از هوشوی کرمانی تا میلاد گیلانی
هوشو نشسته بود آن بالا، روی گُرده پدر و آدمها را نگاه میکرد؛ سرهای تاس، سرهای با کلاه، سرهای عرقکرده. پدر تنبک میزد و هوشو از آن بالا دنیا را میدید، زندگی را ورق میزد و راه و رسم مرد بودن را دوره میکرد.
«مشت بر پوست» را خیلی سال پیش خواندم، روایت پسرکی که پدرش تنبکزن بود، هوشو میخواست شبیه پدرش باشد و مادرش مخالف بود. نوجوان بودم و شهرمان کتابفروشی نداشت، سر ظهر، وقتی که همه در هوای نمدار و شرجی پاییز و زمستان گیلان کنار چراغهای والور و بخاریهای نفتی چرت میزدند، من یک لنگهپا؛ به عشقِ شنیدن داستان هوشو میایستادم لبِ جاده تا شاید یک تاکسی از راه برسد و مرا برساند به کلاسداستاننویسی مدرسه. کلاس داستاننویسی، آن روزها شباهتی به کلاسهای این دوره و زمانه نداشت. معلممان با صدایی نرم، برایمان کتابهای خوبِ ایران را میخواند و گاهی هم ما چیزکی مینوشتیم و میخواندیم. من خطِ به خطِ «مشت بر پوست» را حفظ بودم، یک جورهایی شیفته پسرک شده بودم، و از همان سالهای دور تا همین امروز هر بچهای را که حین کاسبی در بازار میبینم؛ چه تنها باشد و چه همراه پدر، بی برو و برگرد یاد هوشو میافتم. هوشو و آرزوهای رنگیاش، هوشو و ترسهایش، هوشو و تلاشهایش و هوشو و آن لحظهی طلایی که صدای خودش را از رادیو شنید و قدش رسید به آسمان.
فهرست:
روزی که با میلاد پورنوروزی، قرار و مدار ملاقات گذاشتیم از او و کسب و کارش جز اینکه پرفروش است و در مغازهی مجازیاش از شیر مرغ تا جان آدمیزاد یافت میشود چیز دیگری نمیدانستیم. قبل از رفتن، میان غرفهی ایران لایک، تاب خوردم و تنوع وسایل غرفه مرا یاد سه شنبه بازار انداخت. بازاری که مادر همهی مایحتاج خانواده را از آن تهیه میکرد، از کش و سنجاق بگیر تا لباس و کلاه و چکمه.

عصرِ یک روز ابری_بارانی، از فومن به رشت رسیدیم. فکر می کردم قرار است مغازه ای بزرگ و دو دهنه روبرو شوم، مغازهای با چند فروشنده و پرسنل. اما مغازه کوچک بود، کوچک و لبالب از وسایل و جز خود آقا میلاد، هیچکس دیگری در کنج و گوشهی مغازه یافت نمیشد. رفتار گرم آقا میلاد، یخ آشنایی را آب کرد و ما بیهیچ تعارفی نشستیم به گفتگو. خودش میگفت منتظرمان بوده و خب این یعنی نیاز نبود با منقاش از زیرِ زبانش حرف بکشم.
کنار دست بابا بازار رو شناختم
آقا میلاد، خیلی سرراست رفت سراغِ قصهاش:«بابا دستفروش بود، منم خیلی وقتها همراهش میشدم.» یکه خوردم، هوشو پشتِ چشمهایم جان گرفت. لبخند زد و تنبک زد، زل زدم به مردِ جوان قصه، مردی که میگفت در پنج، شش سالگی دست در دست پدر راهی بازار میشده، اما نه برای خرید بلکه برای بساط کردن.
میلاد گفت و خیال من دوید جای دیگری. خیالم رفت به خیابانی که میلاد و پدر میانش ایستاده بودند، پدر صدایش را رها کرد و داد زد و میلاد دستهای کوچکش را میکوفت به هم تا عابرهای سر به زیر و کم حوصله نگاهشان کنند. هر بار عابری ایستاد پای بساط، تکه جنسی دست گرفت و پرسید:«چند؟» تخمِ چشمهای میلاد برق زد، او همهی اینها را گذاشت پای خودش، پای تلاشهای بیوقفهاش در جذب مشتری. و بعد تر و فرز پرید وسطِ تردید عابر و آنقدر گفت تا او را از مشتری بدل کند به خریدار!
