داماد

آقای شیدری. اسم کوچکش را نپرسیدهام و سنش را هم؛ اما پیداست در سالهای میانیِ جوانیاش است. از آن جوانیهای مخصوص بچه شهرستانیها. جوانهایی پخته و جاافتاده و هنوز پر از انرژی برای ساختن و پیشرفت.
کارشناسی بهداشت محیط خوانده. از آن کارشناسهاییست که باید حواسشان به رعایت استانداردها باشد تا دنیای صنعتی ما از آنچه که هست بیشتر آلوده نشود.
اهل شهر سربیشه است که 50 دقیقهای با بیرجند فاصله دارد. از آن شهرهای کهنسالی که حافظهی تاریخی ما را از «قبل از اسلام» به دوش میکشد و همیشه در سرخیِ زرشک غوطهور بوده.
نمیدانم کی و کجا و چطور با بتول آشنا شده بود و نمیپرسم بچهها چه سالی به دنیا آمدهاند. اهل سوال پرسیدن درباره زندگی آدمها نیستم. دوست دارم خودشان از هر جایی که دوست دارند قصه را سر بیاندازند و هر جایی که دوست دارند تمام کنند و آقای شیدری از وقتی رسیدهایم خیلی دقیق و فنی، مراحل آمادهسازی زرشک را توضیح میدهد.

همینطور که سعی میکنیم به جزئیات مراحل سرند شاخهها و جدا کردن زرشکها توجه نشان بدهیم، آقای شیدری وسط حرفهایش درمیآید که: «این شاخهها توی تالار زرشک میمونن تااااا بهمن…» یکدفعه گوشهایم زنگ میزند و میپرسم: «چی؟» آقای شیدری فکر میکند به خاطر صدای دستگاه، صدایش را نشنیدم و نمیتواند حدس بزند که من حس میکنم سرِ یک داستان را پیدا کردهام. صدایش را صاف میکند و اینبار بلندتر میگوید: «میگم این شاخهها رو باید توی تالار زرشک…» ؛ میپرم وسط حرفش «تالار زرشک چیه؟»
تا به تالار زرشک برسیم توی ذهنم هزار شکل تصویر ردیف میکنم، سالنی بزرگ و شیک که روی سقف آن ردیف به ردیف شاخههای سرخ زرشک کشیده شدهاند و صدای پرندگان در میان شاخههای زرشک تاب میخورد و نور و روشنی سالن را فرش کرده.
اما تالار زرشک هیچکدام از اینها نبود. تالار زرشک در واقع یک انباری بود، شبیه همهی انباریها برای طی شدن روند چندماههی خشک شدنِ زرشکها در سایه. آقای شیدری میگوید: «چون این زرشکها رو باید روی طبقههای چوبی بزاریم تا از همه طرف جریان هوا بگیره و خشک بشه و نمیشه خولهها رو روی زمین گذاشت، به خاطر همین به اینجا میگن تالار زرشک»

با همهی اینها و با اینکه تماشای آن همه شاخهی زرشک آویزان، واقعا لیاقت اسم تالار زرشک را دارد اما من فکر میکنم داستان «تالار زرشک» به علاقهای که مردم این شهر به زرشک دارند، برمیگردد. وقتی از زرشک حرف میزنند چشمها و صدایشان حال دیگری میشود. این را وقتی با خانوادهی شیدری توی جاده افتادیم به سمت شهر مود و روستایِ پدر زنش و مزرعهی زرشک فهمیدم. وقتی پرسیدم:«خسته نشدین از این زرشک و این تیغهای تیز و این همه دردسرش؟»
و زودتر از همه آقای شیدری پیش افتاد. آقای شیدری که من انتظار داشتم دوتا دوتا چهارتا کنان، بگوید «چرا خیلی کارهای دیگر میشود کرد» یا بگوید «به فکرش هستیم» یا حداقل بگوید «چارهای نیست.» اما آقای شیدری به جای همهی اینها گفت:
_ اصلا خودِ این زرشک چینی واقعا برای ما لذتبخشه؛ همهمون رو دوباره دور هم جمع میکنه؛ اینجا همه همینطورن؛ اصلا اینجا کارگر به اون صورت نداریم؛ هر سال وقت زرشکچینی همهی بچههای هر خانوادهای جمع میشن از هر جایی که باشن، میان؛ حاصل دسترنج یک سالمونه؛ به خصوص مال ماها که پدرامون برای این زمینها زحمت میکشن.
پدر

