متولد کوچ


|

|

10,698

متولد کوچ

زمان مطالعه: 1 دقیقه

باران بود. یک باران ریز و نرم که شرجیِ بندرعباس را خوش و خنک کرده بود. بندری‌ها خودشان این هوا را باورشان نمی‌شد. برای ما که واقعا رویا می‌گذشت. نفسم را تو می‌دادم و برای مزه کردن بوی خاک، با کمی مکث از سینه بیرونش می‌بردم. توی نم، اول چیزی که یادم می‌آید، عطر موهای حنا -دخترم- است؛ که از وقتی به دنیا آمده عادت دارم عمیق نفسش بکشم. خصوصا وقتی که حمام کرده یا موهایش باران خورده باشد. حالا هم قاتی استشمام عطر خاک و گشتن پی ادویه‌جات «هاش»، فکریِ عطر موهایش بودم. و تقلا می‌کردم از ۱۴۰۰ کیلومتر دورتر به یادش بیاورم. به خاطر آوردن عطر انگار از به خاطر آوردن دیگر چیزها سخت‌تر است. انگار ذهن عطرها را توی پستویی در یک گنجه نگه می‌دارد و سخت کلیدش را بهت می‌دهد.

با چشم از پشت شیشه‌ی نیمه‌باز اسم مغازه‌ها را می‌خواندم و ماشین توی کوچه‌های بندر می‌راند. خانه‌ها عمدتا یکی دو طبقه بودند. و هرچه به ساحل نزدیک می‌شدی، از تعداد نخل‌ها کم و به تراکم خانه‌های چند طبقه و برج‌ها اضافه می‌شد. و جابجا پر بود از المان‌های شهری مربوط به دریا؛ کشتی، لنج، لنگر، اسکله، موج، ساحل، تور، ماهی… ماشین ایستاد و دماغم عطر آشنایی را به جا آورد. هشت-نه سالگی‌ام دستم را می‌کشید به خیابان نادری و عطر مغازه‌ی هاشمیان؛ قدیمی‌ترین و بزرگ‌ترین ادویه فروشی قزوین. عادتم بود دستم را از دست مامان یا بابا بکشم و جلوی فروشگاه هاشمیان پا سست کنم و چند لحظه عمیق نفسم را تو بدهم. 

خانم ابوعیسی، با پسرها که کمی بعد فهمیدیم اسمشان معراج و مصطفی است، در آستانه‌ی ادویه فروشی «هاش» پیدا شدند و با لبخند، به ما خوشآمد می‌گفتند؛ هنوز تا مغازه چند قدم راه داشتیم. عطر ادویه، هوش‌بر در هوای نمناک محیط منتشر شده بود. سلام‌سلام‌ تو رفتیم. عطسه‌ی اول سهم من در بدو ورود بود و بعد هم یکی دو تا پشت سر هم سهم ریحانه. برای ما، با اینکه مرتب می‌رویم دیدن غرفه‌دارها، حال احوال‌های معمول، تکراری نمی‌شود. خصوصا اگر شهر و لهجه و صورت نویی مقابلمان باشد. حالا از آن وقت‌ها بود که هر دو داشتیم کیفِ مصاحبت را می‌بردیم. این صورت سبزه‌ی نمکی که روبروی ما بود یک ته لهجه‌ی فوق‌العاده داشت و وقت ادای کلمات، حروف حلقی‌‌اش کمی درشت‌تر از باقی حروف از دهانش بیرون می‌آمد.

وقتی غرفه را هماهنگ می‌کردم، دیده بودم که غرفه به نام معراج ثبت شده است و فامیلی ابوعیسی برای اوست. اما تلفن‌ها را مادر جواب می‌داد و قرار را با او نهایی کردم. پس تا گفتگو را سر بیاندازم پرسیدم: «خب، آقایون ابوعیسی و خانمِ… » مادر بلند و بچه‌ها زیر لب گفتند: «ابوعیسی!» من که دوست دارم خانم‌ها با نام فامیل خودشان، مستقل از نام شوهر معرفی شوند، انگار که شیرفهم نشده باشم دوباره پرسیدم: «نه، منظورم اینه فامیلی خودتون چیه؟» و پاسخ خبر از یک ازدواج فامیلی داد. ذهنم شرطی بود که ممکن است طبق قاعده‌ی عقد دخترعمو و پسرعمو را در آسمان‌ها بسته‌اند ازدواج کرده باشند و همین را هم پرسیدم. پاسخ کوتاهِ «نه خودمون خواستیم»ِ مادر اما گفت که احتمالا پای یک ازدواج عاشقانه‌ی فامیلی در میان باشد ولی بیشتر پرسیدن، شرم مادر جلوی پسر‌ها را داشت و از خیرش گذشتم. همان وقت هم که خواست این جمله‌ی کوتاه را بگوید یک نیم نگاه به پسرها داشت؛ حنا خانم.

