تو می‌تونی! تسلیم نشو!


|

|

11,429

تو می‌تونی! تسلیم نشو!

زمان مطالعه: 1 دقیقه

«تنهایی که نمی‌تونه! من خودم باید بالای سرش باشم. وگرنه مشقاشو بدخط می‌نویسه. جمع و تفریق‌ها رو هم اشتباه حل می‌کنه.» این را توی گوش همسرم می‌گویم و می‌نشینم کنار دخترم و تا وقتی، همه‌ی تکالیفش را تمام نکرده از کنارش تکان نمی‌خورم.

کتاب‌ها و دفترهاش را طبق برنامه‌ی درسی‌اش می‌چینم توی کوله‌پشتی‌اش. جامدادیش را از تراشه‌های مداد خالی می‌کنم و زیپش را می‌بندم. ترتیب بزرگ به کوچک بودن کتاب‌ها و در آخر صف، جامدادی را برای بار آخر چک می‌کنم. حالا خیالم راحت می‌شود. می‌توانم زندگی و مافیها را بسپارم دست همسرم و بروم سر قرار ملاقاتی که با خانم غفاری گذاشته‌ام.

توی نقشه، آدرسی که خانم غفاری برایم پیامک کرده بودند را پیدا می‌کنم. این چند روز، چند تا از روایت‌های غرفه‌داران باسلام را توی مجله‌ی اینترنتی خوانده‌ام. مجازی‌طور، از کارگاه ساخت کمربند چرمی برای ورزشکاران، رفته‌ام تا کاشمر، که با پرورش زالو، آشنا شوم. از شیکوپاژ رفته‌ام تا کارگاه ساخت اسباب‌بازی چوبی و… و حالا، بالاخره انتظارم دارد به سر می‌رسد. این بار، این من هستم که قرار است 22 دقیقه‌ی دیگر، کاملا حضوری، و نه مجازی‌طور، بنشینم روبروی یکی از غرفه‌داران موفق و درواقع یکی از پرفروش‌ترین‌های باسلام. خانم آناهیتا غفاری. از غرفه‌ی پوشاک مجلسی و زنانه، با نام آناشاپینگ. فکر می‌کنم 22 دقیقه وقت دارم تا به سوال‌هایی که توی دفترچه‌ام نوشته‌ام تا از خانم غفاری بپرسم، بیشتر فکر کنم. درباره 22 سالگی و مزه‌ی داشتن درآمد در این سن و سال. درباره‌ی طعم خرید ریز به ریز جهیزیه، با درآمدی که خودش طی این چند سال، و با تلاش زیاد، به دست آورده است. از آرزوهای یک بانوی 22 ساله‌ی شاغل، برای آینده‌ و خیلی چیزهای دیگر.

تعهدِ دوست‌داشتنی

با شنیدن «به مقصد رسیدید» ماشین را جلوی ساختمان پارک می‌کنم. زنگ را که می‌زنم، خانم غفاری در را باز می‌کنند و من را به داخل خانه دعوت می‌کنند. هرچند ایده‌آل این بود که در کارگاه قرار ملاقات می‌گذاشتیم. اما محدودیت‌هایی وجود داشت که تصمیم گرفتیم، اولین دیدارمان در جایی غیر از کارگاه باشد. همان دقایق ابتدایی ورودم، گوشی خانم غفاری زنگ می‌خورد و ایشان می‌گویند از کارگاه است. برایم جالب است با این‌که امروز جمعه است، اما کارگاه حتی امروز هم دایر است و خیاط‌ها مشغول کارند. بعد از پایان تماس، خانم غفاری روی صندلی روبرویم می‌نشیند و می‌گوید: «بخاطر اعیاد شعبانیه، سفارش‌هامون کمی بیشتره این ماه. بهرحال مشتری روی حرف ما حساب کرده و باید سفارش‌ها رو، به موقع برسونیم.» در چهره‌ی خانم غفاری دقیق می‌شوم. آفرینَش را توی دلم می‌گویم اما باقی جمله را بلندتر: «کاش می‌شد تعهد کاری را به هرکسی که شغل و مسئولیتی برعهده دارد، تزریق کرد.»