اما در این میان، نگاه دیگران به او و پدرش چگونه بود؟ مثلا توی مدرسه، وقتِ جواب دادن به همان سوال کلیشهای بابات چیکارهست؟ میلاد چطور واکنش نشان داده؟ خجالت کشیده؟ دلش خواسته پدر کار دیگری دست و پا کند؟ شغلی ثابت و اسم و رسمدار. یا اصلا چند سال بعد، وقتی رفتهاند خواستگاری چه؟ حین گفتن پیشه پدر، سرخ و سفید شده یا سرش را گرفته بالا؟ مادرش، مثلِ مادرِ هوشو خودش را به در و دیوار زده تا پسرش برود سراغ یک کار دیگر یا با اینکه پسر، شغل پدر را ادامه داده مشکلی نداشته؟
افسار خیالم را میکشم و بر میگردم به مغازه، خودم را جمع و جور میکنم و سوالم را پیچیده در لفاف مهر و تعارف و خجالت میپرسم و میلاد میگوید:«من هیچوقت از کار و شغل بابا خجالت نکشیدم و حس بدی بهش نداشتم. داداشم خوشش نمیاومد ولی من کلا کار کردن توی بازار رو دوست داشتم. چه روزهایی که به خواست خودم میرفتم و چه روزهایی که به خاطر بارون و شلوغی شب عید به خواست بابا میرفتم کمک، کیف میکردم و کلی برام درس داشت. یاد میگرفتم چطور یه جنس رو بفروشم، چطور مشتری رو قانع کنم. بابا گاهی کم حوصله میشد، اگر مشتری بدقلقی میکرد میگفت بذار بره ولی من رضا نمیدادم به رفتن مشتری. هر طور بود نگهش میداشتم. اصلا اگه الان توی کارم موفقم، اگر میدونم چطوری نیاز بازار رو بفهمم و بنا به او نیاز جنس بیارم همهاش به خاطرِ شغل باباست. میدونید من از 5، 6 سالگی کاسبی کردم. چم و خم بازار رو بلد شدم.»
کارمند بودم، خوشحال نبودم
میلاد بعد از گرفتن مدرک مدیریت دولتی و سربازی در شرکت پارس در قسمت تولید ال ای دی مشغول کار میشود. او به مدد چابکیاش، یک نفره کار سه نفر را انجام میدهد اما بعد از سه سال زندگی کارمندی حکم تعدیلش را میگذارند کفِ دستش. شرکت خورده به رکود و چاره رکود چیزی نیست جز تعدیل نیرو. استخدامی ها را نگه میدارند و قراردادی ها را اخراج می کنند و میلاد قراردادیست. او ازدواج کرده و باید خرجِ همسر و خانهاش را در بیاورد و حالا، یک جورهایی بیکار است. روزهای اول بهم میریزد، نمیداند چطور و چگونه چرخ زندگی را بچرخاند اما پس از مدتی تصمیم میگیرد کسب و کار پدرش را توسعه بدهد.
توی مغازه پدرش، همین مغازهای که ما برای گفت و گو درونش نشستهایم، مشغول کار میشود. درآمد پایین است، پایینتر از اینکه بتوانند دو خانواده را سر پا نگه دارد. میلاد در کنار دستفروشی و چرخاندن مغازه، صرفهجویی میکند، پسانداز میکند، نمیخورد و نمیپوشد و نمیگردد، نوکِ تمام رویاهایش را میچیند و بعد از مدتی با نزدیک شدن فصل تابستان از مادرش میخواهد برای او پیراهنهای نخی سایز بزرگ بدوزد، پیراهنهای سایز بزرگی که خنک و ارزانند و در بازار کم یا سخت پیدا میشوند. مادر چند نمونه دوخت میزند و میلاد همراه پارچه و الگو به یکی از تولیدی های تهران میرود تا پیراهن را در سایز و تیراژ زیاد تولید کند و این یکی از نقطه عطفهای کسب و کار اوست.

