پیک‌نیک توی تابلوهای باب‌راس


|

|

11,629

پیک‌نیک توی تابلوهای باب‌راس

زمان مطالعه: 1 دقیقه

تازه مارپیچ پله‌های برجک را بالا رفته بودی، که یک وانتی، آمد درست پشت سیم‌خاردارها، توی پیچ شلوغ خیابان کنار پادگان، بساط کرد. پستتان انگار با هم شروع شده بود. او چند جعبه خرمالو را در ستون‌هایی منظم روی هم سوار کرده و بر تن یک تکه کارتن با ذغال و خطی کج، قیمت داده بود. و تو کلاهت را تا جای ممکن پایین کشیده بودی و هر چند دقیقه یکبار ها می‌کردی به دست‌های سرماسوخته‌ات که بتوانی سرما و سنگینی اسلحه را تاب بیاوری.

همینطور خیره به روبرو، فکر کردی وانتی دارد زیاد می‌گیرد. هرجور حساب می‌کردی قیمت خرمالو الان باید پایین‌تر می‌بود. مگر از سمنان تا تهران چقدر فاصله است؟ چطور می‌شود در شهری دیوار به دیوار استان تو، اینهمه قیمت بالا بکشد؟ دلت به حال مامان مریمت، دلت به حال بابا، دلت به حال مادربزرگ، دلت به حال ریز تا درشت کسانی که حالا دارند توی باغ عرق می‌ریزند سوخت. بعد همینطور که نارنجی ردیف خرمالوها را با چشم می‌پاییدی، بوی آتش از یک پیت حلبی، جلوی پای وانتی بلند شد. تو اما قاتی بوی سوختن چوب، عطر تفتان و پنجه‌کشی را توی سینه می‌دادی و آهت را بازدم می‌کردی. (تفتان همان فتیر و پنجه‌کشی نوعی نان محلی شکم‌پر با دمبه جزغاله شده است.)

تو نه روی برجک، که حالا داشتی در کوچه‌باغ‌های مُجِن قدم می‌زدی. (شهرستان مُجِن در ۳۸ کیلومتری شهر شاهرود در استان سمنان است.) و زیر شاخه‌های لخت درختان خرمالو، نارنجی پررنگشان را می‌پاییدی که ببینی آماده‌ی چیدن شده‌اند یا نه؟ و داشتی فکر می‌کردی که یعنی خدا چطور به این درخت یاد داده که بداند برگش را بریزد اما میوه‌اش را به سرشاخه‌های خالی‌اش نگه دارد. قشنگ است، نه؟ و جالب‌تر اینکه چه هماهنگ است رنگش با دیگر رنگ‌های این فصل… نارنجی، زرد، قرمز، قهوه‌ای، کرم…  پکر شده بودی با دیدن قیمت بالاکشیده‌ی خرمالوها. با خودت فکر می‌کردی چطور می‌شود جلوی این‌که خرمالوهای باغ را مفت بدهید برود بگیری؟

از پست که برمی‌گشتی، فرمانده‌ات پرسیده بود چرا دمقی و گفته بودی چون بالای برجک، خورده توی برجکت. و گفته بود: «باسلامو نصب کن.»

ریحانه که صدای چیلیک چیلیک دوربینش قطع نمی‌شد گفت: «حتی سمنان که می‌گن وجود نداره هم از قم ما خوشگل‌تره.» و بعد تا بیشتر درباره‌ی سمنان بداند، یک عکس را نشانش دادم که در خلوتی سمنان، قله‌ی دماوند از دور معلوم است. سمنان برای هر دوی ما همیشه شهری کویری بود در سمت راست مسیر تهران مشهد و نهایتا گرسنه که شده بودیم یک ناهار یا شام توی رستوران‌های بین شهری‌اش خورده بودیم. یا در نمازخانه‌ای که همه، چون ما مسافر بودند، نمازی را شکسته کرده بودیم. ولی گوگل به ما گفت که سمنان نه تنها برخلاف شوخی‌های ترند مجازی وجود دارد، بلکه بار بخش زیادی از پسته و میوه‌ی‌ کشور را هم به دوش می‌کشد. یادم به تابلوهای پسته‌ی دامغان نیم کیلو صدتومن در قزوین افتاد. شهر خودم. دامغان هم در استان سمنان است. 

خانه‌ی عباس و پدر و مادرش ساده بود. سفره‌ای که خودشان صبح روی آن صبحانه خورده بودند و لای آن چند تکه نان بود، دوباره پهن شد. مربای بِه خانگی و گردوهای باغ خودشان. پنیر گوسفندی و استثنائا نان نانوایی. (چون مادر توضیح داد خودشان نانشان را در خانه پخت می‌کنند) تا مادر چای را بیاورد، من و ریحانه چشم چرخاندیم روی در و دیوار. هنوز مثل خانه‌های قدیمی و اصیل ایرانی، یکی دو رف و طاقچه داشتند و آینه‌قدیِ گچ‌بری. عکس حاج قاسم و ابومهدی هم بیخ به بیخ آینه بود. یادم به مامان خودم بود، که یک عکس از حاج قاسم را همینطور گذاشته کنار آینه‌اش. کج، بی قاب و فلان، ولی با محبتی خالص. 

