ایستادهام دم در کافهای نزدیک بازار ماهیفروشها و خیره شدهام به موجهای خلیج فارس تا چای و قهوهمان آماده شود. نفسم را فرو میدهم و بوی دریا را به جان میکشم. بوی خلیج فارس با خزر فرق دارد. خلیج فارس بوی آزادی میدهد. بوی دلفین. بوی اتصال به بیکرانی اقیانوس. بوی در حصار خاک قرار نگرفتن. بوی خاطرات کودکی. بوی صدفهایی که در هشت سالگی از حاشیهاش جمع کردم و تا هنوز به یادگار دارمشان. بوی مدرسه ۲۲ بهمن پدافند هوایی کیش. بوی محرم سال ۱۴۲۸ هجری.
دوم ابتدایی بودم که حاجآقا بابا را برای دهه اول محرم دعوت کرد به کیش. بابا اهل سفر نیست، یعنی هست ولی معتقد است آدم باید سفر را با جیب پر برود که هر کجا دلش خواست خرج کند و هر چه دلش خواست بخرد. ما هم که هیچ وقت جیبمان آنقدر پر نمیشد که برای تفریح و دیدار با خاله و دخترخالهها راهی جزیرهای در دل خلیج فارس بشویم. این شد که چمدانمان را با لباس مشکی پر کردیم و با عمو محمد و زنعمو طاهره راهی کیش شدیم. طاهره دخترخالهم است. بزرگترین نوه خانواده مادری که عمو روزی به او دل بست و بعد دیگر طاهره، طاهره نبود. شد زنعمو و همسفر ما در دیدار با خالهاینها که هر چند سال یک بار شهرشان عوض میشد.
از آن سفر فقط سه، چهار تصویر واضح (که بعدها دربارهاش خواهم نوشت)، مشتی صدف و بوی خلیج فارس را به یادگار دارم و حالا ایستادهام جایی همان حوالی، کنار دریایی که روزی به آن دل باختم.
بعد از خوردن چای و قهوه راهی بزرگترین بازار ماهی بندر میشویم. همه ماهیهای صید شده در جنوب کشور، از خوزستان گرفته تا چابهار را میشود در این بازار پیدا کرد. با زهرا لابهلای غرفههای ماهی راه میرویم. زمین خیس خیس است. من سعی میکنم آرام و بادقت راه بروم تا آب کف زمین که آغشته به خون و پولک ماهیست روی جورابشلواریام نپاشد و دامنم را جمع و جور میکنم تا هیچ جوره با ماهیهای جان به لب شده برخورد نداشته باشم. چندشم میشود از لزجیشان، از آن بالهها و دمهای بیجان که ولو شدهاند روی میز فلزی و سرد ماهیفروشها، مثل مردههایی که قطار شدهاند روی تختههای غسالخانه. نگاه ماتشان میترساندم. انگار وحشت لحظههای واپسین جا مانده در نگاههایشان. صدای ساطور مردی که ماهی تن بزرگی را تکه تکه میکند حواسم را از ماهیها میدزدد و ناگهان میبینم که در فاصله کمی با آنها ایستادهام. با وحشت خودم را دور میکنم و زیرچشمی نگاهی به زهرا میاندازم، مبادا که فهمیده باشد از چند ماهی کوچک اینطور وحشت کردهام.

مردی قدبلند و سبزهرو با موهای جوگندمی میانه راهرو ایستاده و دستی از دور برایمان تکان میدهد. به خلاف غرفههای دیگر، روی پیشخان مغازهشان نه ماهی هست و نه میگو، به جاش پشت سرشان پر است از یخدانهای یونولیتی کوچک و بزرگ و یک یخچال صنعتی بزرگ چهاردر. پسر جوانی پشت پیشخان ایستاده و از دور با ماهیفروش غرفه روبهرو به زبان محلی گپ میزند.