او که هم‌نام دختر من بود و من اول بار بود که این نام را روی فردی در آن سن و سال می‌دیدم. حناهایی که من می‌شناختم همه خردسال بودند. نام پسرها را هم همین‌جا بود که پرسیدم؛ تا فضا را از سوال اینکه خب چطور ازدواج کردید و چرا آقای پسرعمو و اینها دور کنم. مرصاد ۹ ساله بود و پنجشنبه‌ی تعطیلش را رفته بود خانه‌ی خاله‌اش مهمانی. مصطفی دیپلم داشت و می‌خواست برود سربازی. و معراج محصل رشته‌ی مکانیک بود و عاشق آشپزی. وقتی گفت آشپزی ما جا خوردیم. 

چیزی که در بندر داشتم مرتب می‌دیدم و اصالت جنوبی‌ها را برایم بیش‌تر می‌کرد این بود که در عین پایبندی به ریشه‌ها، از رفتن دنبال کارهای نو ترس نداشتند. مثلا ادویه‌فروشی را حنا خانم خودش زده بود و دست پسرها را بند کرده بود. او همینطور به معراج که عاشق آشپزی بود هم نگفته بود نه نرو دنبالش. تازه وقتی داشت تعریف می‌کرد هم گفت: «خیلی دوست داشت بره رشته‌ی آشپزی. ولی اینجا این رشته رو نداره. برا همین گفتیم برو یه رشته‌ی دیگه دیپلمت رو بگیر. بیرون آشپزی رو برا خودت کلاس برو.» همین‌طور اصرار نداشت مصطفی حتما دانشگاه برود. گفت تصمیم مصطفی این است که اول برود تکلیف سربازی را معلوم کند و بعد درسش را ادامه بدهد. و مصطفی لبخند شرمگین کمرنگی داشت که یعنی مادر درست می‌گوید.

این طولانی‌ترین توقف من در یک ادویه فروشی بود. نفس‌هایم عمیق و کند، که خوب لذت ماندن توی عطر‌ ادویه را ببرم دم و بازدم می‌شد. من حرف می‌زدم و ریحانه عکس می‌گرفت. این وسط مشتری‌ها هم می‌آمدند و می‌رفتند. لابلای رفت و آمدها نام ادویه‌ای از پشت لنز توجه ریحانه را جلب کرد و تا مصطفی مشتری را راهی کند، اسم و رسمش را از حنا خانم پرسید: «این چیه؟» «اسمش ادویه گوگولیه. برای یه جور غذای بندری استفاده می‌شه که با گوشت درست می‌شه.» اسمش به نظرم بانمک بود. رو کردم به معراج و پرسیدم: «معراج از این ادویه هم استفاده می‌کنی تو غذاهات؟» و معراج گفت: «بله اگه مناسب غذایی باشه حتما، اما تخصص من کبابه.» و تخصص من کبابه، برایِ منِ شمالی عاشق پلاکباب خیلی هیجان انگیز بود. حتی پرسیدم: «کبابات خوشمزه میشه؟ چیکار کنیم کباب بهتر بشه؟» معراج یک طوری که انگار نداند چطور توضیح بدهد خندید و دست‌هایش را توی خالی هوا تکان داد. و با یک مکثی گفت: «خب بستگی داره چه کبابی باشه. ولی ادویه خیلی موثره!» انگار خجالتش داده بودم با سوالم.

