صدای قلقلِ آب داخل سماور، سکوتِ سرصبحِ آشپزخانه را میشکند. در قوطیِ چای میوهای را باز میکنم و چند پیمانهای میریزم داخل قوری. یک قاشق مرباخوری از عسل را پهن میکنم روی نان تستِ کرهمال شده، و برای چندمین بار حاصلِ دسترنجِ کیهان بهادر و تیماش را تحسین میکنم.
هدیه، قسمت اول
با دیدن اسم غرفه، حدس میزنم که شاید با یک غرفهدار کرد طرفم. اما طی دو سه بار تماسی که داریم، تهلهجهی آقای بهادر، اصالت اصفهانیاش را لو میدهد. پانزده دقیقهای قبل از موعد قرار میرسم مقابل دفتر فروششان.
کمی آن اطراف را گشت میزنم تا عقربهها برسند به ساعت ۱۵:۰۰، و بالاخره با یک گلدان گلِ برکین و یک بغل هیجان، پا تند میکنم سمت مغازه. چند قدم قبل از رسیدن، آقایی در را برایم باز میکند و راهنماییام میکند طبقهی پایین. چند لحظه بعد، کیهان بهادر با لبخند ایستاده مقابلم و درحالیکه گلدانِ پیشکشی را روی میز میگذارد، با جملهی «شما خودتون گُلید!» لبخند را بر صورتِ من هم مینشاند.
صافیِ آب، مرا یادِ تو انداخت، رفیق…
«چرا عسل؟»
در لحظه از اینکه ماجرا را از میانههای راه شروع کردهام پشیمان میشوم، ولی قبل از اینکه به فکرِ تصحیحِ سوالم بیفتم، آقای بهادر کارم را راحت میکند.
«برای رسیدن به پاسخِ این سوال، باید به ده سال قبلش برگردیم؛ آخرین سالهای دانشجویی و اولین سالهای کارمندیِ من.»
احتمالا پرش ابروهایم از چشمش پنهان نمانده که خودش داوطلبانه میگوید: «از همون سالها شروع کنم؟»
منِ مشتاق برای شنیدنِ داستانِ آدمها، چه میخواهم از این بهتر؟
استقبال میکنم و آقای بهادر سفر میکند به سال ۹۵-۹۶. از دانشجوی برتر بودنش میگوید، از کنفرانسهایی که ارائه میداده، و از طرحهای نویی که برای فروش محصولات توی مغزش چکش میخورده. نقطهی شروعِ کسبوکارش آنجایی بوده که به پیشنهاد استاد دانشگاه، یکی از همان کنفرانسها در موضوع بازار کار و کارآفرینی را در قالب سمینار به باقی دانشجوها ارائه میکند و همین میشود مقدمهی آشنایی با یک دوست.
«بعد از اون سمینار، یکی از دانشجوهای سال پایینی خودش رو بهم معرفی کرد و باهم درمورد شغلِ آبا و اجدادیشون صحبت کردیم. درمورد روشهای تولید عسل و فروشِ پُرزحمت اما کمسودش برام گفت و همونجا، جرقهی ساختن یه کسبوکار جدید توی ذهنمون زده شد. در مورد عسل و متعلقاتش کلی از مجتبی یاد گرفتم و از حامد هم خواستم که برای تولید شیرهخرما بهمون کمک کنه.»
میگویم: «پس خدا این آدما رو الکی سرِ راهتون نگذاشته…»
میگوید: «قطعا! بهترین موهبتِ زندگی شغلیِ من، آشنایی و رفاقت و شراکت با مجتبی تیموری و حامد دلنشاط بوده و هست. بدونِ معرفت و حسنِ اعتمادِ این دو نفر، هیچوقت نمیتونستیم انقدر رشد کنیم و موفق باشیم. هنوزم ادامهی راهِ سوژین، فقط با بودن مجتبی و حامد ممکن میشه.»
تهِ دلم ذوقزده و خوشحالم که آقای بهادر لذتِ رفاقت از نوع ناب و عمیقَش را چشیده و شیرینیاش به جانَش نشستهاست. فکر کنم بتوانیم با اطمینان بگوییم که او، یکی از آدمهای خوشبختِ روی زمین است.

