خندهرویی که غمگین شد
«صبح هنوز در باغ رو باز نکردی که ردپاهای ناآشنا بهت هشدار میدن. کمکم برگهای ریخته، شاخههای شکسته، محصول سقوط کرده بهت میفهمونن که دزد اومده. اونوقته که حس میکنی گوشت تن تو هم مثل پستهها و شاخههای درختهات ریخته» فهیمه فقط با دهانش حرف نمیزد همه وجودش داشت این احساس را برایم شرح میداد. انگار همان لحظه جلوی در باغ بود و آن منظره به قول خودش دردناک را میدید.

تشابه فامیلی فهیمه مرا یاد دوستم نرگس انداخته بود. تفاوت سنی چندانی با او نداشتم شاید قرار بود دوست جدیدم باشد. یک مادر ۳۳ساله که دو فرزند یازده و هشتساله داشت و منتظر بهدنیا آمدن سومین فرزندش بود. یک دارت که زیرش طلق چسبانده بودند و سه قفس عروس هلندی چیزهایی بودند که در خانه فهیمه نظرم را بیشتر جلب کردند. حس غریبگی نداشتم. انگار واقعاً به خانه دوستم رفته بودم. فهیمه، همسرش آقا محمد و آیدا همگی خندهرو و خونگرم بودند درست مثل پستهها. آریا هم که خوابآلودگی صبح از سرش پرید خندهاش را نشانم داد.

خیلی زود بحثمان رفت سر آن کاسه پر پسته روی میز که خودش مزهدارشان کرده بود. برعکس من که فقط پسته را در کاسه آجیل یا در سطلی که ته کابینت پنهان شده، دیده بودم، فهیمه همه کودکیاش را بین پسته و باغاتش گذرانده بود. میگفت اهالی روستایشان عمدتاً در کار باغداری پستهاند. او با پسته قد کشیده بود. در باغاتی راه رفته بود که عمر درختانش دو برابر سنش را داشتند. تمام مراحل کاشت و داشت و برداشت را لمس کرده بود. برای همین طوری از پسته حرف میزد انگار دارد از یک موجود عزیز یا از یکی از اعضای خانوادهاش حرف میزند.
کمکم تعریفهای فهیمه از مراحل تولید پسته چشمهای مرا گرد و گردتر کرد. گفت: «پسته خیلی زحمت داره فقط از کاشتش تا وقتی بخوای به نتیجه برسه پونزده سال طول میکشه» با خودم فکر کردم همین نیم وجبی که ما ترقی میشکنیم و مغزش را میاندازیم دهنمان فقط برای اینکه به دست من برسد این همه سال زمان نیاز دارد؟ با چشمان گشادم پرسیدم:«جدی؟» فهیمه شبیه مادری بود که میخواست از زحماتش برای نوجوانش حرف بزند: «آره. از وقتی پسته کاشته میشه تا هفت سال باید صبر کنیم که نهال جون بگیره. بعد از سال هفتم اون مدل پستهای که میخوایم و پیوند میزنیم و هفت سال دیگه صبر میکنیم تا درخت به بار بشینه و میوه بده» فهیمه حرف میزد و من مات صبوری باغدار پسته بودم. به نظرم پسته شبیه گل لالهای بود که دستهایش را به آسمان گرفته و دعای باران میکند.

فهیمه ادامه داد: «تازه اگر جون سالم از آفتها و دزدیها و مشکلات به در ببره» کلمه دزدی نظرم را بیشتر جلب کرد. وقتی از او پرسیدم برایم گفت جدای از وقتهای دیگر در وقت برداشت پستهها باید تمام وقت در باغات نگهبان بگذارند وگرنه دزدها به باغ دستبرد میزنند. این را که گفت انگار داغ دلش تازه شد «امان از دزدی. پارسال یک ساعت شوهرم نبود همون موقع دزد میزنه به باغ. نصف باغ و برده بودن. همون شب شاید متوجه نشی اما صبح وقتی برگهای ریخته و شاخههای شکسته رو میبینی یه جوری دچار استرس میشی که نصف گوشت تنت آب میشه. من که گریهام میگیره. آدم غصه میخوره چون دزد که مراقبت و حساسیت ما رو به درختا و شاخههاش نداره» تاکیدش برای شکستهشدن شاخهها را متوجه نمیشدم. مسئله مهم باید خود پسته میبود نه شاخهاش.

