اروند، اصفهان، آبادان!


|

|

8,214

اروند، اصفهان، آبادان!

زمان مطالعه: 1 دقیقه

سی و چند سال بود که جنگ را فقط توی قاب تلویزیون و لابه‌لای صفحات کتاب‌ها دیده بودم. دوست داشتم از نزدیک لمسش کنم، دست بکشم روی چهرۀ زمخت و خراشیده‌اش. می‌خواستم تا هرجا و هروقت، بار دیگر، این کلمۀ سه حرفی را شنیدم تصویر واقعی‌اش پس ذهنم شکل بگیرد. همین شد که وقتی باهام تماس گرفتند می‌آیی برویم خوزستان؟ دل‌دل نکردم. دودوتا چهارتا نکردم که مرخصی بهم می‌دهند یا نه؟ فکر کمردرد را نکردم که چطور هزار کیلومتر را قرار است توی سواری دوام بیاورم. فکر فشردگی برنامه‌های سفر و خستگی زیادش را نکردم و گفتم بله که می‌آیم؛ اصلا مگر می‌شود به خیابان‌های خاکی و نخل‌های قد راست کرده‌، به صورت‌های آفتاب سوخته و عینک‌های ری‌بُن، به پرچم‌های برزیل و به پل خرمشهر نه گفت؟!  توی نیم ساعت همه چیز مثل تکه‌های پازل کنار هم چفت شدند تا من را به خوزستان برسانند.

بازی رنگ و بو!

قرارمان با آقای نعیمی دم غروب بود. مغازه‌اش وسط بازار محلی آبادان بود. پایمان را که توی بازار گذاشتیم خاطرات سیل شدند تو مغزم. هنوز مدرسه نمی‌رفتم که دست می‌گرفتم به پرِ چادری که ننه دور کمرش می‌بست. از لای زیتون و ماهی و سبزی‌های بازار رد می‌شدیم تا ننه برای ناهارهای مفصل روز جمعه، تدارک ببیند. بازار آبادان هم همان بو و رنگ را داشت. از کنار ادویه‌فروشی‌های آبادان که رد می‌شدیم پا سست می‌کردم. چشم‌هایم را می‌بستم و ریه‌ها را پر از بوی فلفل و کاری و میخک و زنجبیل می‌کردم. انگار فرقی نمی‌کند بازارهای محلی شمال باشند یا جنوب، شرق باشند یا غرب، همه‌شان همان حس و حال مشترک را دارند، همه‌شان بوی زندگی می‌دهند.

اروند، خاطره سال‌های خوشی!

مغازه اروند و آقای نعیمی را از دور دیدیم. جوانی خوش قدوبالا با موهایی که از کنار شقیقه‌ها، گرد سفیدی رویش نشسته بود. اسم برندش را گذاشته بود اروند. می‌گفت قبل از جنگ خانه و نخلستانشان اروندکنار بوده. صدای بمب و زوزه جنگنده‌های صدام که به پشت دیوارهای خانه می‌رسد، پدر و مادر وسایلشان را می‌گذارند روی کولشان و سوار لَنج می‌شوند. می‌روند هندیجان. آقا‌محسن انگار دارد ماجرای فیلم یدو و داستان صمد طاهری را برایمان تعریف می‌کند.

لابد مادر او هم مثل ننۀ یدو تا دم آخر راضی نمی‌شده خانه و نخل‌ها را رها کند، باورش نمی‌شده دشمن تا پشت‌دیوارهاش رسیده. او هم تکه‌هایی از خودش را لای موج‌های اروند، نخل‌ها، مخده‌های مخملی و سفره‌های حصیری خانه‌اش جا گذاشته و رفته هندیجان. از آن‌جا هم به اصفهان کوچ کرده.