بعد از خوش و بش و یخ‌شکنی اولیه، زود می‌روم سر اصل قضیه. سن او که لو رفته، سن خودم را اما، لو نمی‌دهم. می‌گویم: «خب! شروع کن فرزندم! بگو ببینم قصه‌ی شما از کجا شروع شد؟» از لحن جدی‌ام، جا می‌خورد. اما وقتی می‌بیند لحنم را عوض می‌کنم و می‌گویم: «از گل و باغ و جوونه؟»، نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد. می‌گوید: «نه. اگه بگم، باورتون نمی‌شه. از دانشگاه! راستش من دو سال پشت کنکور موندم، تا رشته‌ای که دوست داشتم، قبول بشم. بالاخره هم قبول شدم. اما ته دلم دوست نداشتم، هزینه‌های سنگین دانشگاه آزاد، روی دوش بابا یا همسرم باشد. با خودم می‌گفتم من باید بتوانم هر طور شده، درآمدی برای خودم داشته باشم. همین باعث شد، به طور جدی، به کسب درآمد و راه انداختن یک کسب و کار برای خودم فکر کنم.»

می‌دانم احسنت و باریکلایی که تقدیم خانم غفاری می‌کنم، اصلا در حد و اندازه‌ی این روحیه‌ی کم‌نظیرش نیست. به آینده‌ی دختر 7 ساله‌ام و 22 سالگی‌اش فکر می‌کنم. این‌که آیا نرگس من هم در آینده، چنین روحیه‌ای خواهد داشت؟

چطور با «باسلام» آشنا شدید؟

خانم غفاری از بین مشاغل متنوعی که یک دختر خانم دانشجو می‌توانسته سراغشان برود، زمینه‌ی پوشاک را انتخاب کرده است.  چون از نوجوانی، مد و پوشاک، جزو علایق درجه یکش بوده و همیشه اطرافیان، از سلیقه‌اش در انتخاب لباس تعریف می‌کرده‌اند. اولین بار هم، به صورت محدود و در حد فروش به دوستان و آشنایان، این کار را تجربه کرده است.

شالش را روی سرش مرتب می‌کند. برای بار چندم میوه و شیرینی تعارف می‌کند و اصرار دارد که چای‌ام را که سرد شده عوض کند، البته که قبول نمی‌کنم. بی‌صبرانه منتظرم قصه‌ی آشنایی‌اش با «باسلام» را بشنوم. می‌گوید:«آن سال‌ها، تلویزیون، تبلیغات گسترده‌ای برای باسلام انجام می‌داد. سرمایه‌ی اولیه‌ی من فقط 500 هزار تومان بود. اما من هیچی بلد نبودم. فقط اپلیکیشن باسلام را روی گوشیم نصب کردم. همین. من حتی با مراحل ایجاد غرفه و به نمایش گذاشتن کالا هم، هیچ آشنایی نداشتم. راستش حتی توی همان مرحله‌ی احراز هویت، که جزو مراحل ابتدایی و مهم ایجاد غرفه هست، چند روز گیر کرده بودم. البته بعدا متوجه شدم که می‌توانستم از تیم پشتیبانی کمکم بگیرم. ولی خب من، آن زمان، تازه‌وارد بودم و این چیزها را نمی‌دانستم.»