گفتم یک سوال ساده‌تر بپرسم: «آشپزی تو بهتره یا مامان؟» و حنا خانم گفت معراج عصای دستش است و وقتی دارد ادویه‌ها را بو می‌دهد یا پی کاری رفته، آشپزی و خانه را او مدیریت می‌کند. ولی خب خودش هم پای دیگ بزرگ شده است. گفتم: «پای دیگ؟ یعنی کس دیگه‌ای رو تو خونواده داشتین که آشپز بوده؟» حنا خانم موهای فلفل نمکی‌اش را با دست‌های جاندار زنانه‌اش هل داد توی شالش و مهربان خندید: «بله، تقریبا همه.» و وقتی اشتیاقم به بیشتر دانستن را دید گفت: «پدربزرگ پدری من آشپز بود تو خرمشهر. یه آشپز خیلی خوب. دیگه همه‌مون باهاش پای دیگ بودیم و هم آشپزی‌مون خوبه هم از ادویه سر در میاریم.» و من اینجا تازه فهمیدم من و حنا خانم، خط رشد زندگی‌مان از جای مشترکی شروع شده است. از کوچ! خانواده‌ی مرا زلزله‌ی سال ۶۹ منجیل از گیلان فراری داد به قزوین و خانواده‌ی حنا خانم را جنگ از خرمشهر کشاند به بندرعباس. و ما هر دو در میان یک کوچ، پس از یک ویرانی، متولد شدیم. و شاید نوید روزهای روشن و امید دوباره بودیم برای خانواده‌هایمان. که دل کنند و دوباره بلند شوند.

منتظر بودم حنا خانم از تبعات جنگ بگوید. از روزهای کودکی‌اش، از اینکه آیا مثل من تقلای آدم‌های دور و برش برای فراموشی را دیده یا آن‌ها راحت کنار آمده‌اند؟ منتظر بودم بگوید پدر او هم سر سفره‌ی هفت‌سین گریه می‌کرده؟ یا فقط پدر من بود که دریاچمن چشم‌هاش لحظه‌ی تحویل همه‌ی سال‌هایی که بعد از زلزله زنده بود، باران می‌گرفت؟ دوست داشتم بپرسم جنگ‌زده‌ها هم مثل زلزله‌زده‌ها به خاطر تعداد نفراتی که از یک خانواده گرفته شده‌، ترس از دست دادن تا آخر عمر رهایشان نمی‌کند، یا جنگ مهربان‌تر است و از هر خانواده کمتر می‌کشد؟ می‌خواستم خیلی چیز‌ها بپرسم، ولی باید قصه را ادامه می‌دادم. حنا خانم هم از مسئله عبور کرد. و به پرسش من از جنگ هم تنها چند خط کوتاه پاسخ داد. پاسخ کوتاهی که هیچ گله و‌ شکایتی در آن نبود. گفتم: «خب جنگ که تموم شد چرا برنگشتید؟» و گفت: «بعضیا که خونه‌شون سالم بود برگشتن. مثلا خاله‌م اینا. هنوز رو خونه‌شون جای تیر و ترکش هست. ولی خب خود خونه سالم بود. یا عمو‌م اینا و پدربزرگم. ما ولی اینجا موندگار شدیم. دیگه مردا تو اسکله، تو بندر کار پیدا کرده بودن. اینجوری شد که موندیم.»

فکر کردم پس آشپزی باعث شده که به ادویه علاقه‌مند شوند. همین را هم پرسیدم. و دوباره این زن که آرامش انگار بومی کشور تنش بود، همینطور که مشغول پر کردن پنج تا لیوان از چیزی بود، گفت: «قبل از اینکه بیایید فکر می‌کردم خب چی می‌خواید بگید؟ یعنی خوب متوجه نشده بودم چرا دارید می‌آیید. فکر کردم حتما راجع‌به ادویه حرف می‌زنیم. و به پدربزرگم فکر کردم. حاج داود و ارث ارزشمندی که برای ما گذاشته. گفتم حتما ازش حرف بزنم براتون.» به کسب و کارش، به اینکه او را با ادویه می‌شناسند، به نان حلالی که از سفره‌ی پدربزرگ می‌برد به خانه گفت ارث! ارث ارزشمند! چه وارث خلفی! گفتم: «پس ادویه هم میراث پدربزرگ‌تونه!» سینی را با محتویات داخلش گذاشت روی میز مقابل ما و معراج هم ظرف کوکی را پیش آورد. «بفرمایید.» ریحانه جلدی گفت: «چای ماسالا، درسته؟» و حنا خانم سرضرب پاسخ داد: «بله، نوش جونتون.»