آقامحسن می‌گوید جنگ که تمام‌ می‌شود برمی‌گردند به اروندکنار. اما نه اثری از خانه‌شان مانده و نه از نخلستان. همین می‌شود که آبادان آن‌ها را در خود پناه می‌دهد. می‌گوید نخل‌هامان مرده بودند. برای او هم مثل همۀ اهالی جنوب نخل مقدس است. نمی‌گوید خشک شده بودند می‌گوید مرده بودند. توی گوگل عکس نخلستان خشک‌شده را جستجو می‌کنم. وهم می‌افتد به جانم. عکس‌ها مثل قبرستان می‌مانند، مثل آدم‌هایی هستند که سر از تنشان جدا شده و ایستاده مرده‌اند؛ ستون‌هایی خشک که غم را می‌پاشند توی صورت.

 غرفه‌دار آبادانیِ ما توی اصفهان به دنیا می‌آید سال 68. اما خاطرات خوش اروند‌کناری که پدر و مادر برایش تعریف می‌کنند باعث می‌شود اسم غرفه و برندش را بگذارد اروند.

مناطق صعب العبور

آقا محسن که از سربازی برمی‌گردد می‌بیند پدر دیگر نا و توانی برایش نمانده تا خرما و شیره بدهد دست مردم. همین می‌شود که دستش بند نخل و خرما می‌شود. خرما را از باغدارهای آبادان و بهبهان می‌خرد، بسته‌بندی می‌کند و عمده یا خرده، مجازی یا حضوری می‌فروشد. بعدترها دست برادرش را هم بند می‌کند. برادر کوچکتر توی مغازه‌ است و آقای نعیمی بیرون ایستاده. راه ورود به مغازه زیادی باریک است. ازش می‌پرسم می‌شود بیایم داخل و از محصولات عکاسی کنم؟ کمی من‌و‌من می‌کند و با لبخندی که نشسته روی لب‌هایش می‌گوید: «خیلی سخته اذیت می‌شین». همکارم می‌گوید حتما زورتان زیاد بوده که برادر کوچک را مجبور کرده‌اید تا از مناطق صعب‌ العبور بگذرد و به آن‌طرف ویترین برسد؟! هردو باهم می‌زنند زیر خنده.

از پالایشگاه تا خرما فروشی

پالایشگاه نفت توی قصه‌های آبادانی زیادی پررنگ است می‌پرسم هیچ وقت دلتان نمی‌خواست توی پالایشگاه آبادان کار کنید؟! خنده تلخی روی لب‌های کبودش می‌نشیند: «کیه که دلش نخواد پالایشگاه کار کنه، ولی رفتن اونجا خیلی سخته پارتی می‌خواد که ما نداریم» حجب و حیای مردهای عرب نمی‌گذارد سفرۀ دلش را پیشمان باز کند. از بین حرف‌هاش می‌فهمم که کار کردن در پالایشگاه آرزوی جوانان آبادانی است، آرزویی که رسیدن بهش زیادی سخت شده است. می‌گوید کار توی پالایشگاه دیگر موروثی شده، آن‌هایی که از قبل آن‌جا بودند بعد از بازنشستگی، جایگاهشان را برای نزدیکانشان پیشکش می‌کنند.

رطب یا خرما مساله این است!

توی ویترین مغازه پر است از خرماهای مختلف که هرکدامشان یک رنگ و یک شکلند. برای ما خرمانشناس‌ها، اسم همه‌شان خرماست ولی آقای نعیمی که معرفی‌شان می‌کند تازه درِ دنیای خرماها به رویمان باز می‌شود. می‌گوید بسته به نوع نخل چهل پنجاه مدل خرما داریم که مرغوب‌ترینشان همین رطب برحی است. رطب برحی را می‌زند توی ارده و می‌دهد دستمان. رطب نرم و طلایی رنگ را که توی دهانم می‌گذارم آب می‌شود و شیرینی‌اش نشت می‌کند به تک‌تک سلول‌هایم. دلم نمیخواست تمام ‌شود. طاقت نمی‌آورم با همان دهان پر می‌گویم این خرما زیادی خوشمزه است. لابد آن خرمایی که خدا برای حضرت مریم فرستاده همچین مزه‌ای داشته، مزه‌ای بهشتی که تا قبل از این نچشیده بودم.

