وسط اسکرول غرفه های قم بودم که انگار تصویر غرفه اش سر صحبت را برای گفت و گوی دونفره باز کرد. مثل همه بازارگردی ها که پشت ویترین طلافروشی و بدلیجات مغزم افسار پاهایم را به دست می گیرد، این بار هم نشانگر موس قلاب شد و دستم را به دنبال خودش کشید و وارد غرفه کرد. دو بار کلیک کردن روی غرفه همان و نیم ساعت گشت و گذار بین تنوع بی نظیری از بدلیجات و هنرهای دیگری مثل عروسک های نمدی همان.

از دیدن آن همه انگشتر، دستبند و ساعت های دخترانه، تصویر غرفه دار توی ذهنم شبیه یک دختر جوان بیست، بیست و پنج ساله مجرد شکل گرفت اما با اولین مکالمه مان تمام تصوراتم کاملا تغییر کرد. یک مادر چهل ساله داشت بر اساس زمان بندی شروع و پایان مدرسه دختر ته تغاری کلاس اولی و دو پسر بزرگ ترش قرار ملاقاتمان را هماهنگ می کرد. حالا همه چیز برایم جذاب تر شده بود. یک مادر چهل ساله با همه دغدغه های مادری و این همه ذوق و سلیقه!
وارد خانهشان که شدم انگار با نسخه واقعی غرفه اش مواجه شده باشم. هر جا که نگاه می کردی اثری از «هنرهای بانو» بود از عروسک های نمدی که روی دیوار آویزان شده بودند، تا کارهای جواهرسازی که روی گوشی آیفون، یخچال و حتی تلویزیون را پوشانده بودند و بدلیجاتی که یک گوشه روی میز چیده شده بودند. انگار هیچ نقطه ای از خانه نبود که اثری از مادر در آن دیده نشود.

از من بپرسید می گویم خدا وقتی داشت نقش های مادری را توزیع می کرد به دخترهای اول خانه مقام علی البدل داد. دخترهای بزرگ ذاتا مادرند. اینطور که وقتی هنوز دو سال، یا شش سال یا ده سالشان است اولین طعم های مادری برای خواهر و برادرهای کوچک تر زیر زبانشان مزه می کند. با هر گریه و اشکشان پا به پای مادر نگران می شوند، برایشان همبازی می شوند و همیشه حواسشان به آنها هست.
آمنه شش سالش بود که لیلا جمع خواهرانه شان را تکمیل کرد. حالا عدد خواهر ها به سه رسیده بود و او برای بازیهای سه نفره شان برنامه ها داشت. بعد ها خواهر چهارم هم آمد و جمعشان جمع تر شد. آن وقت ها به خاطر شغل پدرشان اصفهان زندگی می کردند. در منطقه نظامی نیروی هوایی اصفهان. آن طور که لیلا می گوید از آن وقت ها هر چیزی که یادشان هست بازی و تفریح است و یک کسی که در کنار پدر و مادر همیشه حواسش به آنها بود، همان خواهر بزرگ تر. «ما چون دور از بقیه خانواده در اصفهان زندگی می کردیم جز خودمون کسی رو نداشتیم، هر هفته با پیکان بابا می رفتیم تفریح و همیشه بابا برامون یه جایزه می خرید، یادمه جایی که زندگی می کردیم یه دریاچه داشت که زاینده رود بهش می ریخت و همیشه یکی از پاتوق های اصلی بازی های بچگی ما بود». توی همه ی این بازی ها هم مدیر و ناظرفنی خواهر بزرگ تر بود: « خواهرم آمنه چون شش سال از من بزرگ تر بود همیشه حواسش به من و خواهر کوچک ترم بود، خیلی وقت ها وسط بازی فداکاری می کرد که ما توی همون دنیای بچگی هم متوجه می شدیم. بعد هم که ازدواج کرد و از پیشمون رفت خیلی بهمون سخت گذشت مدت ها طول کشید تا بتونیم دوری شو تحمل کنیم».

