تولدی دیگر


|

|

9,259

زمان مطالعه: 1 دقیقه

زلزله کلاته‌مزار همه روستا را به هم ریخت. بسیاری از بناهای تاریخی را حتی. جنوب قاینات و شمال بیرجند لرزه به اندامش نشست. زلزه ویرانی به بار آورد. خانه‌ها را، آدم‌ها را، زندگی‌ها را…. و شما را آقای خسروی و خانواده‌تان را همه را ویران کرد. چنگ انداخت به گلوی اهالی روستا و از خانه بیرون کشیدشان و کوچ‌شان داد. خبر که نمی‌دهد زلزله. مهمان ناخوانده را می‌ماند که می‌آید و تاراج می‌کند، زخم می‌زند، خاطره می‌کند گذشته را . ویران می‌کند آ‌ن‌چه را سالیان دراز با دل و جان پروریدی. ریشه را می‌کند. لگد می‌زند به ساقه تنومند زندگی به بار نشانده‌ات.

علی‌محمد مودب می‌سراید:

زمین شکست، زمان هم، تو هم، جهات شکستند

شکست سقف و شکستی و خاطرات شکستند

همه چیز می‌شکند. در هم کوبیده می‌شود. و تو می‌مانی آقای خسروی . تو با آن‌چه رفت و آن‌چه باید بسازی. بسازی چون زنده‌ای، مانده‌ای و عمرت را باید گذران کنی.

 تو شکستی و بلند شدی. زانوانت خمید و تاب آوردی و سر بلند کردی. آوارت فرو ریخت و باز خشت بر خشت نهادی و ساختی.

قامت بلند و بالایت را صاف کردی و سینه را سپر. دست همسرت را گرفتی و همان روزها به دل شهر زدی که بسازی! همه چیز را از نو بسازی و گذشته برباد رفته را سدی نکنی برای نرسیدن. از آن پلی بسازی برای عبور. سکویی برای پرش. نردبانی برای قدم برداشتن به سمت نور.

گل‌های زعفران را کف دستت گذاشته‌ای و داری برایمان قصه زمین‌هایت را می‌گویی.

همان‌ها که بعد از زلزله بیلش را زدی و حالا بعد از چندین سال بار دادنش را به تماشا نشسته‌ای. نگاهت روی‌شان میخ شده است. به یاد می‌آوری که با چه امیدی بذرشان را به زمین‌هایت پیوند دادی.

همین زمینی که گرگ و میش آبان، تا یک ماه هر روز، کورسویی به دست می‌گیری و با همسرت و بابا و برادرها گل زعفران در توبره‌تان جمع می‌کنید. می‌گویی آفتاب سر بکشد بالای زمین زعفران، گل‌ها می‌پژمرد و عطرش رها می‌شود.

بعد می‌نشینید دور هم و همان‌طور که از کار و زندگی و زمین می‌گویید، زعفران پاک می‌کنید. خانم‌ها لابد می‌نشینند و از خریدهای دیروز و ناهاری که برای ظهر بار گذاشته‌اند حرف می‌زنند و زعفران‌ها را دخترپیچ می‌کنند. می‌گویی دخترپیج. می‌پرسم دختر پیچ چیست دیگر؟

دسته زعفران پرپشتی را بالا می‌آوری و نشان‌مان می‌دهی. گل‌های زعفران که سرخی‌اش به آتش می‌زند، به موهای قرمز فرفری می‌ماند. می‌گویی ‌دخترها دور هم جمع می‌شدند و هر گلی که پاک می‌کردند سرگلش را لای انگشت‌هاشان می‌گذاشتند و بعدها به این سرگل‌های حجیمِ لای انگشت مانده، دخترپیچ گفته‌اند. اسمش لب‌هامان را به خنده کش می‌دهد.

زرشک‌های‌ خوابانده شده روی ایوان را نشان‌مان می‌دهی. زرشک‌ها روی شانه‌های هم تکیه داده و آرمیده‌اند. برای‌مان از زیرتالار و دانه‌اناری و پفکی‌ می‌گویی. نشنیده‌ایم و انگشت به دهان مانده‌ایم تا ادامه‌ات را بشنویم.

«وقتی با چوب به تنه خشک چوب زرشک می‌زنند، آن‌چه می‌ریزد می‌گویند دانه‌اناری، آن‌هایی که روی چوب هست و ‌با دست جدا می‌کنی پفکی است و آن‌چه زیر چوب‌ها و شاخه‌ها می‌ریزد و خشک می‌شود می‌گویند زیرتالار»

به وجد آمده‌ایم از شنیدن سرنوشت زرشک‌ها. از دانه‌های قرمزرنگ ترش و آب‌داری که روی برنج‌هامان می‌پاشیم و هروقت توی دهان‌مان به رقص می‌آیند زیر دندان لهش می‌کنیم تا ترشی آب‌دارش دهان‌مان را آغشته کند.