فهیمه ادامه داد:«آخه پسته طوریه که ساقههای تازه جوونه زده که پیوندک دارن فقط میوه میدن برای همین آدم دلش خیلی میسوزه» عمق حرفهای فهیمه را متوجه نمیشدم. پسته با آن راه طولانی و پر پیچ و خمی که در رشدش طی میکند را اگر کسی بدزدد به اندازه کافی دردناک است.
فهیمه مرا از حرف زدن با خودم بیرون کشید و فضا را عوض کرد:«وقتایی که شوهرم باید نگهبان باغ باشه من شام درست میکنم میریم سر باغ میخوریم. انگار رفتیم پیکنیک شبونه. البته اگر بچهها درس و مدرسه نداشته باشن همونجا میمونیم.» گفتم یعنی ییلاق قشلاق میکنید؟ خندید. یاد وقتهایی افتادم که شب در جاده بجستان ـ بردسکن تردد میکردیم. کنار جاده ماشینهایی را میدیدم که نور سو بالایشان را به سمت درختهای باغ گرفتهاند. اینبار که از جادهای بگذرم میدانم ممکن است یک زن هنرمند دیگر نگهبانی شبانه را به پیکنیک خانوادگی تبدیل کرده باشد.

فهیمه از زحمات دیگری که برای رشد، نگهداری و مراقبت از پسته میکشند هم رونمایی کرد. سمپاشی، کودهی، هرسکردن، آبدهی، جمعکردن، پاککردن و خشککردن. بعد از همه اینها تازه باید سعی کنند به قیمت مناسبی دسترنج یک سالهشان را بفروشند. خوب که فکر کردم دیدم هر چیزی که به دست میآید پشتش و مسیری که طی کرده پر از زحمت است و ما از آن زحمات غافلیم.
فهیمه برایم از سالها فروش پسته گفت. اینکه دست دلالها و واسطهگرها میافتاد و کشاورز و باغدار خیلی متضرر میشدند کم کم به این نتیجه رسیدند که خودشان پسته را به دست مشتری برسانند. علاوه بر مغازهشان تصمیم گرفتند به صورت اینترنتی هم فعالیت کنند و محصولشان را به فروش برسانند. با سایتهای دیگری کار کردند اما آنطور که انتظار داشتند نبود. با باسلام که آشنا شدند از اعتمادسازیاش خوششان آمد. خاطره اولین فروش طوری به فهیمه چسبیده بود که وقتی تعریف میکرد چشمهایش درخشید و لبش شکفت. من داشتم آن بسته مغز پسته گندمی که راهی خانه خانم شیرینیپز شده بود را میدیدم. من هم لبخند زدم و احتمالاً خانم شیرینیپز هم.

آقا محمد
همسر فهیمه آقامحمد چهار سالی از او بزرگتر است. پدر آقا محمد چند سالی است مدیریت و اداره باغهایش را به او سپرده. آقا محمد میگفت چند سال قبل با خانوادهاش دچار اختلافاتی شده و برای اینکه اختلافات بیشتر نشود به تهران مهاجرت میکنند. چهار سال در تهران زندگی میکنند و کارهای مختلفی را از سر میگذراند. به قول خودش هر کاری که با زحمتکشی باشد و نان حلال در آورد را تجربه کرده تا اینکه کمکم نبودن یکی از پسرهای خانواده علائمش را نشان میدهد. تماسها برای برگشت دوباره او شروع میشود. میگفت: «راستش خودمم به شهر شلوغ و پر از دود و دم عادت نداشتم. دلم آرامش شهر و روستای کوچیک خودمون و میخواست. کرونا هم که اومد بیشتر دلم هواشون رو کرد. بابا که چند باری زنگ زد و گفت باغها داره آسیب میبینه تصمیم گرفتم برگردم. چون من میفهمیدم آسیب به درخت پسته جبرانش چقدر سخته» حالا من هم حرف آقا محمد را درک میکردم و دلم داشت به جنبوجوش میافتاد. خودم را جای او گذاشتم و پسته را با آن همه زحمت جلوی چشمم آوردم. من بودم میدویدم که یک درخت کمتر اذیت شود.

