سلام آخر را دادم و همانطور که دستم به تکبیر بالا و پایین میشد، برگشتم سمت حنا که ببینم عصرانهاش را خورد یا نه؟ لقمهی آخر بود. نانش را کشید ته تابه و خیلی مَشتی، تَتَمّهی املت را جمع کرد. بعد هم بلافاصله یک مشت سبزی را چپاند توی دهنش و با صدایی خفه که تلاش میکرد از بین نان و املت به بیرون راه باز کند گفت: «دستت درد نکنه.»
فهرست:
من که از دختر کلاس دومی مبادی آداب لطیفم، که حتی توی کاسهی ماستش هم قاشق جدا میگذارد، چنین حرکتی را سراغ نداشتم، همینطور مات نگاهش کردم و چند لحظه طول کشید تا میخ نگاهم را ازش بکنم.
تیر آخر را ولی وقتی زد که دید نمازم تمام شده و با همان لب و لوچهی روغنی یک ماچ چسباند به صورتم. چند قدم که دور رفت میخ نگاهم را روی خودش حس کرد. یک نگاه به خودش کرد که مثلا بداند تکه نانی بهش چسبیده یا غذا مانده روی لباسش یا چی؟ و پرسید: «چی شده؟» انگشتانم را مثل خودش وقتی لقمه آخر را جمع میکرد توی هوا چرخاندم و گفتم: «اینو از کجا یاد گرفتی؟» خودش هم دستش را توی هوا چرخاند و پرسید: «این؟» سر تکان دادم که یعنی بله. چال افتاد به گونهاش. خندهاش را کش داد و گفت: «امیرعباس!» و من آرزو کردم که کاش یک کمی از لطافت تو هم میگرفت به تن این شرور تبهکار! -پسرخالهاش- دوباره گونهاش چال شد و چند قدم توی پذیرایی لِی رفت تا برسد به بقیهی بازیش.
جانمازم را جمع کردم و رفتم سراغ ادامهی تماسهام. تماسهایی که صبح جواب ندهند را دوباره عصر یکبار میگیرم. محض احتیاط که مبادا غرفهداری دستش توی آب و آتش باشد و جواب ندهد و شانس دیدارش از بین برود. خوشبختانه سرضرب پاسخ داد و من چند لحظه بعد در لیست تماس، این توضیحات را مقابل نام و نشان غرفهاش تایپ کردم: «تولیدی، ۲ برادر، آدرس عبدلآباد. پنجشنبه ساعت ۳ میبینیمشون.»

نباید دیر میکردیم
ماشین را در دورترین نقطهی منتهی به مقصد، در اولین پارکینگ خالیای که گیرمان آمد گذاشتیم و راه گرفتیم به آدرس غرفه. اصولا محدوده بازار تهران همین است. با اینکه صدتا پارکینگ و فلان ساختهاند ولی باز تو نمیتوانی نزدیک جایی که میخواهی بروی پارک کنی. توی جمعیت راه میرفتیم و به خودمان وعده میدادیم کارمان که تمام شد به فلان مغازه و بهمان فروشگاه که توجهمان را در مسیر جلب کرده سر بزنیم. ولی هر دو همان موقع هم میدانستیم که داریم به خودمان دروغ میگوییم. تا همانجا هم خسته و گرسنه بودیم و رد بوی ساندویچیهای نسبتا چرک بازار وسوسهمان میکرد معدهدردش را به جان بخریم و توی یکی از همانها به قول ما شمالیها دلمان را ساکت کنیم. ولی وعده داشتیم و نباید دیر میکردیم.