تا صبحانه را خوردیم عباس پیشنهاد داد گفتگوی اصلی و عکاسی را ببریم توی باغ. و من و ریحانه با آن جشنواره‌ی رنگ‌ها که در مُجِن و مسیرش دیده بودیم، جلدی قبول کردیم. باغ از خانه پنج دقیقه‌ای با وسیله فاصله داشت. عباس و مادر با ماشین خودشان آمدند و آقای پدر با ما همراه شد. من و ریحانه توی آبرنگ پاییزی باغ‌های میوه فرو رفته بودیم و سر بیرون آمدن نداشتیم. و دیگر آقای کوچکزاده همکارمان (راننده‌ی باسلام) گفتگو را دست گرفته بودند. و اطلاعاتی که ما از مادر عباس گرفته بودیم حالا داشت کامل می‌شد.

توی چند دقیقه گفتگو، مادر عباس یک خط در میان از استخر و آبیاری درخت‌ها می‌گفت و من توی ذهنم یک استخر نهایتا به بزرگی استخر الغدیر قزوین (بزرگ‌ترین استخر شهر) به ذهنم می‌آمد و فکر می‌کردم که چطور می‌شود چند هکتار باغ را با یک استخر در طول یک سال آب داد. تازه گفت که چند باغ را با یک استخر شریکی آبیاری می‌کنند. که در راه باغ رسیدیم به یک دریاچه‌ی مصنوعی و درباره‌ی ابعاد استخر از گنگی در آمدیم. یک استخر نزدیک به بیست متر عمق را با چند صد متر طول و عرض تصور کنید که تابلوی شنا کردن ممنوع هم دارد.

خنده خنده به ریحانه گفتم: «وای خدای من اون استخری که مادر عباس خیلی راحت می‌گفتن و انگار درباره یه حوض حرف می‌زدن در واقع یه دریاچه‌س!» در خلال گفتگوی آقای کوچکزاده و آقای پدر، رازی از تبریزی‌ و صنوبرهای روی مرز باغ‌ها هم فاش شد. رازی که برای من -عاشق تبریزی و سپیدارها- خیلی جالب بود. بیشتر البته از این در شگفت بودم که چه اندازه دین جاری بوده در زندگی مردم… رازْ این بود که هرکس که باغی داشته، به عنوان حصار، دور باغ تبریزی و صنوبر می‌کاشته است و وقتی که نهال‌ها قد می‌کشیدند و تنه می‌زدند، چوبشان را می‌فروختند و با پولش می‌رفتند مکه. تا باغ و دیدن دیگ آش در دست مامان مریم، رفتم توی لاک خودم و فکر می‌کردم که چطور از این نسل‌ها رسیدیم به تحریم حج؟ 

دور سفره‌ی جهیزیه‌ی مامان مریم، که پارچه‌ای بود و چند ده سال قدمت داشت، حالا مادربزرگ هم به ما اضافه شده بود. زنی سال‌دار با صورتی خندان و سادگی بی‌غشی که از حرف زدن تا بستن روسری‌اش پیدا بود. با لهجه‌ی مُجِنی به ما خوشآمد گفت و با دست‌هایی که رد کشاورزی در دل کویر به تنش مانده بود دستمان را فشرد و حتی ما را در آغوش گرفت.

آخرین بار در سفر اردبیل، زرین‌تاج خانوم، مادربزرگ عنبرانی، مرا اینطور بغل کرد. آنجا به زرین‌تاج خانوم گفتم بغل مامان‌ها یکی است و تکرار نمی‌شود، ولی آدم می‌تواند احساسی که به مادربزرگش دارد را در آغوش آدم‌هایی مختلف پیدا کند. و حالا دوباره حس می‌کردم زانو به زانوی مادربزرگ خودم سر یک سفره، در جایی شبیه به یکی از تابلوهای باب راس نشسته‌ام و آش رشته سمنانی می‌خورم؛ که به ترشی می‌زد و رنگش هم قرمز بود.

مادربزرگ توضیح داد چند تا دختر دارد و یک پسر. و تک پسرش آقای دکتر است. گفت ارث بچه‌ها را از چند هکتار باغ داده و الان هرکس سر زمین خودش کار می‌کند. میوه‌‌خشک‌های غرفه‌ی مش رمضون هم حاصل همین باغ است. حاصل دسترنج مامان مریم و عباس! عباس وقتی از سربازی برمی‌گردد، ارمغانش برای خانواده، آشنایی با باسلام است، توسط یکی از فرماندهانش. و اینطوری می‌شود که جای فروختن تمام میوه‌ها به دلال با قیمت پایین، همراه مادر ۱۵ درصد از میوه‌ها را به روش سنتی شسته و آفتاب‌خشک می‌کنند و در باسلام به فروش می‌رسانند. 