وقتی برگشتند اختلافها محو شده بودند و کسی ازشان خبری نداشت انگار پستههای خوشخنده پادرمیانی کرده بودند. مهرشان عمیقتر شد و همبستگی در قلبشان جوش خورد. آقا محمد معتقد بود با همه تجربههای فراوانی که در کسبوکار داشته هیچ کاری مثل کار خانوادگی نیست. میگفت: «توی کار خانوادگی یه آرامشی هست که توی هیچ کاری نیست. همه میان کمک کنن که اون کار به بهترین شکل جمع بشه. چون همه کار رو مال خودشون میدونن» شاید برای همین اتفاقات بود که تلاش کردند تا صدمات نبودنها جبران شود. برای باغ استخر در نظر گرفتند و همین کار باعث شد در شرایط سخت کمکحالشان باشد. مخصوصاً حالا که آب و برق ناگهان قطع میشد.
او برایم گفت نیاز آبی درخت پسته هر ۲۴ روز است؛ اما آنها مجبورند برای تداوم آبیاری باغات هر شصت روز این کار را انجام دهند. در حالی که با همه این تدابیر بعضی از باغها تا سه ماه هم آبیاری نمیشوند. یک آن فکر کردم درخت پسته چقدر درخت مردی است. با این همه سختی باز دوام میآورد. شاید واقعا گل نجیبی است که دعای باران میکند.
یکی از دلایلی هم که مردم منطقه به سراغ پسته رفتند همین مرد بودن و مقاوم بودن پسته بود. آنها قبلا فقط میم انگور میکاشتند و چون آب زیادی لازم داشت به پیشنهادی مردی که از رفسنجان با خودش پسته آورده این محصول را کاشتند. گفته بود پسته مقاومتر و کم مصرفتر است و من باز گفتم و خیلی مردتر.

آیدا و آریا
آیدا اولین کسی بود که برای استقبالم آمد. مهربان، زیبا و خوشبرخورد. در تمام مدت گفتگو کنار ما نشست و به حرفهای پدر و مادرش توجه کرد. شبیه کسی که رفته باشد از بچهاش در زمین بازی حمایت کند. او چند باری هم نشان داد میخواهد به سهم خودش در پیشبرد این گفتگو نقش داشته باشد برای همین وقتی آریا خوابآلود از اتاق بیرون آمد هوای برادرش را داشت و کمکش کرد از حضور من جا نخورد. یا وقتی وسط گفتگویمان عروس هلندیها خواستند مشارکت کنند او مثل یک مادر با ایما و اشاره و چشم و ابرو به آنها فهماند که الان وقت حرفزدن نیست. جالب این بود که آنها هم خیلی زود به حرفش گوش کردند. کمی بعد که آقا محمد خواست برای رفع سردردش قرص بخورد این آیدا بود که لیوان آب به دست پدرش داد بیآنکه کسی چیزی به او بگوید. به نظرم آقا محمد حق داشت که بگوید هیچ کاری مثل کار خانوادگی نمیشود. وقتی دخترش اینگونه داشت مادریکردن را تمرین میکرد.

بریم باغ
از بردسکن تا رکنآباد و قوژد آباد ده، پانزده دقیقهای راه بود. باغات پسته آنجا قرار داشت. هر باغ با فنس دیوارکشی شده بود. برای همین میتوانستم درختهای صبور پسته را از همان بیرون ببینم. درب آهنی آبیرنگ باغ که باز شد کنار درختها ایستاده بودم. روبهرویم یک مسیر صاف و مرتب بود. در امتداد هر طرف شانهام درختها پشت سر هم ایستاده بودند. مثل صفوف اول صبحهای مدرسه. هر ردیف درخت از ردیف کناری با جویی که مسیر آبیاری درختان بود، جدا میشد. فهیمه گفت:«بیشتر درختهای ما پسته فندقی هستند. اصلا منطقه ما بیشتر این مدل پسته رو داره چون اینجا هوا گرم و خشکه فندقی بهتر جواب میده. مدلای دیگه مثل اکبری و کله قوچی هم داریم ولی کمتر. فندقی سمت ما نسبت به فندقی مناطق دیگه ریزتره اما خوشمزهتره» گفتم: «پس فشرده شده یه جورایی فلفل نبین چهریزه است» خندید من هم همراه او خندیدم و حس کردم همه آن درختها هم میخندند.