هوای داخل سالن کمی سنگین است. بوی ماهیها و رطوبتْ هوا را از چرخش نگه داشته. هر یک ربع یک بار غرفهداری ماهیهایش را با شلنگ غسل میدهد و باز مینشیند به انتظار مشتری. ماهیها برق میزنند. شاید اگر بچه بندر بودم اینطور از جنازه ماهیها نمیترسیدم. پشت میکنم به انبوه ماهیها و میگوها و رو به مرد موجوگندمی.
بعد از معرفی، زهرا بیمعطلی میپرد سر اصل مطلب: خب، برامون از شغلتون بگید، از دریا.
_ دریا شغلمونه. دریا کارمونه. هر کی دریا رفته، بعید میدونم شغل دیگهای انتخاب کرده باشه.
یعنی که دریا همه را پاگیر میکند؛ یعنی که نزدیک دریا باشی و شغلی نامربوط به دریا داشته باشی انگار رسم همسایگی به جا نیاوردهای. فکر میکنم من اگر همسایه دریا بودم، حتما دلم میخواست ناخدای لنجی باشم، شبیه ناخدا خورشید، با ابهت و کارکشته و سر آخر هم روی همان لنج بمیرم.
عشق به دریا سوژه نابیست و ما دنبال همان سوژهایم. چه تیترها که نمیشود برایش زد! یکی از یکی بهتر؛ اما اینجا دریا معشوق نیست، ماهیها معشوقاند. همین ماهیهایی که من از دیدنشان چندشم میشود. همین ماهیها که به قول آقای رهبری تنها غذای ارگانیکی هستند که تا حال بشر نتوانسته دست توش ببرد.

زهرا میگوید ماهیها با اینکه مردهاند، حس زندگی دارند و من نمیفهمم زندگی را کجای این جسم بیجان و نگاه وحشتزده میبیند ولی آقا هادی هم با او همنظر است. میگوید سر و کار داشتن با ماهی لذت خاص خودش را دارد و ماهی تازه به دست مشتری رساندن اصلیترین دغدغهاش در این زندگیست.
میگوید عشق مردمش _از اینکه ما را مردمش خطاب میکند خوشم میآید_ را دارد و دلش میخواهد همانطور که جنوبیها ماهی تازه میخورند، بقیه شهرها هم ماهی تازه به دستشان برسد.

فصل ماهی
اواسط گپ زدنمان مردی ماهی به دست نزدیک میشود. چیزی به شهرام میگوید که در همهمه بازار گم است. آقای رهبری رو به مرد سری به تأیید تکان میدهد و به شهرام اشارهای میکند. شهرام فرز میرود و چند دقیقه بعد با یک سبد ماهی فیلهشده برمیگردد. فیلهها را با دقت میچپاند توی بستههای پلاستیکی، میگذاردشان روی ترازویی که روی صفحهاش نوشته شده است «محک» _که بعدتر در مغازههای دیگر هم نمونهاش را میبینم و برایم جالب است که هیچ جای دیگر شبیهش را ندیدهام_ و بعد یک به یک میگذاردشان داخل دستگاه وکیوم.