چندواحد خرماشناسی و شیره‌شناسی

آقای نعیمی به خرمای بهشتی تو دستم اشاره می‌کند و می‌گوید این خرما نیست رطب است. رطب یک مرحله قبل‌تر از خرماست.  رطب را وقتی نرم است از سر نخل می‌چینند، همان‌جا توی باغ می‌ریزند توی سطل و می‌دهند دست مشتری. ولی رطب را اگر نچینند و اجازه دهند روی درخت خشک شود، تبدیل به خرما می‌شود. خرما را بعد از چیدن شستشو می‌دهند و بعد از خشک‌شدن بسته‌بندی می‌کنند.

توی مغازه‌شان به جز خرما و رطب و ارده، شیره و دوشاب و حلواکشی و حلواشکری هم پیدا می‌شود. حالا که فرق خرما و رطب را فهمیدم دلم می‌خواهد بدانم فرق شیره و دوشاب چیست! آقای نعیمی که یخش تازه دارد آب می‌شود سر صبر و حوصله تعریف می‌کند که دوشاب را از اضافه‌کردن آب به خرما و جوشاندن آن درست می‌‌‌‌‌‌کنند اما روند تولید شیره خرما فرق دارد. می‌گوید اگر خرما را توی منبعی بریزیم و بماند، شهد خرما از زیرش  خارج می‌شود که همان شیره خرماست.

دست رد به سینۀ نخلِ صبور

دلم پیش نخلستان پدری‌شان مانده. می‌پرسم چرا نرفتید به نخلستانتان جان تازه‌ای بدمید و زنده‌اش کنید؟! می‌گوید آنقدر سد ساخته‌اند که آب اروند شور شده است و شوری‌اش کشیده به خاک. دیگر چیزی توی آن خاک رشد نمی‌کند. قبل از سدسازی‌ها آنجا حتی مرکبات و انگور هم رشد می‌کرد. میوه‌هایش را به کویت صادر می‌کردند. اما حالا همان خاک دست رد به سینۀ نخلِ صبور هم می‌زند.

برزیلته!

آقای نعیمی از تفریحات آبادانی‌ها برایمان می‌گوید اینکه فوتبال خیلی توی زندگی‌شان پررنگ است. وارد آبادان که شدیم پرچم برزیل  روی سردر بعضی مغازه‌ها خودی نشان می‌داد. فرصت را غنیمت شمردم پرسیدم اگر ایران و برزیل فوتبال بازی کنند شما طرفدار کدامشان خواهید بود؟ بادی توی غبغب می‌اندازد و می‌گوید «خو معلومه برزیل» چشم‌های گشاد شده‌ام را که می‌بیند ادامه می‌دهد: «برزیل از توابع آبادانه خو، ما هم طرفدار تیم هم‌محله‌ای‌مان هستیم»از عینک ری‌بن هم می‌پرسم اینکه چرا انقدر بین آبادانی‌ها محبوب است. می‌گوید آن زمان که انگلیسی‌ها توی شرکت نفت آبادان کار می‌کردند به خاطر نور زیاد آفتاب، به شرکتِ به قول شما ری‌بَن و به قول ما ری‌بُن، سفارش عینک می‌دهند. اصلا اسم آبادان روی این عینک حک می‌شود. مهندس‌ها و کارگران شرکت نفت که از این عینک استفاده می‌کنند، یواش یواش بقیه مردم هم بهش علاقمند می‌شوند حالا هر آبادانی مساوی است با یک ری‌بُن!

خانواده باسلامی‌ها

حضور خانواده نعیمی در باسلام به آقامحسن محدود نمی‌شود. خواهر کوچکترشان هم توی باسلام غرفه دارد. ترازو می‌فروشد! همه نوع ترازویی هم توی غرفه‌اش پیدا می‌شود. خانمِ آقامحسن هم قبل‌ترها غرفه داشته و محصولات ته‌لَنجی می‌فروخته؛ اما از آنجایی که خلاف اصول و قواعد باسلام بوده، محصولاتش یکی‌یکی از غرفه حذف می‌شوند. آقای نعیمی می‌گوید محصولات ته‌لنجی توی آبادان زیاد پیدا می‌شود؛ از خوراکی بگیر تا لوازم آرایشی بهداشتی و لباس. خیلی از مسافرها اگر گذرشان به آبادان بیفتد حتما به خیابان امیری سر می‌زنند. ولی اخیرا بومی‌های آبادان خیلی دستشان نمی‌رسد تا به سراغ ته‌لنجی‌ها بروند.