عبدلآباد ترکها
توی همهمهی عبدلآباد به صداهایی که میشنیدم ولی بهشان گوش نمیکردم، کمی که دقیق میشدم، میدیدم اغلب با لهجهی ترکی هستند. گفتم: «ریحانه همه هم که اینجا همولایتی توئن!» پرسید: «همدانین؟» گفتم: «نه! ترکن.» و ریحانه به یک ویدئوی اینستاگرامی اشاره کرد که در آن با ترک بودن فروشندههای عبدلآباد شوخی شده. گفتم: «ندیدم ولی دارم میبینم. از هر سه نفر دو نفر ترکن.»
حتی بعد وارد گفتگو با غرفهی پوشاک شاهان هم که شدیم، فهمیدیم آنها هم ترک هستند. و حتی صاحب ملک هم که اتفاقی آنجا بود ترک بود. آنجا دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم: «والا زیادین که یه هُل دادین رییس جمهور انتخاب کردین.» و ترکهای توی مغازه تایید کردند و خندیدند.
گاهی وقتی میبینم یک قومیتی توی یک کاری زیادند، حس میکنم شاید دلیلش این باشد که اینها به هم راحتتر اعتماد میکنند. یک جورهایی راحتتر هم را بازی میدهند. و آقای متین لطفعلیان با اشارهی من به این مسئله، سر قصهی کسب و کارش را باز کرد: «ما یه آشنای هممحلی داشتیم، البته تولیدی داشتن که داداش اول پیش ایشون کار کرد، بعد کمکم وارد کار شد و خودش مغازه زد. بعدم که من وارد این کار شدم.» پرسیدم: «دیدین کار نیست و گفتید خب برم بازار؟» و جوابشان به نظرم جالب آمد: «نه! من اتفاقا دانشجوام، دارم ارشد میخونم. ولی خب تحصیلات سر جاش، کار آزاد رو بیشتر دوست دارم.» پرسیدم: «پدر به چه کاری مشغول بودن؟ شغل ایشونم آزاد بود؟» و پاسخ قضیه را جالبتر کرد: «نه، بابا تو داروخونه کار میکردن.»

عجیب است اما تقریبا دارم به قطعیت میرسم اکثر کسانی که پدرشان کارمند بوده، به کارهای آزاد متمایلند. و آنها که پدرشان کارش آزاد بوده دوست دارند کارمند باشند. همین را هم گفتم. ولی متین معتقد بود که از روی دست برادرش دیده کار آزاد بهتر است و جای رشد بیشتری دارد: «الان با یه حقوق کارمندی مگه میشه زندگی کرد؟ من خب دیدم جای رشد تو این کار بیشتره. هرچی بیشتر کار کنی و بیشتر وقت بذاری بیشتر میتونی سود کنی. داداش اول فقط یه شاگرد ساده بود. کم کم تلاش کرد شد صاحب مغازه و تولیدی و اینا. منم فکر کردم خب حتما منم میتونم.»
داداشم
متین لطفعلیان با تلفن حرف میزد و من حس میکردم اصرار دارد برادرش باشد. و داشت پشت تلفن هم همین را منتقل میکرد، حتی پیشنهاد کرد ما یک دوری توی مغازه بزنیم و گفتگو را نگهداریم تا برادرش برسد. اینها را که میگفت، تصویر حنا، وقتی نان را میکشید ته تاوه و گفت از روی دست امیرعباس دیده در سرم رنگ گرفت.
یک برادر، یک بزرگتر که آدم از روی دستش نگاه کند، ازش یاد بگیرد و بهش تکیه کند واقعا واجب و جواب است. راه آدم برای بزرگ شدن را انگار نزدیک و هموار میکند. گفتیم: «خیلی هم خوب. چند تا عکس بگیریم تا داداش برسن.» و تا چرخی بزنیم و جسته گریخته از برندها بپرسیم و اینکه کدام تولید خودشان است و کدام کار بیرون، آقای برادر رسید. حس کردم فاصله سنی قابل توجهی هم با هم دارند. و فکر کردم حتما یک برادر و خواهر دیگری هم این وسط بوده. که در خلال گفتگو بهش اشاره شد.

یک برادر بزرگتری هم بود که ربطی به کار پوشاک نداشت. و فاصله سنی آقا متین با محمدرضا _برادری که به جمعمان اضافه شد_۱۳ سال بود و من درست حدس زده بودم، فاصله قابل توجه بود. آقا محمدرضا که رسید یک چیزی در گوش متین گفت و چند دقیقه بعد دو تا آبمیوه روی میز بود برای پذیرایی از ما. حتی شنیدم که داشتند چای هماهنگ میکردند برای ما. _ پیشنهادی که من و ریحانه همیشه از آن استقبال میکنیم _ آقای لطفعلیان که رسید، صاحب ملک را که اتفاقی آنجا بود و انگار روش نمیشد برود و گیر افتاده بود، راحت کرد و گفت: «حاج آقا کار دارن. میخوان اگه اشکالی نداشته باشه برن.»
حتی به فضای قُرُق مغازه که مشتریها فکر میکردند لابد نمیتوانند خرید کنند چون ما آنجا هستیم هم پایان داد، امیر همکار فروشنده متین را فرستاد پی مشتریها. و یک جورهایی انگار مدیر و مسلط بود.

