روزگار عجیبیست. در زمانهای که برای هزار تومان بیشتر یا کمتر، چه کارها که نمیشود، با کارآفرینی مواجه میشوی که به هرکاری برای سود بیشتر دست نمیزند.
به دیدار فائقه رضازاده میروی تا یک تجارتپیشهی هنرمند و یا یک هنرمند تجارت پیشه را ببینی، ولی با ترکیب عجیبی از هنر و عرفان و انساندوستی مواجه میشوی! وارد لابی هتل که می شوی، از جا بلند می شود و دستی تکان می دهد. بسیار موقر، نسبتا بلند قد، صورت کشیده و مهربان، عینکی با دسته بنفش، مانتوی بلند مشکی تا مچ پا، با طرح های زیبا و کار شده که بعدا می فهمی کار دست خودش است و در نهایت لبخند دلنشینی که سرشار از حس مادرانه است، تو را مطمئن می کند که شناختی که طی چند تماس تلفنی از این بانوی کارافرین پیدا کردی درست است: «مانیفست اصلی زندگی این آدم، تلاش برای کمک به دیگران برای پیشرفت است.»

لیوان آب سیب را روی میز میگذارد و برایت روایت میکند:
«در دهه ۳۰ در تبریز در خانوادهای مذهبی و سنتی به دنیا آمدم.از سمت پدر و مادر سیادت داشتیم و از سویی از تبار سادات حسینی میلانی بودیم و از سویی از سلالهی سادات موسوی. پدرم فرشفروشی با سابقه و معتمد مردم بود. دستی هم در صادرات داشت. زیاد به عراق میرفت و گاهی هم ما را برای زیارت با خود میبرد که طعم شیرینش را مثل باقلوا هنوز زیر دندانم حس میکنم.
کلاس ششم که بودم، پدرم یکبار برای تجارت فرش، به سفر فرانسه رفت و با وجود داشتن سه خواهر و دو برادر، چون من فرزند بزرگ خانواده بودم، مرا هم با خود برد. شبها که با پدر قدم میزدیم، من با آشنایی مختصری که از حروف لاتین پیدا کرده بودم، اسامی خیابانها را برایش میخواندم. هنوز خاطره آن شبهای زیبا پیش چشمانم رژه می رود: وزش باد پاییزی در کوچه های خلوت، تیرهای برق چوبی، باران های ملایم و کوتاه مدت و دل باختگانی که دست در دست هم کنار رودخانه قدم می زدند و گاهی پدر سریع دست من را می گرفت و تغییر مسیر می دادیم تا ادامه این قدم زدن های عاشقانه آنان را نبینم!
پدر که استعدادم را در زبان دید، مرا برای ادامه دادن این راه تشویق کرد و وقتی به ایران برگشتیم، به دلیل آنکه زیاد در فضای نامناسب بیرون از خانه نباشم، یک معلم خصوصی برایم گرفت تا در منزل آموزش ببینم. کمکم با فرا گرفتن زبان فرانسه و انگلیسی و آشنایی با امور ادارهی تجارتخانهی پدر، همهکارهی امور بازرگانی او شدم. در همان سالهای اول تحصیل، علاقه و استعدادم در هنر، کمکم هویدا میشد. مثلا اگر پرندهای روی لبهی حوض حیاط مینشست، به سرعت شروع به نقاشی میکردم و تصویری بسیار مشابه از او میکشیدم. زندگی به همین منوال ادامه داشت تا کلاس نهم که خیلی ناگهانی خودم را سر سفرهی عقد دیدم. داماد از خانوادهی آشنا و همسایهی قدیمی بود. مهندسی خوانده بود و در کار تولید و فروش قطعات خودرو بود.
به خانهی او که رفتم، مشغلهام در ارتباط با کار پدر کمتر شد و بیشتر به هنر پرداختم. شنیدید که طرف از هر انگشتش یک هنر میریزد؟ این خود من بودم!»
آرام و ریز میخندد. من هم فنجان اسپرسو را روی میز میگذارم و سری تکان میدهم و میخندم. روسریاش رو مرتب میکند و ادامه میدهد:
«مثلا یک تکه پارچه پیدا میکردم یک چیزی ازش در میآوردم. یا گلدانهای قدیمی را چنان طراحی میکردم که همه فکر میکردند کار دست یک استاد باسابقه است.
بیست سالگی را که رد کردم، روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی در پیش رو بود. چند سالی بود خانوادهی پدریام به تهران نقل مکان کرده بودند. من هم گاهی به آنها سر میزدم و حتی همراه با پسر اولم در تظاهرات شرکت داشتم تا حالی که روزی سر او شکست.
