نگاه میکنم به ساعت موبایلم. دو و نیم بعداز ظهر است؛ زمانی مناسب غافلگیرکردن. برای بعضی از ما پسردارها این ساعت پیام دادنِ یک مهمان، به نوعی اعلان جنگ است و دقیقا یک تیم پاکسازی کاربلد لازم دارد تا در سریعترین حالت ممکن همه چیز را جارو کند، بریزد توی یک اتاق؛ روی در قفل بزند و کلیدش را هم منهدم کند. خانهای که اسباببازیهای درب و داغان و حتی لنگهی جوراب شبیه علف هرز جابهجایش از زمین درآمده و آدم وقت راه رفتن، باید مدام مثل رادار زیر پایش را رصد کند که یک تکه آجر پلاستیکی، چرخ دررفتهی یک چیزی که قبلا ماشین بوده، یا تیلهی سرگردانی وسط گلهای فرش، استخوانهای ریز مچ پایش را نشکند. با وجود همهی اینهایی که خودم از حفظ بودم و کار همیشگیم بود، پیام دادم خانم خوانسالار که من یک ساعت دیگر آنجا هستم. نه نگفت و راهی شدم.
ماشین را پارک میکنم جلوی آپارتمان. در ورودی باز میشود و یک زن و مرد جوان بیرون میآیند. زنگ واحد را میزنم و از پلهها بالا میروم. دختری حدودا بیستساله در را باز میکند. از روی صدا میشناسمش؛ راضیه است. با خوشرویی دعوتم میکند برای رفتن به داخل. مادرش ایستاده جلوی ورودی آشپزخانه. بعد سلام و احوالپرسی، راهنماییم میکند سمت اتاق دخترها توی راهروی کوچک گوشهی پذیرایی.
چشمم میافتد به نقاشیهای قاب شدهی گل و منظره روی دیوار که جای خطخطیهای پسرانه نشستهاند. میپرسم و مطمئن میشوم که همه، هنر دست راضیه و خواهرش هستند. از در اتاق راضیه که وارد میشوم، هل میخورم وسط یک مهمانی عروسکی. گرد نشستهاند پشت سر هم روی زمین؛ انگار منتظر باشند یکی بیاید برایشان قصه بگوید. نمیخواهم جمعشان به هم بخورد. مینشینم پشت سر یک دایناسور بنفش و سه تا عروسک روسی، دقیقا روبروی راضیه.
راضیه از توی کمدش یک سبد بافت سنتی کوچک میآورد. داخلش یک عروسک سفید پارچهای قد دو بند انگشت خوابیده؛ اولین عروسک دستسازش است. تا میبینمش یاد عروسک ایکیوسان میافتم. با وجود سن بالایی که دارد کاملا تمیز و سالم مانده.

دوباره دادههای ذهنی من که تمام این سالها اسباببازیهای تکه پاره شده دیدهام، به هم میریزد. من و عروسکها کاملا ساکت و مشتاق مینشینیم پای حرفهای راضیه. اشاره میکند به عروسک کوچک خوابیده توی سبد و شروع میکند:
اولین عروسکی که خودم درست کردم، همین عروسک پارچهای کوچک بود. مامانبزرگ کمکم کرد. پارچه و نخش را آورد؛ دست به کار شدیم. پارچهی سفید را دولا کردیم، نخ کاموایی آبی را پیچیدیم جای گردن. دو تا گردی توپُر و یک خط با خودکار آبی کشیدیم توی صورتش. عروسک من با یک سر و یک بدن درست شد. همیشه همراهم بود. توی همهی بازیهای من و خواهرم نفیسه یک نقش اصلی را داشت. نفیسه دو سال از من بزرگتر است. همین اختلاف سنی کم باعث شده از همان بچگی مثل دو تا دوست صمیمی باشیم. کلی عروسک داشتیم. عروسک تازه هم که میخریدیم اول بو میکردیم. بعضی از عروسکها یک بوی ملایم داشتند که من و نفیسه اسم گذاشته بودیم رویش. عطر بیسکوییتی.
وقتِ بازی عروسکها را ردیف میکردیم روی زمین، جایشان حرف میزدیم. من عروسکگردان مامان میشدم، نفیسه بچهها. دفعهی بعد برعکس. همیشه هم خالهبازی نبود. یک وقتهایی مدرسهی عروسکی داشتیم؛ جای معلم و شاگردش حرف میزدیم. بعضی روزها مثلا مغازه باز میکردیم. بستگی به داستانی داشت که درگیرش بودیم. بوی ناهار خوشمزهی مامان یا عطر تازهی بابا هم اضافه میشد به قصه. شب که خسته سرم را روی بالش میگذاشتم تازه ماجرای عروسکهای روبالشی شروع میشد. مادر هم پایه بود. از زیادی روبالشی، دو تا خرس رویش را در آورد. دوختیم به هم و لایش پنبه گذاشتیم. خیالم تصویر شد. به همین سادگی.