فهیمه یکی از درختها را نشان داد:«مثلا این کله قوچیه» یک آن حس کردم دچار کوررنگی شدهام و حس مردی را داشتم که از او میخواستند فرق سفید و یخی و شیری را بیان کند. در نگاه اول هیچ تفاوتی حس نکردم همهشان مثل هم بودند. فهیمه که توضیح داد تازه تفاوتها به چشمم آمد. همه درختهای باغ تنه سفیدی داشتند کله قوچی نشان شده تنهاش به تیرگی و سرخی میزد. شاخههایش قطورتر بودند و برگهایش ریزتر.
هرچه فهیمه بیشتر برایم توضیح میداد بیشتر حس کردم پسته نه تنها صبور است که عادل هم هست. هرچه میوهاش ریزتر برگهایش درشتترند و هر چه تنهاش قطورتر شکنندهتر و هرچه کوچکتر خوشمزهتر. پسته ویژگیهایش را پخش کرده بود. اگر به ظاهر عیبی هم بود قوتی کنارش گذاشته بود. وقتی فهیمه گفت اگر درختی امسال محصول کمتری بدهد سال بعد شاخهها و پیوندکهای بیشتری میدهد یعنی محصول بعدیاش جبران محصول گذشته است بیشتر از این درخت شگفتزده شدم. یاد ان معالعسر یسرا افتادم. من داشتم خدا، زندگی و آدمها را در درختان پسته میدیدم.

درختی با تنه قطورتر را با دستش نشان داد: «توی هر باغی باید چند تا درخت نر هم باشه. درخت نر کارش گلدهی و گرده پاشی که بتونه درختهای ماده رو بارور کنه» پس پسته شبیه خرما بود شبیه آدمیزاد. سر هر شاخه، شاخههای نو و تازهای زاده شده بود. بعضی اندازه یک بند انگشت و بعضی اندازه یک کف دست بودند. فهیمه دستش را گذاشت زیر شاخه جوان و گفت:«ببین همین یه ذره برای سال بعد به ما پسته میده» با حیرت پرسیدم: «پس بقیه شاخهها چی؟ اونا میوه نمیدن؟» محکم گفت: «نه دیگه» چند ثانیه نگاه متحیرم بین شاخه و فهیمه گردید. تازه عمق حرفهایش را میفهمیدم وقتی داشت از شکسته شدن شاخهها در وقت دزدی حرف میزد. حالا به او با همه وجودم حق میدادم که با صدای بلند گریه کند. قلبم از شنیدن زخم شدن شاخههای تازه درد میکرد.
درختها سفید و برهنه از برگ بودند. قدرت خدا بود که چند ماه دیگر لباس پر از شکوفه به تن میکردند تا برای جشن رسیدن خوشههای قرمز پسته آماده شوند. آقا محمد میگفت: «وقته پستهها که بشه مادرم به همه خانواده زنگ میزنه. همه خواهر و برادرای راه دورم هم برنامهریزی میکنن که بیان. اذون صبح و که میگن نماز میخونیم و توی همون تاریکی راهی باغ میشیم» بقیه حرفهایش را طوری میشنوم انگار خودم آنجا هستم. زیر هر درخت چادر پهن کردهاند. آرام و محتاط همه مشغول چیدن خوشههای سرخ پسته شدهاند. صدای شوخی و خنده بچهها که دنبال هم میکنند بین درختان چرخ میخورد. بوی دود و آبگوشت و چای آتشی زیر بینیام میپیچید. انگار عروسی پستههاست که همه به خاطرش دور هم جمع شدهاند.

راضیه، حاجیه زهرا و حاج اکبر
فهیمه مرا به خانه پدر همسرش حاج اکبر دعوت کرد. او را آقاجان صدا میکرد. او صاحب و پدر درختهای پسته بود. در خانه که باز شد با یک حیاط نسبتا بزرگ و مرتب روبهرو شدم. سمت چپ دستگاه پوستگیری پسته بود. پشت سرش یک باغچه با صفا و کمی آن طرفتر یک دستگاه سمپاشی قرار داشت. فهیمه نحوه کار با دستگاهها را برایم توضیح داد.
حاجیه زهرا که فهیمه او را مادر صدا میکرد با پاییکه معلوم بود درد میکند سلام کرد و لبه باغچه نشست. میگفت دیشب در مسجد زمین خورده و طوری پایش درد گرفته انگار چند نفر او را زدهاند. گرچه فهیمه میگفت پادردهای حاجیه زهرا برای زحمات فراوانی است که سالها برای پستهها کشیده. حاجیه زهرا هم حرف فهیمه را ادامه داد :«قدیم خیلی سخت بود. الان این دستگاهها اومده خیلی بهتر شده هم کار ما سبکتر شد هم پسته تمیزتره» فهیمه گفت: «ما نصف قدیمیها هم زحمت نمیکشیم ولی آخرشم باز غر میزنیم»