در همین حین زهرا درباره ماهیگیری از آقای رهبری میپرسد و او توضیح میدهد که فقط یک بار در کودکی با دوستان پدرش به ماهیگیری رفته. من هم خیره به کارهای شهرام در سرم تصویر کلیشهای و سینمایی عدهای پیرمرد عبوس با کلاه حصیری و شلوار پیشبندی آبی را میسازم که در قایقی چوبی، قلاب به دست مشغول خوردن نوشیدنیهای غیر مجاز در قمقمههای بغلیاند و عدهای ساردین هم در سطلهای فلزی بی رنگ و رو در حال جان دادن؛ بی توجه به اینکه زمانه قایقهای چوبی خیلی وقت است سرآمده و یقینا نوشیدنی غیر مجاز هم جایی در آن قایق نداشته.
نگاهم را از شهرام جدا میکنم. تصویر کهنه ماهیگیرها را پرت میکنم گوشهای و حواسم را میبرم سمت آقای رهبری. میگوید برای ماهیگیری باید شرایط آب و هوا را سنجید. دریا باید آرام باشد و شب بیمهتاب، چون ماه با ماهیها رفیقتر است تا ما آدمها و نورش ماهیها را سر میدهد کف دریا. میگوید هر ماهی زیستگاه خاص خودش را دارد و وقتِ تخمریزی ماهیها صید مجاز نیست. صید بعضی ماهیها مثل میشماهی هم که کلا ممنوع است، چون کیسه شنایش در موارد پزشکی استفاده میشود و ارزش اقتصادی دارد.
_ بعد چطوری کنترل میکنن؟ یعنی کسی هست که بررسی کنه اینا رو؟
+ دریابانی گشتهای ویژه خودش رو داره. اونا کنترل میکنن. بیشتر صیادا هم قدیمیان و دریابانی میشناسدشون.
او با اینکه صیاد نیست، اما اطلاعات جالبی درباره وضعیت ماهیگیری دارد. مثلا میداند که چند سال پیش عدهای از صیادان چینی با صید ترال پدر اکوسیستم و دریا را درآوردهاند و به همین خاطر وضعیت ماهیگیری نسبت به گذشته خیلی خراب شده است.
سؤالی نگاهش میکنیم که بفهمیم صید ترال چیست و او بی که سؤال توی نگاهمان را دیده باشد، چشم میچرخاند در بازار و میگوید که صید ترال یک روش ماهیگیریست که در آن یک تور بزرگ میاندازند کف دریا و بعد وقت بالا کشیدن تور که شد، تمامی موجودات ریز و درشت دریا با ماهیها بیرون میآیند؛ درست مثل سفره یک بار مصرفی که با پسماند غذا و نون خشک و ترشی و خیارشورهای له شده جمع میشود.
بعد زهرا درباره تفاوت ماهیگیری با قلاب و تور میپرسد و آقای رهبری میگوید که کیفیت ماهی گیر افتاده در قلاب از ماهی به دام تور افتاده بهتر است و گوشتش هم نرمتر است، چون قلاب زجرکش نمیکند ماهی بینوا را ولی تور جان به لبشان میکند. پیش از آنکه تور بالا کشیده شود، ماهیها هفت، هشت روزی را زیر سایه مرگ زندگی میکنند و از ترس جان میکنند و نمیمیرند. همین وحشت مدام است که گوشتشان را سفت میکند.

با شنیدن این حرف نگاهی به انبوه ماهیهای روی هم خوابیده و چشمهای گشادشان میاندازم و شعر بیژن نجدی را زیر لب زمزمه میکنم:
دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتی با این همه آب
رخصت نمی دهد این همه آب
تا بنگریم که ماهیها چگونه میگریند…

حسرت زندگی با دلفینها
نمیدانم این بیماری مزمن روانی چیست که از کودکی همیشه دلم میخواست جای دیگران و در وضعیتی غیر از وضعیت زندگی خودم باشم و به خاطرش حاضر بودم مزایای زندگیام را با کمال میل قربانی کنم. مثلا حاضر بودم علاوه بر تحمل سختیهای بحبوحه انقلاب و خفقان اجتماعی پیش از آن، یک بیماری لاعلاج هم بگیرم، اما در عوض یکی از مشاهیر ادبی دهه پنجاه و رفیق جینگ مهدی اخوان ثالث یا هوشنگ ابتهاج باشم. یا حاضر بودم یکی از نزدیکترین و عزیزترین دوستانم، مثلا لیلا را با باری تعالی تاخت بزنم و در ازایش خوانندهای باشم شبیه ادیت پیاف در دهه چهل و پنجاه پاریس.
البته فکر نکنید که فقط دلم میخواهد جای مشاهیر و ادبا و متفکرین باشم، نه! من حتی حسرت زندگی دوستان و اطرافیانم را هم به جان کشیدهام، مثلا هر بار با دیدن یکی از دوستان شیرازیام، آرزو میکنم کاش من هم در شیراز به دنیا آمده بودم؛ یا وقتهایی که دوست صمیمیام، قمر _که نام اصلیاش زهراست اما به خاطر علاقه زیادش به ماه، قمر صدایش میکنم_ در جلسات کتابخوانی، با خواندنش همه را میخکوب میکند، هوس میکنم چوب حراج بزنم به داشتههایم و یک بار دیگر عاجزانه از پروردگار بخواهم که مرا هم شبیه او کند. آدمیزاد است دیگر، حسرتهای عجیبی در زندگی دارد.
قبلترها فکر میکردم شاید با بالا رفتن سنم، پذیرشم درباره زندگی هم بالاتر برود و کمتر حسرت زندگیهای نکرده را بخورم، اما راستش را بخواهید، کمتر که نشده هیچ، بیشتر هم شده؛ مثلا همین حالا وقتی آقای رهبری میگوید در دو سالگی مهنا، دخترش، با قایق به دل دریا زدهاند و در تمام مسیر دلفینها همراهیشان کردهاند و مهنا کیفور شده است، دلم میخواهد دختر بچهای بندری باشم که در عصر یک روز تعطیل با خانوادهاش برای تفریح به دریا میرود و با دلفینها رفیق است؛ یا وقتی قایقهای پارکشده در کوچههای منتهی به دریا را میبینم، دلم میخواهد به جای یک پراید فکسنی که باید برای خریدنش سالها پدر خودم را دربیاورم، یک قایق داشته باشم و هر وقت دلم گرفت، به آبهای نیلگون خلیج فارس پناه ببرم و غصههای توی دلم را به موجها بسپارم، اما زندگی کی به دلخواه من تغییر کرده و پروردگار کی به این راحتی به کسی باج داده، که حالا بکند؟