راهنمایی بودم که بافتنی یاد گرفتم. مامان یادم داد. میل بافتنی را داد دستم، گفت شروع کن. یک رج را که کامل کردم از خوشحالی جیغ کشیدم. میتوانستم ژاکت برای عروسکهایم ببافم که سرما نخورند. یاد گرفتم عروسک بافتنی ببافم. با لباسهایی که خودم دوست داشتم. همه را فروختم و دو تا از بهترینهایش را نگه داشتم.
داستانها عروسکهای خودشان را میخواهند. نمیشود یک عروسک بافتنی برداشت گذاشت وسط تابستان توی ظل آفتاب. عروسک نمدی را هم امتحان کرده بودم؛ دست کمی از آن نداشت. کرونا بود. همه چیز شدهبود مجازی. وسط اینترنتگردی یک آگهی دیوار دیدم. تبلیغ کلاس عروسکسازی بود. گفته بودند خودشان آخر دوره، عروسکها را میخرند. چرخ خیاطی لازم داشت. به بابا گفتم، نه نگفت. یک روز که از مدرسه برگشتم یک چرخ خیاطی سفید روی میز اتاقم بود. دویدم بابا را بغل کردم. و فردایش شدم کارآموز هجده سالهی دوره. کلاس خیلی باب میلم نبود؛ ریزهکاریها را نمیگفت. اوایل، کار با چرخ خیاطی برایم سخت بود. بدن عروسک کلش یک وجب هم نیست؛ در عرض چند ثانیه دوختش تمام میشود. خراب اگر شد شکافتنش مصیبت است. اینها به کنار، مربی کمحوصلهای هم داشتیم. درسش را میداد و تمام. یک طوری که انگار فقط بخواهد از سر خودش باز کند. سوالها را که جواب نمیداد؛ آخر کار هم هیچ کدام از عروسکها را نخریدند. وقتی جواب پیامهایم را ندادند فهمیدم سر کاری بوده.
ناراحت بودم. عروسکها را ردیف کرده بودم روی میز کنار چرخ خیاطی. نفیسه از راه رسید. چادرش را انداخت روی دستهی صندلی. نگاه کرد به من که وارفته بودم روی تخت و گفت:«بذار ببینم اینهمه تقتق میکنی تو کلهی من، چیکار کردی؟!» رفت سمت میز و مثل یک خالهی مهربان کلی قربان صدقهی عروسکها رفت. یکیشان را برداشت و صورتش را بوسید. گرفتش توی بغل وگفت:«چقدر تو ماهی.» دست کشید روی رد ظریف کوکهای چرخ خیاطی. انگار بخواهد یادم بیندازد که من حالا توی دنیای عروسکیام یک خیاط ماهرم. خودم را جمع کردم. یک سفارش ناتمام داشتم؛ عروسک سیاهپوست بابا. یکی برایش درست کردم که شد همسایهی همیشگی آینهی ماشین، جلوی چشمش.
کرونا که آمد ترکشهایش به همه رسید. مثل غول سیاه قصهها آدمها را میگرفت، دست و پایشان را میبست، پرتشان میکرد وسط درههای دنیای مجازی. من اجازه ندادم گرفتارم کند. مثل هم سن و سالهایم سرم زیاد توی گوشی بود ولی نه بدون علت و برای خوشگذرانی. میگشتم فیلمهای عروسکسازی را پیدا میکردم و ریزهکاریهایش را درمیآوردم. عروسک روسی را همینطوری یاد گرفتم. خیاطی بلد بودم؛ لباسهایشان را به سلیقهی خودم میدوختم. پارچهها را ردیف میکردم جلوی چشمم. رنگ لباسها را به تناسب موها و صورت، از بینشان انتخاب میکردم. رنگ قرمز با موهای سیاه یا موی نارنجی با پیراهن سفید پر از گلهای ریز زرد.