من تا حالا چای ماسالا نخورده بودم، نمی‌‌دانم چرا همیشه فکر می‌کردم مخصوص آدم‌های اهل رژیم است و به کار من نمی‌آید. چون ظاهرا اثر چربی‌سوزی دارد. ولی طعم تازه‌ی جالبی داشت. پیدا بود که آمده‌ایم غرفه‌ی یک سرآشپز کلانتر! ما شمالی‌ها به زن قوی خیلی کدبانو می‌گوییم کَلِنْتَر. و حنا خانم از اینها بود. حتی کوکی‌های تازه با چهار طعم متفاوت و عطری دلچسب هم کار خودش بود. گفت برای شما پختم. به خودم لعنت کردم که چرا قبل از رسیدن، چای و کیک بازاری خوردم و گرسنگی ته دلم را گرفتم. چون حقیقتا حالا داشتم یکی از خوشمزه‌ترین کوکی‌های عمرم را می‌خوردم. و کاش جا داشتم و می‌توانستم دو‌تا بخورم. :))

همین‌طور که با ریحانه داشتیم راجع‌ به کوکی‌ها و طعم‌شان حرف می‌زدیم، یک گاز از کوکی نوتلای توی دستم زدم و دوباره قصه را سر انداختم. نمی‌توانستم میلم به دانستن از پدربزرگ را به همین راحتی ساکت کنم. حنا خانم گفت: «حاج داوود آشپز بود. و یه دوستی داشت که از هند اومده بود ایران برای کار تو خرمشهر و تو این رفت و آمدها یه بار با خودش ادویه آورده بود. پدربزرگ دستورش رو گرفته بود و این هنوز ویژه‌ترین ادویه‌ی ماست. که اصلا به خاطر همین ادویه فروش شدیم.»

ریحانه که دوربین را کنار گذاشته بود و یکی درمیان مثل من کوکی گاز می‌زد و ماسالا هورت می‌کشید گفت: «خب!! اون ادویه الان کدومه؟» و معراج جلدی یک ظرف که رویش نوشته شده بود «کاری» را سر دست گرفت و با اشاره‌ی مادر درش را باز کرد. عطرش در چشم به هم زدنی پیچید و به عطر ماسالا و کوکی‌ها که در هوا بود چربید. یک بوی آشنا داشت اما مقدار و نسبت ترکیبات مال خودشان بود. مخصوص خودشان. گفتم: «خب پس این امضای شماست الان؟» حنا خانم که همین‌طور با دستاس کوچکی از کاری توی شیشه بر‌می‌داشت و می‌ریخت توی دو تا نایلون کوچک گفت: «بله. تو بندر خب آدما مزاجشون به تندی نزدیک‌تره. یه بار پسرعموم که اونم ادویه فروشه مثل ما، یه ذره دستور حاج داود رو عوض کرده بود و کاریش به تندی می‌زد، همه‌ی مشتریای قدیمی صداشون در اومده بود.»

گفتم: «جز کاری، چی ادویه‌ی شما رو متمایز می‌کنه؟» بدون مکث، همانطور که نایلون‌های پر شده از کاری را مهر و موم می‌کرد گفت: «دو تا مسئله هست که همه‌ی مشتریا راجع به ما می‌دونن. معراج و مصطفی تو مغازه‌ن و من تو خونه. اونا فروشنده‌ن و من می‌شینم همه چیز رو اول پاک می‌کنم و بعد بو می‌دم. این باعث می‌شه ادویه تمیز باشه و عطرش بیشتر پخش بشه. و مشتریای ما این دو تا رو خوب می‌دونن.» پرسیدم: «بو دادن یعنی همون تفت دادن دیگه؟ درسته؟» حنا خانم برای اینکه بهتر متوجه بشوم گفت: «تخمه یا پسته رو دیدین وقتی که خامه اونقدری خوشمزه و عطری نیست و وقتی به قول شما تفتش می‌دن طعم و عطرش عوض می‌شه، ادویه هم همینه.»

