«من اصلا اینجا هیچ کس رو ندارم فقط خودم و خانمم»
از این دیالوگ بود که، رد «الگوی سفر قهرمان» در گفتگوهایمان جان گرفت.
پرده اول
سربازیاش جایی بود که به قول خودش «میشد سنگ انداخت تو خاک افغانستان.» کوله خدمت را که زمین گذاشت، خاک سر زانویش را تکاند. دامادشان کرکره یک کسب وکار نو را بالا داده بود و به پیشنهادش آنجا جاگیر شد. چاپخانه و تاسیسات و کشاورزی را تجربه کرده بود اما فروشگاه محصولات طبیعی را نه. کمکم دلش ندا داد که وقت مستقل شدن است و باید صاحب کسب و کار خودش باشد. پدر و مادرش فرهنگی هستند و بیشتر فامیل هم کارمند. انگار که کارمندی شغل موروثیشان باشد. او ولی این ژن را به ارث نبرد. روحش تشنه بود و کارمندی رودی نبود که سیرابش کند.
از اول ساخته شده بود برای کارآفرینی و رویای آن را در سر داشت. شاید کشاورزی از سنوسال کم و لذت دیدن ثمره دست، این روحیه را در وجودش نشانده بود. زد زیر کاسه کوزه شغل موروثی و اینجا بود که تابوی اول را در فامیل شکست. تجربه یکسال را بقچه کرد و راهی شد؛ اما کجا؟ کاشمرِ کوچک بیش از این گنجایش این حرفه را نداشت. ولی مگر کَندن از آنجا به این راحتی بود؟ کاشمر و آدمهایش شیره جانش بودند. تک پسر پدر و مادرش است و با همه کس و همه سن در فامیل جور بود و گرم میگرفت. تفریحهایش همه دسته جمعی و با آنها بود و فامیل دوست و رفیقهایش. کاشمر برایش کاشان سهراب بود وقتی سرود:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
شاید پیرفرزانهاش ندای درونی خودش بود که میجوشید و طغیان میکرد برای بال و پر دادن به رویایش. تجربه سربازی و خدمت در نقطه صفر مرزی، جایی که نقطه تنهایی و رهایی هر پسریست، درد کَندن از زادگاه را تسکین داد. بین مشهد و تهران مردد بود و دو دوتا چهارتا میکرد. یکی از مشتریهایش که دانشجوی گرگان بود مزیتهای آنجا را با آب و تاب شمرد و گرگان هم به لیست انتخابهایش اضافه شد.
رفیق پدرش سالها بود که به گرگان مهاجرت کرده بود. به دعوتش راهی شد و آمد به گشت و گذار و بالا پایین کردن شرایط. در آن روزها، مهمترین تصمیم زندگیاش را میگرفت. گاهی تردیدها مثل دارکوب نوک میزد به کاسه سرش. تردید اینکه «کارم میگیره یا نه؟ نکنه شکست بخورم و آبروم بره» سرزنشها هم از یک طرف. «تو دیوانهای برای چی پاشی بری گرگان؟ پدرت باغ داره کنارشم دوتا ماشینی چیزی معامله میکنی، یه کاری میکنی جمع میشه دیگه» اما پسر تابوشکن، دیگر از اولین آستانه گذر کرده بود و شاید زیر لب میخواند:
در دل من چیزیست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا میخواند

پرده دوم
سرمایه اولیهاش کم بود و باید دست به عصا خرج میکرد. خانهای کوچک در طبقه چهارم، بدون آسانسور و چیتان پیتان اجاره کرد. بعدش هم مغازهای و تا تخیله شدنش، دستگاههای اولیه را خرید. قفسه فروشگاه را در کاشمر ساخت و با وسایل ضروری و دست دوم زندگی مثل اجاقگاز و یخچالی که بین فامیل دست به دست چرخیده بود، بار وانت کرد. یکه و تنها، هجرت را به دوش کشید و «زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.»

عقد بود و تابوی دوم در فامیل را همین جا شکست. ازدواج فامیلی آن هم با دخترعمو که به قول قدیمیها عقدشان را در آسمانها بستند. بعد از چندماه، خانهای به قول خودش کمی آبرومندتر گرفت و دست عروس و انیس و مونسش را هم. و زندگی مشترک در شهری غریب آغاز شد. . روغن آفتابگردان و کره نارگیل و مابقی را جوری توی قفسهها میچید که کمی بارش به چشم نیاید. به تجربه میدانست که حالا حالاها نباید توقع کارکردن کارتخوان و چرخیدن دخل و چرخش را داشته باشد. تازشم پولی میآید باید خرج توسعه دادن کسبش شود، دستگاههای جدید و محصولات جدید و الخ. روح ولی موجود سرکشیست، دو دوتا چهار تا حالیاش نمیشود. به وقتش خوب بهانه میگیرد و کاسه کوزهت را بهم میریزد. دوری از زاد و رود گاهی میکشاندش به غار درونگرایی.
اینکه زن و شوهر مریض شوند و کسی نباشد یک لیوان آب دستشان بدهد چه رسد دو روزی کار و بار آدم را بچرخاند. اینکه همسرش برای خانوادش دلتنگی کند و خودتش هم بغض قورت دهد و لب بگزد که وضع بهتری از او ندارد. اینکه اهل گشت و گذار باشد اما دیگر وقت نکند سفری برود و تفریح دندانگیری. همه و همه به شک میانداختش و به سیم آخر که بگذارد و برگردد. اینجا بود که باز همان ندای درونی در دلش زنده میشد و رویایش را مثل قاب عکس میگذاشت جلوی چشمش.