بعد از انقلاب به خاطر گسترش فعالیتهای کاری همسرم، بیشتر درگیر مشکلات کارخانه و خط تولید شدم ولی نه از هنر غافل بودم نه از عرفان.»
کلمه «عرفان» را که میشنوم، گوشم زنگ میزند. ضبط گفتگو را متوقف میکند. با اشتیاق میپرسم: «در چه حدی با عرفان آشنایی داشتید؟ اهل کتاب هم بودید؟ لطفا لابلای فرمایشاتتان، به ایننکات هم اشاره کنید.»

دستمال سبز زیبای گلدوزی شدهای از کیفش در میآورد، دور لبش را پاک میکند و دستمال را تا میکند و کنار کیف میگذارد، نفس عمیقی میکشد، به خورشید که در حال غروب کردن است، نگاه میکند و آرام ادامه میدهد:
« از همان دوران دبیرستان، علاقهی عجیبی به مباحث عرفانی داشتم. کتابهای بزرگان اخلاق را میخواندم و گاهی هم خاطرات عرفا را.
دست که روی زبری کاغذ کاهی میکشیدم، حسابی در دنیای خودم غرق میشدم. کلمات ناب عرفا روح عطشانم را سیراب میکرد. از سید هاشم حداد گرفته تا انصاری همدانی. البته بعدترها با آثار علامه طباطبایی، آقای بهجت و علامه جعفری هم دمخور بودم ولی نابترین آرامش را در دنیای کلمات سید علی قاضی پیدا کردم و به حدی شیفته شدم که هر بار به نجف میرفتم، سری هم به وادیالسلام و مزار او میرفتم. حتی گاهی که تنها بودم از همسفرانم در کاروان خواهش میکردم مرا همراهی کنند. به قدری دل و جانم با کتاب پیوند خورده بود. آنقدر کتاب میخریدم که دیگر صدای همسرم در آمده بود. بنده خدا میگفت چرا هرچه درآمد داری کتاب میخری؟ من هم برای اینکه خیلی ناراحت نشود، وقتی کتاب میخریدم، در بین ظروف داخل کابینتها پنهان میکردم و یکی یکی رو میکردم!»
آنقدر شیرین میخندد که پوست کنار چشمش جمع میشود. یک لحظه مکث میکند، انگار چیزی یادش آمده باشد. مستقیم به چشمم نگاه میکند: «پسرم! اگر بدانی یاد چه خاطرهای افتادم،تو هم میخندی!»
نگاه پرسشگرم را که میبیند، خودش ادامه میدهد:
«یک بار بعد از یک جلسه رفتم خدمت آقای فاطمینیا. قضیهی زیاد کتاب خریدن و ناراحتی همسرم را گفتم و خواستم حاج آقا برایم دعا کنند که این روش از سرم بیفتد. حاج آقا دستشان را به سمت آسمان بالا بردند و گفتند: «خدایا! آتشش را زیاد کن!» گفتم: »حاج آقا! من میگم خسته شدم ولی شما…»گفت: برو دخترم، برو که برایت دعای خیر کردم.»
من هم به یاد لبخندهای شیرین استاد فاطمینیا، گوشهی پلکم تر شد و گفتم: «بله، خدا رحمت کنه استاد را.»
گلویی صاف کرد و ادامه داد:
«رشته های مختلف هنری را تجربه کردم و شکر خدا در همه موفق بودم ولی انگار در هیچ کاری دلم قرار نداشت و با وجود موفق بودن، خیلی جدی آن را پیگیری نمی کردم. تا این که یک شب به مراسم عروسی دختر یتیمی که لباس عروسش را خودم رایگان دوخته بودم؛ دعوت شدم. به قدری حال زیبای آن دختر حس خوب و انرژی مثبت به من تزریق کرد که حس کردم این همان کاری بود که دنبالش بودم.
پس با جدیت بیشتری ادامه مسیر دادم. خلاصه که کارم رونق گرفته بود و مشتریهای کارم بسیار راضی بودند. چون پسر دومم به دنیا آمده بود دیگر در خانه کار میکردم. چند شاگرد هم آورده بودم ولی نمیدانستم همانقدر که مشتریانم خوشحال هستند، رقبایم ناراضی هستند و از شدت حسادت، چه تهمتها که به من نزدند و چه مشکلاتی با اداره اماکن برایم درست نکردند.
یک بار ظهر جمعه زنگ خانه را زدند. دختر جوانی بود و با حالت التماس از من خواست تا فردا شب که عروسیاش است، برایش لباس عروس آماده کنم. من گفتم که روز جمعه، متعلق به خانواده است و کار نمیکنم. آنقدر اصرار کرد که قبول کردم. گفتم فقط الان وقت ناهار است. برایش غذا آوردم و گفتم تا تو بخوری من هم با خانواده ناهار میخورم و میآیم پایین کنار تو.
