دو مرد جوان وارد مغازه ساعت فروشی شدند. جوان هیکلیتر روبهروی مغازهدار ایستاد. با انگشت اشاره راست، ساعتی طلایی را در ویترین، نشان داد. فروشنده برگشت، ساعت را بیاورد. اما دستهای قدرتمندی دور گردنش قفل شد و گلویش را فشار داد. آن قدر که نفسها و ثانیهها به شمارش افتادند. خفتگیر دو ضربه از کنار به گلویش وارد کرد.
جوان دیگر، از کوله پشتی برزنتی، قمهایی بیرون کشید. مغازهدار فهمید، قصد بیهوش کردنش را دارند. وانمود کرد که بیهوش شده. میخواست سرنخی، اسمی، شماره پلاکی ازشان بدست بیاورد. توی آن لحظات حساس فقط از خدا، کمک میخواست. دزدها او را روی زمین انداختند. شکم کوله پشتی مشکی را، برای بلعیدن ساعتهای ویترین باز کردند. قلب مغازهدار مثل ساعتهایی که مشت مشت روی هم میریختند، پر از خط و خش میشد. زیر لب مدام خدا را صدا میزد. خدا هم صدایش را شنید. زمانی که دزدها خواستند، بیرون بروند و در را رویش قفل کنند. قفل در، همان لحظه خراب شد. همین به مغازهدار کمک کرد، بتواند دنبالشان برود. توی کوچه سر و صدا راه بیندازد. به خاطر سرمایهاش قید جانش را بزند. کوله را از آنها بگیرد و فراریشان بدهد. کاری که همسایهها از ترس سلاح سرد، نتوانستند انجام دهند.
حالا من و همسرم جلوی همان مغازهدار نشسته بودیم و با تک تک سلولهای شنواییمان به حرفهایش گوش میدادیم.

« دوسال پیش این اتفاق برامون افتاد و همین باعث شد بساط فروش حضوری رو تعطیل کنیم. الان حتی از «دیوار» هم برامون مشتری میاد. ساعت رو میبرم جلوی در توی کوچه. این طوری هم برای ما و هم برای مشتری راحتتره. قبلها مشتری میومد داخل به خاطر تنوع زیاد گیج میشد. الان توی وقت هردوطرف صرفه جویی میشه. مشتری یک ساعتی رو دیده و پسندیده، ما هم همون رو بهش تحویل میدیم.»
فکر میکنم پس برای همین، کارهای فروش را در یک واحد آپارتمان، به صورت چراغ خاموش انجام میدهند. درست برخلاف تصور ما، وقتی که از بین پاساژها و مالهای سعادتآباد به سمت مقصد میآمدیم و طبق آدرس، دنبال یک ساعتفروشی، در طبقه اول یک پاساژ می گشتیم.

آقای آلادگران حباب افکارم را میترکانند و ادامه میدهند: «بعد از دزدی که ازمون شد، هشت ماه توی کارمون وقفه افتاد و کار رو به صورت غیر حضوری تغییر دادیم.»
همسرم روی مبل جابهجا می شود: «ای وای! چون شما کارتون کالای لوکس و قیمتی هست. باید خیلی مراقب باشین. دوربین مداربسته نصب کنید. دزدگیری که صداش دربیاد. در برقی»
نگاهی به آقای آلادگران میاندازم. انگار پرتقال را با پوستش گاز زده باشند. چهرهشان درهم شده. حس میکنم گفتن از جزئیات حادثه، حالشان را بد کرده. تا همین جایش هم، شنیدن ماجرای دزدی را مدیون یادآوری و اصرار خانم قدسی (ادمین فروش) هستم.

