خالق تن‌پوش فرشته ها


|

|

14,099

خالق تن‌پوش فرشته ها

زمان مطالعه: 1 دقیقه

انگار از توی فیلم‌ها آمده بود بیرون، یک حیاط کوچک بیست، سی‌متری با یک تک درخت که توی بهار و تابستان مادر خانه می‌نشیند زیر سایه‌اش و برنج پاک می‌کند یا با همسایه‌ها سبزی‌های آش نذری را خرد می‌کنند و توی همان حیاط بساطش را برپا می‌کنند. توی زمستان هم بدن لخت همان تک درخت جا را برای نشستن برف خالی می‌کند. یک حیاط ساده و قدیمی که همان ایوان یک متر در دو مترش به وسعت یک دنیا قصه برای گفتن دارد. قصه دویدن و بازی بچه‌ها، روزهای مدرسه رفتنشان، وقتی قد می‌کشند، بزرگ می‌شوند و عروس و داماد می‌شوند. با همان پشتی قرمز ترکمنی روی ایوانش که می‌شود توی شلوغی دنیا مأمن و پناهگاهت باشد و یک تنه بار چند تنی خستگی‌هایت را از روی دوشت تخلیه کند. حتی گربه‌های محله هم انگار اینجا را یک طور دیگری دوست دارند، یکی دوتایشان روی دیوار و توی حیاط خیلی راحت بی که نگران نامهربانی صاحب خانه بشوند آمده بودند مهمانی. حتماً گربه‌ها هم می‌فهمند نامهربانی از کسی که اسمش و رسمش «دریایی» است خیلی بعید به نظر می‌رسد.

دریایی در دل کویر

برای کسی که کل روزهای زندگی‌اش را با هوای دریای خزر شب کرده، یا همسایه نیلگون خلیج فارس باشد خیلی عجیب نیست که «دریایی» صدایش کنند. دریایی بودن آنجا عجیب است که وسط بیابان‌های قم باشی، جایی که برای رسیدن به آب باید آنقدر بِکَنی که به مرکز زمین نزدیک شوی، دریایی بودن کار هر کسی نیست.

از من بپرسید می‌گویم قهوه خانه لب دریاچه نمک جد بزرگ مریم خانم بهانه است، این خاندان از جایی دریایی شدند که با هر استکان چای نیای بزرگشان یک «آخیش» از ته جان مردم بلند می‌شد و می‌آمد روی زبانشان می‌نشست. بعدها ژن خوب دریایی بودن چرخید و چرخید و از جد بزرگ رسید به دست‌های مریم. دست‌های مریم دریایی که با هر کوکی که می‌زند به یکی از بزرگ‌ترین سوالهای همیشگی تاریخ بشری جواب می‌دهد، سوال «حالا چی بپوشم؟». تازه آخیشی که مریم خانم می‌سازد ضریب دو می‌گیرد چون می‌تواند تکلیف لباس آخر هفته کل خانواده را با هم روشن کند.

به نظر می‌رسد می‌توانستند قانون پایستگی را علاوه بر انرژی با دغدغه انتخاب لباس هم اثبات کنند. این طور که فرقی ندارد چه سن و سالی داشته باشید، سوال «حالا چی بپوشم ؟» هیچ وقت از بین نمی‌رود و فقط از شکلی به شکلی دیگر در می‌آید، از سوال چی بپوشم وقتی دختر خانه‌اید به «حالا چی بپوشه» به وقتی ازدوج کرده‌اید و «حالا چی بپوشیم؟»  بعد از تولد فرزندتان تبدیل شود.

