قالو بلی


|

|

11,255

قالو بلی

زمان مطالعه: 1 دقیقه

لحظه‌ای که بله را گفتم این جای ماجرا را نخوانده بودم. نمی‌دانستم به همه چیز دارم بله می‌گویم. بعد از خواندن خطبه عقد، رو کردم به مصطفی گفتم: «همه جوره کنارتم. تا آخرش» آن‌موقع نمی‌دانستم گوش فلک تیز شده است و روزی چشم در چشمم می‌شود و پوزخندش را حواله‌ام می‌دهد. صدایش را بم می‌کند که: «مگه خودت نگفتی که همه جوره کنارشی؟ تا آخرش؟»

اما من فکر می‌کردم آخرش آن‌جاست که باید با مشکلات اقتصادی طلبگی دست و پنجه نرم کنم. نهایتش چند سال کمتر می‌خوریم. خوبی‌اش اینست که بی‌دردسر، مصطفی می‌رود و درس می‌خواند و درس می‌دهد و برمی‌گردد.

نمی‌دانستم مصطفی آدم یک‌جا نشین نیست. همان اول طلبگی خانه را به دوش‌مان گذاشتیم و زدیم به دل روستا. سه سال از ازدواج‌مان بیش‌تر نگذشته بود. شد امام جماعت روستا. هم امام جماعت بود هم راننده سرویس مدرسه بچه‌ها. می‌گفت: «خب من که دارم این مسیرو میرم این بچه‌ها رو هم می‌رسونم مدرسه»

یک روز مشغول تفت دادن سبزی بودم که دیدم شال و کلاه کرده. یک لباس کهنه پوشیده بود. شلوار گشاد قهوه‌ای به پایش کشیده. یک چفیه هم به سرش بسته بود. سر تا پایش را زیر نگاهم رد کردم و با خنده پرسیدم: «با این تیپ و قیافه مجلسی کجا عازم هستین؟»

به آینه قدی دم در نگاهی انداخت و سینه سپر کرد: «چمه مگه؟ خیلیم بخواه». صدای در را که شنیدم فهمیدم آمده‌اند دنبالش. «آشیخ مصطفی، آشیخ اومدی؟» مصطفی به سمتم برگشت. «مشهدی حبیبه، پیرمرد کس و کارش از روستا رفتن کسی رو نداره. برم سر زمینش یه دستی برسونم یه بیلی بزنم تا غروب برمی‌گردم.» چشمم به سبزی‌های سرخ شده قفل شد. می‌خواستم برای ناهار قورمه‌سبزی بار کنم. حالا که مصطفی می‌رفت باید قید قورمه‌سبزی را می‌زدم. انگار فکرم را خوانده باشد. قبل از این‌که در را پشت سرش ببند، ایستاد. سرش را از داخل شکاف در داخل آورد: «شب یه قرمه‌سبزی مجلسی واسه یک شوهر مجلسی بار می‌ذاری دیگه؟»

شده بود همه کاره روستا. راننده بود. کشاورزی می‌کرد. در کنار همه این‌ها امام جماعت هم بود. یک بار با محمدبیک داشت از در مسجد بیرون می‌آمد. پیرمرد صبح و ظهر و مغرب سر ایوان مسجد قد علم می‌کرد. کلاه نمدی سفیدش را به سر می‌کشید. آستین‌های تا زده‌اش را پایین می‌داد و اذان می‌گفت. شده بود یار غار مصطفی. از همه جا می‌گفت. از خدا بیامرز حاج خانوم که از وقتی رفته تنها مانده. از این‌که بچه‌ها کنارش نیستند گلایه داشت. ته دلش خوش‌حال بود دخترش پیشش مانده و در کارها کمکش می‌کند. نماز که تمام می‌شد تا در خانه ما قدم به قدم با مصطفی می‌آمد و شرح زندگانی می‌داد.