نمیخواهم بیشتر از این، هر دو را اذیت کنم. فرمان گفتگو را میچرخانم سمت دیگری. ازشان در مورد نحوهی شروع کار میپرسم. لبخند دوباره به صورتشان برمیگردد. می گویند از بچگی، به ساعت مچی علاقه داشتند. بعد از کنکور برای یک مهمانی، یک ساعت مچی طوسی از بازار میخرند. همان ساعت را از مغازههای دیگر قیمت میکنند و متوجه اختلاف زیاد بینشان میشوند و همان ساعت را با قیمت بالاتری در دیوار میفروشند. بعد از آن، از فامیل و اطرافیان میخواهند، اگر قصد خرید ساعتی را داشتند به او بگویند تا برایشان تهیه کند. دفعه بعد با پنج سفارش، پیش یکی از واردکنندههای اصلی در بازار میروند. این بار قیمت، از آن چیزی که فکر می کردند هم، پایینتر میآید.
با اسم بازار، پرت میشوم به دوران عقدم و راسته ساعت فروشها. روزی که با همسرم، برای خرید ساعت ست عروس و داماد رفته بودیم و از همان مغازههای ابتدایی راسته، بدون معطلی، ساعت دلخواهمان را با قیمت مناسب خریده بودیم.
خانم قدسی سینی چای را روی میز میگذراند. سوال می کنم:«چند سال هست با هم کار میکنید؟ توی کار چه طوری هستن؟»
خانم قدسی جعبه شیرینی را جلویمان میگیرند و با لبخند جواب میدهند: «حدود سه سالی هست، ولی خب از ده سال پیش با هم آشنا بودیم. آقای آلادگران خیلی مشتری مدارن. خیلی، خیلی. حتی اگر مشتری بدخلقی کنه، ایشون باهاشون خیلی خوب صحبت میکنن. گاهی برامون پیش اومده، برای یک ساعت سیصد، چهارصد تومنی سه چهار روز باهاشون صحبت کردن. گاهی دیگه من میبرم و نمیتونم جواب بدم. بهشون میگم خودتون صحبت کنید.»

خانم قدسی دست روی پیشانی میگذارند و تعریف میکنند؛ اولین روز همکاریشان، یک صفر از قیمت ساعتی را کم گذاشتهاند. مشتری هم بلافاصله آن را خواسته. آنها هم به رسم مشتری مداری آن ساعت را فروختهاند.
آقای آلادگران خودشان بدون سوال، مصاحبه را پیش میبرند و به صحبتهای قبل برمیگردند. احساس میکنم دارم با یکی از آشناهایمان معاشرت میکنم.
_ برای خرید اون پنج تا ساعت اول، گوشیم رو فروختم و وام گرفتم. پدرم هم برای ضمانت به واردکننده چک داد.
همسرم انگار بحث به جایی که دوست داشته رسیده باشد، با کنجکاوی میپرسد: «پس حامیتون پدرتون بودن؟ کار پدرتون آزاده؟»
توضیح میدهند که پدرشان در کار قطعات صنعتی هستند. خیلی هم اصرار داشتهاند که تک پسرشان، وارد همان شغل شود. اما علاقهی پسر سمت دیگری بوده. سمت کار موسیقی و فروش مجازی.
می گویند به غیر از پدر، دوستان و اطرافیان هم، با خرید ساعتهای اول حمایتشان کردند. مثلا یکی از دوستانشان، هم ساعت خریده و هم در مدرسه تبلیغش را رفته. و با قول قسطی بودن ساعتها، چند نفر را جزو مشتریها کرده است.