مامان لباس‌های نقلی

صحبت از انتخاب غرفه پوشاک که شد خیلی تصاویر توی ذهنم مرور شد، از صحبت با یک تولیدکننده لباس روحانیت گرفته تا همین حجاب استایل‌های پرطرفدار امروزی. اما وقتی صفحه غرفه‌های پوشاک قم را بالا و پایین می‌کردم قصه عوض شد. برای من مادر که در مقابل هر لباس بچه‌ای کاملاً بی دفاعم دیدن عبارت «ست مادر و فرزندی» در عنوان غرفه‌اش کافی بود تا انتخابم را بکنم. توی دلم گفتم «همینه، خودشه، هم فال و هم تماشا میرم هم روایت غرفه رو می‌نویسم و هم یک استایل ست مادری و پسری برای عیدمون ردیف می‌کنم». البته وقتی فهمیدم نیتم خالص نبوده که توی مزونش با ردیفی از پیراهن‌های نیم وجبی چین چینی و پولکی در تنوع رنگی بالا مواجه شدم.

هر چه زمستان از سر و روی تک درخت خانه رنگ را پرانده، چند پله بالاتر جبران می‌شود، پله نمی‌دانم چندم را که بالا رفتم حیاط خانه زیر پایم بود، یک اتاق حداکثر ۹ متری که که مادر خانه به سر و رویش رنگ پاشیده، از قرقره‌های نخی که برای به رخ کشیدن  رنگشان با هم رقابت می‌کردند تا پیراهن‌های رنگارنگ با دامن‌های چین چینی و نقاشی‌های طراحی لباس که هنر دست مادر خانه‌اند.

مرز بین عشق و نفرت

نگاهم روی یک پیراهن آبی نفتی پولکی قفل می‌شود و توی دلم قربان صدقه‌اش می‌روم، انگار که معنی توی نگاهم را دیده باشد می‌گوید: «بین همه لباس‌هایی که دوختم این لباس‌های بچه یه طور دیگه ای برام لذت بخشن، وقتی تو تن بچه‌ها تصورشون می‌کنم تمام خستگیم رفع میشه». این را مریم 39 ساله‌ای می‌گوید که تا نزدیک بیست سالگی از خیاطی متنفر بود و تمام تشویق‌های مادرش برای ذره‌ای انگیزه یاد گرفتن خیاطی بی فایده بود. «مامانم خیلی دوست داشت من و خواهرام خیاطی یاد بگیریم، اما من هیچ علاقه‌ای به خیاطی نداشتم، وقتی سال آخر دبیرستان ازدواج کردم فکر کردم اگر بخوام بچه دار بشم احتمالاً هیچ کار دیگه ای رو نتونم ادامه بدم به خاطر همین خیاطی رو شروع کردم و یه دوره کامل خیاطی ثبت نام کردم».

همه مادرهای دختر دار یک بار رویای خیاط بودن را در ذهنشان زندگی کرده‌اند، همان روزی که دخترشان یک‌هو دو ساعت مانند به فلان مهمانی تصمیم می‌گیرد زمینه دامن چین دارش را با خال‌های بلوزش ست کند رویای خیاط بودن را توی ذهنش زندگی می‌کند تا عذاب یک روز بازارگردی بی نتیجه را با یک ساعت خیاطی ختم به خیر کند.

مادر مریم هم یکی از همین مادرهای  دختر دار بود که  با همان آموزش‌های تجربی که دیده بود برای دخترهایش چادر و دامن و بالاپوش‌های ساده می‌دوخت و بعد مریم برای دخترهایش های مینا و میترا. «کم کم که خیاطی رو یاد گرفتم روز به روز بهش بیشتر علاقمند شدم و حالا انقدر این کار رو دوست دارم که یک روز نمیتونم بدون اینکه چیزی بدوزم ادامه بدم» برای مریم اما خیاطی تجربی کافی نبود. طرح‌ها و ایده‌هایی که توی ذهنش بود را باید روی پارچه‌ها پیاده می‌کرد. «دیپلمم رو که گرفتم رفتم دانشگاه و رشته طراحی دوخت خوندم، بچه اولم که به دنیا اومد یکمی از خیاطی فاصله گرفتم اما بعد دوباره شروع کردم، طوری که میترا دختر دوم که به دنیا اومده بود هنوز چهل روزش نشده بودکه نشستم پای چرخ». از همان وقت‌ها بود که به لباس بچه علاقمند تر شد و کارش را بیشتر توسعه داد.