همانقدر که یک نظامی بازنشسته را میتوان از روی نظمش تشخیص داد، یک پزشک را از روی وسواسش به بیماریها، من باباهای معلم را از ده فرسخی میشناسم.
زندگی با پدری که سالها تدریس آنقدر صبور و آرامش کرده که هیچ چیز، دیگر به این زودیها هیجانزدهاش نمیکند، این نگاهها را برایم آشنا کرده. «آقای شیدریِ پدر» با خندهای که روی صورتش رَد انداخته میگوید:« 30 سال توی آموزش و پرورش، معلم پرورشی بودم، بعد از بازنشستگی گفتم اونجا که نتونستم چیزی پرورش بدم، بزار لااقل سر زمین زرشک پرورش بدم! » میخندد. با 30 سال زحمت خودش شوخی میکند و همه با هم میخندیم.

مزرعه زرشک را با درختچههای کوتاه کوتاهش در حالیکه به تنهی کوهی تکیه دادهاند، دمدمای غروب ملاقات میکنیم. طبیعت کیسهی شکوه و جلوهگریاش را جمع میکند و آماده خواب در آغوشِ مادرِ شب میشود.

اولین قدمی که به باغ نزدیک میشوم، شالم در میان تیغهای بلند و زیاد شاخههای درخت زرشک میپیچد. با صدای آقای شیدریِ پدر، میایستم. «شالت گرفته به خوله» متوجه میشوم تا الان هرچه «خوله» میشنیدم و فکر میکردم اشتباه شنیدم، درست بوده. ظاهرا به شاخههای زرشک میگویند «خوله». خودش را میرساند، بدون اینکه فکر کند خودش باز میکند؛ قبل از اینکه کسِ دیگری برسد و سعی میکند شالم را از تیغها باز کند. درست مثل بابا.

_ اصلا فکر نمیکردم زرشک به این بانمکی، همچین تیغهایی داشته باشه، چطوری میچینید اینا رو؟
+ قدیم شاخه رو میتکوندیم، میریخت زیر درخت. حالا دیگه شاخهها رو از ته میچینیم، درخت جوری لخت میشه که سال بعد دیگه زرشک نمیده و شاخه درمیاره فقط.
_ یعنی شما یه سال در میون بار میده درختهاتون؟
+ ها. ولی خب سال بعدش شاخهها خیلی پرتر از دو سال قبلن.
فکر به اینکه یک سال کشاورز بیاید و برود و آب بدهد و برسد و آخرش هم محصول نداشته باشد، برایم سخت است.

جوری بی خیال گردن شاخه را گرفته که خیال میکنم واقعا تیغها آشناها را میشناسند و تیزیشان را برای ما بیگانهها نگه داشتهاند. بالاخره شال رها میشود. همینطور که جای نخکش شال را با شدت به دوطرف میکشم تا صاف شود، میگویم:
_ انگار هر چیز خوبی باید یه بدی داشته باشه!
+ اونجور هم بدی نیست. میدونی مثلِ زنبور میمونه دیگه، ما یه چیزی از اون میگیریم، چیزی که ثمرهی وجودشه، اونم بالاخره یه چیزی از ما میگیره. چیز بدیام نیست. اینم برای خودش یه جور ارتباطه دیگه!

این را میگوید و پیش میافتد بین ردیف درختهایی که زرشکهایشان در نور بیرمق غروب، باغ را چراغانی کردهاند. زرشکی از شاخه میچینم. ترش نیست، ملس است و آبدار و طعم دهانم را تازه میکند. دستم را میگذارم روی یکی از تیغهای شاخه و فشار کوچکی میدهم. خون سرخی روی پوستم مینشیند. آنقدرها هم بد نیست.
نوهها