پیراهنها با استقبال بسیار خوبی روبرو میشوند، خون به تنِ اقتصاد خانواده برمیگردد و اینبار میلاد میرود سراغِ تولید چکمه! او با شناخت ظرفیت بازار میداند که در جنوب ایران چکمه مورد نیاز است اما تولید نمیشود، از طرفی کارخانههای تولید چکمه اقبالی به تولید چکمههای سایز بزرگ ندارند. او از مدیر کارخانه چکمهسازی، میخواهد تعداد قابل توجهای چکمهی شماره 47 و 48برایش تولید کنند. میلاد همه چکمهها را در بازار جنوب به صورت عمده میفروشد، چکمههایی مناسبِ صیادان درشت هیکل جنوبی.
درست در روزهایی که نهالِ ایدههای میلاد، قد کشیده از طرف شرکت به سراغش میآیند. وضعیت نسبی شرکت بهتر شده و نیروی جایگزین میلاد نتوانسته رضایت مدیران شرکت را جلب کنند. پس مسئولین شرکت آمدهاند تا دم میلاد را ببیند و او را هل بدهند وسطِ زندگی روتین کارمندی. اما میلاد نمیخواهد کارمند باشد!
دکان آنلاین میلاد و شرکا
فروش مجازی و آنلاین، رنجِ دستفروشی و بساط کردن را پایان میدهد. تبلیغات تلویزیونی باسلام توجه میلاد و همسرش را جلب میکنند، البته اولها نمیدانند میشود توی باسلام محصول هم فروخت. حق هم دارند، تبلیغات جوری طراحی شده که تو گمان میکنی فقط میتوانی از بازاری به اسم باسلام محصول بخری. اما بعد از پرس و جو و به اصرار همسر، میلاد وارد باسلام میشود و یک هفته پس از ایجاد غرفه، اولین سفارش آن هم از اصفهان ثبت میگردد.
میلاد که سالها در بازار خاک خورده و میداند مشتری به دنبال قیمت پایین و تنوع بالا و ارسال سریع است، با اخلاق خوش و سعهصدر در پاسخگویی و گذاشتن عکسها و توضیحات متنوع، مشتریهای گذری غرفهاش را بدل میکند به مشتریهای ثابت. هر نظر و ستارهای که پای محصول غرفهی ایران لایک مینشیند، میلاد یک وجب قد میکشد و با استمرار و تلاش او، پس از مدت کوتاهی غرفه با رشدی صعودی در رستهی پرفروشترینهای باسلام جا میگیرد.

حالا که اوضاع بهتر شده، ایده های دیگری در سر میلاد جوانه میزند، او برای مادرش که دستی در خیاطی دارد و برای همسر و خواهرش غرفه ایجاد میکند و از آنها میخواهد تا محصولات تخصصی بانوان بفروشند. میلاد میخندد:«اوایل غرفهی خواهر فروش چندانی نداشت. یه روز بهش چندتا نکته گفتم، گفتم تو که تهرانی ارسال تو یه روزه بزن این خیلی تاثیر داره. اون موقع خواهرم فروش چندانی نداشت با نکتههایی که بهش گفتم کسب و کارشو شروع کرد. همین چند روز پیش دیدم که میزان فروشش از من هم جلو زده. باید بجنبم ازش عقب نیافتم.»
قلبِ هنرمندِ یک کاسب!
بعضی از محصولات غرفه آقا میلاد خاص است مثل او لباس استتار شکار و ماهیگیری میفروشد. میپرسم:«آخه بین این همه محصول شما چرا رفتی سراغ لباس ماهیگیری؟ سر تکان میدهد و میگوید:« این لباس کمه. از پاکستان میاد به تعدادی و خب این یه مسئلهای که اگر شما با ماهیگیرا درگیر باشید متوجهش میشید. من خودم اسپانسر دائمی کمیته ماهیگیری استان گیلان هستم. سعی میکنم وقت هر مسابقه و جشنواره ای، جایزه بچهها رو تامین کنم.