یک ساعت بعد پایین آمدم و سوزن دست گرفتم که کار را شروع کنم، که ناگهان دختر با اشک خودش را در آغوش من انداخت و بعد از چند دقیقه که توانستم آرامش کنم، شروع به حرف زدن کرد:
من کارمند اداره اماکن هستم. چندین گزارش از شما رسیده بود که دامادها را به خانه راه میهید و حتی در اتاق پرو یک در مخفی دارید که آنها را آنجا پنهان میکنید! این یک ساعت که گذشت اولا مهمان نوازی شما را دیدم ثانیا اتاق کار شما را دیدم که قرآن بزرگتان روی میز باز بود و سجاده کنار آن پهن. تمام خانه را هم گشتم و هیچ موردی نبود. حالا تو رو خدا من را حلال کنید.
حالا من نمیدانستم بخندم یا گریه کنم! خلاصه که خود رییس اداره اماکن فردایش تماس گرفت و از من عذرخواهی کرد و گفت از این به بعد هر کس از شما بدگویی کند، من خودش را جریمه میکنم.
به هرحال مشکلات حل شد ولی ظاهرا روی خوش دیدن و حالت عادی داشتن، برای هنرمندان خیلی مقدر نشده است. همسرم که کارش را گسترش داده بود، موافقت اصولی برای تاسیس یک کارخانه را گرفته بود و برای پیگیری این امر، در اوایل دهه هفتاد، ما راهی تهران شدیم و تا سالها کار هر روز من پاسکاری شدن بین ادارات مختلف بود و باور نمیکنید که بعد از چند سال دوندگی، آخر سر هم فقط در ازای گرفتن امتیاز ثبت آن محصول و خط تولیدش و بخشیدن درصد کمی از سهام به ما، مجوزهای لازم صادر شد و حتی در اثر همین تاخیرها نتوانستیم از تسهیلات بانکی استفاده کنیم.
دوست ندارم از تلخی ها برایت بگویم فقط دوست دارم بدانی من هم کم زمین نخوردهام. از تولیدات هنری مختلف که جواب خوبی از آن نگرفتم تا برخورد با کلاهبردارانی که از اعتماد من سوء استفاده کردند. از بدقولی برخی مشتریان خارجی که از کم اطلاعی من نهایت استفاده را بردند تا حسادت رقبای داخلی که حتی آدم می فرستادند تا پیش مشتریان از من بدگویی کنند و در نهایت هم که همین کارهای صنعتی و کارخانه همسرم که سختی های راه من را پیر کرد. پیر ولی نه خسته و ناامید. حالا بگذار از مسیری که پیش گرفتم تا بعد از این زمین خوردن ها، از جا بلند شوم، برایت بگویم.

کمی که کارها روی ریل افتاد، دوباره تصمیم گرفتم به جوششهای درونم مجال بروز بدهم. درست است که صبحها مشغول نگهداری از همسرم در دوران بیماریاش بودم و بعد از ظهرها هم به رسیدگی به امور تحصیلی پسرهایم میگذشت، ولی شبها را همزمان با کتب عرفانی و آفرینش هنری سپری میکردم و این روال هنوز هم ادامه دارد. تا جایی که بعد از سفر حج تمتعی که ده سال قبل داشتم، دوستانی در کشورهای دیگر پیدا کردم و سالهاست کتب مختلف عرفانی و حتی اعتقادی را به زبانهای عربی،ترکی، انگلیسی و فرانسوی ترجمه میکنم و به صورت فایل صوتی برایشان میفرستم.
در زمینهی هنر نیز در هر عرصهای وارد شدم. از طراحی و دوخت لباس عروس و مجلسی تا تور اتاق خواب و کودک و کار بر روی چوب و نقره و نقاشی. حتی روزی در عراق از یک کاسهی خالی سالاد، چنان یک لوستر زیبا ساختم که یک تاجر عراقی که در هتل ما حضور داشت، شیفتهی آن شد و اصرار داشت برای تولید انبوه آن قرارداد ببندیم.»
کمکم آثار خستگی در چهرهاش هویدا میشود. از سویی تصمیم نداشتم او را اذیت کنم و از سویی دلم میخواست از حال و روز امروزهاش با خبر باشم. گفتم:
« واقعا چه سرگذشت شگفت انگیزی! ممنونم که این روایت دلنشین را با ما به اشتراک گذاشتید تا بقیه هم مسیر زندگی هنرمندی که این آقرینشهای زیبا را داشته، بدانند. با توجه به اینکه دیگر زمان زیادی از وقت گفتگوی ما باقی نمانده، ممنون میشوم هم از فعالیت اصلی این روزهایتان برایم بگویید و هم از دلیل قبول دعوت ما برای گفتگو.»