یک روز من هم مسجد رفته بودم که دیدم بعد از نماز محمدبیک کنار مصطفی ایستاده. منتظر بود سوال‌های اهالی و جواب‌های مصطفی تمام شود. پیرزنی جلو آمد. موهای جوگندمی‌اش از زیر چادر گل‌گلی‌اش بیرون زده بود. پشتش خم برداشته بود. یک کیسه از زیر چادرش معلوم بود ولی نمی‌فهمیدم داخل کیسه‌اش چیست. از بین مردها و زن‌هایی که دور مصطفی بودند رد شد و خودش را به او رساند. گوشه عبایش را کشید: «آشیخ آشیخ» مصطفی سرش را پایین‌تر آور و پیرزن را دید. از همه عذرخواهی کرد و رو به پیرزن گفت:

«چی شده مادر؟ در خدمتم.» پیرزن دو گوشه چادرش را به دندانش گیر داد و کیسه را روی زمین گذاشت و درش را باز کرد. بعد چادرش را از بین دندان‌ها رها کرد رو به مصطفی گفت:«آشیخ اینا عنابای خودمه. آوردمش پیش تو که واسم بفروشی. من دیگه جونی ندارم بخوام خودم کاری کنم.» مصطفی کیسه را برداشت و با محمدبیک به سمت خانه رفت.

از آن روز هر دفعه با کیسه‌های زرشک و زعفران و زرشک پیدایش می‌شد. غرفه باسلامی که از قبل داشتیم و خاک می‌خورد را فعال کردیم و محصولات اهالی را داخلش می‌گذاشتیم. کاری نبود که نکند. همه تا به مشکلی می‌خوردند با انگشت خانه ما را نشان می‌دادند. بعد خودمان هم مشغول شدیم. کم‌کم غرفه باسلام‌مان رونق گرفت. فروش‌مان بالا رفت. محصولات ارگانیک بودند و مشتری یک بار که می‌گرفت اعتمادش جلب می‌شد.

گاهی پیش می آمد که مصطفی ماموریت بود. خودم می نشستم پشت فرمان و سفارش‌های نزدیک را تحویل مشتری می‌دادم. تعداد دنبال‌کننده‌هامان بالا رفته بود. ۲۰۰۰ نفر شده بودند. دیدیم این یکی گرفته است یک غرفه دیگر هم زدیم و اسمش را گذاشتیم ابوجواد. پدر جواب بود دیگر. سوغات بیرجند دست مردم می‌دادیم. بعد فامیل‌ها به خط شدند که برای‌شان غرفه بگیریم در باسلام. اهالی روستا هم دیگر باسلام شناس شده بودند و دل‌شان به فروش محصولات‌شان در باسلام خوش بود.

روزی که قرار بود بار و بندیل‌مان را جمع کنیم و از گوشه‌علیا برویم، اهالی پشت سرمان اب ریختند. اشک به چشمان‌شان نشسته بود. به چشم‌های من و مصطفی هم. خو گرفته بودیم و دل کندن سخت بود. پیرزن رب خانگی برای‌مان آورده بود. محمدبیک تربت کربلا را داخل دستمال کاغذی ریخته بود و توی جیب مصطفی گذاشت. برای بچه‌ها لواشک آورده بودند. صندوق عقب ماشین پر از سبزی و عناب و گل نرگس شده بود. خداحافظی کردم و توی ماشین نشستم. نمی‌خواستم دل کندن را سخت‌تر کنم. هرچه بیشتر حرف می‌زدم و اشک‌هاشان را می‌دیدم دلم بیشتر هم می‌خورد.

رخش‌مان را زین کردیم به سمت تفتان. تفتان در دل سیستان و بلوچستان بود. می‌رفتیم بین آن‌هایی که خیلی از هم دور بودیم. فرهنگ و لباس پوشیدن و تعامل‌شان همه از ما دور بود. حتی اسم بچه‌هاشان. نمی‌دانستم چه‌طور باید بین‌شان زندگی کنم. کار مصطفی هم این‌جا پر دردسر بود. منتقل شده بود به یک پاسگاه در شهرستان تفتان.