_چرا آخه؟
و پاسخ این سوال، بعد دیگری از میلاد را رو میکند. پسری که در کودکی شیفته بازار بوده و حالا یکی از غرفهدارهای موفق باسلام است بخشی از روحش گره و پیوند خورده به هنر! کودکی میلاد با بازی و سرگرمی طی میشود و در روزهای پر هیجان نوجوانی، وقتی تازه فهمیده علاقه چیست و استعداد یعنی چه؟ میچسبد به کاریکاتور کشیدن و تئاتر بازی کردن! آموزش میبیند، شب تا صبح پای طرح زدن مینشیند، خاک صحنه میخورد و حتی در دوران دانشجویی گالری برگزار میکند. یک گالری با همکاری چند جوان هنرمند دیگر از اثرهای خلق شدهی خودش. او روی صحنه هم میرود و حسِ رهایی قدم برداشتن بر سنِ تئاتر را میچشد، آن غرور و نشاطی که تا تئاتر بازی نکرده باشی نمیفهمیاش، حالِ خوشی که زیرِ پوست دل دل میزند و حکم آب حیات دارد. با اینحال، یک جایی از زندگی، راهش را از هنر جدا میکند. آخر هنر چاه ویل است، پول که ندارد هیچ، پول میخورد و این برای جوانی که باید روی پای خود بایستد و دستش را برای هر خرج کوچک و بزرگی درون جیبت خودش فرو کند یعنی خداحافظی اجباری با هنر، با علاقه، با خواستهی شدید قلبی.
حالا این روزها میلاد با حمایت از ماهیگیرها، نوجوانهای عشقِ تئاتر، حمایت از آنهایی که قلبشان پی هنری، حرفهای، مهارتی میتپد خاطرش را تسلی میدهد.
حامی من خداست
در مغازه میچرخیم و میلاد میگوید:«بافتها و کاپشنها رو تولیدیهای مشهد برام میزنه. بعضی چیزها رو تولید میکنم و بعضیها رو از تولیدکننده میخرم.»
آقا میلاد با وجود فروش بسیار، یک نفره تمام کسب و کارش را می چرخاند. اما تنها کار کردن در کنار همه مزیتها، مشکلاتی هم دارد. مثلا حین گفتگو گفت وگویی که شاید سرجمع دو ساعت طول کشیده باشد بارها صدای گوشیاش بلند میشود و او میخندد و از پیامهایی میگوید، از سوالهای مشتریانی که از صبح آمده و بیپاسخ مانده. بسته بندی کردن و ارسال، پاسخ دادن به کامنتها، اضافه کردن محصولات جدید، تغییر قیمت محصولات قبلی، عکس گرفتن و هزار کار دیگر همه و همه بر عهده آقا میلاد است. او به دنبال نیروی دلسوز است، به دنبال راه اندازی یک سیستم حسابداری دست و حسابی. تا هم شغلی برای دیگران ایجاد کند و هم خود فرصت یافتن و اجرای ایدههای جدید داشته باشد.

میلاد از آدمایی نیست که زود جا بزند. سختی زیاد کشیده، و این رنجهای بیشمار از حرفهایش، نگاهش، دستان کارکردهاش مشخص است اما به هیچ وجه ناامید نیست. برق امیدِ چشمانش، جسارتی که در کلامش دارد و سرِ پر سودایش دل آدم را گرم میکند. میگوید:« حامی من خداست. هیچ وقت ناامید نشدم و الان هم دارم دو تا خونواده رو نون می دم. چیزی که آرزوی شخصی منه اینه که بتونم نرخ رو ثابت نگه دارم و بعد به فکر صادرات باشم. شاید باور نکنید اما من دارم هر روز با تورم کشتی میگیرم.»
چای زعفرانی و شیرینی کشمشی را میخوریم و زیرِ نم باران رشت نقرهای، کیفور از هم صحبتی با جوانی خوساخته و عاشق به طرف فومن راهی میشویم. با آرزوی اینکه در آینده نه چندان دور، میلاد پورنوروزی را در مغازهای بزرگ، فراخ، با قفسههایی مالامال جنسهای جدید و کالاهای تولیدی درجه یک ملاقات کنیم.


استان گیلان
سلام وادب
آفرین به این پشتکار
واقعا لذت بردم و براشون آرزوی موفقیت های بیشتر دارم . کسب و کارشون پررونق و پرروزی باشه
چه غرفه ی جالبی دارن! واقعا همه چیز توش پیدا میشه!
خیلی جالب و تحسین برانگیز بود.
انشالله الگوی خوبی برای همه جوانان باشند.
کسب و کارتان پر رونق