گره روسریاش را مرتب کرد و آرام و شمرده پاسخ داد:
«اول، جواب سوال دومت را میگویم. ببین پسرم! من به این دلیل باسلام را بیشتر از فضاهای کسب و کار دیگر دوست دارم، که امکان تعامل با مشتری را فراهم میکند. من هنرمند هستم نه صرفا فروشنده محصولات هنری. دوست دارم با مخاطبم حرف بزنم و خودم حس و حالش را بدانم.
باور نمیکنی وقتی زنی روستایی از زاهدان نیمهشب پیام میدهد و دلیل نرسیدن مرسولهاش را از من میپرسد، آن هم با فارسی دست و پا شکسته، من میتوانم خیلی ساده بگویم بعد از ارسال، دیگر مسئولیت آن با اداره پست است نه من، ولی با او همدلی میکنم و قضیه را تا آخرش پیگیری میکنم چون این حس انسانی را دوست دارم. اما دربارهی کارهای من.

بعد از سالها کار، دیگر الان گزیدهکار شدهام. مثلا طراحی تور لباس عروس را به خانمهایی که قبلا آموزش دادهام، میسپارم و بعد از آن خودم روی تورها کار میکنم. الان بیشترین فعالیتم با گروهی از زنان خود سرپرست است که بین آنها، همسران شهدای مدافع هم حضور دارند. گروهی از بچههای جهادی تعدادی چرخ خیاطی تهیه کردهاند و این خانمها مشغول دوختن کیفهای پارچهای هستند که در نهایت خودم روی کارهای هنری را بی هیچ چشمداشتی انجام میدهم که برای فروش آماده شود.»
به ساعتش که نگاه میکند، میفهمم که وقت رفتن است. گرچه هنوز شعفم از دیدن این انسان عمیق و چند بعدی را هضم نکرده ام. به سرعت مروری کوتاه از صحبت های امروز در ذهنم انجام می دهم و دیدگاه ابتداییام از او را این گونه تکمیل می کنم:
این زن از کمک به دیگران لذت می برد و این هدف را از مسیر ایجاد ارتباطات انسانی دنبال می کند و به همین دلیل است که خودش صراحتا دلیل دلبستگی اش به باسلام را همین فراهم کردن بستر ارتباط با مردم عنوان می کند.
مشغول جمعکردن وسایلم هستم که میگوید:
«ای وای! ببخشید. آنقدر گرم حرف زدن شدم که یادم رفت بستهی شکلاتی که آوردید را باز کنم.»
لبخند میزنم:
«نفرمایید، خاطرات شما، شیرین ترین دستاورد من از این دیدار بود.»
تشکر میکنم و راه میافتم. دیگر همهجا تاریک شده و اولین باران پاییزی، شیشهی پنجرهها را شستشو میدهد و من با خودم میگویم که نه تنها به عنوان راوی، بلکه بعد از این به عنوان یک هوادار پر و پا قرص، مخاطب محصولاتی هنری بانویی خواهم بود که بعد از سالها خوانش آثار عرفانی، آموخته که روابط انسانی متاعی ارزشمندتر از کمی سود بیشتر است.



استان تهران
خیلی جالب بود وآموزنده
خیلی جالب بود ، ان شاالله همشهری سلامت باشن
سرگذشت بسیار جذاب ، پر چالش و آموزنده ای بود. هم قلمِ راوی روان و شیوا بود هم سرگذشت این بانوی هنرمند پر از نکات ریز آموزنده. بسیار از مطالعه این سرگذشت لذت بردم و استقامت و پایداری این بانوی هنرمند و عارف رو سرلوحه زندگی خودم قرار میدم. برای ایشون آرزوی آینده ای درخشان و پر از موفقیت و سلامتی آرزومندم. در پناه خدا باشید.
نوشته ی زیبای بود
وقتی سرگذشت یک انسان متعالی با قلم روان و تاثیرگذار یک حرفه ای اهل دل ترکیب بشه واقعا خواندن داره! تشکر
ممنون سرگذشت زیبایی بود
عالی هستید
سلام. مهارتهای زندگی اش بیشتر از هنرهای دستی اش انسان را مجذوب می کند.خیلی عالی بانوشتاری زیبا ودرخور انتقال تجارب را انجام دادید.واقعا از این سرگذشت لذت بردم .امیدوارم جامعه ما قدر وارزش این هنرمندان وهنرشان را درک نمایندوسرمشق قرار دهند.
چقدر جذاب و دوست داشتنی هستند
واقعا عاشق شنیدن زندگینامه انسانهای موفق هستم نمیدانم چرا و چگونه ،
همه کاربلد هستم ولی هیچی نشدم
بسیار لذت بردم.