«از تو حرکت، از خدا برکت» جمله‌ی پرتکراری که تاریخ مصرف ندارد…

لیوان چای توی دستش را می‌گذارد روی میز. صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید که در مرحله‌ی اول، فقط واسطه‌ی فروش بوده است. خودم را جای او می‌گذارم. یک دختر 18 – 19 ساله بدون هیچ پیش‌زمینه‌ی قبلی، خودش را انداخته بوده وسط بازار پرتلاطم و پرچالش پوشاک. از حرف‌هایش می‌فهمم که هیچ تضمینی برای موفقیت در دست نداشته؛ نه پشتوانه‌ی مالی و نه حتی تجربه. او، طبق گفته‌ی خودش، فقط و فقط کار را ادامه داده و تسلیم نشده؛ مدام خودش را در زمینه‌ی کاری، که البته واقعا مورد علاقه‌اش هم بوده و هست، به‌روز نگه داشته؛ به موقع، لباس‌های متنوع و طبق سلیقه و خواست مشتری را شارژ کرده؛ همیشه حواسش بوده که مشتری معطل نماند؛ اگر سوالی می‌پرسد، زود و دقیق، پاسخش را بگیرد و اگر سفارشی می‌دهد، به‌موقع آن را دریافت کند.

مدتی به همان منوال می‌گذرد و او به مرور متوجه می‌شود، بسیاری از مدل‌هایی که مد نظر مشتری‌هاست، در بازار موجود نیست. مسئله‌ی دیگر هم این بوده که در بسیاری از مواقع و با توجه به خصوصیات و فرم بدن هر فرد، لازم بوده که لباس، به طور اختصاصی و با رعایت سایزبندی اندام خود آن فرد انجام شود.

به همین دلیل، به فکر می‌افتد که دوخت لباس سفارشی را هم، به عنوان بخشی از کار، کلید بزند. مدت‌ها کارهای یکی از تولیدی‌های مشهد را زیر نظر داشته و دوخت بسیار تمیز و حرفه‌ای، و خوش‌قول بودن این تولیدی، در بین همکاران، زبانزد بوده است.

چشم‌هایش برق می‌زند وقتی از ماحصل تلاشش می‌گوید :«در حال حاضر، و بعد از سه سال، تلاش شبانه‌روزی، ما در غرفه‌ی آناشاپینگ در باسلام، بیش از 5000 لباس برای فروش داریم. غیر از این، در بخش دوخت سفارشی هم، هر مدل لباس، با هر نوع پارچه‌ای که مد نظر مشتری باشد، پس از ثبت سفارش، در کوتاه‌ترین زمان ممکن آماده و ارسال می‌کنیم.»


لباسی که من سفارش دادم که این رنگی نبود! جگری کجا زرشکی کجا؟!

 می‌دانم مثل هر شغل دیگری، مُشت خانم غفاری هم پر است از چالش‌ها و تجربیاتی که در این دو سه سال فعالیت، به دست آورده. برای همین، ازش می‌خواهم مُشتش را برایم باز کند و چند تا چالش و خاطره و خلاصه هرچه که خودش صلاح می‌داند مهمانم کند. اولین چیزی که با خنده می‌گوید چالش مغایرت رنگ است. اینکه مشتری توی صفحه‌ی گوشی‌اش لباسی را می‌بیند و می‌پسندد. بعد که سفارش به دستش می‌رسد، پیام می‌دهد: «لباسی که من سفارش دادم که این رنگی نبود! جگری کجا زرشکی کجا؟!»

مابین حرف‌هایش، چند باری می‌گوید :«حق با مشتری است.» از این ملاحظه و پختگی‌اش که من را یاد حاجی‌بازاری‌های قدیم می‌اندازد، لذت می‌برم. به خودش هم می‌گویم. همین انصافی که در اوست، باعث شده، کارش گسترش پیدا کند. غرفه‌ی آناشاپینگ، از همه‌جای کشور، مشتری دارد. از روستاها و شهرهای مختلف. خیلی از مشتری‌ها، مشتری ثابت و قدیمی هستند. یعنی از غرفه‌ی خانم غفاری در باسلام خرید کرده‌اند و از همه لحاظ، هم از نظر قیمت و هم از نظر کیفیت محصول، راضی بوده‌اند و بعد، آناشاپینگ را به اطرافیانشان هم معرفی کرده‌اند.