«اون اوایل با چرخ خیاطی مارشال مشکی جهیزیه م کار می‌کردم، یکم بعد که از پول سفارش‌هایی که داشتم یه چرخ بهتر خریدم» همان یک چرخ حالا به سه تا رسیده و کارش انقدر زیاد شده که خودش می‌گوید همیشه سفارش دارد و هیچ روزی دستش خالی نیست «یک مدتی مغازه‌ای اجاره کردم و مزون خودم را زدم اما بعد یک سال که صاحب ملک اجاره رو دوبرابر کرد، طبقه بالای خونه خودمون رو خالی کردم و وسایل رو آوردم همین جا، حالا هم خودم شخصی دوزی می‌کنم و سفارش مادر و کودک می‌زنم و هم برای مزون‌های معروف شهر لباس می‌دوزم».

وقتی رویاها لباس بر تن می‌کنند

از همین پله‌هایی که من بالا آمدم معلوم نیست تعبیر چه آرزوهایی که پایین نیامده. آرزوی عروس شدن دختری در آن سر شهر، تا لباس نوزادی برای کودکی که مادر و پدرش سال‌ها آرزوی آمدنش را داشته. مریم خانم برای رویاهای خودش هم کوک به کوک لباس دوخته، از به دنیا آمدن فرزندانش تا عروس شدن دختر اولش.

به سرتاپای خودش و پسر کوچکش محمد نگاه می‌کنم، معلوم است لباس‌های بازاری به تن ندارند و کار دست یک خیاط همه فن حریف است می‌پرسم:«آخرین باری که لباس خریدید کی بوده؟» انگار یک خاطره تلخ را برایش زنده کرده باشم، بین لب‌ها و ابروهایش اختلاف می‌افتد با اخم‌های در هم رفته لبخند می‌زند و می‌گوید: «آخرین بار سال‌ها پیش عروسی خواهر همسرم بود، انقدر برای دیگران لباس دوخته بودم که برای خودم وقت نکردم و یه لباس از بیرون خریدم، یادمه انقدر برام سخت بود که فقط خدا خدا می‌کردم مجلس تموم بشه و بتونم لباسم رو عوض کنم». می‌گوید تمام لباس‌های خودش، همسرش و سه فرزندش را خودش دوخته و می‌دوزد، از شیرین‌ترین هایش که می‌پرسم می‌گوید: «لباس‌های نوزادی و کودکی بچه‌ها رو خیلی دوست داشتم، اما شیرین‌ترین لباسی که دوختم لباس عروس دخترم بود که توی هر کوکی که می‌زدم کلی ذوق و شوق داشتم ».

خدای روزی دهنده مورچه‌ها

برای منی که ماحصل کل دوره ناتمام خیاطی که گذرانده بودم یک مانتوی نه چندان خوش دوخت بی قواره بود، دیدن زنی که نیمی از عمرش را پای چرخ خیاطی بوده و خسته نشده حتماً تحسین برانگیز است. آن هم در یک اتاق چند متری که تنها زاویه دیدش پشت بام خانه همسایه روبه رویی است، می‌ایستم کنار صندلی ای که حداقل ده ساعت از روزش را در آن می‌گذراند. چشم که می‌چرخانم روی دیوار کاغذهایی را می‌بینم که چسبانده است ، یکی را می‌خوانم «….و ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ» آن طرفش سوره های تکاثر و انشراح را چسبانده است و کمی پایین تر آیه « ویل للمطففین».