حوالی ظهر رسیدیم. به محض ورودمان به شهر میخ زمین شدیم. چیزی توی دلم تکان خورد. شهر را با دود برای‌مان آذین بسته بودند. یاد حرف مامان افتادم. وقتی گفتم داریم سمت تفتان می‌رویم ابرو در هم کشید:«غصه می‌خوردم برای قم رفتنت. حالا باید دم به دقیقه چشم و گوشم به خبر باشه که کجا رو زدن.» نگاهی به مصطفی کردم. آرام بود. به سمت ‍‍‍پاسگاه راه افتادیم. برادرم علی هم چند وقتی می‌شد در همان پاسگاه به نیروها ملحق شده بود.  

یک اتاق کوچک همان‌جا در اختیار ما گذاشتند. سیم خاردار دور پاسگاه کشیده بودند. انگار هر قدم داشتیم خودمان را دره مرگ می‌انداختیم. آن به دود اول ورودمان و این هم به سیم خاردارهای دور خانه‌مان. مصطفی داشت وسایل را پیاده می‌کرد که صدایش زدند. جواد هم بدو پشت سر بابایش دوید.

مشغول چیدن اسباب اثاثیه بودم که دیدم جواد نفس‌نفس‌زنان سمتم آمد. عرق به گوشه پیشانی‌اش نشسته بود. بریده بریده گفت: «ما…مان. ما….مان کلانتری رو زدن. می‌خوان پاسگاه رو هم بزنن.» این‌دفعه خنده‌ام گرفت. خنده‌ای از سر حرص. از سر ناچاری. مثلا می‌خواستم به اعصابم مسلط شوم. زیر لب گفتم: « گل بود به سبزه نیز آراسته شد.». اسباب ضروری را چیدیم و زندگی جدید را شروع کردیم. گوشه اتاق یک کمد دیواری بود. مصطفی می‌گفت: «ما همه رزمنده‌ایم و این کمد هم پناهگاه. وضعیت قرمز شد باید بپریم تو کمد.» بازی‌اش با بچه‌ها شده بود کمدبازی.

می‌خواست ترس بچه‌ها بریزد و در عین حال یادشان دهد چه‌طور توی بزنگاه از پس خودشان بربیایند. بعد هم می‌گرفت تخت می‌خوابید. چنان خوابش می‌برد که فکر می‌کردی دور از جانش جانی در بدنش نیست. من اما خوابم نمی‌برد. گوش تیز می‌کردم و زیر لب صلوات می‌فرستادم تا دم صبح. اذان را که می‌گفتند نماز می‌خواندم و کم‌کم چشم‌هام گرم می‌شد.

هوا سرد شده بود. هیچ وسیله گرمایشی داخل اتاق نداشتیم. گاز که هیچی حتی آب هم نداشتیم. اصلا آن‌جا لوله‌کشی نداشت. آب از چاه می‌آوردیم. مصطفی کرسی المنتی خرید. لباس روی لباس می‌پوشیدیم و می‌خزیدیم زیر کرسی. بچه‌ها زیر کرسی مشق‌شان را می‌نوشتند و بازی می‌کردند. من هم همان زیر هم شکم‌شان را سیر می‌کردم. بعد از شش ماه مصطفی گفت: «یه خونه گرفتم داخل شهر. از این‌جا بریم. خیلی تهدیداشون جدی شده.». بار و بندیل‌مان را سوار ماشین کردیم و به سمت خانه جدید راه افتادیم.