مشتریِ خوش‌انصاف

چند لحظه‌ای به منظره‌ی پشت پنجره خیره می‌شود. لبخندی روی لبش نقش می‌بندد. می‌گویم یاد خاطره‌ای افتادید؟

«آره! یک بار یکی از مشتری‌ها تماس گرفت و گفت خانم غفاری من دو ماه پیش یک لباس را مرجوع کردم. یادتان هست؟ من دقیق یادم نبود. اسم و اطلاعاتش را در سیستم زدم، دیدم بله، دو ماه قبل، کالا برگشت خورده و علت هم پارگی لباس مطرح شده بوده. آن خانم گفت، ببخشید دخترم لباس را در مهمانی پوشید، پایین لباس که تور بود، پاره شد، اما من به شما گفتم از ابتدا که لباس را فرستادید، پاره بوده و مرجوع کردم. می‌خواستم طلب حلالیت کنم.»

حرف آخر

سوالات من تقریبا تمام شده و باید از خانم غفاری خداحافظی کنم. بعنوان آخرین سوال می‌گویم: «راستی، نگفتید واکنش خانواده به این فعالیت شما چه بود؟ پدر و مادرتان موافق بودند؟»

لبخند رضایت روی لب‌هاش می‌نشیند. گوشی‌اش را به طرفم می‌گیرد و می‌گوید :«این عکس پدر و مادرم هست که روی صفحه گوشی‌ام گذاشته‌ام. وقت‌هایی که مشهد هستم و دلتنگشان می‌شوم به حمایت‌هایی که از روز اول از من داشتند فکر می‌کنم.» لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «حمایت که فقط مادی نیست. گاهی تو فقط نیاز داری یک نفر بهت بگوید، تو می‌تونی! تسلیم نشو! همین!»

بعد از تشکر و خداحافظی، از ساختمان خارج می‌شوم و سوار ماشین می‌شوم. فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی وقت دارم به حرف‌هایی که دخترم نیاز دارد از من بشنود، فکر کنم.

آنا شاپینگ
خواهش میکنم قبل پرداخت موجودی بگیرید
9897 محصول
24,069 فروش
استان تهران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

15 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ناهید
4 ماه قبل

من خیلی دوست دارم یه کسب و کار عمده ره بندازم و به چند خانوم عین خودم کمک کنم من تقریبا حرفه ای در سرویس اشپزخانه فعالیت کردم میشه کمکم کنید

زهرا خلیلی
1 سال قبل

متن روون و خوبی بود. سوژه هم تاثیرگذار و جالب بود. خدا قوت به نویسنده.

آناهیتا
پاسخ به  زهرا خلیلی
10 ماه قبل

🤍

کامبیز
1 سال قبل

👏👏👏👏👏
ایشالله همیشه بدرخشید 👏👏👏🌺🌺🌺🌺

فهیمه
1 سال قبل

موفق باشی عزیزم. بهترینها رو برای خودت و نرگس عزیز آرزو دارم😍

سارا نصیری
1 سال قبل

موفق باشید انا جان دوست و همکار عزیزم ،شاهد موفقیت های هرروزت باشم🥰😍

00
1 سال قبل

انشاالله همیشه بدرخشید

پریسا زنگنه
1 سال قبل

عالی بود افرین به این پشتکار، قابل تحسینه. موفق باشید

رضا شاهنده
1 سال قبل

با قدرت ادامه دهید 🔥💪🏻

نجفی
1 سال قبل

خانم غفاری وآقای محمدیان بهتون افتخار میکنم
همیشه وهمه جا میگم بهترین چیزی که توزندگیم اتفاق افتادآشنای باشماست که همیشه بهم کمک کردین تواین مسیر ممنونم ازتون

آناهیتا
1 سال قبل

بنده هم سرگذشت جالبی داشتم و دارم با باسلام 😃♥️

پرش به بالا
15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x