دغدغهی ما، سالم بودنِ محصول و مشتری است!
بالاخره خجالت را کنار میگذارم و درمورد تنوع برندهایی که روی جعبههای چیدهشده تا سقف به چشمم میخورَد، میپرسم.
نگاهی به کارتنهای پشت سرش میاندازد. «برای شروع، باید برند انتخاب میکردیم. بعد از ایرادات زیادی که ازمون گرفتن و بعد از همهی مخالفتها، بالاخره رسیدیم به “سوژین”.»
نکتهای که از دو هفته قبل، منتظرِ فهمیدن معنایش بودهام. «چرا سوژین؟»
لبخند میزند: «سوژین، یعنی “شوق زندگی”. ما یه “سالم” هم بهش اضافه کردیم و این شد شعار و برند ما.»
شوقِ زندگیِ سالم. احتمالا چشمهایم دارند برق میزنند از این ذوق هنری و حسن انتخاب. میگویم: «بهترین انتخاب رو داشتین، واقعا تبریک میگم… پس قضیهی بقیهی برندهایی که اینجا دارین چیه؟»
«هدف ما، رسوندن محصول باکیفیت به دست مشتریمونه. برای همین سعی کردیم چندین خوراکیِ دیگه رو هم برونسپاری کنیم و با قراردادهایی که بستیم، الان حدود ۲۰ تا محصول باکیفیت و سالم داریم. اصلا دغدغهی ما، سالم بودنِ محصول و مشتریمونه!»

بیتی که یاد و نام تو در آن نوشتهشد؛ یک بیت ساده نیست، که بیتالمقدس است!
صحبتهامان در موردِ نحوهی شروعِ کسبوکارشان گل انداخته که کمکم حالت چشمها و مدلِ لبخندهای آقا کیهان، تغییر میکند. من پای داستانهای زیادی از آدمها نشستهام و این برق زدنِ چشمها و سرخ شدنِ گونهها را از برم. بهشوقِ چیزهایی که میدانم تا چند لحظهی دیگر خواهم شنید، با بزرگترین لبخندی که دارم، چشم و گوشم را میسپارم به کلماتی که از میانِ لبهای آقای بهادر بیرون میآید.
«سال ۹۸ بود، با هزار مشقت و سختی بالاخره تونستیم یه غرفهی کوچیک داخل نمایشگاهِ agrofood رزرو کنیم. اون زمان محصولاتمون فقط عسل بود و شیرهی خرما، بیشترین فروشهامون هم به سوپرمارکتها بود و اقوام و دوستهای دوروبر… سقف آرزوهامون ولی بلند بود و بهتر از اینچیزاش جوابِ زحمتهامون بود. اون سال با خانمم پا به پای هم کار کردیم و تلاش کردیم تا همچین نقطهای که میبینین رو به دست بیاریم… و تونستیم هم. البته دو تا اتفاق قشنگ افتاد که هیچوقت فراموشم نمیشه.»
همین را میخواستم، رسیدن به همین جمله را. جزء به جزءِ صورتِ غرفهدار، شدهبود لبخند و ذوق و عشق.
«آخرین روزِ همون نمایشگاه، فهمیدیم که قراره خیلی زود خدا دوتا دختر ناز بفرسته توی زندگیمون…»
کمی بعد عکسِ خانوادگیشان را نشانم میدهد. خودش و همسرش ایستادهاند کنارِ همدیگر، هانا و هلنِ چهار ساله هم با لباسهای صورتی و چشمهای خندان، روبهروی پدر و مادرند. توی عکس حالِ همه خوب است. حالوهوای تصویر، محبتی که توی چشمهای مامان و بابای دوقلوهاست، و ذوق و خندهی زیبای دوقلوها، ملموسترین معنای «خانواده» است.

باسلام، چرا و چگونه؟
در مورد آشناییشان با باسلام میپرسم که با افتخار اعلام میکنند:
«دومین اتفاق خوبِ اون نمایشگاه، آشنایی با باسلام بود. یه خانومی اومد و باهم صحبت کردیم و من رو به باسلام دعوت کرد. اولش نمیدونستم که چهجور جاییه و حتی تردید هم داشتم، اما الان از تصمیمِ اون روزم کاملا راضیام. باسلام به کسبوکارِ ما اعتبار داده، و من الان چهار ساله که یه باسلامیِ خوشسابقهم!»
یادم به سوالی میافتد که همان اول مصاحبه ذهنم را درگیر کرده و حالا وقتِ پرسیدنش بود: «هنوز کارمندین؟»
آقای بهادر کمی از آبمیوهاش مینوشد. خدا خدا میکنم چیزی که میگوید، همانی باشد که انتظارش را میکشم.
با یک مکث کوتاه شروع میکند: «سال ۹۸، همون روزی که از نمایشگاه برگشتیم یه آگاهی استخدام آماده کردم، و فرداش با وجود مخالفتهای زیادِ مدیر شرکت، از کارم استعفا دادم. میدونستم که واسه رسیدن به همون سقف بلندِ آرزوها، انرژی و زمان بیشتری باید صرف کنم. خدا رو شکر، الان با یه تیم حرفهایِ ۱۶ نفره، به خیلی از اهدافمون رسیدیم.»
از آدمهای ریسکپذیر و شجاع خوشم میآید. آدمهایی که برای قدم گذاشتن روی پلههای بالاتر، سبکبار و رها حرکت میکنند.