از دلیل کاغذ ها که می پرسم می گوید : « این ها کار همسرمه، برام پرینت گرفته، همیشه قبل از کار همین سوره ها رو می خونم، اعتقاد دارم که این ذکرها به روزی خانواده ما هم کمک میکنه، چون اگر خودش نخواد هیچ برگی از درخت نمی افته، همون خدایی که روزی مورچه رو از زیر سنگ میده برای روزی ماهم فکری کرده» برایم جالب می شود که چنین همسر همراهی دارد می گوید: « اگر همراهی و کمک های همسرم نبود که اصلا نمی تونستم تا این حد کارمو توسعه بدم، خودش خطاط هم هست، یه سری دعا هم با خط خودش نوشته و همیشه کنار دستم دارم و وقت کار می بینمشون».

یک ساعتی بیشتر است که مهمانش شده‌ام، با علم به مشغله‌ای که از او شنیده‌ام معذب می‌شوم هم دل رفتن ندارم و هم می‌خواهم عذاب وجدانم را کمتر کرده باشم. از او می‌خواهم حین گفت و گویمان کارش را انجام دهد، پارچه‌ای را باز می‌کند و شروع به بریدن می‌کند، قیچی که به دست می‌گیرد یاد ادوارد دست قیچی می‌افتم، همین چند دقیقه کافی است که مرحله برش را تمام کند و برود سراغ مرحله بعد. تعجب توی چشم‌هایم را می‌خواند و می‌گوید: «برای ما خیاطا، کار با قیچی و چرخ مثل رانندگی می مونه بعد از یک مدتی ملکه ذهنمون میشه و به خاطر همین سرعت کارمون هم بالا میره».

می‌پرسم:«کدوم مرحله خیاطی رو بیشتر از همه دوست دارید؟» انگار انتخاب بین انگشت‌های دستش باشد، کمی فکر می‌کند اما موفق نمی‌شود، انگار همه انگشت‌هایش را به یک اندازه دوست دارد، می‌گوید: «من عاشق خلق کردنم، اینکه به پارچه بی جون، جون بدم و هویت بدم مخصوصاً برای لباس بچه‌ها برام لذت بخشه، هر کدوم از مرحله‌ها رو حذف کنیم آخرش لباسی جون نمی گیره».  بین کلماتش یکی از همه بیشتر توجه ام را جلب می‌کند «خلق کردن».

وقت خداحافظی دست‌های زحمت کشیده مادرانه‌اش را توی دست‌هایم فشار می‌دادم. عنوان روایتم را انتخاب کردم، او واقعاً خالق است، «خالق تن پوش فرشته‌ها».

28 محصول
0 فروش
استان قم

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

17 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا خلیلی
1 سال قبل

چه عکسای خوبی. روایت خوبی بود. خدا قوت.

رقیه م.ناصری
1 سال قبل

عالی، تصویرهای ماندگاری داشت، خداقوت

علی خلیلی
1 سال قبل

خواندن این متن حس عجیبی داشت، مثل مرور قصه‌ای آشنا، پر از عشق مادرانه و سختکوشی. چقدر خوب است که هنوز هم هستند کسانی که با دستانشان رویا می‌آفرینند. آرزوی بهترین‌ها برای این بانوی هنرمند!

فاطمه
1 سال قبل

ماشاءالله ماشاءالله ماشاءالله دادا جان

پانی
1 سال قبل

متن بسیار زیبا وقتی که بتونی اینقدر زیبا گذشت عمرت رو بنویسی قطعا میتونی در این کار هم موفق شوی لازمه پیشرفت عشق و علاقه هست که تو داری

هاشم
1 سال قبل

موفق باشی

خدیجه
1 سال قبل

کسب و کارتون پر رونق ان شاالله

اعظم
1 سال قبل

مریم خانم
خداوندبه شما صحت ،قدرت ، برکت در روح وجان و زندگی بیش‌از این ، عنایت کند‌ سالیان سال زنده باشی و برای دختران سرزمینم لباس در خور شان یک دختر مسلمان و با نجابت ایرانی بدوزی

شهر بانو
1 سال قبل

راه رسیدن به موفقیت قدم اول رو برداشتنه وپیروز باشید وپرقدرت

…..
1 سال قبل

موفق باشیید

پرش به بالا
17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x