همان شب پاسگاه را زدند. داداش علی هم توی همان پاسگاه کشیک داشت. دل توی دلم نبود. خبر زدن پاسگاه را که دادند زانویم سست شد. روی زمین افتادم. فکر کردم قلبم نمی‌زند. علی توی پاسگاه بود. چه خاکی باید به سرم می‌کردم. مصطفی به علی زنگ زد. هرچه گوشی را نگه داشت علی جواب نداد. پاسگاه را گرفت. صدای ضربانم را می‌شنیدم. اسب می‌تاختند توی قلبم انگار. باز هم کسی جواب نداد. مصطفی گوشی را دستم داد و گفت: « زنگ بزن به خانومای همسایه پشت پاسگاه.» شماره یکی‌شان را پیدا کردم. با اولین بوق جواب داد:‌ «سلام حال‌تون خوبه؟» حالش خوب بود. انگار نه انگار کنار گوشش انفجار شده. « تو که جستی. دیدی بالاخره پاسگاه رو زدن؟» می‌خندید. پرسیدم: « از علی خبر نداری؟ جواب نمیده.» با همان خونسردی گفت: «همه خوبن. علی هم خوبه. فقط یه نفر زخمی شده که بردنش بیمارستان. نگران نباش.» نگران بودم. بند بند دلم داشت از هم پاره می‌شد. زیر لب والله خیر حافظا می‌گفتم. بالاخره علی زنگ زد. صدایش را که شنیدم خون در رگ‌هام راه افتاد.

حالا چند وقتی هست برگشته‌ایم بیرجند و چسبیده‌ایم به غرفه‌های عناب و زرشک‌مان. هنوز هم گاهی مصطفی ماموریت می‌رود و تا برمی‌گردد لبم به ذکر است و دل توی دلم نیست. یک قالو بلی گفتم و تا آخر هم پایش هستم.

24 محصول
2,737 فروش
استان خراسان جنوبی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

43 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رضا عیوضی
10 ماه قبل

و از آن روز که در بند تو ام… آزادم.

مصطفی
11 ماه قبل

ماشاالله به آقامصطفی و خانمش.
عاقبتتون بخیر

محمدی
11 ماه قبل

ان شاالله عاقبت بخیر باشید و در پناه اهل بیت رزق روزی تون افزون

جواد رجبی
11 ماه قبل

دمت گرم آقامصطفی خداخودتوخانوادتوبرات حفظ کنه
خاطرات شمال محاله یادم بره

ح
11 ماه قبل

خیلی جالب بود ، آفرین به تلاش این زوج

رضا
11 ماه قبل

سلام چقدر خوشم اومد از صبر شما
انشاالله خدا همیشه پشت و پناه خودتون و کل خانواده تون باشه

مصطفی
پاسخ به  رضا
11 ماه قبل

سلام خیلی ممنون از دعای قشنگتون ان‌شاالله شما هم سالم‌ باشین

محدثه
11 ماه قبل

روایت جالب و هیجان‌انگیزی بود خداقوت

مهدی حسینی
11 ماه قبل

خدا یارو نگهدار خانواده محترمتون باشه

مصطفی
پاسخ به  مهدی حسینی
11 ماه قبل

سلام ممنون عزیز انشاالله شما هم سالم باشین

سارا
11 ماه قبل

نوشته ی زیبایی بود
خدا خودش همه رو از بلا ها حفظ کنه

مصطفی
پاسخ به  سارا
11 ماه قبل

ممنونم انشاالله خداوند تمام خدمت کنندگان به نظام رو تمام سربازان آقا امام زمان رو از شر دشمنان داخلی وخارجی حفظ کنه

زینب
11 ماه قبل

سلام واقعا خسته نباشی میشه در این زندگی به شما گفت بانوی روزهای سخت افرین به شما در هرشرایطی همسرتونو تنها نگذاشتین .خدا به مالتون وکارتو برکت بده اشاالله

مصطفی
پاسخ به  زینب
11 ماه قبل

سلام سلامت باشین ممنونم از دعای قشنگتون

پرش به بالا
43
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x