خواهر بزرگ تر حالا خانم خانه خودش شده بود. آمنه خانم عموحسینی از همان خانم هایی است که کل عمرش را مادری کرده چه همان زمانی که توی منطقه نظامی نیروی هوایی اصفهان تبدیل به یک نقطه پررنگ از خاطرات کودکی سه خواهر کوچک ترش شد، چه حالا که هم برای سه فرزند کوچکش مادری می کند و هم از چند سال پیش مادر یک فرزند دیگر هم شده، فرزندی که ذره ذره بزرگش کرد و حالا دارد ثمره قد کشیدنش را می بیند. حرف از کسب و کاری است که یک روز تنهایی راه انداخت و حالا با خواهرش لیلا برایش مادری می کنند.
اما چرخ فلک قرار نیست روی یک دور بچرخد. از اتفاقی می گوید که وقتی تازه داشت دلگرم کسب و کار جدیدش می شد همه چیز را برایش تغییر داد. اتفاقی که انقدر برایش غریب و نامانوس است که حتی اسمش را نمی برد. از نشانه هایش می فهمم، از شیمی درمانی، از هر بیست و یک روز یک بار، از ریختن موها و ابروهایش آدرس می دهد تا بفهمم. « سال ۴۰۱ وقتی یکی دو سال از شروع به کارم گذشته بود خیلی ناگهانی متوجه شدم که یه مهمون ناخونده وارد بدنم شده، خیلی برام سخت بود، اولش فکر کردم همه چیز تموم شده ، بیشتر از همه به بچه هام فکر میکردم، به همسرم، به پدر و مادر و خواهرام که قراره چی بکشن اما کم کم خود همینا کمک کردن که به خودم مسلط شم و با بیماریم کنار بیام و به فکر درمانش بیفتم».

وسط حرف هایش نگاهم می چرخد سمت لیلا، ابروهایش در هم رفته و سرش را زیر انداخته انگار که زخم خاطرات تمام روزهایی که سعی کرده توی انبار ذهنش دفنشان کند یکهو دوباره سرباز کرده باشد. می گوید : «خیلی روزهایی سختی بود، برای خود آمنه سخت بود چون داشت درد می کشید و برای ما سخت بود چون تمام وجودمون رنج بود اما باید وانمود می کردیم که همه چیز خوبه برای اینکه آمنه روحیه ش رو حفظ کنه و دوباره بلند شه».
آمنه اما توی همان حال هم مادر است، حتی وقتی خاطرات روزی که فهمیده بیمار است را مرور می کند، از خودش نمی گوید و از نگرانی برای آنهایی می گوید که دوستشان دارد «توی روزای بیماری همسر و پدر و مادر خیلی خیلی کمکم کردن اما چیزی که منو سرپا نگه داشت، همین غرفه کوچیکی بود که با هزار عشق راه انداخته بودم، یادمه بعد از هر شیمی درمانی با همه دردی که داشتم تنها چیزی که می تونست منو از جام بلند کنه آماده کردن سفارش هایی بود که می رسید».

توی آن دوران برای آمنه هفته و ماه دیگر معنا نداشت. واحد تقسیم بندی روزها عدد ۲۱ بود. هر بیست و یک روز یک بار بعد از هر شیمی درمانی همه چیز به روز رسانی میشد، همه دردها، همه شب بیداری ها و همه ناتوانی ها. « توی بیست و یک روزی که مابین هر شیمی درمانی فاصله بود روزهای اول رو خونه پدر و مادرم بودم چون توان هیچ کاری نداشتم اما بعد که حالم بهتر می شد می اومدم خونه و یکی از انگیزه هام هم این بود که مثلا یه دستبند سفارشی رو درست کنم».