جایی متنی خواندم منسوب به محمد علی کلی بوکسور معروف آمریکایی: «وقتی پاهایت چنان خستهاند که به زور راه میروی یک راند دیگر مبارزه کن… و به یاد داشته باش مردی که تنها یک راند دیگر مبارزه میکند هرگز شکست نمیخورد.» او هم باز یک راند دیگر مبارزه میکند. بیشتر از قبل میزند به دل کار. روی کیفیت محصولاتش فوق العاده حساس است. برای روغنگیری دانه زیتون تا طارم میرود که خودش بالا سر دستگاه باشد. برای روغنگیری دانه آفتابگردان دستگاه پیشرفتهتر میخرد تا سالمتر باشد. برای عسلهایش، یکجا بار را میخرد و شرط میکند تا خودش یک نمونه سوا کند و بفرستد آزمایشگاه. برای احترام به ذائقههای مختلف، تنوع محصولاتش را بالا میبرد. به جای یک نوع کره بادام زمینی، آستانه را که کمی شیرینتر است میآورد و دستگاه جدیدتری کنارش میگذارد تا بافتش هم همه پسندتر شود.
کارش به ادویه مربوط نیست اما از بس مشتری درخواست میکند که دوره ادویه ترکیبی گذرانده تا خودش، دست به کار شود و دلش به کیفیت محصول قرص باشد. مشتریهای ثابتش هم دل قرصاند که روغنکده دنیز شیشه خرده ندارد و پشت و رویش یکیست. این روزها که کارو کاسبی دارد کم کم به رونق میافتد و دو نفر پرسنل هم در دنیز مشغولاند، فشار کاریاش بالاتر رفته. او باز هم راهحل خودش را دارد. به عادت بچگی بعضی شبها که خسته و هلاک میرسد خانه، مینشنید پای دستگاه پی اس فور. گیمنر حرفهایست برای خودش. دستههای بازی حکم پیچ زودپز را دارند، بخار فکر و خیال توی سرش را میدهند بیرون. علاقه دیگرش به وسایل کهنه و قدیمیست که بالای میز کارش هم چندتایی چیده و هر کدام قصهای دارد.

پرده سوم
دیگر با همه دلتنگیها، زندگی جدید را پذیرفته. به قول خودش که خداخواسته در مسیر علاقه و استعدادش قرار گرفته. پس همچنان میجنگد و یک راند دیگر مبارزه میکند. کسب و کارش را به بچهای مثال میزند که پوشک و شیرخشک و لباس به سایز میخواهد. «پشیمون نمیشم چون میدونم این کار رو که شروع کردم ممکنه من رو بیشتر به اون چیزی که میخوام نزدیک کنه تا اینکه بخوام دوباره برگردم و یه کاری رو انجام بدم. یه بچهای مثلا شما دو سال شیر دادی میدونی خب الان دیگه کم کم راه میفته، دقیقا این حس رو من به کارم دارم، باید دستگاهها رو بیشتر کنم، کم کم جام رو بزرگتر و…» پای هر دستگاه که میایستد و کارایی و نحوه کار با آن را توضیح میدهد، اشتیاق را در حرکت دستها و حرفهایش میبینم. مردی که ندای درونش را شنیده و برای رسیدن به رویایش دویده. توی سرم ابیات شعر سهراب میپیچد:
زندگی فهم نفهمیدنهاست
زندگی، پنجرهای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست



استان گلستان
واقعا داستان زیبایی بود .موفق باشید زوج فعال🥹🤗
عالی بود آن شالله که روز به روز موفق تر باشید🌺🌿
روابت جذاب پر احساسی بود. خداقوت
سلام، خیلی به دل نشست موفق و سلامت باشین
سلام من عاشق شهرودیارم هستم. گرگان. کاش بتونم شهامت داشته باشم وبرگردم به شهرم. موفق باشی
انشالله که کارتون همیشه پر رونق باشد
سلام وقت بخیر نوشتاری صحیح
ان شاءالله است ،در پناه خداوند داناترین باشید ان شاءالله.
موفق باشی
داستان بسیار زیبا و پر از انرژی مثبتی بود
خدا ب کارت کسب وکار و برکت بده داداش🌹