آواز دهل
از مکثهای طولانی زهرا بین سوالاتش میفهمم که دیگر سؤالاتش تمام شده و وقت رفتن است. آقای رهبری هم انگار که این را فهمیده باشد، پیشنهاد میدهد پیش از رفتن سری به غرفههای دیگر بزنیم و با ماهیها آشنا شویم.
راه میافتیم میان بازار. آقای رهبری یکی، دو تا در میان کنار غرفهها میایستد، دست میکند بین انبوه ماهیها، یکی را میکشد بیرون و بعد دربارهاش توضیحاتی میدهد:
_ این ماهی حسونه. کوکو ماهی باهاش درست میکنن. تیغاش ریز و نرمه به خاطر همین چرخش میکنن باهاش کوکو درست میکنن.
_ اینم هامونه. بعد از صید شیش ساعت زندهست. اگه قلبشو دربیاری، هنوز قلبش میزنه.
_ اسم این ماهی مزدکه. از خانواده کفشکهاست. کف دریا…
زهرا انگار که چیزی یادش آمده باشد، میپرد وسط: اگه افسانهای چیزی هم از ماهیها میدونید، برامون بگید.
آقای رهبری سری به نشانه تأیید تکان میدهد و میگوید: اگه یادم اومد، چشم.

میرویم سراغ غرفه بعدی. غرفه بعدی، غرفه مردیست به نام شهرام. فکر میکنم شهرام نام مرسومیست در بندر شاید که از سه نفری که امروز دیدهایم، دو نفرشان شهراماند. آقا شهرام شوخطبع است و خونگرم. دوربین توی دستم را که میبیند، میگوید: بذار برم لباسمو عوض کنم، بعد عکس بگیر. خوب نیستم اینطوری.
لبخند میزنم و میگویم: همینطوری طبیعی خوبه.
- شهرام تو افسانه درباره ماهیها بلدی؟
شهرام کمی فکر میکند و بعد میگوید: نه والا، الان چیزی خاطرم نیست، ولی یه چیزی بگم؟ این ماهیها، این دریا، اینا لطف خداست به ما جنوبیها. اگه اینا نبودن، ما با این همه محرومیت و گرما، فرقی با آفریقاییها نداشتیم.
دلم مچاله میشود. به افکار چند دقیقه پیشم فکر میکنم و چیزهایی که حاضر بودم به خاطر زندگی کردن در جنوب و فضای فرهنگیاش قربانی کنم. من که در گرمای خرداد ماه قم هم خلقم تنگ میشود، چطور میتوانستم در آتشباران تابستانهای اینجا زندگی کنم؟!
به زهرا نگاه میکنم تا بفهمم دل او هم مچاله شده با این حرف یا نه که میبینم با چشم و ابرو اشاره میزند که دیگر وقت رفتن است. زیر گوشش میگویم: هنوز از خود آقای رهبری عکس نگرفتیما!
– آخ آخ! راست میگی. برگردیم پس.
و بعد برمیگردیم سمت غرفه.