نفیسه مرحله به مرحله کارم را دنبال میکرد. بدنش که تمام میشد ذوق میکرد. لباسش را که میدید عروسکم را توی بغل میگرفت و شروع میکرد باهاش حرف زدن:«آخه چقدر تو خوشگلی، چقدر نازی تپلوی من.» بابا خودش میرفت لیست سفارشاتم را برای مواد اولیه میخرید. مامان و مامانبزرگ ستاد روحیهدهی بودند. مامانبزرگ که سیستم نظارت و قیمتگذاری را با هم داشت. مدام میگفت:«مادر این همه زحمت کشیدی مفت ندی بِرهها.»
توی اولین نمایشگاه حضوری نفیسه و مامان آمدند کمکم. کم پیش میآمد کسی خیره شود به عروسکها و دلش نخواهد یکی برای خودش داشته باشد. بیشتر عروسکهایم فروش رفت و شد سرمایهی اولیهی کارهای بعدی. همین موقعها بود که با نفیسه نشستیم فکر کردن سر اسم فامیل عروسکها. توی دنیای ما همهی عروسکها شیرین بودند. حتی اگر قرار بود جای یک بچهی مفو و بهانهگیر وسط خالهبازی باشند؛ مثل خود بچهها. شیرین قد یک آبنبات که مامانبزرگ دست بکند از توی جیب لباس گلگلی درش بیاورد و بعدِ یک ماچ وسط پیشانی، بدهد دستت. عروسکهایم شدند عروسکهای آبنباتی. یک آبنبات واقعی وقت فروش میدهم دستشان.

خوبی داستانها این است که هیچ وقت به ته نمیرسند. محال است دنیای قصهها تکراری شود. به اندازهی تمام بچههای روی زمین قصه داریم و برای هر قصهای کلی عروسک. یکی فرشته دوست دارد با دو تا بال سفید. یکی دلش میخواهد عروسک بندانگشتیش را ببرد بگذارد وسط قصهی سرزمین کوچولوها. یکی عاشق لپهای گل انداخته و بینی قلمی است. یکی هم مثل من عاشق آنه میشود توی رویای سبز.
ساختمشان. با همهی ظریفکاریهایی که انگار جان میدهند به عروسکها. خودم کلاس نرفته همه را از کلیپهای توی مجازی یاد گرفتم. حتی کک و مک صورت آنه را هم با نقاشی چهره درست کردم. مشتری موهای سرخش را که دید دلش رفت.

عکس همهشان را توی گوشی دارم. وقتی قرار است بروند پیش کسی، قبلش با هم حرف میزنیم. نازشان میکنم. چشمهایم را میبندم؛ برایشان قصهی خیالی همبازی جدیدشان را میگویم. با سلام و صلوات راهیشان میکنم پیش بچهها. من حالم با عروسکهایم خوب میشود. با همان حال خوب هم میفرستمشان بروند. با لبهایی که خندانند. یکبار یکی از مشتریها عکس دخترهایش را فرستاد. بساط دیگ و قابلمهی اسباببازی پهن بود و بچهها همراه عروسکهای من مشغول آشپزی بودند. خوشحال شدم وقتی دیدم دنیای بچهها بزرگتر و قشنگتر شده.
حواسم همیشه به دور و برم هست. به چهرههای تازه. تفاوت موهای آدمها، نگاههایشان، به رنگها، به بوها. یک روز توی عطر فروشی یک بوی آشنا حس کردم. عطرها را یکییکی آورد و قبل این که گیج شوم پیدایش کردم. عطر بیسکوییتی. یک بوی قدیمی عروسکی که من و نفیسه عاشقش بودیم و خودمان این اسم را رویش گذاشتیم. دلم خواست قصهی عروسکهایم بوی خوب بچگی خودم را بدهد. عطر را خریدم و یک بوی تازه و قشنگ اضافه شد به دنیای پر قصهی عروسکهای من. عطر بیسکوییتی.

نگاهم را از صورت راضیه برمیدارم و میچرخانم بین عروسکها. یکیشان صورتش تپل و مهربان است. آرام از زمین بلندش میکنم. دلم برای لبخند مهربانش ضعف میرود. چشمهایم را میبندم و پیراهن کوتاه قرمزش را بو میکنم. عطر ملایمی قاطی هوای دم، سرریز میشود توی ششهایم؛ راهش را باز میکند به سرخرگ، خودش را میرساند به سلولهای خاطراتم. غرق میشوم توی صدای خندههای یواشکی وقت قایمموشک. توی عطر لاله عباسیهای خانهی قدیمیمان. توی عطر بیسکوییتی.


استان فارس
دل آنگیز و روحیه بخش💙💙💙💙💙
موفق باشین 🙂
ماشالله
دلم رفت ….
دلم خواست…
دختر خلاق ایرانی موفق باشی
راضیه جانم باعث افتخاری، چه مصاحبه زیبا و لطیفی بود
داستان زیباو پر از احساس.موفق باشی دختر مهربان قصه های عروسکی
به دخترهای کشورم افتخار میکنم
چقدر حس خوبی داشت این روایت. من عاشق اون بوی به قول شما بیسکوییتی عروسکهام. یاد بچگیهام افتادم.
موفق باشی عزیزم؛ انشاءالله که همواره شاهد درخششت باشم🌟🩵😘
عزیزم موفق باشی