جداشدن از عضو خانواده

ساعت نزدیک‌های  9 شب است. مغازه‌های دوروبر آرام آرام کرکره‌شان را پایین می‌دهند. آقای نعیمی به برادرش اشاره می‌کند تا برایمان خرما و ارده به عنوان سوغاتی آماده کند. اصرار می‌کنیم که راضی به زحمت نیستیم؛ اما نمی‌توانیم حریف خونگرمی و مهمان‌نوازی‌شان شویم. تا سوغاتی‌هایمان آماده شود، مشغول عکاسی از غرفه و محصولاتش می‌شویم. لابه‌لای عکس‌ها‌ی مغازه، سر دوربین را به سمت بازار می‌چرخانم. دلم می‌خواهد آن همه رنگ را توی دوربینم جا دهم، نمی‌شود. بوها را هم نمی‌توانم قاب بگیرم. غبار جنگی که روی صورت مردم آبادان مانده هم توی قابم جا نمی‌گیرند. مثل کسی که دارد از خانوادهاش جدا می‌شود نگاه‌های آخرم را به بازار می‌اندازم و به این فکر می‌کنم کی دوباره فرصت می‌شود توی هوای آن نفس بکشم؟! کی فرصت می‌شود دوباره پای قصه پرغصۀ جنگ بشینم تا آدم‌ها سفرۀ دلشان را برایم باز کنند؟! هوس می‌کنم فیلم یدو را ببینم، از نو!

محصولات خرمایی اروند
محصولات خرمایی اروند
8 محصول
625 فروش
استان خوزستان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

29 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رضا
1 سال قبل

خسته نباشید

سارا
1 سال قبل

نوشته زیبای بود،اطلاعات منو درباره خرما زیاد کرد
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه

علی
1 سال قبل

سلام داداش خسته نباشید لطفا قیمت ارده و شیره ها را بگید و دیگه اینکه چه محصولاتی دارید و اگر من بخوام چون ساکن تهرانم کی به دستم میرسه

جابر
1 سال قبل

سلام رطب برحی چه قیمتیه

زهرا رشیدی
پاسخ به  جابر
1 سال قبل

آخر متن لینک غرفه‌شون هست، می‌تونین از اونجا ببینید🌱

hana abooisa
1 سال قبل

موفق وپر روزی باشید

زهرا رشیدی
پاسخ به  hana abooisa
1 سال قبل

🌱🌱

مقدم‌منش
1 سال قبل

روایت خیلی جذابیت
من قبلا ازشون خرید کردم محصولاتشوت عالیه

زهرا رشیدی
پاسخ به  مقدم‌منش
1 سال قبل

بله محصولاتشون واقعا خوش طعم بودن

Walter
1 سال قبل

سلام. خدا قوت خیلی متن شیرین و دل نشینی داشت. داستان زندگی مردم خوزستانم خیلی ناراحت کننده و پراز امیده. واقعا نردم نازنین و عزیزین. ممنون از نویسنده که این حسو خوب القا کرده بود.

زهرا رشیدی
پاسخ به  Walter
1 سال قبل

🌱🌱🌱

معصوم
1 سال قبل

خیلی متن زیبا و دلنشینی بود

زهرا رشیدی
پاسخ به  معصوم
1 سال قبل

قربون شما❤️

خیری
1 سال قبل

چقدر متن پر احساس و خوبی بود، خدا قوت به غرفه‌دار عزیز و نویسنده محترم

زهرا رشیدی
پاسخ به  خیری
1 سال قبل

ممنونم که خوندینش🌱

مرتضی
1 سال قبل

تعریف جامع و کاملی بود .این را هم اضافه کنم که اروندکنار یک گنجینه نفتی و کشاورزی در جنوب غربی ایران است که هنوز به مانند اسمش کنار گذاشته شده است .

زهرا رشیدی
پاسخ به  مرتضی
1 سال قبل

بله و این خیلی دردناکه

پرش به بالا
29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x