آدمهای نامرئی
شهرام هنوز گوشهای از مغازه ایستاده و به شلوغی بیرون خیره شده. ما را که میبیند لبخندی میزند و باز چشم میدوزد به هیاهو. زهرا رو به آقای رهبری میگوید: با آقا شهرام وایسید یه عکس دو تایی ازتون بگیریم.
شهرام با تعجب نگاهمان میکند که یعنی «من دیگه چرا؟»، اما جوابی از ما نمیگیرد. بعد از عکس انگار تازه یادمان افتاده که در تمام این مدت حتی یک گفتوگوی کوتاه هم با شهرام نداشته و فقط یک بار از آقای رهبری درباره نقشش در غرفه پرسیدهایم؛ درست مثل دوستهای مامان که وقتی میآمدند خانهمان، بی که خودم را آدم حساب کنند، چند سؤال مسخره و دم دستی درباره من از مامان میپرسیدند و بعد برمیگشتند سر بحث خودشان و من چقدر بدم میآمد از این دیده نشدن. انگار که من پاورقی یک قصهای بودم که آنها بیتوجه به آن، میرفتند سراغ صفحه بعد. شهرام هم پاورقی قصه آقای رهبریست که در حاشیه نشسته. آنقدر حاشیه که از گفتوگویش در پایان دیدارمان، صدایی ضبط نشده و من برای نوشتنش باید دست به دامن حافظه و زهرا بشوم.
شهرام متولد هشتاد و سه یا شاید هم هشتاد و پنج است. احتمال اینکه هشتاد و پنج باشد بیشتر است، چون یادم میآید که وقتی سنش را گفت یاد همکار هجده سالهام در آموزشگاه افتادم. او –احتمالا به تلافی دیده نشدنش— دلش میخواهد جهانگرد بشود و همه جا را ببیند.
یادم میآید که وقتی زهرا از او درباره حسش به دریا پرسید، گفت که دریا را هم دوست دارد، یعنی برایش فرقی ندارد که دریا باشد یا خشکی، فقط دلش میخواهد به دورترین نقطهها برود و ناشناختهها را در قلمرو شناخت بیاورد.
از خودم بدم میآید که همچین رفتاری با شهرام داشتهام. با خودم عهد بسته بودم که هیچوقت این کار را در حق دیگری انجام ندهم، اما بدعهدی کردم. گمان میکنم که احتمالا کسان دیگری هم با او این رفتار را داشتهاند، چون نامرئی بودن، خصیصه بعضی آدمهاست؛ مثل خودم که هنوز بعد از این همه سال، گاهی انگار به قدر همان بچگی نامرئیام و کسی نمیبیندم.
حالا برای جبران آن نادیده گرفتن فقط میتوانم از ته دلم آرزو کنم که شهرام به آرزویش برسد و یک روز آوازه سفرهایش نه فقط در بندر عباس که در ایران بپیچد.



استان هرمزگان
دسته خدابهمرات تنت سالم دلت شاد
عالی بود
درود
چقدرزیبابودمتن شما
لذت بردم
امروز که من مسافر جنوب هرمزگان بودم و دنبال ماهی تازه محلی شان میگشتم ، طبق عادت همیشگی ام سراغ باسلام آمدم تا به عنوان یک شهروند تهرانی که هیچ نوع ماهی رانمیشناسد جستجویی کنم برای خرید بهترین نوع ماهی در این منطقه که باسلام اولین تیتر شما را بمن نشان داد ، دلم خواست برای اولین بار داستانی از غرفه دار را در این اپلیکیشن بخوانم ، که بسیار مات و مبهوت شدم و دلم خواست جای شما بودم ، نمیدانم این چه بیماری است که بین همه ی ما رواج دارد و دوست داریم جای کسی دیگر باشیم ، این حجم از زیبایی کلام در متن ، این حجم از تصویر سازی با واژگان در یک داستان ، این حجم از احساس واقعا دلم خواست چون شما نویسنده باشم .عالی بود ،این 8روز که در جنوب بودم با ساحل ،با دره ،با تنگه ،با بازار و با متن شما حتی کیفور شدم .
شمام عالی نوشتین
موفق و پیروز وپرروزی باشید
ماهی ها زنده هستند،
فقط نفس نمی کشند،
این نوشته مثل نسیمی از جنوب بود، با بوی شوری دریا و صدای موجهایی که قصههای گمشده را زمزمه میکنند. چقدر تلخ و درعینحال شاعرانه… حسرتی که در هر خط موج میزد، تا عمق جان نشست!!
بهترین ماهی بدون تیغ الان چندکیلویی
سلام نویسنده خوبی هستید، آفرین