اما حالا همان کسی که همیشه حواسش به همه بوده و از پس هر کاری برمی آمد نیاز به کمک داشت. دوباره فلک غافلگیری هایش را رو می کند و لیلایی که همیشه خواهرش را پشت خودش داشت از راه می رسد و مثل دونده های دو امدادی وقتی هم تیمی اش به نفس نفس افتاده و تمام توانش را خرج کرده، چوب را از دستش می گیرد و بازی دوباره آغاز می شود. «گشتن توی بازار و خرید وسایل اولیه یا تامین منابع مالی برام توی اون دوره خیلی سخت شده بود یا باید کار رو تعطیل می کردم یا یه نیروی کمکی پیدا می کردم که توی همون موقع لیلا کمکم کرد و شریکم شد، از همون موقع دیگه کار خرید تجهیزات و عکاسی از محصولات با لیلاست».

لیلا که خود مادر یک سه قلوی 9 ساله است، سالها بود که مادری را مشق کرده و بیراه نیست که شاگرد خوبی برای خواهرش در مادری بوده باشد. حالا که دو سال از جراحی آمنه گذشته و بیماری اش تحت کنترل است. هم چراغ غرفه قبلی شان روشن مانده و هم لیلا خانم کرکره غرفه جدیدش را بالا کشیده و هر دو فعال اند.
چشمم می افتد به کیفی شبیه چمدان خلبانی که گوشه اتاقت است، می گویم: «توی اون جعبه جادو چی دارید؟»
_ این کیف حکم انبار و کل سرمایه مارو داره

زیپش را که باز می کند از دو طرف چند طبقه باز می شود، اندازه ویترن یک مغازه بلدیجاتی جنس دارد. از انگشترهای طلایی و نقره ای گرفته تا دستبند و ساعت، انگار برق توی چشم هایم را دیده باشد می گوید:«یکیشو انتخاب کنید، هدیه ما برای شماست» هر چه تعارف بلدم را رو می کنم بلکه صرف نظر کند اما فایده ای ندارد، من بازنده این رقابتم با همان ترفندهای مادرانه قاطع و مهربان چند دستبند را توی دستش می گیرد و می پرسد « کدومشونو انتخاب می کنی؟»
توی راه برگشت، به دستبند توی دستم نگاه می کنم. به تک تک حلقه هایی که با فشار دست او بسته شده و روی هم سوار شده اند و به این فکر می کنم که این ها یادگار دردهای کدام یک از آن بیست و یک روز است؟



استان قم
ان شاءالله همیشه سلامت باشین وموفق درکسب وکار زیباتون
چقدر قشنگبود عزیزم.غرفه ی شما یکی از بهترین غرفه هاس.انشالله خدا سلامتی بده بهتون و تو کارتون موفق باشید
ممنونم از لطفتون 🌹
الهی که همواره موفق باشی.🤲🏻🤲🏻🤲🏻
یاد روزهای سخت خودم افتادم🥲
ممنونم وسپاس
امیدوارم سلامت باشید 🌹
اراده و انگیزه قدرتمندترین چیزی هست که هر انسانی میتواند خودش را به همه چیز برساند
گریه م گرفت چقدر سخت و چقدر خوب نوشته بودید.خدا سلامتی رو از هیچ کس نگیره.
ای جانم 🥹
الهی آمین 🤲
سلام خداشفابده انشاالله .موفق باشید.خداهمه بیماران شفابدهد.اللهی امین
سلام ممنونم از دعای قشنگتون
الهی آمین 🤲
سلام احسنت به اراده وهمت بانوان شجاع مسلمان ایرانی الهام اشفع کل مریض
سپاسگزارم
الهی آمین
چقدر قلمو دیدگاهو حس متنو دوست داشتم
خداقوتتتتتت بهتون
ممنونم از لطفتون 🌹
سلام الهی همیشه سلامت باشید
سلام ممنونم شما هم همین طور 🌹
سلام
خداقوت اراده و همت
سلام وسپاس😍🌹