اولین حقوق
آقا محمدرضا به جمع ما اضافه و چون تازه از راه رسیده بودند، پیش بخاری جاگیر شدند. گفتیم: «چطور شد وارد بازار شدین؟» گفتند: «من نوجوون بودم. دوست داشتم برم سر کار. قبل از بازار و کار پوشاکم تو تولیدی و اینها کار کردم. یه صابکاریم داشتم که آشنا بود. خیلی چیز یادم داد. من اصلا هنوز اصطلاحات اونو به کار میبرم موقع حرف زدن با مشتری. هنوز یه وقتا ناخودآگاه کارایی که میکردو تکرار میکنم. یادمه اولین حقوقی که بهم داد رو نمیگرفتم. روم نمیشد یعنی. من آخه رفته بودم پیشش کار یاد بگیرم. ولی بهم حقوق داد. یه صد متری دنبالم دوید تا بهم حقوقمو داد. یه دسته پول گذاشت تو دستم و رفت.»

من این صحنه را زندگی کردهام. پرسیدم: «یادتونه چقد بود؟» همینطور که دستشان را روی حرارت بخاری پشت و رو میکردند گفتند: «نه والا یادم نیست.» و من انگار که کسی آلبوم عکسی متعلق به من را ورق زده باشد، خاطرهی اولین حقالتحریرم در سرم سو زد. دبیر تحریریه یک پاکت سفید که روی آن نوشته شده بود: «حقالزحمه خانم خلیلی. صفحه دفاع مقدس» را گذاشت روی میز و من با شرم برش داشتم. خوب یادم هست که اولین بار کلمهی حق الزحمه را آنجا دیدم. برای همین حتی خط شکستهی نگارندهاش یادم مانده. و رنگ آبی خودکارش را هم. بی که پاکت را باز کنم از دفتر نشریه زدم بیرون. انگار که کسی دنبالم باشد، پشت در طبقه نه، روی پلهها نه، روی پاگرد نه، پشت در کوچه نه، همچی که پیچ اولین کوچه بعد از دفتر مجله را رد کردم، پاکت را باز کردم و اسکناسها را شمردم. ۵ تا بود. برای چهار ستون مطلبی که در آن ماه نوشته بودم، ۵ هزار تومان بهم داده بودند. آمدم خانه و باهاش برای کل ساختمان بستنی خریدم. سیزده سالم بود. خاطره را تعریف کردم و آقا متین هم یادش آمد که اولین حقوقش را از آقا محمدرضا گرفته: «من اولین حقوقمو از داداش گرفتم. فک کنم تابستون بود. میاومدم در مغازه و یادمه روزمزد ۵۰ تومن میگرفتم.»

تا شب در اتاق پرو
اینطور وقتها که برادری دارد از برادرش میگوید، من دنبال شیطنت میگردم. دنبال آن حرفهای مگویی که در تعارفات گم میشود. پرسیدم: «خب کتککاری هم میکردین؟» محمدرضا یک طوری که انگار هنوز هم اگر متین شیطنت کند یک پسی حوالهاش میکند گفت: «زیاااد. تا دلتون بخواد.» بلافاصله خواستم بدانم کی میزده و کی میخورده؟ و متین یک طور یواشی که سطر قبلی من را تایید میکرد گفت: «من. من میخوردم. فاصلهمون زیاد بود آخه. همبازی نبودیم. داداشم زود رفته بود سر و کار مرد شده بود. حوصله بچهبازی نداشت.»
خندیدیم. خندیدیم و دوباره من حنا و امیر را میدیدم که با نزدیک به همین فاصله سنی، مرتب بگو مگو دارند. ولی خب توی این زد و خوردهای درون خانوادگی رشد هست. و همین هم باعث میشود بزرگ که میشوی برایت بشود خاطره. شوخی. یک چیزی که در کودکیات کنار طعم آدامس شیک و پفک نمکی مینو و اینها، ماناست و دوستش داری. از آقا متین پرسیدم: «شمام پس تو سن کم اومدین سر کار. خرابکاری هم میکردین؟» خندهی ریزش روی صورتش پهن و پخش شد و نگاهش را دوخت به محمدرضا که خندهای بزرگتر از متین روی صورتش بود: «خیلی سوتی میداد. خصوصا سر کارت کشیدن. یه بار شب عید ۸۰۰ هزار تومنو ۸۰ تومن کشیده بود. تا شب انداختمش تو اتاق پرو درو بستم.»