رفتم به کودکی‌ا‌م، زمانی که مامان هنوز به حوصله بود و از تک و تا نیفتاده بود. آن‌وقت‌ها یک ادویه‌ی دستساز داشت که معتقد بود اول باید ترکیباتش را تفت بدهد و بعد با هاون برنجی‌‌اش بکوبدشان. یک هفته از کت و کول می‌افتادیم تا آن ادویه را سر هم کند برای یک سال و همه‌ی عالم هم خبر می‌شدند ما داریم چکار می‌کنیم. هم یک دنگ دنگ ممتد از خانه‌ی ما می‌آمد، هم عطر جوز و هل و زنجبیل و اینها تا هفت خانه آنطرف‌تر می‌رفت. برای حنا خانم تعریف کردم. خندید و گفت: «دقیقا. مام داشتیم از اون هاونا. نوبتی می‌کوبیدیم. کار یه نفر نبود. ولی یه مقدار زبر می‌شد و حالت پودری نداشت ادویه‌ها. چقدر هم زحمت داشت. الان همه چیز ماشینی شده.» پرسیدم: «اونوقت کیفیت از بین نمی‌ره؟» و همینطور که دو تا نایلن پر شده از کاری و ماسالا را مهربان به ما می‌بخشید گفت: «نه! اتفاقا پودر شدن باعث می‌شه ادویه تو غذا بهتر حل بشه.» 

مثل کسی که بخواهد از یک پیر فرزانه دستوری را بگیرد به حنا خانم‌ که هنوز منتظر بودم از چیزی شکوه کند و نمی‌کرد، منتظر بودم چیزی بیشتر از همسرش که راننده اسکله بود بگوید و نگفت، منتظر بودم از شیطنت پسر‌ها گله کند و نکرد، پرسیدم: «جز عشق چی به غذاهاتون اضافه می‌کنید که خاص شماست و بقیه کمتر استفاده می‌کنن؟» به ردیف منظم ادویه‌ها نگاه کرد و گفت: «تخم گشنیز. استفاده می‌کنید؟» گفتم نه و دوباره معراج جلدی رفت سراغ یک شیشه و با اشاره‌ی مادر درش را باز کرد. ریحانه عطرش را توی دماغش کشید: «بوی نقل و شکرپنیر می‌ده.» من شیشه را بو نکردم ولی با توصیف ریحانه می‌دانستم چه عطر و طعمی دارد. فکر کردم وقتی رسیدم به خانه حتما این را هم امتحان کنم. و کاری هندی حاج داود را هم که حنا خانم به ما هدیه داده بود. تقریبا کارمان تمام بود. با حنا خانم و پسرها خداحافظی کردیم و توی باران ریز بندر، ردمان خیابان را نقطه‌چین کرد. 

159 محصول
751 فروش
استان هرمزگان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

11 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
صالحی نیا
11 ماه قبل

یک تجربه جالب به من داد که برای عطر بهتر ادویه اون رو تفت بدم. ممنون

اکرم
11 ماه قبل

چه قلم زیبایی. احسنت

علیرضا
11 ماه قبل

سلام ..آفرین به پشتکارتون..اراده وهمت شما ….موفق باشید..انشاا….

بهادران
11 ماه قبل

انشاله حناخانم و پسران موفق باشن،و ای کاش درمورد شوهرشونم چیزهایی میگفتن، داستان هایی از زندگی واقعی،واقعا ارزش خواندان داشت و داره،
مصاحبه گرو نویسنده لطفهپا،پیگیر بشن

محدثه
11 ماه قبل

خیلی این روایت رو دوست داشتم خانم خلیلی

افسانه
1 سال قبل

آفرین به حناخانم مادر بااراده👌

زهزه
1 سال قبل

قلم این نویسنده خیلی زیبا توصیف کرده
باید بهش آفرین گفت 👌👌👌
و به این تولید کننده هاهم یه خسته نباشید و خداقوت وانشاالله که همیشه کارشون پربرکت باشه

همایون
1 سال قبل

عالی

زینب
1 سال قبل

ماشاءالله قلم نویسنده💕

hana abooisa
1 سال قبل

ممنون از خانم خلیلی عزیز وهمکار خوبشون ریحانه خانم 🙏🏼🌹

خلیلی
پاسخ به  hana abooisa
1 سال قبل

ممنون از شما و مهمون نوازی گرمتون. پایدار باشید الهی عزیزم.

پرش به بالا
11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x