تمام راه از بیرجند تا روستای مزرعهی زرشک، امیررضا و علی دماغشان را چسباندهاند به شیشه عقب و ما را تماشا میکنند. از بچههایی که وسط این روزگار، هنوز نشانههای کودکی دارند، خوشم میآید.
به درِ خانه پدربزرگشان در روستا که میرسیم بچه ها را پیاده میکنند تا با ماشین آقای شیدری سرِ زمین برویم. در ماشین را که باز میکنم یک بغل از انواع و اقسام تفنگها را بغل میکنم تا برای نشستن جا باز کنم. بچهها هر جایی که باشند حضور خودشان را به محیط تحمیل میکنند.
در تمام مدت مکالمه هر چند تکیه دادهاند به بتول و جواب شوخیهای بینمک ما را نمیدهند اما زیرزیرکی ما را میپایند. پای زرشک و برداشتش که وسط میآید، امیر رضا یکهو با صدایی که مردانهاش کرده میپرد وسط و میگوید: «مام میریم برداشت ولی به ما قیچی نمیدن» بتول پشتبندش میآید: «آره امیررضا که خیلی برداشت دوست داره»
عنابها را میاندازم توی دهانم و از مزهمزه این طعم تازه کیفورم. از همرنگ شدن با طعمها و خصلتها و عادتهای هر اقلیمی خوشم میآید. مثلا از همین که عناب را به جای عطاری و خوراک دمنوشها بودن در کنار میوهها و برای پذیرایی استفاده میکنند.
آقای شیدری فیلمهای برداشت خانوادگی زرشک را نشانمان میدهد. دستی آرام روی پایم میخورد، علی که از وقتی آمدهایم به هیچ کدام از سوالهایمان جواب نمیداد، کنارم نشسته. بیمقدمه میپراند:«ببین اینجا رو». میفهمم توی ذهنش خیلی وقت است که با من دوست شده. فرصت را از دست نمیدهم و سعی میکنم تا جای ممکن هیجان زده شوم. بیآنکه توی چشمهایم نگاه کند، گوشی را با خجالت بیشتر سمتم کج میکند و با سواد الکنم در بازیهای دیجیتال میفهمم دارد توی یه سالن تو در تو میدود.
با خودم فکر میکنم ادا و رفتارِ این بچهها چقدر با بچههایی که زاده و پرورش یافتهی شهرهای مرکزیاند فرق دارد که ناگهان با صدای چند شلیک علی از جا میپرم. به علی میگویم:«وای اینجاش خیلی خطرناک شد» زیرزیرکی لبخند رضایتی میزند و برمیگردد و دوباره لم میدهد به پای بتول.
مادر

مادر کم حرف است و اصلا انگار مادرها زیاد نیاز به حرف زدن ندارند. همین که با پای لنگان از همه زودتر برای استقبال جلوی در میرسند. همین که بی هیچ اعتراضی به صدای هیاهوی حرفزدنهای ما گوش میدهند. همین لبخندی که نقش صورتشان است و هر بار که سربرمیگردانیم باعث میشود ترسمان برای قدم برداشتن بریزد. همینها جای تمام حرفها کفایت میکند.
مادرِ شیدریها جایی عقبتر از جایی که ما حلقه زدهایم، روی صندلی نشسته و نگاهمان میکند. سرم را سمتش کج میکنم. صدایم را بلندتر میکنم و میپرسم:«شما چی حاج خانوم؟ خسته نشدید؟ یه عمر آموزش و پرورش، حالام بعد از بازنشستگی هی رفت و آمد تا روستا و رسیدگی به زمین»
انتظارم این نیست اما انگار این بار به هدف زدهام. مادر کمی قیافهاش را جمع میکند و میگوید: «من اصلا دوست ندارم»
پدر در نقش میانجیگر وارد میشود: «این حاج خانوم از دست زرشکها دلخوره، فکر میکنه پاهاش رو زرشکها خراب کردن»
توی یکی از همین زرشکچینیها، مادر زرشکهای زیر درخت را جمع میکند و حاصل دسترنج پدر را نجات میدهد اما کار طولانی و سخت، به زانوهایش آسیب زده و یا آسیبی که وجود داشته را نشان میدهد.
زمین و سرخی زرشکها با اینکه دل مادر را شکستهاند اما هنوز هم مادر تنها رفیق راه باباست.
بتول

خیلی طول نمیکشد که میفهمم کم حرفیاش از بیحرفی نیست، شبیه نسیم میماند، هوا را تازه میکند بیآنکه کسی حواسش به حضورش باشد. شبیه قهرمانهاست، داستان را میسازد و درست وقتی همه چیز به ثمر نشست خودش را کنار میکشد.
به خاطر همینها هم حتما پدر شوهرشش حاصل دسترنجش را به دستهای امن بتول میسپارد تا برایش بفروشد. قیمتی که عمدهفروش روی زرشکها میگذارد قلبش را راضی نمیکند. با زرشکها به خانه برمیگردد و از دریچه اینترنت و باسلام راه دیگری باز میکند.