سرت را پایین انداخته‌ای مرد! به چه فکر می‌کنی؟ به روزهای سختی که از زمین شورآب زرشک خودت را به زمین شیرین‌آب زعفران می‌رساندی و بیل می‌زدی و آینده را می‌ساختی؟ آب می‌رساندی به درخت‌‌ها. آب زیاد در روزهای برداشت پای‌شان می‌دادی و جرعه‌جرعه سیراب‌شان می‌کردی؟به روزهایی که زندگی را به دندان کشیدی تا به این‌جا برسانی‌اش؟

شاید داری به دشواری‌‌های کارت می‌اندیشی! به دغل‌کاران زعفران که ساقه‌های سفید را رنگ‌ می‌کنند و عطر زعفران رویش می‌پاشند. به آ‌هایی که دم کفتر را رنگ می‌کنند و جای طاووس نمایش می‌دهند؟ به مردمی که قیمت برای‌شان از کیفیت مهم‌تر است؟ سرت را تکان می‌دهی و و بخار آهی که می‌کشی فضا را پر می‌کند. سر بلند می‌کنی و همین‌ها را بر زبان جاری:

«این‌ها که زعفران ارزان می‌فروشند دقیقا چه می‌فروشند؟ چه‌طور حاضر می‌شوند ناخالصی به بارشان بزنند و ناپاکی به زندگی‌شان؟»

مرد! سرت را بلند کن که سربلند بازار انصاف تویی! و خودت خوب می‌دانی که بُرد در یک‌رویی ست. و مردم خوب می‌فهمند سره از ناسره را. و خوشا به حال فرزندانت که روزی سر بالا می‌گیرند و سینه جلو می‌دهند و با چشمانی که برق می‌زند خواهند گفت: « ما شیر پاک خورده‌ایم و نان حلال.»

از خانه به در می‌آییم. عطر زرشک و زعفران حیاط را پر کرده. رخشت را زین می‌کنی و ما پشت سرت تا زمین زرشک می‌تازیم. سرِ زمین می‌ایستی. کنار پدر که پوستش به آفتاب نشسته است و مو سپید کرده. پدر تکیه داده به تکه چوبی و تو با قامت کشیده کنارش علم شده‌ای.

بچه‌ها می‌دوند و فریادشان طنین دشت زعفران شده. مادرهاشان گوشه‌ای ایستاده‌اند و مرور روزگار می‌کنند. آفتاب سر به گریبان برده و دارد رنگ می‌بازد. پدر لابه لای شیارهای خاک قدم می‌زند و از زلزله می‌گوید. از کوچ‌تان به شهر. از زمین و محصول و فروش.

نگاه پدرت را دنبال می‌کنم که به زوال خورشید چشم دوخته است. به زوالی که از پی طلوع می‌آید و طلوعی که از پی زوال. پدر چشم دوخته به دوردست‌ها، به آینده، به فردا و زمزه‌اش به گوش آسمان می‌رسد:

«سرنوشت این زمین‌ها چه خواهد شد؟»

فروشگاه زعفرونی
مهدی خسروی
23 محصول
0 فروش
استان خراسان جنوبی

گالری تصاویر غرفه فروشگاه زعفرونی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

9 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
1 سال قبل

پر روزی باشید

نسرین
1 سال قبل

خدا قوت ، به دستهای چروکیده و زحمتکش و به شانه های رنج کشیده تان ، خانه تان آباد ، سفره تان گسترده ، جیبتان پر روزی ، لبانتان خندان ، دلتاد همیشه شاد

یاسمن
1 سال قبل

ماااشااالله .. به حرمت اون دستای خسته ت مرد…. خدا برکت بده الهی بحق امیرالمومنین ماشالله به دخترای گل دخترپیچ ساز😍

ساماک
1 سال قبل

ان شاالله زیر سایه امام زمان (عج) باشید و خداوند به کسب و کارتان برکت بدهد

ریحانه
1 سال قبل

خیلی زیبا بود خانم مهدانیان. خدا قوت.

توسلی.
1 سال قبل

انشاالله کنار خانواده گرامی سالین دراز باسلامتی وخوشی زندگی کنید

سارا
1 سال قبل

عکس های زیبای داشت
ان شاالله تنشون سالم و کسب و کارشون پر رونق باشه

م م
1 سال قبل

درود به مردمان پرتلاش و فروتن و قانع دیار خراسان جنوبی، خداوند به جان و مال و کسب و کارتان برکت دهد. پیروز و سلامت باشید!

پیمان
1 سال قبل

سلام باسلام.خداوند راشکرهرلحظه که بندگانش رافراموش نمیکند.آفرین به تومردروستا مرد روزهای خوش وناخوش.رحمت پروردگارت رافراموش نکردی واز دل خاک طلای قرمزرابرداشت کردی.وازروی خاک زرشک.امیداورم بااین همه مشکلاتی که هست اقصاد خراب ودلال های که زحمت تورانابود کرده اندخداوند به کسب وکارت به خاکت وبه خانوادت رحمت خود را دریغ نکندکه مطمین باش دریغ نمیکند.یادمان او(☝️☝️☝️)

پرش به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x