عباس می‌گفت: «ما فرقمون با بقیه‌ اینه که اینجا نه دستگاهی هست نه به اون صورت افزودنی خا‌صی. میوه‌ها با دقت دستچین، شسته، برگه و خشک می‌شن. زیر آفتاب مُجن.» و من سراغشان را گرفتم. عباس به سرعت رفت و با چند کیسه میوه‌خشک برگشت. دست بردم به لاقه‌ها و پیش از لمسشان عطر مطبوعشان پیچید توی دماغم. تابه‌حال اینهمه میوه‌خشک یکجا ندیده بودم. همینطور که توی محصولات باغ می‌چرخیدم، چشمم به یک ظرف زرشک افتاد و سرخوش گفتم: «وای بالِسکْ!!» -ما رودباری‌ها به زرشک کوهی می‌گوییم بالسک- با دیدن ظرف زرشک‌ها آقای کوچکزاده‌ هم یاد یک خاطره افتاد: «اولین هدیه‌ای که برای همسرم خریدم یه خوشه زرشک بود. رفته بودم بازار و یه خوشه زرشک دیدم که سرحال و سرخه… خریدمش بردم برا همسرم.»

و عباس کم‌رو اما به لبخند، ظرف را گرفت سمت آقای کوچزاده: «پس اینو هم هدیه ببرید براشون.» خندیدیم. خندیدیم و من به خودم لرزیدم. زیلو روی برگ‌های نم‌دار باغ پهن شده بود و هیچ حواسمان نشده بود که دو ساعت است آنجا نشستیم و حرف می‌زنیم. کم مانده بود آفتاب بنشیند. رفتن نور خورشید مساوی بود با یک روایت بی‌عکس. پس تا ترکیب غافلگیرانه‌ی زرشک کوهی و میوه خشک را روی آش روانه‌ی معده‌ می‌کردیم، چند عکس قاب از خانواده رضامُجِنی برداشتیم و با مُجن زیبا خداحافظی کردیم.

مَشتی رمضون
عباس رضامجنی
19 محصول
6,174 فروش
استان سمنان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

14 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هانیه
1 سال قبل

زیبا بود

معصومه
1 سال قبل

خدا قوت !
باغتون آباد
چقدر حس خوبیه که با این ایده زیبا (با سلام) باغدار و کشاورز و صنعتگر و هنر مند
بدون واسطه حاصل زحمتشون رو خودشون می بینند و ما هم چقدر خیالمون از اصل و درست بودن محصول راحته . همون حس خوبی بهمون القا میشه که انگار با گشت و گذار از توی اون شهر و روستا دست پیدا کرده ایم به بهترین ها.
((با سلام ))دست مریزاد ⚘♥️

زهرا خلیلی
پاسخ به  معصومه
1 سال قبل

ممنون از شما که همراه ما می‌شید و قصه‌ها رو دنبال می‌کنید.
قدردان همراهی ارزشمندتون هستیم.

پریسا
1 سال قبل

خیلی این قصه رو دوست داشتم.دلم خواست اونجا باشم…جزوی از این خانواده باشم

زهرا خلیلی
پاسخ به  پریسا
1 سال قبل

ما هم راستش دوست نداشتیم برگردیم انقدر که این خونواده دوست داشتنی بودن.

ساناز
1 سال قبل

خیلی خوب بود

زهرا خلیلی
پاسخ به  ساناز
1 سال قبل

سپاس از همراهیتون.

عباس
1 سال قبل

انشاالله خدا به غرفه دار عزیر وخونوادش سلامتی و شادی وخدمت به خلق رو عطا کنه کسب کار پررونق دلتون شاد لبتون خندون🙏🌹💖

ناشناس
1 سال قبل

سلام.توی تصوارتمون کویر رو با شنهای روان میبینیم اما یه نگاه به بادام درختی و پسته و خرما و موز و خربزه درختی و زعفران و ….بیاندازید تا ارزش کویر رو از قیمت محصولاتش بسنجیم.نوشته ارزشمندی بود.

زهرا خلیلی
پاسخ به  ناشناس
1 سال قبل

قدردان مهرتون هستم.

زهرا سادات
1 سال قبل

چقدر شیرینه زندگی تو خونواده های اصیل و پر مهر ایرانی

م م
1 سال قبل

درود بر خانواده های عزیز و دوست داشتنی ایران زمین، سرتان سلامت و کسب و کارتان پر روزی!

سارا
1 سال قبل

نوشته زیبایی بود
من نمیدونستم تو سمنان باغ هم هست و کشاورزی میشه،چون همسرم سربازیش تو پدافند هوایی سمنان بود،همیشه میگفت تو بیابون بود،برا همون من هم از سمنان چنین تصور داشتم.
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه.

زهرا خلیلی
پاسخ به  سارا
1 سال قبل

همونطور که تو متن هم خوندین راستش ما هم غافلگیر شدیم.
ممنون از همراهیتون.

پرش به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x