چشم چرخاندم ببینم متین هنوز میخندد یا نه؟ میخندید. پرسیدم: «اعتراض نمیکردی؟ مث بچههای خوب نشستی تا شب؟» همینطور که برای کسی پشت سر ما آغوش وا میکرد گفت: «نه دیگه! خودم میدونستم چیکار کردم.» خانوادهی باسلامی لطفعلیان حالا به جمع ما همسر آقا محمدرضا که خودشان غرفهدار هستند و بچهها -ابوالفضل و شاهان- هم اضافه شدند.
آقا امیر همکار متین سرش گرم مشتریها بود و ما به عنوان چند باسلامی قدیمی، صحبتمان راجعبه کمپینهای قدیمی و امکانات باسلام و تغییراتش و اینها گل انداخته بود. برایم که پشتیبان بودهام، اینکه کارشناسهای پیگیری و پشتیبانی را به نام میشناختند خیلی جالب بود. و اینکه هر کدام از ما را با یک ویژگی در ذهن داشتند به قلبم اکلیل پاشید.

آقا محمدرضا توی خاطراتش از سالهای کرونا گفت. از اینکه باسلام آن روزها چقدر به دادشان رسید: «آخه فروش مجازی که انقدرا باب نبود هنوز. کسی اعتماد نمیکرد. باسلام باعث شد مشتریا اعتماد کنن. یادمه روزا میاومدم در مغازه، همه جا سوت و کور. از ترس بیماری کسی خرید نمیاومد. کرکره رو تا نصف میدادم پایین. سفارشا رو بسته بندی میکردم و با خانومم دوتایی شب که میشد میبردیم پخش میکردیم. بعد یه جوری آدرسا رو میچیدم که پشت هم باشن، همهی بستهها شب که شد رسیده باشن. یادمه ملت تو پارکینگ، گوشهی راهپلهها، پشت در حیاط پرو میکردن. بعد اگه سایز نبود و اینا همونجا مرجوع میکردن.» تصور یک زن و شوهر با یک بچه و لباسفروشیای سیار در روزهای تلخ کرونا، رقیقم کرد. زیر لب با خودم میخواندم: «ان مع العسر یسرا، اگر خدا بخواهد.» و با خرید یک بغل هدیه برای روز مرد عزیزانمان، از فروشگاه پوشاک ابوالفضل خداحافظی کردیم.

استان تهران
سلام من ایز این غرفه خرید کردم از آقای لطفعلیان واقعا با انصاف بودن و خیلی راهنمایی کردن و اقای خوش برخورد و آقایی بودن
سلام من از غرفه آقای لطفعلی خرید کردم خیلی آقای شریف با محبت و منصف ای هستن با اینکه چندین بار موجب اذیت اشون شدم ولی خیلی صبور بودن
چقدر قلم نویسنده روانه!!!خواننده رو با خودش میبره جایی که رفته،مانا باشید
سپاس از مهرتون. و ممنون که با من همراه میشید. :))
لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
جمله ها خیلی روونه. چقد قلم این نویسنده رو دوست دارم.
خیلی ممنونم از مهرتون. :))
با سلام
من قبل دو سری از این غرفه خرید کردم عالی بوده حتی مرجوعی داشتم و بااخلاق خوش همراهی کردن خدا برکت بده به کسب و کارشون
از قلم نویسنده خوشم میاد
ممنون از مهرتون. خوشحالم دوست داشتید.
نوشته ی زبیایی بود،
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
سپاس از شما برای بیان نظر ارزشمندتون.
انشالله.. انشالله.
کاراشون عالیه، من ازین فروشگاه خرید کردم