گرم صحبت بودیم که راضیه هم به جمع ما اضافه شد. او خواهر شوهر فهیمه بود. کسی که خودش و چشمهایش قصه داشتند. حاجیه زهرا میگفت زمستان سال ۷۳ وقتی راضیه ده ساله بود از سر دردهای زیادش گله میکرد. او و بقیه هم فکر میکردند به خاطر هوای سرد است. گذراست و خوب خواهد شد. وقتی سر دردها ادامهدار شد دایی راضیه او را به مشهد میبرد. تشخیص کیست سر است و درمانش یک عمل اورژانسی. عمل با موفقیت انجام میشود اما چشمها تاب نمیآورند و به خواب میروند. راضیه سیاهی میبیند اما دنیا برایش سیاه نمیشود. او با گذشت زمان شرایط را پذیرفته و خودش را نباخته بود. حالا عضو مهم خانه شده بود. تمام کارها را خودش انجام میداد. ذرهای ضعف در او ندیدم. فهیمه برایم گفت در جشن باز کردن پستهها او مسئول تدارکات هست و برای آن سی نفری که خوشه میچینند غذا میپزد. با خودم فکر کردم آیا من میتوانم با چشمهای باز یک هفته برای سی نفر صبحانه و ناهار و شام آماده کنم؟ کاری که راضیه میکرد چشمبندی بود.
همین لحظه بود که حاج اکبر وارد شد. دوستداشتنی و مهربان. مبل بغل دستم نشست. فهیمه گفت: «باغها همش زحمت آقا جان. وقتی از بیرجند اومده دونه دونه بذر اون درختها رو با دستش توی زمین کاشته» به حاج اکبر نگاه کردم. پرسیدم: «بیرجند کجا اینجا کجا حاجآقا؟» حاج اکبر خندید و به حاجیه زهرا که آن طرف نشسته بود اشاره کرد: «تقصیر این حاج خانمه. چشمش به من افتاد دیگه ما موندگار شدیم» و بعد خندید. ما هم دنبالش خندیدیم.

حاج اکبر بیرجند زندگی میکرد یک بار که برای دیدن اقوام و خویشانش به بردسکن و شهرهای اطرافش آمده حاجیه زهرا را میبیند و ازدواج میکنند. البته آن موقعها حاجی نبودند سال ۸۴ که دور کعبه طواف کردند حاجی شدند. حاجیه خانم گفت:«من و حاج آقا خیلی زحمت کشیدیم زندگیمون رو از زیر صفر شروع کردیم. چیزی نداشتیم. به زحمت به اینجا رسیدیم. الان خدارو هزار مرتبه شکر نتیجه زحمتامون و دیدیم بالاخره تا زحمتی نباشه فراغتی هم نیست»
حاج اکبر ادامه حرف حاجیه خانم را گرفت:«به الان باغهای پسته نگاه نکن. زمین صاف بود. من با همین دستام دونهدونه پسته کاشتم با چه سختی آب دبه دبه آوردم پای این بذرها ریختم تا کم کم این پستهها مثل بچههام بزرگ شدن» از حرفهای حاج اکبر این را فهمیدم که دو جا خیلی غمگین و غصهدار میشود یکی وقتی بعد از ده روز جشن پسته بازکنی بچههایش میخواهند بروند و یکی وقتی درخت پستهاش آسیب میبیند، خشک میشود و یا باید قطع شود. فرقی هم ندارد انگار هر دو بچههایش هستند مخصوصا که بعضی از درختانش همسن بچه بزرگش بودند. او برای هر دو زحمت کشیده بود، هر دو را سالها مراقبت و نگهداری کرده بود. آسیب و دوری از هر کدامش برای او سخت بود.