حالم خوبه!
فکر میکنم دیگر چیزی برای صحبت کردن نمانده، جز این: «الان کجای این ماجرا ایستادین؟ وضعیت کاسبی چطوره؟ زورِ شما بیشتره یا زورِ مشکلات؟»
کیهان بهادر نگاهی به میز کارش و محصولاتِ دوروبرمان میاندازد و با لبخند میگوید: «همهچی معمولیه… تقریبا هرروز یه مشکلی هست که بابتش دلسرد بشم. سازمانهای مختلف، دردسرهای وام گرفتن و سنگاندازی ارگانهای مربوطه، تلاشی که واسه تهیهی مواد اولیهی مرغوب داریم و دیده نمیشه، همهی اینا میتونه هر آدمی رو خسته کنه! اما از پس همهی این مشکلات، ما رشد کردیم و خداروشکر مسیر خوبی رو گذروندیم. صادرات به اروپا و کشورهای خاورمیانه رو داریم، غرفهی خوب و بزرگ در نمایشگاهها رو داریم، رضایت مشتریها رو داریم، فروش خوب در باسلام رو داریم، و به هدفهای بزرگتری هم فکر میکنیم… »
مکث کوتاهی میکند و ادامه میدهد: «میدونم که همیشه سختی هست، ولی ذاتِ زندگی، برای من، شیرینه. برای همینه که از تلاش خسته نمیشم. خداروشکر، حالم خوبه و لطف خدا همیشه همراهم بوده؛ پس مطمئنم که جای خوبی ایستادیم و قویتر از مشکلاتیم.»

هدیه، قسمت دوم
گفتگویمان تمام شده و آقای بهادر از من دعوت میکند که همراهش به طبقهی بالا بروم. آنجا هم پس از سلام و احوالپرسی با دیگر همکارانش، توجهم جلب میشود به محصولات چیدهشده توی قفسهها. اینبار خارج از جعبهها هستند و چه رنگ و لعابی هم دارند.
محو خواندنِ نوشتهی روی قوطیِ چای میوهای هستم که آقای بهادر صدایم میکند. «ازطرف مجموعهمون هدایایی براتون درنظر گرفتیم.»
با خجالت و خواهش و تشکر فراوان، میگویم که لازم نیست و زراضی به زحمتشان نیستم. او اما میرود سمت قفسهها. عسل سوژین و شیرهی خرمای زرطلا را میگذارد داخل کیسه پلاستیکی، بعد چشم میچرخاند بین بقیهی محصولات. میگویم: «ممنون، کافیه، توروخدا زحمت نکشید.» که دست دراز میکند و قوطی چای میوهای را هم برمیدارد. لبخند بزرگتری میزنم و ادامه میدهم: «اتفاقا داشتم فوایدش رو میخوندم و به این فکر میکردم که چه طعم جذابی میتونه داشته باشه. خیلی خیلی ممنونم ازتون…»
با مجموعهی سوژین خداحافظی میکنم و بیرون میآیم. چند قدم دور میشوم که متوجهِ لبخند ناخودآگاهِ روی لبهایم میشوم. معاشرت با آدمهایی که کار درستند و برای نعمتِ زیستنشان ارزش قائلند، حتما هم باید اینطور لبخند عمیقی به چهرهی بقیه بنشاند.



استان اصفهان
امروز کلا از شرایط کسب و کارم که درامدش بین ۱۵ تا ۳۰ هست دلسرد شدم اما این داستان به من جوون ۲۶ ساله امید دوباره داد خدا به همراهتون انشالله عسل بعدی را از شما بخرم 🌹🌹
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه
داستان خوبی هست خدا بهشون تدفیق بده عاشق اینجور آدمهای شجاع هستم اما نمیدونم کجا پیداشون کنم
سلام وقتتون بخیر . چقدر خوب که همچین انسان هایی در جهان کسب وکار هستن . خدا قوت بده بهتون .
من به واسطه کارم که تولیدمحتوا و عکاسی تبلیغاتی و اینها هست با صاحبان کسب و کار متعددی کار کردم و جالب بود داستان این برند هم 💚
خدا خيرشون بدهد. من هم چند وقتيه كه مشترشون شدم. هم با انصاف هستندو هم با نظم. محصولات باكيفيتي دارند
موفق و پاینده باشید…