نور توی چشمهایشان بیشتر میشود و گوشه چشمها چین میافتد. انگار شیرینی خاطرهایی زیر زبانشان میرود. از اولین نفری که برای خرید مجازی بهشان اعتماد کرده، میگویند. این که نه سال پیش، صفحه اینستاگرام داشتند. عکس ساعتهای بازار را درون صفحهشان میگذاشتند تا دوستان و فامیل بدانند، چه ساعتهایی برای فروش دارند. آن زمان اینستاگرام تازه آمده بود و اصلا چیزی به عنوان فروش مجازی مرسوم نبوده. یک آقایی از شهرستان بهشان پیام میدهد که فلان ساعت را میخواهد. شماره کارت میگیرد و مبلغ را پرداخت میکند. کاری که برای آقای آلادگران، اصلا قابل باور نبوده. این که میشود، به صورت اینترنتی هم، فروش داشت.
از آنجایی که جزو اولین صفحههای فروش مجازی بودند. دشواری هم داشتند. مثل این که از شهرستان برایشان رسید جعلی میفرستادند و ساعت را تحویل میگرفتند. پست هم آن زمان، سیستم پرداخت در درب منزل نداشته. چندبار پیش آمده، زمان تحویل ساعت خفت گیریاش کردهاند و پول ساعت را ندادهاند. یا همان اوایل کار، آشناها قسطهایشان را خیلی دیر میدادند یا به طور کل فراموش میکردند. آن وقت او میمانده و پولی که برای خرید مجدد ساعت از بازار نداشته.
از خانم قدسی میپرسم:
_ بیشتر مشتریهاتون آقا هستن یا خانم؟
+ ما بیشتر تو حوزهی ساعت مچی مردونه فعالیت میکنیم. ولی خب، بیشتر خانمها این ساعتها رو کادو میخرن. اکثرا خانمها هم با خرید اینترنتی راحتترن و آقایون با خرید حضوری.
همسرم با لبخند و نگاه معناداری به آقای آلادگران میگویند: «پس روز مرد باید پرفروشترین روزتون باشه.» لبخند همسرم به همه سرایت میکند.
_ بله. البته پنج شش روز اول عید هم، فروش زیادی داریم. تقریبا فروشمون هفت یا هشت برابر میشه. تازه نسبت به اسفندی که فروشمون توش خیلی خوبه.
حرفشان یک جمله از مایکل شوماخر را توی ذهنم تداعی میکند: «وقتی همه ترمز میکنند، من گاز میدم.»
خانم قدسی توضیح میدهند که علت فروش خوبشان، هم به خاطر قیمت پایین و هم گارانتی شش ماهه، روی تمام ساعتها است و این که چابکی در ارسال هم دارند. به این صورت که کارهای پرفروش را از قبل بسته بندی میکنند. و زمان سفارش فقط نام شخص و آدرس را روی بسته میزنند. همین باعث ارسال سریع و روزانهی بستهها به مقصد میشود.
نوبت به سوالی رسیده که مدام هلش دادهام آخر صف. و او مثل یک بچه تخس مدام بالا و پایین پریده تا توجه من را از سوالات مهم دور کند. رو میکنم به آقای آلادگران: «ببخشید آلادگران یعنی چی؟»
_ من خودم اتفاقا خیلی دنبال ریشه این فامیلی گشتم. متوجه شدم خیلی قدیمیه. به چند هزار سال پیش برمیگرده. “آلاد” به معنای روح و روان بوده. آلادگران هم کسانی بودن که اون زمان به روح و روان می پرداختن. یک جای دیگه هم خوندم، یک قومی بودن که کار کشت زیتون انجام میدادن.


استان تهران
بله
سلام
ممنونماز جناب الادگران
یاد گرفتمبرای ارسال سریع از قبل میشه بستهبندی کرد
یا اجازتوناز تجربتوناسنفاده میکنم
ممنونم
مصاحبه هم عالی بود
سلام شما قاب و دسته جی شاک موجود دارین
بله دوست داشتم این مصاحبه دلچسب و روان بود ممنون از راوی و نویسندگانش.
الهی بمیرم اینقدر آدم دلش میگیره اینطور متن هارو میخونه و لی خوشحال شدم تا آخر متن رو خوندم خدا رو شکر که الان کسبتون سر پا شده
جملات خوبی بود و از جملات اول بسیار ناراحت شدم ولی اون جاهاییکه گفت کارم را شروع کردم و بسیار پرفر ش بود خیلی خوشحال شدم
سلام.احسنت به پشتکار و خلاقیتتون.
روایت خوبی بود👌👌
خیلی لذت بردم
امیدوارم پر روزی باشید
انشاالله خدا بهتون سلامتی ، خوشبختی و موفقیت عطا کنه
انشاالله همیشه پر روزی و پر برکت از طرف خداوند مهربان باشید