داشتم چایی میخوردم و به کاسه پسته روی میز نگاه میکردم که حاج اکبر، حاجیه زهرا و راضیه شروع به تعریف از فهیمه کردند «این عروسمو خیلی میخوام مثل دخترم میمونه هر وقت هر کاری داشتم مشکلی داشتم دوا دکتری لازم داشتم این دختر خودش و رسوند» به فهمیه نگاه کردم شوق و بغض را باهم میشد توی نیمرخ صورتش که به فرش زل زده بود، دید. یاد وقتی افتادم که از فهیمه پرسیدم چرا اسم غرفه رو حاج اکبر گذاشتی و او گفته بود «چون اسم پدر شوهرمه هم موندگار هم بابرکت ما هم که داریم از زحمت اونا استفاده میکنیم»
خورشید از وسط آسمان هم رد شده بود و باید با خانه و اهالی با صفا و پر محبتش خداحافظی میکردم. سوار ماشین شدم و فکر کردم این بار که پسته بخورم خیلی بیشتر از قبل دوستش خواهم داشت. پسته حالا برایم فقط یک آجیل خوشمزه نبود. مغز پر برکت پر زحمتی بود که مرا یاد فهیمه، آقا محمد، آیدا و آریا، راضیه و حاج اکبر و حاجیه زهرا میانداخت. یاد باغدار پسته و چراغ سوبالایی که صحنه یک پیکنیک شبانه را پررنگ کرده بود. یاد خدا و انسان و زندگی. حالا باور داشتم پسته آجیل لاله شکل دعاگویی است پر از برکت و معنا که برایم خیلی عزیزتر شده است.

استان خراسان رضوی
به به بسیار متن زیبایی بود
خیلی متشکرم از وقتی که گذاشتید و مطالعه کردید.
خداقوت ، خدا بده برکت 🤲 انشاالله
چه دعای خوبی انشاالله
سلام، اگه مقدوره، اول سیم توری دور تا دور باغ بزنید ، همچنین، روز یکبار شب یکبابار آیت الکرسی بخوانید به طرف باغ
سلام و رحمت
ممنونم از راه کاری که ارائه کردید.
در پناه خدا باشید
چه متن زیبایی
انشاالله تنشون سالم و درختاشون در برکت
متشکرم سلامت باشید
دعاهای خوبتون بدرقه مسیر زندگیتون
عاشق پدر بزرگ مادر بزرگ شدم الهی خدا حفظشون کنه برکت های زندگی رو
الهی شکر حق دارید بسیار دوست داشتنی بودند
باهاتون همراهم واقعا سرمایه و برکتهای زندگی هستند
بله ولی خیلی زیاد بود
بله حق دارید متن کمی طولانی شد.
چون این روایت یک قهرمان نداشت.
ممنون وقتی هستم که برای مطالعه صرف کردید
چه متن قشنگی
چه زندگی قشنگی
من که خیلی بغض کردم
انشالله درختاشوت بر بار و زندگیشون پر برکت 🥰
خیلی متشکرم سلامت باشید
خدا این روحیه با لطافت رو همیشه براتون نگهداره
الهی دعاهایپر خیرتون بدرقه راهتون باشه
سلام با خسته نباشید به همه خیلی عالی هستش این کار فهمیه خانم هم دل گرمی میده هم برکت تا هستیم قدر همو بدونیم شاید فردایی برایمان نباشد خداوند به هر کس به اندازه کارهایشان وتلاششون روزی میدهد وچه خوبه استفاده کنیم نه اسراف الان اکثریت جای این دو کلمه را اشتباه درک میکنند خداوند به این دل گرمیتون خیر عطا کند شما میوه های درختان تان در این دنیا وبا اعمالتان بذرهای برای آخرت
سلام و خدا قوت چه پیام خوب و پر محتوایی گذاشتید. با شما همراهم. بابت دعاهای خوبتون بسیار متشکرم. ممنونم که نظرتون رو اینجا ثبت کردید
آفرین به این عروس خوب. زندگیتون پر از خیر و برکت
سلامت باشید.
دعاهای خیرتون پشت سر زندگیتون برآورده به خیر بشه
بله پسته واقعا زحمت زیاد داره… بسیار عالی بود
خیلی زیاد
الهی شکر که مطلب براتون عالی بود