­اش عکس می­‌گرفت و توی صفحه می­‌گذاشت تا اینکه همسر اکرم­‌جان بهترین پیشنهاد را بهش داد. مدیر مدرسه برای جشن آخر سال­شان کیک لازم داشت.

_ شوهرم بهم گفت تو آرامش داشته باش و هر چی بلدی رو اجرا کن. معلم­ها که نمی‌­خوان پول بدن. منم هزینه‌­اش رو چون خونگیه کمتر می­‌دهم که به نفع مدرسه است. به جاش تو هم تمرین می­‌کنی. دو طرف سود می­‌کنیم.

دم عید بوی بهار و کیک‌­های پخته شده در خانه­‌شان پیچیده بود. دو خواهر ۳۰ کیک درست کرده بودند. کیک­‌هایی که سر انتخاب­شان بین معلم­ها دعوا شده بود. قبل از این انتظار نداشت از پسش بربیاید. مطمئن نبود می­‌تواند آن را صاف بالا ببرد. می­‌خواست آنقدر آزمون و خطا کند تا دستش راه بیفتد.

_ الان ولی می­‌پزم ارتفاعش بیست­‌و­دو. قشنگ مثل ستون می­ره بالا. خودم کیف می­‌کنم.

ستون! ستون مقاومی که همه با بودنش خیال­شان راحت بود! پلک زدم. چای، روی میز جلویم بود. سیاه سیاه. عکسم افتاده بود وسط استکان. آرام برداشتمش و کمی ازش خوردم. تلخی و سردی­‌اش توی دهانم ماند. گذاشتمش توی پیش­‌دستی. دارچینش هرچند کم­رنگ شده بود ولی هنوز حالم را خوب می­‌کرد. اکرم­‌جان بلند شد تا عوضش کند. هر چه تعارف کردم فایده نداشت. صدایش از پشت سماور می­‌آمد. همسرش آن اوایل اعلام آمادگی کرده بود برای تحویل کیک­های طبقاتی. توی اسنپ کج می­‌شدند و نیاز به مراقبت داشتند. شوهرش دلش نمی­‌آمد سفارش­‌هایش را رد کند. برای همین به مشتری­‌ها خبر می­‌داد که با ماشین مخصوص برای­تان می­‌فرستم.

_ وقتی شنید برای مصاحبه میاین از من بیشتر خوشحال شد. گفت:«دیدی اصرار می­‌کردم کارهات رو بذار برای فروش ولی تو فکر می­‌کردی نمی‌­تونی. می‌­گفتی من اگه بتونم یه شکوفه بزنم خیلی حرکت بزرگی کردم. سفارش! نه اصلا.»

خودش اولین سفارش ثبت شده‌­اش را تحویل مشتری داده بود. دو ساعت توی راه رفت بود و دو ساعت هم برگشت ولی تمام راه حس خوبی داشت. مثل وقتی که از کنار قنادی رد ­شوی و بوی شیرینی‌­ها مستت کنند.

باشد که روزگار بچرخد به کام دل
باشد که غم خجل شود از صبر قلب ما

کنجکاو بودم بدانم زندگی کجا بهش سخت گرفته و کجا غافلگیرش کرده. سرش را پایین انداخت. بعد از پسرش، بچه دیگری می­‌خواستند. اما نمی­شد. چهار_پنج سال اقدام کرده بودند برای درمان اما از نظر پزشکی مشکلی نداشتند و کاری از دست دکترها برنمی‌­آمد. ناامید شده، فکر کرده بودند خدا نمی­‌خواهد. تا اینکه یکهو می­‌فهمد باردار است. همان دختری را که با چادر جشن تکلیفش بهم لبخند زده بود!

_ اینکه سالم باشن حالم رو خوب می­‌کنه. هر مادری خوشحالی خودش رو توی بچه­‌هاش و خوشبختی­‌شون می­‌بینه. دلم می­‌خواد نوه­‌هام رو هم ببینم.

خندیدیم. خدا احتمالا یک قالب مشترک برای همه مادرها داشته! گوشی­‌اش را برداشت تا عکس یکی از کیک­های تولد دخترش را بیاورد. الهام­‌خانم هم گوشی به دست شد تا کارهای خودش را نشانم بدهد. اما اخم­ کرد. دهانش نیمه­‌باز ماند. انگار زور لب­هایش نمی­‌رسید تا کلمه­‌ها را سریع­تر بگوید.

_ …شهیدش… کردن!

 همه­‌جا ساکت شد. حتی هواپیماها. حتی طوطی. از پشت میله­‌ها سبز خوش­رنگ تنش معلوم بود. هر هواپیمایی که رد می‌­شد، دلش هوس پرواز نمی­‌کرد؟ گل توی قلبم بزرگ شد. رشد کرد و همه­‌جا را گرفت. به چشم­ها رسید و دست­های مشت­‌شده. صدای باران بود که برم گرداند. با شدت می­‌بارید. پلک­هایم را محکم به هم فشار دادم. دفترچه سؤال­ها را ورق زدم. یکی دوتا نکته ریز مانده بود. عکس هم نگرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم. باید تا آخرش صبر می­‌کردم.

از خانه زدم بیرون. مجبور شده بودم از هر عکسی چندتا بگیریم تا بلکه یکی واضح شود. ظرف کیک توی همان دست لرزانم سنگینی می­‌کرد. حتی نفهمیدم درست تشکر کردم یا نه. برگ­های روی زمین خیس بودند. تند قدم برمی­‌داشتم. اشک­هایم با قطره­‌های باران قاطی شد. گلویم می­‌سوخت. تابلوی زرد مترو آن­‌طرف خیابان بود. زیر شیشه­‌های ورودی‌­اش ایستادم. صدای هواپیمایی آمد. چند بار چرخیدم تا پیدایش کنم. تار می‌­دیدمش. بالا می‌­رفت. بالای بالا. دهانم تلخ شده بود. ظرف را با احتیاط باز کردم. صورتی ملایمی داشت با قلب­های قرمز. بلند زدم زیر گریه. شیرینی شهادتش زیادی قشنگ بود. درش را بستم. پس کی شیرینی پیروزی قدس را می­‌خوردیم!

هومسی کیک
اکرم منفرد
107 محصول
281 فروش
استان تهران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

2 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رضا
1 سال قبل

عالی

علوی
1 سال قبل

به این میگن یه گزارش مصاحبه عالی! از خواندنش لذت بردم. برای همکار محترم و خواهرشون هم آرزوی موفقیت روز افزون دارم

پرش به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x