حالا اما قهرمانی که داستان را شروع کرده، خانه را با زرشک یکی کرده تا سفارشها را برساند و تا دیروقت زرشک پاک کرده و بستهبندی کرده، باوقار و نجابت کنار ایستاده و تعریفها را به بقیه سپرده.
بتول، تندیس آن چیزی است که از ویژگیهای دخترانه در ذهن دارم.

خانواده

لنز را جلو و عقب میبریم و هی قاب را جابهجا میکنیم. شاتر را که میزنیم نگاهی از خود راضی به عکس میاندازیم. نه علی عکاس است و نه من و نه سوژهی عجیبی توی عکس هست.
این ترکیب گره خورده در این عکس اما میتواند به همه چیز معنا بدهد. به این همه تلاش، به این رفت و آمد، به چیدن شاخه با تیغهای تیزش، به زحمت 7ساله تا بار دادن درخت، به مزرعه زرشک و به این عکس.
ما غریبهها

آن قدر هول و عجلهای برای اینکه قبل از غروب آفتاب، خودمان را به مزرعه برسانیم راه افتاده بودیم که هر چه میگشتیم رکوردر صدا را پیدا نمیکردیم. وقتی از مزرعه به در خانهی آقای شیدری برگشتیم، گرگ و میش غروب بود. هوا داشت تا سینه توی تاریکی فرو میرفت اما هنوز نور بر تاریکی غلبه داشت. خانواده شیدری را فرستادیم خانه و خودمان رفتیم سمت ماشین تا دنبال ریکورد بگردیم.
ریکوردر را که از کف ماشین پیدا کردم و خیالم راحت شد به علی گفتم «یه دقیقه وایسا… گوش کن… صداها رو میشنوی، این صدا انگار فقط مخصوص غروبهای روستاست»

امروز که ویس دیدارمان را پلی میکنم، خاطرهی آن غروب زنده میشود. ریکوردر، توی ماشین روشن مانده. به در خانهی آقای شیدری رسیدهایم و داریم از پر پیج و خمی مسیر با آقای شیدری حرف میزنیم، بعد درها را میبندیم و صدای همهمه کم میشود، چند قدمی دور میشویم. دوباره علی برمیگردد. ماشین تقی میگوید و انگار در صندوق باز میشود، دوباره صداها بالا میرود، علی از توی صندوق داد میزند: «االهه کجاس؟ … هان پیدا کردم»
صندوق با یک تق محکم بسته میشود. چند دقیقه بعد صدای بسته شدن چند در و گاز دادن ماشین. ما میرویم و ریکوردر روشن میماند. حالا بدون همهمهی ما صدای شرشر آبی که از دوردست میآید و پرندگانی که پیش از غروب به لانه برمیگردند، خیلی خوب به گوش میرسند.
کمی که میگذرد و غروب نزدیک میشود، کمکم صدای جیلینگ جیلینگ زنگوله گوسفندهایی که به طویله برمیگردند و بلندگویی از دورها که مناجاتی را بخش میکند به صداها اضافه میشود و این سمفونی همان صدایی بود که شنیده بودیم، همان صدای غریبی که فقط در غروبهای روستا به گوش میرسد و این دزدکیترین غنیمتی است که با خودمان از این سفر آوردهایم.


استان خراسان جنوبی
خیلی قشنگ نوشتین
سلام این همه یاقوت سرخ وزیبا…خدایا شکر به نعمتهایت پرورش این درختهای بهشتی لیاقت می خواهد..همکار گرامی خدا قوت***
سلام
ببخشید درختچه زرشک از کجا میتونیم تهیه کنیم
بسیار ویرایش دل نواز و استادانه
احسنت لذت بردم
سلام وقتتون بخیر
زرشک درجه یک کیلویی چنده؟
سلام در چت غرفه در خدمتتون هستیم.
سلام خیلی ممنون از خانم صالح پور عزیز و همسر گرامیشون
خدا قوت خیلی عالی🙏💐
کم گوی وگزیده گوی چون در
خیلی قشنگ و زیبا بود واقعا زیبا بود و میشد توی ذهن کامل توصیف کرد
خیلی زیبا بود
ممنونم از توصیفات زیبات :))